Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

ايران، اسلام و مدرنيته / محسن حيدريان

متن زير فشرده‌ای از سخنرانی و گفتگوی نگارنده در جلسه روز ٩ سپتامبر در دانشكده حقوق دانشگاه لايدن هلند است. در اين جلسه علاوه بر اساتيد و محققان اين دانشگاه، سفير هلند در تهران و نيز رهبر سابق حزب ليبرال اين كشور حضور داشتند. پس از ايراد سخنرانی، گفتگوی زنده‌ای درباره مسايل پايه‌ای ايران ديروز، امروز و فردا ادامه يافت كه موضوع بحث را به آميزشی از انديشه و سياست روز ايران كشاند. به فشرده آنها در اين متن اشاره شده است. از پروفسور افشين اليان كه كمك ارزنده‌ای به برگزاری اين جلسه و نيز ترجمه و تشريح نكات گرهی اين گفتگو به زبان هلندی كرد، صميمانه تشكر می‌كنم.

از دعوت دانشگاه لايدن هلند كه فرصت مشاركت در اين گفتگو را فراهم كرد، سپاسگزارم. بويژه از پروفسور افشين اليان و ديگر اساتيد، شخصيت‌های علمی و حضار عزيز تشكر می‌كنم.
موضوع اين سخنرانی تاملی فشرده درباره چالش اسلام و مدرنيته است. مراد من از مدرنيته نگرش تازه به آدم و عالم است که برپايه چهار مولفه خردگرايی، عرفی گرايی، انسانگرايی و علم باوری ساخته شده است. برزگترين دستاورد مدرنيته پيروزی خرد انسانی بر باورهای سنتی ، مذهبی و اسطوره‌ای است. خردگرائی از فرد انسان سرچشمه می‌گيرد که می‌انديشد و برای دستيابی به هدفش به انتخاب عقلائئ وسيله دست ميزند. خردورزی، سنجش گری انتقادی، فرديت و گسست از قيد و بندهای اسارت آور، مهمترين پيام‌های مدرنيته هستند.
از نگاه تاريخی، نسبت مدرنيته و سنت مرکزی ترين چالش ۱۵۰ سال گذشته ايران بوده است. ايران در تمام طول اين مدت با همه قوا كوشيده است كه تكنيك و علم مدرن را به چنگ آورد و در اينراه صرفنظر از رژيم‌های سياسی گام‌هايی نيز بجلو برداشته است، اما در موارد ديگر يعنی خرد گرايی و انسانگرايی دستاوردهای ناچيزی داشته است. به همين دليل، ايران در تاريخ معاصر خود رشدی كاملا نامتعادل، ناپايدار و بحران زا داشته است. زيگزا گ‌های فراوان تاريخ اين كشور از جمله وقوع سه انقلاب در مدت يكصد سال و نيز غير قابل پيش بينی بودن اوضاع آن، از نشانه‌های ضعف خردگرايی و انسانگرايی در ايران است. اگر بياد آوريم كه مهمترين معيار رفاه اجتماعی و انسانی در جهان معاصر، ميزان جذب توليد كنندگان انديشه، سرمايه و ادبيات در هر كشور است، گريز گروههای فرهيخته از ايران، نشانه ديگری از نسبت اسلام و مدرنيته در اين كشور است. رابطه سنت با مدرنيته اما بويژه در پی تجربه انقلاب اسلامی بيش از هر زمان به مرکزی ترين مساله جامعه ايران تبديل شده است.

