Wednesday, 20 September 2017
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶
 

انتخابات و آسيب شناسی تجدد ايرانی / مهدی خلجی

رييس جمهوری منتخب ايران، محمود احمدی‌نژاد، ظاهراً علاقه‌ای به آموزه‌ها و ارزش‌های تجدد ندارد و بيشتر با عنوان "محافظه‌کار" يا "بنيادگرا" شناخته می‌شود. با اين فرض، شايد بتوان گفت بار ديگر تجدد در ايران با گذرگاهی تنگ روبه‌رو شده است.

از ورود آرمان‌ها و ايده‌های تجدد در ايران حدود يک‌صدسال می‌گذرد، اما هيچ‌گاه، انديشه و عمل مدرن راهی هموار نپوييده و به گسست‌ها و شکاف‌های ژرف برخورده است. بدين رو، وجدان تجددخواهان ايرانی در سده اخير، در افت و خيز و اميد و يأس سرگردان بوده است.


دولت های مستعجل تجددخواهان

تأمل در انتخابات اخير شايد بتواند نمونه آزمايشگاهی مناسبی برای آسيب‌شناسی تجدد در ايران باشد. اين انتخابات بار ديگر نشان داد هواداران تجدد در اين کشور هنوز نتوانسته‌اند معادلات سياسی را به سود خود برهم زنند. آن‌ها هر از گاهی، از راهی باريک به درون ساحت قدرت وارد شده‌اند و بدون آن‌که بتوانند تکيه‌گاه استواری برای خود بيابند، به سرعت از گردونه بيرون شده‌اند.

مستعجل بودن دولت‌های تجددخواهان، مانع شکل‌گيری سنت سياسی پايداری برای آن‌ها در صد سال گذشته بوده است. به نظر می‌رسد تجدد در اندازه آرمان و سودايی اجتماعی و سياسی باقی مانده و واقعيت سخت چسبنده، همانا، نيروهای سنت‌گرا يا بنيادگرا هستند.

رأی نسبتاً بالای يک محافظه‌کار در انتخابات رياست جمهوری هفته پيش، پرسش از موانع نفوذ تجددخواهان به بدنه اجتماعی را نيز در ميان افکنده است. درست است که حدود چهل درصد مردم از شرکت در انتخابات سرباز زدند و هم‌چنين بخشی از طيف روشن‌فکر و متجددمآب جامعه ايران از رقيب رييس جمهوری منتخب حمايت کردند، اما نتيجه انتخابات نشان داد مدرنيست‌های کشور توان رهبری اجتماعی اندکی دارند و هم‌چنان کانون‌های بسيج اجتماعی، سنتی و در دست سنت‌گرايان است.

مدرنيست ها، بی رهبر و بی رسانه

مدرنيست‌های ايرانی بی‌مرکز، بی‌رهبر و در نتيجه نامنظم هستند، اما در قلمرو سنت، مفاهيمی چون رهبری و هدايت عمومی، هم‌چنان فعال و کارآمد است. شايد بتوان گفت دستاورد فردی تجدد در ايران درخشان‌تر، ماندگارتر و ريشه‌ای‌تر از دستاوردهای اجتماعی آن بوده است.

از نظر تبليغات و کار رسانه نيز، انتخابات گذشته نمونه‌ای فکربرانگيز است. مطبوعات، سرگذشت تاريخی غم‌انگيزی در ايران دارند و راديو و تلويزيون هم در انحصار حکومت است. شايد مهم‌ترين رسانه مدرنيست‌های ايرانی در داخل کشور، اينترنت باشد. حتا دستيابی به اينترنت نيز با دشواری بسياری چون فيلترينگ دست و پنجه نرم می‌کند. طيف نوگرای جامعه برای ارتباط و هم‌فکری با تنگناهای رسانه‌ای سختی روبه‌روست. بدون ابزارهای رسانه‌ای نيرومند بر هيچ بسيج سياسی اميد نمی‌توان بست.

مدرنيست‌های ايرانی فاقد تشکل و نهاد سياسی يا مدنی فراگير و موثرهستند. نهادهای اجتماعی بيشتر يا دست حکومت است يا در اختيار سنت‌گرايان. حتا نهادهای به ظاهر مدرنی مانند دانشگاه، تحت نظارت و مراقبت حکومت کار می‌کند. محدوديت‌های سياسی راه را بر استقلال مدنی نهادها بسته است.

اقتصاد لرزان تجدد

تجدد در ايران، سبک زندگی و دل‌خواه فکری طبقه اشراف يا متوسط بوده است؛ اما به سبب ناپايداری وضعيت اقتصادی، طبقه متوسط ايرانی واقعيتی سيال است. بسياری کسان که در دوران پيش از انقلاب جزو طبقه متوسط به شمار می‌آمدند، دو دهه بعد، زير خط فقر قرار گرفتند.

پس از انقلاب "طبقه جديد"ی شکل گرفت و انقلابيونی از طبقه پايين خود را به سطح طبقه متوسط يا اشراف کشاندند. هم‌چنين اشراف دوران پهلوی يا ناگزير به مهاجرت شدند يا اموال‌شان مصادره شد. تا زمانی که پايبندی اجتماعی به آرمان‌های تجدد در ايران به تعلقات طبقاتی بستگی دارد، فقر اقتصادی مانع مهمی برای گسترش فراگير تجدد در جامعه است.

اگر اقتصاد بازار آزاد را از لوازم دموکراسی بدانيم، ليبراليسم اقتصادی يا در قالب برنامه‌ای مدون در دستور کار دولت در ايران قرار نگرفته يا اگر برای مدتی کوتاه، دولت به کوچک کردن خود گراييده، نتوانسته پروژه اقتصاد آزاد را تا حد قابل توجهی پيش ببرد. بدين رو، برخی دولت‌های طرفدار توسعه سياسی مانند دولت محمد خاتمی، به دليل ناکامی در کوچک کردن دولت، برطرف کردن مشکلات سرمايه‌گذاری و دادن فرصت و امکان کامل به فعاليت بخش خصوصی، مسئول فقر و نابه‌سامانی اقتصاد تلقی شده‌اند.

ساختار ناسازه و آشفته اقتصاد، به مقبوليت عمومی هر دولت توسعه‌گرا آسيب زده و راه را برای سرکارآمدن دولت‌هايی گشوده است که به نظام اقتصاد باز و توسعه سياسی باور ندارند.

از نقد به نهادسازی

تا کنون اهل تجدد، بيشتر به نقد نظری سنت مشغول بوده‌اند و جدال سنت و تجدد، پرسش اصلی محافل روشن‌فکری بوده است. شايد انتخابات اخير ايران، موجب شود ذهن مدرن ايرانی بيشتر به سوی نقد خود روی کند و ببيند ميان آرمان‌های او و واقعيت‌های جامعه و ساختار قدرت، چه ديواره‌های نفوذناپذيری وجود دارد.

مدرنيست‌های ايرانی هم‌چنين شايد ناگزير باشند نقدی سراسری از دريافت‌های نظری و کارنامه عملی خود را پيش برند و جدا از تحقيق و پژوهش درباره مفاهيم علمی، به شيوه‌های عملی بسيج‌گری اجتماعی، نهادسازی، مقابله با اقتدارگرايی و پيوند خوردن به جامعه جهانی بيشتر بينديشند.