Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

امتناع تفکر در فرهنگ ديني، پيشگفتار کتاب تازه آرامش دوستدار / بخش سوم

داستان غم‌ انگيز سهراب و رستم و واکنش خـود فـردوســـــي در بـرابـر آن
حتا فردوسي ַاو که در آفريدن داستانهاي غم‌انگيز، يا گرفتن ايدهٌ آنها از افسانه‌هاي قومي و پروراندن زبردستانهٌ آنها در فرهنگ ما همتا نداشتهַ نيز هرگز نتوانسته داستـان غـم‌انگيـزي بسـازد که پيچيدگيهـاي درونـي داشته باشد، در ابعاد کششها، خواستها و آرزوهاي رواني و دروني ما درهم‌تند، ما را از درون دربرگيرد، تا ما را به انديشيدن وادارد که چرا چنين حادثه‌اي روي داده، يا اين يا آن فرد با چنين خصوصياتي چه مي‌بايست يا چه مي‌توانست مي‌کرد که حادثهٌ غم‌انگيز روي ندهد و اکنون که روي داده است چه کند. و اين يا آن داستان او به گونه‌اي نيست که ما بتوانيم مشابه آن وضع را براي خودمان تصور نماييم و لااقل از اين راه با مکانيسم تصادفات که از هيچ قانوني تبعيت نمي‌کنند آشنا شويم و به واکنشهاي نهفته و ناشناختهٌ روانشناختي خودمان نسبت به آنها پي بريم. از خواندن داستانهاي غم‌انگيز شاهنامه ما فقط مي‌توانيم اندوهگين شويم.

اما اين اندوه در ما دگرگوني ذهني ايجاد نمي‌کند تا پرسيدن از آن بزايد. تا جايي که پس از پايان داستان رستم و سهراب، افسوس فردوسي از آنچه روي داده در اين درد بروز مي‌کند که حتا ستور فرزندش را بازمي‌شناسد، اما آدمي آزمند در اين مورد نيز کور مي‌ماند. و فردوسي خود از درد اين داستان غم‌انگيز به خدا پنــاه مـي‌برد. و ما خودمان؟ کتـاب را که بستيم، لحظاتي بعد چنانيم که انگـار هيــچ روي‌نداده اسـت که به ما در آدمـي‌بودنمـان ارتباطـي داشتـه باشد.
و حـالا مـا اينـگونه جاهاي خالـي را که براي پرورش احسـاس و فکـر ضروري‌اند با چه پر کنيم، نيروي جوانان را چگونه در چه مجرايي بيندازيم که رشدشان فقط بروني نباشد، بلکه از درون نيز بپرورد و ببالد؟ اما چون اينجا صحبت از رمان کرديم، داستان‌نويسان ما در دلشان خواهند غريد: پس ما چکاره‌ايم با اينهمه داستانهايي که نوشتيم و آنها را حتا «قصه» هم ناميديم؟ چرا نتوانيم با اين کار آثار کت و کلفت و گاه چند جلدي‌مان که عمقي انگشتياب دارند و همه از کوچک و بزرگ آنها را مي‌خوانند و مي‌فهمند، اين خلأ را پر کنيم؟ من در برابر اين پرسش اعتراضي سکوت مي‌کنم. اما به هرسان خلأ هزارسالهٌ فرهنگي را در هيچ زمينه‌اي، حتا در مساعدترين شرايط، نمي‌توان در ظرف نيم‌قرن پر کرد، اگر اصلاً بشود. پروردن و باليدن دروني ذهن در لمس، نگـرش و گيـرش نهانهاي بـي‌ظاهـر در فـرد و جامعـه براي نماياندن داستاني آنها جز آن است که ما از کاهلي و بي‌استعدادي تصميم بگيريم داستان‌نويس شويم، و دنبال مدلش ميان غربيان بگرديم و اين اواخر ميان نويسندگان امريکاي لاتين.
هيـچ‌کـس، به‌شـرط آنکـه بداند پرورش و بالـش درونـي يعنـي چـه، نمي‌تواند اينگونه مسايل را نديده بگيرد. ظاهراً همهٌ اينها را نخبگان ما مي‌دانند و اگر نمي‌دانند، بعيد نيست در مواجههٌ با آنها به‌فکر فرو روند. چند دقيقه؟ چند ساعت؟ اصلاً يک دقيقهٌ تمام طول مي‌کشد، که به‌ساعت برسد؟ امکان اين نيز هست که خيالشان را نخبگان به اينصورت راحت کنند که اين جاي خالي را با ترجمهٌ آثار خارجي يا نام بردن از اين يا آن تئوري يا حتا نگارش کمابيش قابل فهم آن مي‌توان پر ساخت. اگرچه آدم دلش نمي‌خواهد باور کند که کسي يا کساني از نخبگان ممکن است اين پاسخ بي‌دردسر و ساده‌لوحانه را به آن مسئلهٌ پربعد و دامنه‌دار که ناظر بر رويداد فرهنگي ماست و هيچگاه در دورهٌ نوين فرهنگ ما، که جايش بوده، مطرح نشده، بدهند، اما از قراين برمي‌آيد که کوشش ما براي تحقق بخشيدن به اين پاسخ ديگر شبانه‌روزي شده است. اينگونه کوششها در زمينهٌ ترجمهٌ آثار ادبي يا علمي خارجي سودمند هستند، اما جاي آن خلأ درونزاد را پر نمي‌سازند، آنهم در فرهنگي که سقوطش در همهٌ ابعاد آن دائماً فزوني مي‌يابد. مي‌شود پرسيد: چه فرقي‌ست ميان وارد کردن راديو، چرخ خياطي، ماشين بطري يا سوزن‌سازي از يکسو و وارد کردن داستان ترجمه شده، روانشناسيِ ترجمه شده، جامعه شناسي ترجمه شده؟ چرا نشود: نزد ما هيچ فرقي.