اسلام و مدرنيته
بايد بياد داشت كه ميان ايران و کشورهای غربی در همه زمينه‌های ذهنی، تاريخی و فلسفی تفاوتهای اساسی وجود داشته است. علت اين تفاوتها به وضعيت دولت، حقوق، سياست و دين ميان اين جوامع باز ميگردد. مثلا ميان حکومتهای مطلقه در اروپا که تنها چهار سده بر اين کشورها سيطره داشتند و حکومتهای خودکامه در ايران که در سراسر تاريخ ايران باستان و معاصر در ايران حکومت کرده اند، هم از نظر حقوقی و هم از منظر جامعه شناختی، تفاوتهايی اساسی وجود داشته است.
تمايز اساسی ميان تمدن اسلامی و تمدن مسيحی از جمله در آن است كه تمدن مسيحی از طريق پرسش گری و چالش‌های بسياری كه فلاسفه و متفكران مغرب زمين بر سر راه سيطره اش برانگيختند، ناگزير شد كه با حفظ هسته‌ای از فرهنگ دينی بر پايه عفو، مروت و انصاف به عنوان دينی «قدسانی» فرديت انسانی و خردگرايی را پذيرا شود و استقلال دنيا از تعالی آخرت را مورد توجه قرار دهد. اما تمدن اسلامی فاقد يك بينش فلسفی بوده است و نظريه شناخت، فلسفه حق و نيز موجوديت مستقل فرد انسانی در آن اهميتی نداشته و تنها يك تمدن فقه و حقوق است. اسلام در تمام زمینه‌های امور عملی، مقررات شریعت را شرط تعالی هم دنيا و هم آخرت دانست. مسلمانان هنگام کار، در سياست، انديشيدن، استراحت، استحمام، خوردن و آشامیدن و حتی امور جنسی و زناشوئی و سایر امور نيازی به تامل در جنبه‌های خردگرايانه اين مقررات نداشتند.
فقه اسلامی تاكيد اصلی اش بر تکلیف مسلمانان است اما سخنی از حقوق انسانها و بويژه شهروندان غير مسلمانان در آن به میان نیامده است. بنابراين تعادل ميان حقوق و وظايف انسانها كه از مبانی دمكراسی و مدرنيته است، در اسلام وجود ندارد.
انقلاب اسلامی همچون مردمی ترين انقلاب تاريخ ايران و خاورميانه از درون مردم جوشيده بود. اما اين ويژگی محصول فرادست شدن گفتمان متوهمی بود که از آغاز دهه چهل ايران در زهدان جامعه ايران شکل گرفته بود و نزديک به دو دهه در ذهنيت جامعه ايران پرورنده شده بود. اسطوره‌هايی که در جنگ با جامعه واقعی ايران ساخته شده بودند، کم و بيش همانهايی بودند که در نظام سياسی بر آمده از انقلاب به بار نشستند و مبانی تجدد ستيزانه، ضدغربی و تمدن ستيز نظام انقلابی تازه را شکل دادند.
علی شريعتی از ايده سازان اصلی انقلاب اسلامی بود. احساسات ضد استعماری و ضد سرمايه داری دکتر شريعتی صرفا از موضع روحی، قداستی و ايمانی است. لذا الگويی که بعنوان جايگزين انتقادات پرشور و آتشين در همه زمينه‌ها از نظام سياسی گرفته تا شيوه زندگی پيش می‌کشد، در مدينه فاضله‌ای وجود دارد که «حکومت عدل علی» می‌نامد. دغدغه اصلی شريعتی اين است که چرا مسيحيت به عنوان دينی «قدسانی» و فراگير در همه شئون جامعه غربی مداخله نمی‌کند .اما انتقاد او از مسيحيت که گويا « با نديدن واقعيت و چشم بستن بر جنايات» سکولار و غير دينی شدن روابط خانوادگی را پذيرفته است، حاصل فقدان يک آگاهی تاريخی از نقش دين در غرب است. افكار شريعتی امروز ديگر
تاريخ مصرف خود را به كلی از دست داده است.
برزگترين شانس ايران در پرهيز از انقلاب اسلامی ظهور دكتر بختيار در ماههای قبل از انقلاب اسلامی در سياست ايران بود. او در پی سقط جنين انقلاب اسلامی و طرح ايده تفاهم و سازش تاريخی بر اساس انسانگرايی و خردگرايی بود.
در اين ٢٦ سال اخير اما جامعه ايران یک دوره دیگری را نیز پشت سر گذاشته است و آن نگاه دين سالاری است كه گويا اسلام برای همه مسايل و دشواريهای جامعه مدرن از سياست تا شيوه زندگی دارای راه حل است. اين كوشش نيز ناكام مانده است. ديگر كمتر متفكر مهم اسلامی در پی كسب مبانی اساسی دمكراسی و خرد گرايی و انسانگرايی از متون اسلامی است.
اکنون در ایران حکومتی اسلامی بر پا است که شخص ولی فقیه به همراه ديگر فقها حکومت را اداره می‌کند. پيروان چنين نظامی قداست و رسالتی برای حکومت و قدرت قائل اند که برای سایر حکومتهای غیر دینی قائل نیستند. فقهای شیعه هر حکومتی فارغ از آنکه عادلانه باشد یا نباشد را غاصب می‌دانند.
در تمام اين ٢٦ سال پس از انقلاب اسلامی نظريه پردازی و برداشتهای گوناگون در باره مبانی حکومت اسلامی يکی از مهمترين عرصه‌های تحول و جدال فکری بازيگران سياسی اسلامی است. در حال حاضر۹ نظريه در باره حکومت اسلامی از سوی فقها و انديشمندان اسلامی قابل دسته بندی کردن است. از اين ۹ نظريه، تنها ۳ نظريه حاصل ده قرن حيات اسلام بوده در حاليکه در دوران نسبتا کوتاه پس از انقلاب ۶ نظريه اساسی درباره مبانی حکومت اسلامی از سوی متفکران اسلامی پيش کشيده است. تحليل و ارزيابی و نقد «نظريه‌های دولت» از مهمترين قدمها در رشد سياسی است. اما با وجود نوآوريها و کوشش بسيار در کاربرد شيوه تحليل انتقادی، هنوز فكر حاکميت قانون و يا حاکميت ملت و تفکيک آن با مفهوم دولت جايگاه مركزی را نيافته است. با وجود اين در نظريات اخير انديشه پردازان اسلامی شيعه درباره دولت، جدال اصلی ميان «جمهوريت» و «اسلاميت» در مبانی حکومت اسلامی است. اينك برای نخستين بار در تاريخ تمدن اسلامی نگاه ديگری به نقش و حقوق شهروندان، وظايف دولت، اهميت قانون و مبانی شرعی يا عرفی آن و نحوه کسب و حفظ قدرت مطرح شده است. انديشه پردازان اسلامی اينك همچون روحانيت مسيحی چند قرن پيش ناگزير به ارائه قرائت ديگری از اسلام و شناخت تازه از انديشه سياسی در جهان معاصر شده اند. اما سكولارها به درستی به همين اكتفا نمی‌كنند، بلكه مبانی مدرنيته را در نظام حقوقی تازه و اعلاميه جهانی حقوق بشر و جدايی دين از حكومت جستجو می‌كنند.

