Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

گزارشی از انجمن دوستداران انديشه در برلين / درباره‌ی جلسه‌ی سخنرانی و بحث آرامش دوستدار / قسمت اول

پيشگفتار
به ابتکار انجمن دوستداران انديشه در برلين، آقای آرامش دوستدار، متفکر و منتقد فرهنگی ايران، در تاريخ 10 ارديبهشت 1384 برابر با 30 آوريل 2005 در يک جلسه‌ی سخنرانی و گفتگو در اين شهر شرکت نمود. در اين نشست که به معرفی و بررسی آخرين کتاب وی تحت عنوان «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» اختصاص داشت، نزديک به 200 تن از ايرانيان علاقمند به مباحث نظری و فرهنگی شرکت داشتند. سفر برخی هم‌ميهنان از شهرهای دور و نزديک آلمان به برلين برای شنيدن سخنرانی آرامش دوستدار و نيز حضور گسترده‌ی ايرانيان مقيم اين شهر در اين گردهمايی، نشانگر آن است که مباحث ژرف فکری و فرهنگی، تدريجا" جای خود را در ميان بخشی از ايرانيان خارج از کشور می گشايد و از جاذبه ای فزاينده در ميان آنان برخوردار می گردد.


بهرام محيی، گرداننده‌ی اين نشست، در آغاز به نمايندگی از طرف انجمن دوستداران انديشه در برلين، به حاضران خوشامد گفت و از آقای آرامش دوستدار برای پذيرفتن دعوت اين انجمن سپاسگزاری کرد. وی خاطر نشان ساخت که اين نشست در چارچوب پروژه ای صورت تحقق پذيرفته که انجمن دوستداران انديشه، آن را از مدتها پيش دنبال نموده است. هدف چنين پروژه ای، فراهم آوردن تريبون و امکانی برای متفکران و پژوهشگرانی است که در حوزه ی انديشه به فعاليت مشغولند، تا به اين ترتيب ايرانيان مقيم برلين بتوانند بيشتر و از نزديکتر با انديشه ها و آثار متفکران معاصر ما آشنا گردند. گرداننده‌ی نشست افزود که انگيزه‌ی دعوت از آقای آرامش دوستدار به برلين، از سالها پيش و در رابطه با کتاب «درخششهای تيره» وجود داشته است که متأسفانه به دلايل گوناگون نتوانست عملی گردد. اما با انتشار آخرين کتاب آقای دوستدار تحت عنوان «امتناع تفکر در فرهنگ دينی»، انگيزه و فرصت تازه ای دست داد تا انجمن دوستداران انديشه در برلين، ايشان را برای ايراد سخنرانی در مورد اين اثر دعوت کند. با پاسخ مثبت آقای دوستدار به اين دعوت، اعضای انجمن در تدارک فکری نشست برلين، کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» را در چند جلسه‌ی پی در پی که مجموعا" بالغ بر 30 ساعت می شد، مورد بررسی و سنجش قرار دادند. در اين جلسات، اعضای انجمن دوستداران انديشه در برلين، تمام مباحث اصلی فصلهای مختلف کتاب را مورد بحث و تبادل نظر قرار دادند. گرداننده‌ی نشست افزود که به همين دليل در بخش دوم نشست امشب که به گفتگو و بحث درباره‌ی کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» اختصاص خواهد داشت، اين ابتکار تازه به کار گرفته شده است تا دوتن از کسانی که در جلسات تدارک فکری نشست برلين شرکت داشته اند، در يک ميزگرد بحث و گفتگو بتوانند پرسشها و سنجشهای خود را مستقيما" با آقای آرامش دوستدار نويسنده‌ی کتاب در ميان بگذارند.

شاخصهای اصلی فرهنگ دينی
پس از توضيحات مقدماتی گرداننده­ی نشست، نوبت به سخنرانی آرامش دوستدار رسيد. وی در آغاز از انجمن دوستداران انديشه در برلين برای برگزاری اين نشست و نيز حاضران تشکر کرد. آرامش دوستدار سپس در بخش مقدماتی سخنرانی خود، به توضيح مفهوم فرهنگ دينی و شاخصهای اصلی آن پرداخت و از جمله گفت که فرهنگ آن کليتی است که در چهره های گوناگون اما همخوان و هماهنگ، جلوه های فردی، جمعی و قومی يک جامعه را متعين می سازد. ما در آنجا با فرهنگ دينی سروکار داريم که چنين هيأتی از فرهنگ، در حوزه‌ی مسلط اين يا آن دين زاده شود و شکل گيرد. فرهنگ قرون وسطا در اروپا و فرهنگ اسلامی، نمونه های چنين فرهنگی هستند. برای فهم فرهنگ دينی، بايد با شاخصهای اصلی آن آشنا شد. چنين شاخصهايی را می توان در ابعادی پنج گانه متعين يافت:

نخستين بُعد فرهنگ دينی آن است که به جای پرسش و تحليل و استدلال، به مرجعی بی چون و چرا برای هدايت فرد و جمع متوسل می شود. درست آنجايی که پرسش می بايستی نشان دهد که پرسش و ناوابسته به مرجع است، مرجع پا به ميدان می گذارد، تا استخبار را جانشين پرسيدن نمايد. استخبار، به معنی خبر گرفتن و خبر خواستن، در برابر پرسيدن قرار دارد و آنجا بروز می کند که خبرگيرنده می خواهد خبری را که بدان آگاه نيست از خبردهنده بگيرد. هر شناختی که از دانش بدست آمده باشد، ناشی از پرسش واقعی مختص به فرهنگ غيردينی بوده و هست. اما در يک فرهنگ دينی، هر چه کسی از مرجعی بپرسد و به اِخبار مرجع متوسل شود، استخبار است. تمام کتابهای مقدس را بايد مراجع دست اول دانست. انعکاس اين مرجعيت دينی را عينا" می توان در فرهنگ آن بازيافت.

دومين بُعد فرهنگ دينی آن است که هر مرجعی فقط خودش را قبول دارد و به رسميت می شناسد، نه مراجع فرهنگ دينی يا غيردينی ديگر را. مرجعهای گوناگون دينی در فرهنگهای مختلف هيچ راهی به هم ندارند و هيچ رابطه ای ميان آنان نيست مگر نفعی متقابل. مراجع در فرهنگ دينی، همواره خدشه ناپذير و بی رقيب اند و خدشه ناپذيری شان را از اعتبار مطلق اِخباری بودنشان دارند. اينگونه مراجع حق حيات به هيچ پرسشی که بخواهد پا از حدود قلمروی اِخباری آنها فراتر نهد نمی دهند.

بُعد سوم فرهنگ دينی را مانند خود دين به اين می توان شناخت که با استدلال کمترين سروکاری ندارد، زيرا اِخبار آن چون و چرا بردار نيست. فرهنگ دينی، حتا نامستدل بودنش را حمل بر برتری خود بر استدلال می کند. چنين امری يعنی برتری «خبر» بر «دليل». در واقع در فرهنگ دينی که استخبار و اِخبار در آن کانونی اند، هيچ مسأله ای وجود ندارد که از پيش حل نشده باشد. فرهنگ دينی، به اين جهت که مسأله ی حل ناشده يا حل ناشدنی ندارد و سراسرش از يقين ها و بداهت ها انباشته است، فرهنگی ست که اصلا" مسأله نمی شناسد.

بُعد چهارم فرهنگ دينی، متناسب با فرابشری و آسمانی بودن خودِ دين، اين است که منشاء ِاخبار در آن، نهايتا" و لااقل نيمه بشری ـ نيمه آسمانی است.

بُعد پنجم فرهنگ دينی، تمام خواهی آن است. يعنی به هرگونه که باشد، نمی گذارد در هيچ زمينه ای و در هيچ موردی عنان اختيار فرد و جمع از دستش خارج شود. در فرهنگ دينی جايی نيست که از حيطه ی اقتدار بزرگانش خارج باشد.

آرامش دوستدار افزود که فرهنگ دينی با اين بُعدهای پنجگانه اش، انتظاراتی را که به فرد و جمع در جامعه تزريق می کند، خودش چنان همه جا می روياند که جايی برای پديدار شدن نيازهای تازه و خودرو باقی نمی ماند، بويژه آن نوع نيازهايی که فرهنگ دينی نتواند برآورد. آدمیِ فرهنگ دينی به آن عميقا" وابسته است و از اين وابستگی نه می تواند و نه می خواهد خود را برهاند. چرا که فرهنگ دينی همه چيز را از پيش برای ما آماده می سازد، به همه چيز از پيش سامان ابدی می دهد و ما را چنان تن آسا و کاهل بار می آورد که ايستا می مانيم. تازه در اين ايستايی خواب آور نيز برکتهای فرهنگ دينی مان را به رخ خودمان و ديگران می کشيم.