واردات ابزاري و ذهنــي
ممکن است برخي که شمارشان هم کم نباشد منکر چنين سقوطي شوند. حتا برعکس در وضع کنوني اعتلاي فرهنگي ببينند و گواهشان اين باشد که سالي چند سد عنوان کتاب در ايران منتشر مي‌شود. چه بنا را بر تقلب فطري‌شدهٌ اين کسان بگذاريم که با اين ادعا بر رونق بازار خود مي‌افزايند، چه تقلب فطري‌شده در آنها را ناشي از لگام‌گسيختگي حداکثر عقل و شعورشان بدانيم، و چه اين باور را حمل بر خودفريبي يا ساده‌دلي آنها کنيم، به‌هرسان از اشتباه بزرگ آنان و نافرجامي آن نمي کاهد. واردات و توليداتي که گفتيم به دو مقولهٌ مطلقاً نامرتبط تعلق دارند. ابزار فني يا تکنيکي از مقولهٌ اول هستند. هرکسي مي‌تواند با سوزن بدوزد، و بايد سوزن داشته باشد اگر بخواهد چيزي بدوزد. هرکسي مي‌تواند اتومبيل براند. از اينطريق ساده‌تر و زودتر به مقصدش مي‌رسد و غيره. اما مقوله دوم نه تنها از اينگونه ابزار نمي‌تواند باشد، بلکه اصلاً ابزار نيست. يک داستان، يا يک کتاب تاريخي يا روانشناسي، يا جامعه‌شناسي يا فلسفي در وهلهٌ اول ميدان و هدفي خارج از فرهنگ خود ندارد تا بتواند چون ابزار در خارج آن نيز به‌کار آيد، چه رسد به اينکه بخواهد منحصراً در آنسوي فرهنگ خود مورد استفاده قرار گيرد. اشتباه است اگر کتابي از ويکتور هوگو يا بالزاک يا هر نويسندهٌ ديگر غربي را چنان بخوانيم که انگار آنچه در اين کتاب گفته شده، مي‌تواند به فضاي حياتي ما ايرانيان، که به‌هرسان غربي نيستيم، منتقل گردد، و همچنان زنده بماند. بنابراين فقط اين ماييم که بايد هنگام خواندن آن کتاب، فضاي حياتي خودمان را بشکافيم، از آن خارج شويم و به کمک قرائن و تخيل راهي به فضاي حياتي کتاب بگشاييم، نه برعکس. چنين کاري به‌هرسان فقط گذرا مي‌تواند صورت گيرد.
از سطح معيني به بالا کتاب صرفاً منعکس‌کنندهٌ انديشيدن و نگهدارنده آن است، نه ابزار براي انجام‌دادن اين يا آن عمل. هيچ اثري از اين نوع، چون ابزار نيست، نمي‌تواند از مرز حياتي‌اش خارج شود، و نميرد. بنابراين راه‌يافتن به اينگونه اثر از فرهنگ غربي که مورد نظر ماست، اگر ميسر گردد، بايد به اين منظور باشد که به اندازهٌ توانمان شيوهٌ بغرنج‌يابي و روش پي‌بردن به راه‌حلهاي مربوط را از غربيها ياد بگيريم، نه آنکه بغرنجها و راه‌حلهاي آنان را از آنِ خود بپنداريم و به رتق و فتق آنها بپردازيم. چنين تصور و اقدامي ناآگاه‌ماندن به چرايي و چگونگي رويداد فرهنگي خودمان را پايدارتر و سخت‌جان‌تر مي‌سازد، و موجب مي‌شود که ما، هر دهه و هر سده‌اي که بر ما بگذرد، در مرداب بغرنجهـاي خـودمـان، که برايمـان ناشناختـه مانده‌اند، فروتر رويـم، و در گمـراهيهـا و سـرگردانيهـاي روزافـزونمـان نيـامـوزيـم که هـر فرهنگـي بغرنجهاي خودش را در درونش دارد و حمل مي‌کند. به همين مناسبت اينها راه‌حلهاي درونـي مـي‌خواهند، نه بيرونـي و عاريتـي.