اين در حالی است كه دو ستون اصلی ذهنيت روشنفکران ايرانی طی بخش اعظم يک قرن گذشته در تسخير مارکسيم ارتدکس و قرائت سنتی از اسلام بوده است که فقدان انديشه انتقادی و نگرش روادارانه مخرج مشترک هر دوی آنها بود. بخش اصلی توليدات ذهنی روشنفکران ايرانی نه تنها نتيجه‌ای جز گسست از روشنگران مشروطه بلکه در ضديت با ارزشهای مدرنيته بود. انقلاب اسلامی ايران و عواقب آن که چيزی جز گسست کامل از مدرنتيه و مدرنيسم نبود در واقع خمير مايه ذهنيت روشنفکران ايرانی از چپ تا راست و مذهبی ايران را از پرده به در آورد و توهمات جامعه سياسی ايران را به روشنی پيش کشيد. نقش اين عامل ذهنی در ايران هنگامی روشنتر ميشود که سرنوشت کنونی ايران را با بسياری از کشورهای آسيايی و افريقايی عقب مانده تر مقايسه کنيم که با هزينه بسيار کمتری از ايران به دمکراسی و تجدد رسيده اند.

يک مشکل ديگر ايران، رويکرد بومی گرايانه به مدرنيته بوده است. حاميان اصلی اين رويکرد اسلام گرايان و حتی چپ گرايان و در مواردی ملی گرايان ايران بوده اند که با طرح گفتمان «بازگشت به خويش» يا تز خيالی «مبارزه با نفوذ استعمار» يا «حفط هويت دينی» روايت غرب ستيزانه‌ای از اسلام سياسی را پيش کشيده و مدرنيته را چون هيولايی که نابود کننده ارزشهای دينی و ملی است، دانسته اند. در اين ترديدی نيست که هر کشور يا ملت بايد رهيافت ملی خود را به تجدد داشته باشد و هويت مشخص خود را داشته باشد. ولی استدلال اصلی رويکرد بومی گرايانه مخالفت با رويکرد‌های انسانگرايانه و دمکراتيک در آموزش ، روابط اجتماعی و همراهی ايران با کاروان تمدن بشری است. در اين حوزه‌هاست که بدون دگرگونی و گزينش آگاهانه يک رويکرد مدرن اقتدار باورهای کهنه تداوم می‌يابد. بومی گرايان زير پرچم دفاع از اصالت و هويت ملی در عمل به بازتوليد سنت گرايی نيرومند ايرانی کمک کرده اند و ديوارهای بلند اسطوره سازی و افسون گرايی در ذهنيت جامعه ايرانی را تقدس بخشيده اند. مهمترين کارکرد بومی گرايی در ايران ضديت با ليبراليسم بوده است که محلی گرايی و انزواگريی و ترس موهوم از دست دادن «هويت و اصالت اسلامی» يا «ايرانی» از نتايج آن است. اما نگاهی به تاريخ رشد کشورهای پيشرفته نشان ميدهد که ذهنيت باز، کنجکاوی و عطش فراوان برای دستيابی به علوم و فنون تازه و تلاش برای تبادل نظر، تجارت و نوسازی فرهنگ و رويکرد ملی خود مهمترين عامل نوسازی و نوگرايی آنها بوده است. بعنوان نمونه از ژاپنی‌ها ميتوان نام برد. تحصيل کردگان ژاپنی علوم نظامی را از آلمان، پارلمانتاريسم و علوم سياسی و کشور داری را از انگليس ، قانونمداری را از فرانسه و تکنيک و آموزش عالی را از امريکا به ژاپن آوردند. اما نه بطور دم بريده و آمرانه بلکه بطور ارگانيک از آن خود ساخته و با اولويت قراردادن هويت و منافع ملی خود همزمان برگسترش روابط با غرب تاکيد داشتند.