راهجويی ها و راهيابی های دين، در فرهنگ دينی به صورت پاسخهای يکدست و يکنواخت انعکاس می يابد. از اين رو در جامعه ی دينی، گوناگونی وجود ندارد و بجای گوناگونی نظر، با يگانگی کثير روبرو هستيم. در فرهنگ دينی، کثرت همشکلان، جای گوناگونی کثير را می گيرد. به همين جهت، آثار مرجع در فرهنگ اسلامی ما، همه در يک نقطه به هم می رسند که آن نقطه مرجع دينی است.

در دين، راهها و رهنمودها تا نقطه ای معين ادامه دارند و جايی می رسد که اين راهها پايان می يابند. هيچ آدم دينداری نمی تواند و مجاز نيست پاسخی خبری از ماورای آنها بخواهد. در عوض، دين برای جبران اين محدوديت، راههای ديگری باز می کند. فرهنگ دينی نيز عينا" همين کار را انجام می دهد، يعنی بجای راههايی که بر آدمی می بندد، او را به راههای ديگری می اندازد. مثلا" به راههايی که برای اعضای فرهنگ دينی آنقدر مطبوع و مطلوب باشند که زنجيرکردنشان را در زندان اين فرهنگ احساس نکنند. در حد رعايت اين مرزها، آدمی در فرهنگ دينی می تواند در زمينه های گوناگون پژوهش نمايد، اما شرايط و معيارهای پژوهشی اش را نهايتا" نه خود بلکه رهنمودها و هنجارهای دين تعيين می کند. فرهنگ دينی فقط در چهارديواری چنين فضايی بسته و پايبندکننده می زييد و می تواند بزييد.

فرهنگ غيردينی در برابر فرهنگ دينی قرار دارد. فرهنگ غيردينی از پرسش مداوم و کنجکاوی ناشی از آن، با انتخاب معيارها و ملاکهای متناسب با پرسشها و کنجکاويها که در آزادی ساخته شده اند می زييد، و اين زيست پويا در اين گوناگونی حياتی به زندگانيش ادامه می دهد.

لايه های سه گانه‌ در فرهنگ دينی

آرامش دوستدار در دنباله‌ی سخنرانی خود به لايه های متمايز در فرهنگ دينی پرداخت و از جمله گفت که در چنين فرهنگی می توان سه لايه‌ی متمايز يافت. لايه‌ی اول پايه گذاران اين فرهنگ اند، لايه ی دوم هوشمندان و پيروان مستقيم لايه‌ی اول، و لايه‌ی سوم عموم هستند که نه مستقيما" و نه رأسا"، بلکه از طريق لايه‌ی دوم با لايه‌ی پايه گذاران ارتباط برقرار می کنند. اگر قرار باشد تحولی در فرهنگ دينی بوجود آيد، ناگزير فقط می تواند توسط لايه‌ی دوم تحقق پذيرد. اما چنانکه شواهد تجربی اش را همه جا می توان ديد، لايه‌ی دوم بدون لايه‌ی نخستين که سازندگان فرهنگ دينی‌اند اصلا" نه بوجود می آيد و نه ممکن می گردد. اينکه چگونه لايه‌ی دوم که خود محصول لايه‌ی نخست است بتواند در سرچشمه‌ی وجودی خود، يعنی در لايه‌ی نخست با نگاه نقادانه بنگرد، تا مگر اين فرهنگ دينی متحول شود، جزو اسرار و رموز باقی می ماند. لايه‌ی سوم که لايه‌ی عام باشد، طبعا" سياهی لشگر در يک فرهنگ دينی است و آنچه را که لايه‌ی نخست به لايه‌ی دوم می خوراند نشخوار می کند.