در فرهنگ خودمان نمونه‌هايي از مشکلهاي ما، اگر بتوانيم بر آنها وقوف يابيم، مثلاً اينها هستند: چگونه است که هر کس همه چيز مي‌داند و اگر «چيزي» نداند به سرعت از «نداننده‌هاي» سالخورده و مجرب که استاد اويند مي‌آموزد؟ چرا ما اينقدر ياوه مي‌گوييم و مي‌نويسيم، و خلأهاي بيش از حد چشمگيرش را با نامهاي متفکران غربي پر مي‌کنيم؟ از سوي ديگر مسابقه‌اي ميان آنان و قدماي خود ترتيب مي‌دهيم که برندهٌ آن همواره قدماي ما هستند؟ چگونه است که هر که از ما به سن رشد رسيد، فقط قلم و کاغذ مي‌خواهد تا رمان‌نويس شود و به‌مراتب از آن بيشتر شاعر؟ چرا شاعر محبوب ما ايرانيان در چند سدهٌ پيش دعا به‌جان پادشاه وقت مي‌کرده، به محض آنکه موانع شرابخواري‌اش از ميان برداشته مي‌شده‌اند؟ چرا آخرين پادشاه ما در ما به‌چشم رعايايش مي‌نگريسته و به زنان حق راي دادن «اعطا» مي‌فرموده است؟ چرا رييس جمهور کنوني که بر امتش چون زير دستانش فرمانروايي مي‌کند و خودش در زمرهٌ امت عملاً فرمانبردار پيشوايان امت است، از «تمدن و فرهنگ» مي‌گويد که بويي از آنها نبرده است؟ چرا اينگونه ژاژخاييِ اصغرترقه‌يي؟ و چگونه مي‌شود با خواندن و حتا فهميدن کتابهاي مثلاً ژان ژاک روسو، کارل پوپر و ديگران در جهاني لبريز از تمدن و فرهنگ رخنه کرد و به چه منظوري، آنهم از سرزميني که بيست‌وشش سال است از قعر خودش هيولاهايي تاکنون به‌چشم‌ نديده بيرون مي‌ريزد و توليد مي‌کند؟
نمونهٌ ميشل فوکو که مجازاً يک کتاب زنده و سيار از فرهنگ غربي بود، کتابي که مانند بسياري ديگر، از عوامل سازنده فرهنگ اروپايي‌ به‌شمار مي‌رود و خودش ساختهٌ آن، با آمدن به تهران براي سردرآوردن از آنچه در اين ايران هزارلايه روي مي‌داده ثابت کرد که چگونه کتابي زنده چون او، با همهٌ تجهيزات فکري‌اش، چون طبعاً نمي‌توانسته ابزار بوده باشد، نتوانسته به اندازهٌ سرسوزني هم از جامعه ما سردرآورد، بلکه فقط توانسته با فضاحت ناشي از اين اقدام نسنجيده خود را آلوده سازد.

شيعـه‌شناســي ميشــل فـوکـو و شيعه‌شناسي ما‌«روشنفکران» شيـعـيبا وجود اين، چون او در بيگانگي‌اش نسبت به فرهنگ ما، به راهنمايي روحي «شيعه‌شناس» مشعشعي مانند هانري کربن، از سر خامي اما با معصوميت و حسن‌نيت مرتکب چنين خطايي شده، به‌مراتب کمتر در خـور سـرزنـش اسـت تا راهنمـاهاي ايرانـي‌اش که يکـي از ديگـري روشنفکرتر و «شيعي‌تر» بارآمده‌ بودند و خود سررشته‌هايي کنوني از فرهنگ ما هستند.
بدينسان مي‌بينيم که مقولهٌ ابزاري يا اولي کمترين ارتباطي با مقولهٌ ذهنـي يا دومـي ندارد. گرچه عکسش صـدق نمـي‌کنـد. به سبب هميـن عليل بودن يا حداکثر عليل‌شدن در مقولهٌ دوم است که کمترين کنترلي روي مقولهٌ اول نداريم. در اين مقولهٌ دوم ما روز به روز بيشتر از هم مي‌پاشيم و به خاطر روي پا نگاهداشتن خود زور مي‌زنيم خلأيي چنين دهان‌بازکرده در درونمان را با پاره‌هاي متلاشي و اوراق‌کرده از فرهنگ غربي پر سازيم. حتا اگر بنا را بر اين بگذاريم که در ظرف چند دهه حد نصابي کافي مترجم ورزيده براي ترجمه‌هاي آثار خوب و برگزيده از آثار غربي دستچين کنيم و به همين اندازه آموزگاران کاردان و دلسوز تعليم دهيم و آنان را به خدمت در فرهنگمان بگماريم، باز اين خلأ فرهنگي را، چون دروني‌ست، نمي‌توان از اينطريق پر ساخت. در بيان اين وضع به‌تمثيل بگويم: شکم نازا را نمي‌شود از خارج، يعني به صـرف سکـس با بيـگانه، زايـا و بـارور کـرد. فرهنـگ مـا چنيـن شکـم نازايي‌ست. اگر نه چرا اينهمه «فکر» غربي در خودمان مي‌ريزيم؟ هيچ کتاب و اثر «مشکل‌گشايي» از خامهٌ ما تراوش نمي‌کند که مرکز ثقلش «نامهاي» پرهيبت متفکران غربي نباشد. در اين کتاب از جمله خواهيم ديد که چرا و چگونه استعداد فوق‌العاده‌اي چون ابن سينا، با وجود ارسطويي بودنش، با ارسطو سنخيت نگريستن و انديشيدن نداشته است. اما همهٌ «متفکران» کنوني ما، بويژه آنهايي که در اروپا و آمريکا درس خوانده‌اند و اجباراً يکي دو زبان خارجي ياد گرفته‌اند، يا آنهايي که درس نخوانده‌اند، ولي غرب را از نزديک ديده‌اند، کمترين ترديدي در نبـوغ و درايت غـرب‌آسـاي خـود ندارنـد. نشـانـهٌ ايـن تشـخيص «درستشان» اين است که به راحتي مي‌توانند در بازار اين فرهنگ پر از خلأ هر بنجل ذهني را به نام «فکر و تفکر» بفروشند.