يکی از ويژگيهای طرز تفکر بومی گرايانه چه در نيروهای اسلامی و چه در چپ‌های ايرانی اين بوده است که بطور کلی جنبه علمی و تکنيکی غرب را از جنبه فلسفی و زيباشناسی و گفتمان فرهنگی آن جدا می‌کردند و در پی کسب علم و فن غرب بدون توجه به ديگر جنبه‌های فلسفی، ادبی و فکری آن بودند.

 به هرحال پس از شكست دو تجربه شريعتی و استخراج دمكراسی از اسلام، اينك كوشش ديگری در ميان متفكران اسلامی به چشم می‌خورد كه می‌كوشند دمكراسی را از منابع اصلی و جهانشمول آن در كشورهای غربی و بر اساس حقوق بشر جستجو كنند.
تفسير جديد از دين با استفاده از متون عرفی و امروزی و با اتكا به حقوق بشر و جدايی دين از حكومت يکی از مهمترين گذرگاههای عبور به مردم سالاری در ايران است. مساله اساسی انطباق دين با دانش رايج بعنوان مرجع معتبر علم و آگاهی و رها شدن هنر، قانون، جامعه مدنی و حکومت از جزميات دينی است. وگرنه تفکر دينی در آکتورهای سياسی ايران يکی از پديده‌های سياست ايران در تمام قرن بيستم بوده است. رواج تفکر عقل گرايی در ميان اصلاح طلبان غير حکومتی از يکسو و نيازهای جامعه شهری و ترکيب جمعيتی ايران که ۵۰ ميليون نفر آن زير ۳۰ سال سن دارند به رها شدن تفکر سياسی اسلامی از جزميات دينی بيش از هر زمان کمک اساسی کرده است.
کوشش متفکران ايرانی اعم از عرفی گرا و اسلامی كه بطور موازی و مستقل از هم هريك در حيطه‌ای تلاش می‌ورزند، به هر حال با سه روند اساسی مدرنيته همسو است.

۱- پذيرش کثرت گرايی دينی و سکولاريسم ، پذيرش گفتگو با ساير اديان و تحمل تفاسير غير متعارف و حتی مناقشه انگيز از کتب و روايات دينی.

۲- انطباق خود با مرجعيت علم و دانش و دست برداشتن از دخالت همه جانبه در آموزش و پرورش و آموزش عالی و پذيرش تجربه و دانش بعنوان مرجع معتبر علم و آگاهی.

۳- انطباق خود با مردم سالاری و پذيرش اصل رضايت و خواست آزاد مردم بعنوان مبنای حقانيت سياسی حکومت.
پس از يكدست شدن ساختار حكومت در انتخابات اخير ريئس جمهوری اين كوششها به خارج از حكومت منتقل شده و روشنفكران اسلامی بعنوان اپوزيسيون قانونی نظام عمل می‌كنند. اما هنوز يک رهيافت ملی برای دموکراسی و نوسازی ملی بر پايه توافق همگانی شکل نگرفته است.
درک وضعيت کنونی گذار ايران از سنت به مدرنيته، نياز به عنصر آگاهی را به مهمترين پيش شرط گذار به دوران تازه را تبديل کرده است. برای گذار به دوران مدرن بيش از هر چيز به آگاهی مدرن نياز است. آگاهی مدرن بنياد و اساس نقد و قابل فهم کردن گذشته و نيز پی ريزی دولت، قانون مدنی و فکر تکنيک ساز و توليد گر است. 