آنچه ما تا کنون در همه‌ی تاريخمان يکسره از زمان زرتشت تا هم اکنونِ دوره‌ی اسلامی داشته ايم فرهنگ دينی بوده است. اينکه می شود و چگونه می شود تخمی از فرهنگ غيردينی در فرهنگ دينی کاشت و به ثمر آورد، تصورش نيز مشکل است. بويژه چون شمار کسانی که بتوانند و بخواهند با فرهنگ دينی درافتند، آنقدر اندک است که در برابر شمار سازندگان مجهز فرهنگ دينی اصلا" به حساب هم نمی آيد. ساده گرفتن اين مشکل بزرگ و اميدواری به گشودن هر چه زودتر آن با اتکاء به توليد کتابهای سطحی و بی رمقی که در سالهای اخير خواسته اند به جنگ فرهنگ دينی بروند، به شوخی شباهت دارد. و نيز خطاست که بپنداريم به صرف وارد کردن بُعدهای فرهنگ غربی به سرزمينمان، بدون در نظر گرفتن ساختار فرهنگی‌مان، می توان گامهای مؤثر برای رويارويی با فرهنگ دينی برداشت. گروهی که به اين کار اشتغال دارد و منتقل کردن فرهنگ اروپايی را راه حلی کاری می شمارد، خود جزيی از لايه‌ی دوم است و در اصل و نسب فرهنگيش مجهول می ماند. عينا" بزرگان ادب و دانش در فرهنگ دينی بوده اند که لايه‌ی دوم را زاده و پرورده اند. تا زمانی که در عرصه ای بسيار وسيع، مقابله‌ی مجهز با پايه گذاران در نگيرد، فرهنگ دينی سلطه‌ی خود را نزد و بر ما حفظ می کند. بدون تجهيزات کافی و برنامه ای معين و به دقت بررسی شده، به هيچ روی نمی توان در برابر نياکان فرهنگی ايستاد و پنداشت که می شود فرهنگی غيردينی در فرهنگ دينی پديد آورد، در عين حال به کشتکاران چنين کشتزاری همچنان عشق ورزيد. طبعا" عين همين رفتار را بزرگان ما با مؤسسان دين، با اولياء و انبياء داشته اند که فرهنگ دينی حاصل آن بوده است. در واقع ما هيچگاه درنيافته ايم که پيروی از پايه گذاران فرهنگمان، مآلا" حکم پيروی از مؤسسان دين را دارد. در تمام دوره‌ی تاريخمان هيچ زمانی ما با دين درنيفتاده ايم. برای من درافتادن با دين با درافتادن با صنف روحانيان هرگز نمی تواند يکی باشد. نفی صنف روحانی را نبايد امر بر نفی دين کرد. يکی دانستن دين و روحانيت لودهنده‌ی ذهن غيرتاريخی ماست که رويداد هزار و چهارسد ساله‌ی اسلام و آنچه را که اين دين بر سر ما و فرهنگمان آورده نمی بيند.

دين، چه جايی که قدرت مطلق داشته باشد، نمودارش را در همه‌ی کشورهای اسلامی می توان ديد، و چه قدرت نسبی داشته باشد، موردش کشورهای اروپای مسيحی کيش است، نيرويی درون‌گير دارد. يعنی افراد يک جامعه را از درون تسخير می کند و در چنگ اقتدار خود نگه می دارد. اما دين در اروپای مسيحی در نتيجه‌ی چهار قرن مقابله‌ای که روشنگران با آن کرده اند و دانشی که در آن پديد آمده، اين اقتدار را عملا" در سطح جامعه از دست داده است.

نمی توان دست روی دست گذاشت و نشست، تا دين به شخصه اختياراتش را محدود و نسبی کند يا حقوقی را که عامل تسخير جامعه هستند از خود سلب نمايد. هيچ جای دنيا تا کنون پيش نيامده که دستگاهی در هر زمينه‌ی ممکن از حقوقی که عامل بقايش هستند چشم بپوشد. اگر جايی حدود اقتدار و اختيار يک دستگاه محدود شده، در واقع بدينگونه بوده که اين محدوديت را فرهنگ غيردينی با زايش و پرورشش تحميل کرده است. گواه آن را همه جا در سراسر تاريخ می توان ديد. از اينرو دگرگون ساختن فرهنگ دينی، مجهز ساختن خود برای درافتادن با دين مربوط و درافتادن با کسانی‌ست که با وسيله های متفاوت تا آنجا که توانسته اند بقای دين و جامعه‌ی دينی را تضمين کرده اند. اين عوامل و وسيله ها هم دو دسته اند: يکدسته مستقيما" عمال دين مربوطند و نامشان روحانيان است، و دسته‌ی ديگر عاملان غيرمستقيم و با ظاهری غيردينی. اينان بنيادگذاران فرهنگ دينی‌اند.

نظری اجمالی به کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دينی
آرامش دوستدار در بخش پايانی سخنرانی خود، در نگاهی اجمالی به آخرين کتابش «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» پرداخت و از جمله گفت که معنای عنوان کتاب اين است که انديشيدن را فرهنگ دينی غيرممکن می سازد. اين کتاب مشتمل بر هشت فصل است. فصل اول نشان می دهد که تناقض دين و انديشيدن در کجاست و چرا چنين تناقضی رفع کردنی نيست. توضيحاتی که در اين فصل آمده، ناظر بر چگونگی پيروزی اسلام در ايران و شناساندن عاملان آن و شيوه‌ی اخصشان در اسلامی کردن ايران است.