تلــه‌اي که در آن نشسته‌ايممشکل بزرگ اين است که با پشتوانه و ميراث فرهنگي‌مان که اسلامي يا ايرانيِ اسلامي شده باشد، نه مي‌توانيم از جاي خودمان تکان بخوريم، گامي پيش گذاريم، و نه مي‌توانيم اين ميراث را اسلام‌زدايي کنيم. اسلام‌زدايي فرهنگي ما يعني تمام محتويات آن را دور ريختن. آنوقت چه از فرهنگ ما مي‌مانَد؟ ما عملاً نه راه پس داريم نه راه پيش، به‌هرسان نه تاکنون. هدف اين کتاب و آنچه از آن برمي‌آيد فقط نشان‌دادن چگونگيهاي اين مشکل است، نه نشان دادن راهي براي بيرون آمدن از اين تله‌اي که هزارسال است در آن خوش خوابيده‌ايم. چنين انتظاري از من که نويسندهٌ کتاب باشم نمي‌توان داشت. اگر راه‌حلي بشود يافت، کار آيندگان است. اما خود همين پي‌بردن به وضع وخيم فرهنگ ما به‌مراتب دشوارتر از آن است که مي‌نمايد. متأسفانه ما آنقدر سطحي و آسانگير هستيم که نتوانيم وخامت وضع را ببينيم و بفهميم. در عين‌حال هراندازه ما بيشتر از وضعي که داريم غافل بمانيم و نخواهيم در آن بنگريم، فلج‌تر خواهيم شد. بنابراين بايد با شناختن اين تله‌اي که در آن جا خوش کرده‌ايم و نگريستن در آن سعي کنيم راهي، هراندازه باريک به خارج باز کنيم. بايد ديوار خاراييِ اين تله را تدريجاً يا از تو شکافت؛ يا بايد از آن بالا رفت، حتا اگر هربار از نو در آن سقـوط کنيـم. فقط اين خطـرکـردن و کوشـش آگاهانـهٌ توانفرسـا مي‌تواند ما را از اين زنده‌به‌گورشدن فرهنگي موقتاً نجات دهد. فقط و فقط با آشتي‌ناپذيري جستجوکننده‌اي که موانع، و نه خودش را، جدي بگيرد شايد روزي بتوانيم ديوار اين فرهنگ را از تو بشکافيم، بدرانيم. «چگونه»؟ پاسخ به پرسشي چنين ناشکيبا و حاکي از ناآگاهي مطلق به بعد و بُرد مسئلهٌ فرهنگي‌مان را فقط آزمون و آينده خواهند داد.