در غياب انديشه انتقادی، رويکرد ما به تاريخ ، سياست، جامعه و انسان، عمل گرايانه بوده است، به کارکردهای عملی امور بسنده کرديم و برپايی يک انديشه نو و يک فرهنگ پويا همگام با رشد اقتصاد و تکنولوژی دغدغه اصلی ما نبوده است. مدرنيته در ايران بدون توضيح چرايی اين پرسشها و بدون جرات پرسشگری و زير سوال بردن اقتدار سنت‌ها نميتواند راه خود به پيش را بگشايد. خود انتقادی و خوديابی و جرات پرسشگری مهمترين پيش شرط شکل گيری و رشد انديشه سياسی، انديشه اقتصادی و پيوستن به کاروان تمدن بشری است.
مدرنيته بويژه در دوران جهانروايی کنونی، ديگر تنها ويژه غرب نيست و در هر کشور و هر زمان و در هر پهنه‌ای اعم از سياست، دين، اقتصاد، فرهنگ و انديشه يا شيوه زندگی تواما و يا جدا از هم ميتواند رخ دهد. جهانی شدن سرمايه، گسترش جهانی محصولات صنعتی، تکنولوژی ارتباطی و اقتصاد کثرت گرای جهانی و فقدان حقانيت قدرت‌های اقتدارگرا از مهمترين فاکتورهای گسترش مدرنيته در سراسر جهان کنونی اند. منابع اصلی قدرت در جهان کنونی که دوران نرم افزاری ناميده ميشود برخلاف دوران صنعتی، ديگر صنايع سنگين و قدرت نظامی و نظاير آن نيست. منابع قدرت در جهان کنونی از جمله شامل افکار عمومی، سلايق تازه، جامعه مدنی، انديشه و فرهنگ و ارتباطات می‌شود.

عليرغم امواج گسترده واکنشی نسبت به حکومت دينی آنچه که اهميت اساسی دارد، روند پرسشگری، نقد و انديشه ورزی در ميان نخبگان فکری ايران است. مساله مهم اين است که بسياری از نخبگان از خواب خشک انديشی و تنگ نظری برخاسته اند و نوعی نگرش عميق تر به دنيا و انسان بر پايه آموزه‌های عقلايی در حال شکل گيری است.

يک فاکتور مهم ديگر نسل تازه ايران است که اکثريت بزرگ جامعه را شکل ميدهد. نسل تازه ايران بطور آشکار از زير سايه انديشه‌های شريعتی، خمينی و مطهری به در آمده و آزادی، دمکراسی و فردباوری و نيز رابطه ايران با غرب که جوهر اصلی انديشه ليبرال را می‌سازند، درست برخلاف انديشه‌های بنيانگذاران انقلاب، برای نخستين بار به يک ارزش در خود در جامعه ايران تبديل شده است.

ايران برای آنکه بر عقب ماندگی‌های فاحش و انواع بحرانهای ملی غلبه يابد و نيز برای آنکه به جايگاه سزاوار خود در جهان امروز دست يابد، بايد از نگرش سنتی- دينی بگسلد و بينش تازه‌ای اختيار کند.
ايران يك كشور غير قابل پيش بينی است. هر حادثه و چرخش مهم داخلی و جهانی می‌تواند اين كشور را با بحرانهای تازه و پايه‌ای روبرو كند. نزديك ترين چالش ايران بروز ناگزير يك شكاف مهم در ميان زمامدارانی است كه طی ٢٦ سال گذشته بر منابع قدرت و ثروت كشور تسلط داشته اند. سه گروه اصلی محافظه كاران اسلامی حاكم بر ايران يعنی تندروها كه دولت كنونی ايران به رياست جمهوری آقای احمدی نژاد را هدايت می‌كنند، محافظه كاران سنتی كه بازار و منابع سرشار اقتصادی و سياسی ايران را در كنترل دارند، و راست گرايان پراگماتيست به رهبری‌هاشمی رفسنجانی دير يا زود به يك درگيری آشكار سياسی كشانده خواهند شد. شكاف بر آمده از اين نبرد و نتايج آن در سياست داخلی و خارجی كشور تاثير بزرگی خواهد داشت. اين شكاف هنگامی ميتواند موثر افتد كه يک رهيافت ملی برای دموکراسی و نوسازی ملی بر پايه توافق همگانی در ميان نخبگان سياسی و فرهنگی ايران شكل گيرد. اما از ياد نبايد برد كه ايران كشوری است كه پرسشها و ابهامات زندگی آن بسی فراتر از پاسخ‌هاست.

چهارشنبه ٢٣ شهريور ١٣٨٤