فصل دوم به تشريح اين مطلب می پردازد که اسلامی شدن ايران چه معنايی دارد و چگونه است که شکست سرزمين ايران به پيروزی رگه‌ی دينی اش که زرتشتی بوده و در اسلام بازمی زييد، منتهی می گردد.

فصل سوم به تشريح اين امر مبادرت می ورزد که چرا ما با عرب دشمنيم، اما دينش را از جان و دل می خواهيم. در اين فصل رابطه‌ی اسلام با مسيحيت و مسيحيت با يهوديت نيز مورد بررسی قرار می گيرد.

فصل چهارم در تحليل اين موضوع می کوشد که چگونه پرسيدن چون چشمه‌ی زاينده‌ی انديشيدن در فرهنگ دينی نمی تواند پديد آيد و جوشان گردد. در همين فصل با چهره‌ی نخستين انديشنده در تاريخ اسلام آشنا می شويم، يعنی با عبدالله روزبه که همان ابن مقفع باشد. او يکی از دو استثنای پرسيدن و انديشيدن در فرهنگ دينی ماست.

فصل پنجم با گفتاری مقدماتی برای شناختن دومين و آخرين انديشنده‌ در فرهنگ دينی، يعنی با محمدبن زکريای رازی آغاز می شود. در همين فصل و در پی اين آشنايی مقدماتی، «ناپرسايی فلسفی» ما و اسلامی کردن فلسفه‌ی ارسطو مطرح و توضيح می شود.

موضوع فصل ششم تفاوتهای بنيادی ميان پنداشت يونانی از خدا و تصور اسلامی آن است. در اينجا می بينيم که آنچه در وهله‌ی اول به همين سبب ابن سينا می نامد، کمترين ارتباطی با نگرش فلسفی يونانی ندارد. برای روشن شدن مستقيم اين مطلب، نگرش فلسفی ارسطو مبنا گرفته شده و آن در موارد اصلی با نگرش فلسفی ابن سينا سنجيده شده است، تا معلوم شود اسلام چه گيرهای فکری برای ابن سينا بوجود آورده و چگونه ابن سينا اضطرارا" اين گيرها را با اعتقاد دينی اسلامی اش رفع کرده است و اينکه طبعا" تکيه بر دين، بنيادی برای فلسفه‌ی او و ديگر فلاسفه‌ی اسلامی باقی نمی گذارد.

فصل هفتم مشروحا" به رازی می پردازد تا روشن نمايد که چگونه بنياد پنداشت او از جهان يونانی است و چرا اين استثنای دوم و آخر، بر خلاف تمام آنهايی که در فرهنگ دينی ما «فيلسوف» ناميده شده اند، واقعا" فيلسوف و تنها فيلسوف ما بوده است.

فصل هشتم به فردوسی اختصاص يافته و با تکيه بر سخن او می کوشد نشان دهد که چگونه او تنها کسی‌ست که اسلام را از ديد ايران باستان ديده و ايران باستان را از ديد اسلام. نتيجه‌ی هولناکی که فردوسی از اين نگرش و سنجش می گيرد، نافرجامی محتوم ايران در سلطه‌ی اسلام است، و اينکه ايران باستان محکوم بوده به مرگ اسلامی بميرد.

آرامش دوستدار خاطر نشان ساخت که فراهم آوردن کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» به سبب بُعدهای گوناگون موضوعی اش منحصرا" با برگزيدن ديدگاههای متفاوت و شيوه‌ی بررسی متناسب با آنها، از جمله تاريخی، فلسفی، دينی، دين شناختی، سياسی و ... ميسر گشته است و تنها از اين راه چند شاخه و با درنظر داشتن پيوند درونی شاخه هايش می شود ديد و پی برد که چرا پرسيدن و انديشيدن در فرهنگ دينی ممتنع می گردد.

ميزگرد بحث و گفتگو
در بخش دوم نشست که به ميزگرد بحث و گفتگو اختصاص داشت، آقايان شهرام اسلامی و محمدعلی مرادی که هر دو از فارغ التحصيلان رشته‌ی فلسفه از دانشگاه برلين هستند و در تدارک فکری نشست فعالانه شرکت داشتند، بطور مستقيم پرسشها و سنجشهای خود را در رابطه با کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دينی با آرامش دوستدار در ميان نهادند. آنچه که در زير می آيد، سخنان مطرح شده در اين بخش است که بجز برخی تغييرات جزيی در جهت منظم تر کردن جملات و فرمولبنديها، عينا" از نوار پياده شده است.