نفـــوذ نهـايـــي غرب غرب و بـرد آندنيايي که ما در آن زندگي مي‌کنيم ַمنظورم از ما فرهنگ ديني و اسلامي ماستַ نقطه‌اي‌ست از نقاط اين جهان که غرب، چه بخواهيم و چه نخواهيم، برآن سيطره دارد. اين سيطره را در هيچ مـوردي، در هيــچ زمينه‌اي، به هيچـگونه‌اي نمـي‌توان شکست، رقابت ‌کردن با آن از حد يک جوک لوس و ابتدايي تجاوز نمي‌کند. اينکه مي‌گويم به هر قيمتي بايد در چنين نقطه‌اي از نظر ذهني در خودمان تکان بخوريم ַباز موکداً توجه دهم که اين تکان‌خوردن به هيچرو آسان نيست و مآلاً نمـي‌توان از آن چنين معنايـي مـراد کرد که ما براي هـر مسئلـه و هر پرسشي در زمينهٌ فرهنگي‌مان پاسخي حاضر آماده داشته باشيم‌، کاري که در همهٌ «نوشتارها» يا «گفتمانها»مان شب و روز مي‌کنيم‌ַ منظورم خيال خام شکستن سيطرهٌ غرب يا رقابت با آن طبيعتاً نيست. بلکه اين تکان بايد طوري باشد که ما را از درون از چنگ فرهنگ ديني‌مان درآورد، تا در اين گوشه از سيطرهٌ جهان غربي بتوانيم آزادي ذهني، شخصي، فردي و اجتماعي براي خودمان بيافرينيم. درست در اين مرزي که از درون بايد بشکافيم است که برد نهايي سيطرهٌ غرب تمام مي‌شود. و تا زماني که ما ديوارهاي اين تله را از هم ندريده‌ايم تا به فضاي آزاد راه‌يابيم، تا زماني که ما خود را در قفس فرهنگي‌مان محبوس کرده‌ايم، غرب براي نفوذ در آن از خارج همهٌ وسايل ممکن را دارد. بنابراين اين ماييم که بايد اين تله را از درون منفجر نماييم. چگونگي اين کار را مستقيم و غيرمستقيم از خود غربيها مي‌توانيم بياموزيم که در اين زمينه ورزيده و مجربند. چنين کاري را در بعد شعري فرهنگ ديني ما فقط نيمايوشيج توانست آغاز نمايد، بي‌آنکه خودش خواسته باشد يا لزومي ديده باشد پا در جاي پاي شاعران بزرگ غربي گذارد يا خود را ميان آنان جا بزند. اما تاکنون احدي نتوانسته راه او را حتا يک وجب ادامه دهد. بيش از همه بويژه آنهايي که زماني خود را وارث او مي‌دانستند. تنها کاري که اين وارثان به‌خوبي بلد بودند و کردند، اين بود که، به گردپاي او نرسيده، برق‌آسا از او جلو زنند، و با عرض‌اندامهاي پهلوان‌پنبه‌اي و جاهلانه‌شان در «ميـدان شـعر جهانـي»، که وجـودي صـرفاً خيالـي داشـت، اخطار کننـد: واي از آن روز که نوشته‌هاي شاگردان ما «اعم از نثر و نظم» از گاوصندوقهاي مهـرومـوم‌شده بيرون بيايند. آن روز ديگر روز آخر ادبيات غربي خواهد بود.

نيمايوشيج توانست با و در شعرش هر دو سيطره، يعني از آنِ فرهنگ اسلامـي و از آنِ غربـي را درهـم شکنـد و اين کار را در همـان مرز و به همان گونه‌اي کرد که ياد شد. اگر ما برخلاف او از جامان تکان نخوريم، اگر ما ماندن را بر رفتن راه ترجيح دهيم، چنانکه تاکنـون و در سراسر فرهنگمان کرده‌ايم، قطعي‌ست که در همين بستر ديرپاينده در زيسـت‌ گياهـي‌مان روزي کاملاً خواهيم پوسيد: در ناهمـواريهامان، در خواب‌آلودگيهــامـان و در ناهشياريهـامـان، اگر بخواهيم اين سرنوشت رقت‌انگيز را با زباني بازساخته از يک شعر نيمايوشيح بگوييم.

به خوانندهٌ جواناين کتاب براي ذهن جوان نوشته شده. جواني ذهن الزاماً به سن نيست. به آن است که ذهن بتواند حتا سد درجه انعطاف‌پذير باشد. بتواند آنچه را که شنيده و ديده و خوانده و خودش را از آن انباشته بروبد. از نو بشنود، ببيند، بخواند و بياموزد و آن قابليت هم‌اکنون يادشده را همچنان در خود بپروراند. بتواند يک کتاب از چند صفحه بياموزد. در عين‌حال بتواند ياد بگيرد که از ده‌ها کتاب الزاماً نمي‌توان حتا چند سطر آموخت، و اين هم بستگي به نوع کتاب دارد و هم به تجربه‌اي که ذهن جوان رفته‌رفته مي‌آموزد. اما اين را نيز بايد دانست که ذهن جوان‌ را جوان نگه داشتن کار چندان آساني نيست.