شهرام اسلامی: ضمن عرض سلام، من نيز به سهم خود از انجمن دوستداران انديشه در برلين که امکان چنين نشستی را فراهم کرد، سپاسگزاری می‌کنم. اجازه دهيد در آغاز قطعه ای از رمان «سوره الغراب» از محمود مسعودی را برای شما بخوانم که در آن به گونه ای ادبی ـ هنری وضعيت فرهنگی ما، که موضوع گفتگوی امشب نيز هست، ترسيم شده است:

«ساخت حلزونی تپه‌ی شهر سوره‌ی کلاغ که جبران بی شکلیِ قسمت قديمي تر شهر است، با وجود معماری فريبنده‌ی راه ها و راهروهاش، با وجود جاه طلبی آشکار نقش های رزمی ديواره های اسلحه خانه و برج هاش، به دنبال شهر قديمی از اعتبار می افتد؛ نسل های تازه تر دور از شهر کهنه اتراق می کنند، و اگر چه بعدها از تمدن تپه‌ی حلزون نيز همچون نشانه‌ی قدرت سقوط کرده سريعاً می‌گريزند، ولی برای جبران فروافتادگی خود، با حس حقارتي اسرارآميز چنان عظمتِ مأيوس کننده ای به فرهنگ آن تپه نسبت می دهند، و آنچنان بر گرد هر واژه‌ی به جامانده‌ی آن تارهای پيچ در پيچي از شرح و تفسير و تعبير می تنند که عاقبت از فرهنگی متروک حريمی غيرقابل ورود يا حصاری غيرقابل خروج به بار می آيد: ابزارِ شقه کننده ای به بار می آيد که ميان ساکنان شهر سوره‌ی کلاغ و پيشينه‌ی تاريخی‌شان حايل می شود، در واقع اهالی اين شهر هرگز در خانه ای که به دنيا آمدند زندگی نکردند، و هرگز در خانه ای که زندگی کردند نمردند؛ اين مردم به عقوبت ترسشان از ميراث تلخی که برده اند، ديگر جرئت نکردند چيز مهمی بسازند، و هر قدمی که در راه تازه ای برداشتند، به سنگ بخيل اجدادی محک خورد و تحقير شد؛ آنها، سرانجام، گرفتار ضرب المثل ها و تک بيت های فتوا دهنده‌ی پدرشان، لهيده زير بار گذشته‌ی سنگين شده‌ی خود، با کينه و احترامی جادويي به اين غول مهيب که در پس کله شان به نظاره ايستاده است، بار ديگر کوچيدند، و در بيابان های شرقیِ تپه‌ی حلزون ميخ طويله ای به زمين کوبيدند، ريسمانی به گردن آن بستند، وبه شعاع هزار ويک متر دايره ای برای اتومبيل های خود زدند که با بيست وسه خيابان اطرافش احتمالاً عظيم ترين ميدان خالی تاريخ است. انحنای ملايم خيابان های اين ميدان آفتابی در جهت حرکت عقربه های ساعت، نشان دهنده‌ی اشتياق آشکار اين مردم در همگامی با پيشرفت زمان است. اما ترس مرموز آنها از هيولای پشت سرشان، هيولای پيش روشان را مخفی کرده است: ساکنان شهر سوره‌ی کلاغ هنوز نتوانسته اند باور کنند که شقه کردن ماه فقط می توانسته صحنة زيبا و با شکوهی از يک خواب اسرارآميز بوده باشد؛...».

کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» يکی از آخرين تلاش های نقادانه و داهيانه، اما نادری است، که بر عليه‌ی بازگشت جاودانه‌ی ناپرسايي فرهنگی ما، شورشی نظری را سازماندهی کرده است. دژ فرهنگی ما به راحتی قابل فتح نيست. اين را نويسنده به خوبی مي داند. اگر چه کتاب به معنای اخص کلمه فلسفی نيست، ولی تحليل های فلسفی کم ندارد، و با توجه به آماج کتاب، که رويکرد نوينی را در برخورد به فرهنگ گذشته و کنونی مان طلب می کند، می توان کتاب را پيشا فلسفی ناميد. اين پيشا فلسفی بودن نه معنايي مثبت و نه منفی دارد و تنها در برگيرنده‌ و منعکس کننده‌ی وضعيت نظری و فرهنگی ماست که بزعم نويسنده در دينی بودن آن وجه غالب خود را می يابد. برای امکان زايش تفکر از روح پرسش، بايد که موانع فرهنگی را آشکارا و بطور مشخص به اسم ناميد. نويسنده‌ی کتاب به گونه ای، روايتی از جهل ديرينه و نقد آن را در نوشته های خود دنبال می کند. کتاب به لحاظ زمانی، به نسلی تعلق دارد، که با برخی استثناها، در توليد و توزيع جهل دوگانه با نسل های پيش از خود هيچ تفاوت کيفی ندارد. اما کتاب مضموناً بيشتر به نسلی تعلق دارد، که در حال برآمدن نظری است. نسلی که از نقد شالوده شکنانه، اما کلی کتاب، بهره خواهد گرفت، و همزمان اين نقد را پشت سر خواهد گذاشت. نه، بايد که اين نقد را پشت سر گذارد. دژ فرهنگی ما مرکزيت، يا دقيق تر بگويم مراکز خود را از طريق نبردی فرسايشی پايداری مي کند و هر طرح نوينی را به شکست می کشاند. نسل نظری در حال تکوين، رسم و ميراث اسطوره ای ـ تاريخی پسرکشی همچون نماد ثابت ايستايي و جمود فکری مان را بخوبی می شناسد. اگر اين طرح را با الهام از شاهنامه تئوری شاهزاده‌ی ناکام بناميم، همچون طرحی در حوزه‌ی روانشناختی ملی، اعلام هولی بنيادبرافکن است. اگر «امتناع تفکر» نقد اين نبرد فرسايشی است، نبردی که نيروی پرسش را چنان زمين گير کرده است که به همراه آن ذهن و احساس ما را به ذلت کشانده است، آنچنان که برای کتاب راهی جز بيراهی باقی نمانده است؛ برای منتقدين در راه، ساخت و بنيان گذاری ابزار های نظری ـ مفهومی برای تسخير دژ فرهنگی نه تنها ضروری، بلکه تنها راه ممکن است. کتاب نيز بر اين مهم در جايي اصرار دارد. بقول آن فرزانه « پرسش، پارسايي انديشه است»، به اين اعتبار، کتاب مختصات فضليت متفکرانه را ترسيم کرده است. برای تسخير اين دژ و تخريب و بازسازی ديگرگونه‌ی آن بايد که تنها از درون اين فضيلت گذشت. نيروی هيولايي نفی بايد که در گذار به تمايز و تفاوت فلسفی قادر به آفرينش مباني نظری ـ مفهومی گردد. تا که تکرار و تقليد، تقدير تاريخی مان را رقم نزنند. حرکت به سوی تدوين دستگاه مختصات نظری، نه تنها بايد فرهنگ ناپرسای ما (در انواع گوناگون اسطوره ای ـ دينی، شاعرانه ـ ادبی، عرفانی ـ شهودی و سرانجام نيمه گفتاری ـ نيمه نوشتاری) را با پتک مفهومی زير ضرب قرار دهد، بلکه در تناوری خود شايد سرانجام تقدير را نيز سراسيمه کند. به گمان برخی از خوانندگان تيزبين، در کتاب درد و نااميدی در ميان سطور به گونه ای نيم پنهان ـ نيم آشکار به چشم مي خورد. اين نااميدی حداقل به دوگونه قابل فهم است: نخست، منظومه‌ی نظری ـ فرهنگی ما چنان سترون است که هر گونه دگرگونی را ناممکن می سازد. و اين امر خود سخنی از دردی بزرگ است که در کتاب مابه ازای زبانی ـ نظری يافته است. دوم: اين نااميدی بيان شرمی دانشورانه است، که در کليت خود از نسل های پيشين نه تنها احساس و انديشه نشده است، بلکه حتا برزبان نيز نيآمده است. حتا زبان گزنده‌ی کتاب اين شرم را محو نمی کند. اين شرم بيان منشی اخلاقی است که تنها نزد انديشه ورزان هستی می يابد. ولی مسلماً اين نااميدی به معنای تسليم انديشه نبايد فهميده شود. اين نااميدی بايد که محرک نقد گردد. و ما امروز در اينجا قصد آن داريم. در پايان بايد گفت: برای گذشتن از دوستدار، بايد نخست به او رسيد.