در سراسر اين کتاب از فرهنگ ديني چون فرهنگ مسلط سخن رفته و جايي که اين تصريح نيامده به سبب پرهيز از تکرار بوده است. و همين کتاب مشروحاً نشان مي‌دهد که در فرهنگ ديني استثنائاً انديشيدن ممکن شده است، اما چون امکان پروردن و باليدن نداشته بي‌تأثير ‌مانده است. ضمناً اين را هم ذهن جوان بايد دريابد که انديشيدن منحصر به «روشنفکران» به اصطلاح «لاييک» ما نيست، روشنفکراني که مي‌بايستي در شناختن و شناساندن بغرنجها و بن‌بستهاي فرهنگ ديني اهتمام مي‌ورزيدند، اما از جايشان تکان نخوردند. در عوض، چندتن از مسلمانان ديندار و دلير با خارج‌کردن دين از فضاي فرهنگي و اجتماعي، و شخصـي و خصوصــي‌کردن آن ثابت نمـوده‌انـد که مـي‌انديشنـد و روشنفکرند. اگر انگشت‌شماري را بتوان نشان داد که ما در اين سالهاي اخير شاهد زايمان انديشيدنشان بوده‌ايم، مسلمان ديندار بوده‌اند. منظور يقيناً آنهايي نيستند که در کنج حجره يا اطاقشان هرمنوتيک را عوضي به‌جـاي ابـزار سـاخت و پرداخـت گرفتـه‌انـد، ابـزاري که در بسـاط بدل‌فروشان نزد ما خواهان و خريدار فراوان دارد. يا آنهايي که شاگرد يا همدندان اين دسته‌اند، با پرچم «اسلام صلحجو» دور دنيا راه مي‌افتند، و با استقبال ايرانيان فرار کرده به غرب روبه‌رو مي‌شوند و گاه نيز سر از دانشگاههاي حتا خوب آمريکايي درمي‌آورند، برخي از آنان در سمتهاي باورنکردني. چرا؟ نه، اينها را نمي‌گويم. منظور از آن چند مسلمان کساني‌اند که نه تنهـا با خصوصي و شخصي کردن دين و ايمانشان ميل و رغبـت کسـي را نسبـت به اين دارايـي بسيـار خصـوصــي و بسيـار شخصي‌شان برنمي‌انگيزند، بلکه برضد تحميل آن بر ديگران به‌پا خواسته‌اند. بردن نام اين چند مسلمان انديشنده در اينجا لزومي ندارد. اين چندتن را به يک نگاه مي‌توان ديد و از آنها بسيار مي‌توان آموخت. در عوض به همين نسبت لاييکهـاي ما، در رأسشـان غـرب‌ديـده‌ها و غربي‌مآبها، ثابت کرده‌اند که جايي که پاي انديشيدن به‌ميان مي‌آيد، ذهناً پير و فرتوت زيسته‌اند، اگر اصلاً با ذهني پير و فرتوت پا به جهان نگذاشته باشند. بنابراين، پروندهٌ آنها را حالا ديگر پس از سي چهل سال تجربه بايد بدون کمترين دغدغه‌اي بست و مختوم اعلام نمود.

ذهن جوان که اين کتاب براي او نوشته شده خوب است چند چيز ديگر هم بداند. يکي آنکه اين کتاب، چون فهميدن آن آسان نيست، آسان هم نمي‌تواند خوانده شود. يعني اين دومي نتيجهٌ آن اولي است، نه بعکس. موضوع يا موضوعهاي مطرح و پرداخته شده به آنها در اين کتاب و شيوهٌ طرح کردن، پرداختن و تحليل آنها و به همين گونه نوع نگريستن در آنها در سراسر فرهنگ ما بي‌سابقه است و مآلاً براي ما بيگانه. توجه کردن به خود اين مطلب تا آن اندازه اساسي است که هر حـدســي در مــورد غـرور يا فروتنـي مـن به‌سبـب اين گوشـزد مطلقـاً بـي‌اهميت مـي‌گـردد. دوم آنکه شتـاب در خـوانـدن متـن و نخـواندن پانويسها فهم کتاب را دشوارتر مي‌کنند، اگر غيرممکن نسازند. گاهي مطلبي کانوني از موضوع مربوط به تفصيل در پانويسي توضيح شده، چون در ارتباط با روند انديشه و در تناسب با کليت موضوعي کتاب جاي ديگري نمي‌توانسته است بيايد، مگر به‌قيمت برهم زدن توازن اين کليت. سوم آنکه اين کتاب را نمي‌توان از آغاز تا پايانش يک نفس خواند. بلکه درست خواندن و درست فهميدن آن فقط به‌تدريج و در مطالعهٌ پيوندهاي موضوعي و توضيحات متناسب با آنها صورت مي‌گيرد. از اينرو در موارد بسيار و شايد در غالب موارد بايد از يک موضع کتاب، به موضع ديگري که ميانشان ارتباط دروني وجود دارد بازگشت. تمام اين موضوعها در متن يا پانويس کتاب راهنما دارند و نشان داده شده‌اند.