محمدعلی مرادی: با سلام، من سعی می کنم در بحثم از مناظره و جدل پرهيز کنم و انديشه ای را سازمان بدهم تا بتوانيم دوستانه گفتگو کنيم، تا ما بتوانيم بيشتر آقای دوستدار را بفهميم و شايد آقای دوستدار هم تا حدودی با بحث ما آشنا شوند. همانطور که آقای دوستدار گفته اند، تفکر سر به درون بودگی دارد و به همين دليل تفکر سودای آزادی دارد. بنابراين وقتی ما سودای جدل می کنيم، سر به برون بودگی داريم و در حقيقت بحث جدل، مختصات خودش را به ما تحميل می کند. فلسفه از اين جهت به کلام و تئولوژی نقد می کند که می گويد آنها سر به برون بودگی دارند. البته من بين کلام و تئولوژی تفاوت قائلم و آنرا در ادامه‌ی بحث روشن خواهم کرد. اما برای اينکه سر به درون بودگی داشته باشيم، بايد از جدل پرهيز کنيم تا بتوانيم آرام آرام با تفکر مفهومی آشنا شويم و در سطح ديگری بحث کنيم. من کتاب آقای دوستدار را از سالهايی که از ايران آمده ام، به تناوب های مختلف خوانده ام. شايد بتوانم بگويم که من کتابهای ايشان را 25 تا 30 بار خوانده ام. اين شبيه همان کاری است که ابن سينا با کتاب ارسطو می‌کرد و می‌گفت من آن را 40 بار خواندم و نمی‌فهميدم و باز می‌خواندم. اين سنت ابن سينايی را من سعی می‌کنم آويزه‌ی گوش کنم و کتابهايی را که نمی فهمم، نگويم کتابهای بدی هستند، بلکه آنها را بارها بخوانم و در واقع مشکل را در خودم پيدا کنم و نه در کتاب. اين بحث من از نظر فرم است. اما از جنبه‌ی اسلوب، ارسطو که پايه گذار علم است، در کتاب ارغنون، قسمتهای مختلفی را متمايز می کند: کاته گوريها يا مقولات، آنالوتيکای يک و دو، توپيکا، بوطيقا و رتوريکا. اينها در حقيقت حوزه های مختلفی هستند که سعی می کند منطق ساحت حيات علم را کشف کند. مثلا" در رتوريکا، منطق وقتی است که بحث صورت می گيرد. در آنالوتيکا، باب برهان است. در بوطيقا بحث شعر است. در اينجاست که من از آقای دوستدار جدا می شوم. متکلمان همانطور که آقای دوستدار به درستی توضيح داده اند، بحث های مسيحيت را می گيرند و در باب توپيکا يا جدل بحث می کنند. در باب جدل، محسوسات و مشهودات گزاره های اصلی هستند. برای اينکه ما بتوانيم استدلال سازمان بدهيم و به درون بودگی وفادار بمانيم، بايد در باب برهان يا آنالوتيکا بمانيم و گزاره های ما مسلم و يقينی باشند. اين امر در سنت گذشته‌ی ما ضعيف بوده است و به همين جهت متکلمان در فرهنگ ما دست بالا را گرفته اند. چون متکلمان ما دائما" در باب توپيکا يا جدل بحث می کنند تا حريف را از ميدان بدر کنند. نقد من به آقای آرامش دوستدار يا شايد بهتر باشد بگويم پرسش من از ايشان اينست که چرا فرم ارائه‌ی کتابهايشان ـ بجز کتاب اول يعنی «ملاحظات فلسفی در دين و علم» که خيلی جالب در آن حوزه ها را تفکيک کرده اند و به هر حال ديسيپلين های آن روشن است، حال صرفنظر از اينکه آن را قبول داشته باشيم يا نه ـ بيشتر در باب جدل است و دوری از اينکه ما در سطح مفهومی باقی بمانيم و مفهومی را از حوزه‌ی فلسفه به حوزه‌ی جامعه شناسی و از آنجا به حوزه‌ی تاريخ و بعد حقوق منتقل کنيم و اين سيستم مفهومی را رعايت کنيم تا دانش ايجاد شود. پرسش من از آقای دوستدار اينست که چرا فرم کتابهای دوم و سوم و بخشی از مقاله های ايشان بيشتر فرم جدلی دارد و مثلا" در بحثی فلسفی ناگهان وارد سياست روز می شوند. پرسش اينست که چرا آقای دوستدار در ميان يک بحث فلسفی ناگهان حملاتی به اين يا آن، مثلا" به سروش و يا دوم خرداديها می کنند و با توجه به اينکه خودشان هم می دانند که کلام چه بلايی سر فکر ما آورده است، از اين فرم جدلی استفاده می کنند؟ آقای دوستدار حتما" دلايلی برای اين کار دارند که من مايلم آنها را بدانم.


قسمت دوم