سرانجام براي آنکه خوانندهٌ جوانذهن درست‌پرسيدن را اصولي بشناسد و آن را از نادرست‌پرسيدن تميز دهد؛ آن اولي را بياموزد و در چنگ اين دومي گرفتار نيايد، راهنمايي زير را لازم مي‌بينم. درست پرسيدن فقط در صورتي ميسر مي‌گردد که پرسش ناظر بر چگونگي توصيف و تشريح بغرنج از يکسو و تحليل و استدلال مربوط از سوي ديگر باشد. فقط در چنين مناسبت متقابلي ميان پرسش و پاسخ مي‌توان پرسش را درست شمرد و برد و اتقان آن را با نيروي پاسخ سنجيد و بعکس. بنابراين معارضه ميان پرسش و پاسخ صورت مي‌گيرد، نه ميان پرسنده و پاسخ‌دهنده. يک سخن يا يک تز اعتبارش را از اين ندارد که از آنِ کيست، بلکه از دلايلي مي‌گيرد که مي‌آورد. موکداً بايد گفت که نخست يک اثر به نويسنده‌اش اعتبار مي‌بخشد و نه هرگز برعکس. اين را تجربه همواره از نو نشان مي‌دهد. بنابراين، بي‌رعايتي چنين اصلي از پيش متضمن بطلان هرگونه پرسش يا اظهارنظر است. در واقع پس از معتبرشناخته‌شدن کتاب است که اعتبارش به نويسنده منتقل مي‌شود، و اثر بعدي نويسنده مي‌تواند بر اعتبار منتقل‌شده بيفزايد يا حداکثر آن اعتبار را در تمايزش از اثر بعدي به قوت خود نگه‌دارد.
همين توضيحات بايد نادرستي اين ايراد را ثابت کرده باشد که چگونه يک نويسندهٌ ايراني مي‌تواند در نوشته‌هايش سراسر فرهنگ بومي خود را نينديشا بنامد، يا کتابش در اين باره معناً چنين عنواني داشته باشد، و خودش را کاشف اين پديدهٌ تاکنون نيانديشيده و ناگفته‌مانده بداند. نادرستي اين پرسش يا ايراد بيش از آنکه از خلطِ نوشته و نويسنده ناشي گردد، در برگرداندن نگاه از نوشته به نويسنده از پيش صورت گرفته است. فقط در يک مورد پرسش مجاز است و حتا بايد رد پاي نويسنده را در نوشته بجويد يا اعتبار نوشته را به اعتبـار نويسـنده واگرداند. مبحث «اخـلاق» تنهـا مــورد و حـوزهٌ چنين ارتباطي‌ست.
اما براي آنکه نادرستي نوع پرسش يادشده و دامي که پرسندهٌ آن ناآگاهانه از اينطريق براي خود تعبيه مي‌کند آشکار گردد، نخست چند مورد تجربي مي‌آورم و سپس نشان مي‌دهم که چگونه اين پرسش يا ايرادِ نسنجيده، پرسش و خود پرسنده را به دام مي‌افکند. يک نمونهٌ غيرقابل انکار، که بايد براي غالب يا لااقل بسياري از ايرانيها شناخته باشد، از فرهنگ خودمان مي‌آورم و سه نمونهٌ ديگر از فرهنگ غربي. نمونهٌ اول فردوسي يعني ايراني‌ترين شاعر ماست. از حملهٌ عرب چهارسدسال مي‌گذرد که فردوسي ضمن توصيف مشروح اين فاجعهٌ بي‌مانند که به‌زعم او به نابودي همه‌جانبهٌ ايران مي‌انجامد، مي‌گويد:
ز دهقان [ايراني] و از ترک و از تازيان
نژادي پديد آيـد اندر ميان
نه دهقان، نه ترک و نه تازي بود
سخنها به‌ کردار بازي بود.
اين «نژادي» که فردوسي از آن مي‌گويد همان است که تا زمان او و از زمان او تاکنون ما ايرانيان در فرهنگ و تاريخمان بوده‌ايم و هستيم، و اين را فردوسي ايراني کشف يا به‌هرسان ادعا کرده است. اين گوي و اين ميدان براي کساني که مي‌توانند او را به سبب اين تشخيصش ناايراني بخوانند.
نمونهٌ دوم: وقتي مکان و زمان را کانت، فيلسوف آلماني، گونهٌ ادراک حسي ما از واقعيت و نه چيزي در خود واقعيت يا از آنِ واقعيت مي‌داند، در واقع تئوري او به اين مي‌ماند که بگوييم ما، يعني انسان، با عينکي زمانيַمکاني و جدايي‌ناپذير از خودمان زاده مي‌شويم، مي‌زييم و مي‌ميريم. آيا مي‌شود اين ايراد بيجا و نادرست را به کانت گرفت که چگونه او توانسته «عينک» را از خودش يا «خودش» را از عينک جدا سازد تا با نگريستن در آن به ساختار و کُنايشش پي‌برد. اگر بدانيم يا بياموزيم که اين تمام جنبهٌ شناخت در تئوري کانت نيست، بلکه جنبهٌ ديگر آن مفاهيم يا مقولات انديشيدن هستند، و نيز اين را که، هيچيک از اين دو جنبه بدون آن ديگري نمي‌تواند براي خودش به تنهايي منشأ اثر باشد، معنايش اين است که از طريق هيچيک از اين دو جنبه، چون از هم جدايي‌ناپذيرند، نمي‌توان به جنبهٌ ديگر راه يافت و ساختار آن را شناخت و شناساند. اما عيناً همين کار را کانت کرده است. اگر از هگل و نيچه ַ‌که هريک از موضع فلسفي خودش تئوري شناخت کانت را مردود مي‌شمرد، اما نه به‌اين سبب که چگونه کانت توانسته اين مشکل را بگشايد‌ַ بگذريم، تا آنجا که من مي‌بينم عقل هيچ اروپايي اهل فني به چنين ايرادي نرسيده است. مشکلاتي که در تئوري شناخت کانت ديده شده و مورد بحث قرار گرفته‌اند مطلقاً خارج از اين گونه پرسش ناوارد و کوته‌فکرانه است.
نمونهٌ سوم کارل مارکس است. به‌زعم او تز ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي در پيوند با هم، لااقل از دوره‌اي به بعد که شامل دورهٌ خود او نيز مي‌شود، محيط و فضاي زيستي انسان را مي‌سازد و انسان به‌نوبهٌ خود سازندهٌ اين محيط و فضا است. اين تز، چه آن را به کشورهاي صنعتي محدود سازيم، چه اعتبار آن را از اين مرز فراتر بريم، کارل مارکس خود در حوزهٌ اعتبار اين تز باقي مي‌ماند. هر ايراد و اشکالي در تز يا تئوري کارل مارکس ديده و پي‌گيري شده باشد، يقيناً اين نبوده که چگونه او که خودش نيز ساخته و سازندهٌ چنين فضاي زيستي بوده، توانسته از اين دورِ ديالکتيکي خارج شود و از «خارج» در اين «دور» بنگرد و ساختار ديناميک آن را براي ما باز نمايد.
نمونهٌ چهارم نيچه است. بنا را براين بگذاريم که يک مفهوم کانوني و شايد کانوني‌ترين مفهوم فلسفهٌ نيچه ارادهٌ سلطه‌خواهي است. روشن‌تر بگويم: آنچه ما در اصل مي‌کنيم، مي‌جوييم، مي‌گوييم و مي‌نويسيم، يعنـي هر اقدامـي که از ما سـرمـي‌زنـد، منظـور از اين اقدام دست‌يافتن به سلطـه اسـت و اين سلطـه‌طلبـي هيچـگاه و در هيچ زمينه‌اي پايان‌پذير نيست. بنابراين شناخت نيز براي نيچه نه به اين خاطر صورت مي‌گيرد که چيزي را آنچنان که هست بشناسيم، بلکه به اين خاطر که بر سلطهٌ ما بيفزايـد. در واقـع براي نيچـه شناخـت وسيلـه‌اي‌سـت در خدمـت سلطه‌طلبي. طبيعتاً کم نيستند کساني که در درستي اين تئوري نيچه ترديد دارند يا اساساً آن را بـي‌اساس مـي‌دانند. در اينجا براي ما چيـز ديگري مهم است. و آن اينکه هيچ فيلسوف يا فلسفه‌داني بناي انتقادش به تئوري نيچه را براين نمي‌گذارد و نگذاشته: حالا که نيچه چنين تشخيصـي مـي‌دهـد، پـس گفتـهٌ خـودش نيـز مشمـول هميـن تشـخيص مي‌شود. خطر يک چنين اظهارنظري را در همان دامي خواهيم يافت که گفتيم خوانندهٌ ناآگاه و نامحتاط منطقاً براي خودش تعبيه مي‌کند. آن دام اين است:
به مجرد آنکه کسي با عَلَم چنين ايرادي به هماوردي نيچه برود و به او بگويد، پس تشخيص خود او ناظر بر تئوري‌اش مشمول خود اين تئوري نيز مي‌شود، چه کرده است؟ پيش و بيش از آنکه بطلان تز يا تئوري نيچه را ثابت کرده باشد، آن را پذيرفته است. براي آنکه اين نکته را بهتر دريابيم: برگرداندن تئوري نيچه برضد خودش، يا زدن نيچه به حـربهٌ خـود او فقط در صورتـي ميــسر مـي‌شــود و مؤثر مـي‌افتـد که «برگرداننده» يا «زننده» ناگفته به درستي و قاطعيت تئوري نيچه اذعان کرده باشد. عيناً همين حکم در مورد نقاد يا منتقدي نيز صدق مي‌نمايد که بخواهد تز اين کتاب را به حربهٌ خود اين تز بزند و با اين شوق و ذوقِ کمين‌کرده و بي‌تاب‌شده براي سرنگون ساختن تز استدلالي کتاب به نويسنده‌اش شبيخون زند. چنين منتقدي پيش از آنکه دلش از نتيجهٌ اين پيروزي خنک شود و لبخندش نويد پيروزي دهد، خودش را در دامي که مکانيسمش را نشان داديم سرنگون مي‌سازد. توصيه‌اي که من به خوانندهٌ جوانذهن مي‌کنم اين است که در وهلهٌ اول بکوشد تز کتاب و استدلالها و تحليلهايش را تا جايي که ممکن است بفهمد و به خودش مهلت دهد تا آنچه خوانده و فهميده نخست گوارش ذهني يابد. آنگاه هميشه فرصت هست براي آنکه اشکالهاي کتاب را جست‌وجو کند. و از کجا که نيابد.