Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

ميرزا صالح: روشنفکران و روحانيان مشروطه اختلافی نداشتند /

سيروس علی نژاد: آنطور که امروز دريافت می کنيم اختلافاتی که در سالهای اول انقلاب مشروطه بين روحانيت و روشنفکران به وجود آمد در واقع بر سر همين موضوعی بود که نام آن را امروز جدا کردن دين از حکومت می گذاريم. آيا روشنفکران دقيقا متوجه بودند که بايد اين دو را از هم جدا کرد؟

سيروس علی نژاد: آنطور که امروز دريافت می کنيم اختلافاتی که در سالهای اول انقلاب مشروطه بين روحانيت و روشنفکران به وجود آمد در واقع بر سر همين موضوعی بود که نام آن را امروز جدا کردن دين از حکومت می گذاريم. آيا روشنفکران دقيقا متوجه بودند که بايد اين دو را از هم جدا کرد؟

غلامحسين ميرزا صالح: اين يکی از مقولاتی است که بزرگترين اشتباهات راجع به آن تقريبا توسط تمام کسانی که درباره اين دوران نوشته اند سرزده است. به نظر من از خارج به داخل نگاه می کردند. فکر می کردند و هنوز هم فکر می کنند که چون در غرب رشد سياسی در مسير خودش کليسا را از دور خارج و در نهايت دست روحانيت را از امور عمومی کوتاه کرد، بنابراين ما هم غير از اين راهی نداريم.

من سوالم از شما اين است: يک مورد به من نشان دهيد که در دوران نهضت برنامه ای برای توسعه سياسی يا اقتصادی مملکت مطرح شده باشد و روحانيت با آن مخالفت کرده باشد.

بحث برابری را نبايد به حساب توسعه سياسی گذاشت؟

برابری چی؟

برابری نه به معنای سوسياليستی کلمه، بلکه به معنای تساوی آدم ها در برابر قانون. مثلا اگر مسلمانی غير مسلمانی را می کشت برابر شرع ديه می پرداخت اما در صورتی که غيرمسلمانی مسلمانی را کشته بود بايد قصاص می شد.

هرگز اينها بطور رسمی اجرا نشد. اقليت ها در زمان های عادی در ايران هيچگاه مورد اذيت و آزار قرار نمی گرفتند. تعداد مواردی هم که مورد استناد قرار می گيرد، بسيار اندک بود و نمی توان تحولات يک جامعه را بر اساس اين موارد استثنايی تبيين کرد.

پس چرا مجلس اول در اين مورد ايستادگی به خرج داد تا اين نوع برابری را ايجاد کند؟

نخست تاکيد کنم که اگر درباره روشنفکران يا روحانيت صحبتی می کنم مقصودم روحانيت و روشنفکران و قشرهای اجتماعی دوره مشروطه است و ربطی به افراد دوره های بعد بخصوص دوره معاصر ندارد.

اما بعد، مجلس اول بر سر اين می ايستد که می بايست نمايندگان تمام اقليت ها در مجلس حضور داشته باشند. اين موضوع را هم روشنفکران نيستند که مطرح می کنند بلکه طباطبايی و بهبهانی پی می گيرند. بخصوص بهبهانی.

ارامنه و يهودی ها به اينها مراجعه می کنند و آنها هم نمايندگی شان را در اول کار مجلس می پذيرند. زردشتی ها هم از اول نماينده داشتند. مسئله جوامع شهری ايران اين نبود که اگر زردشتی يا يهودی کشته شد بايد اين جور شود يا آن جور.

بين روحانيت و روشنفکران از قبل از نهضت تا بعد از نهضت کوچکترين اختلافی وجود نداشت. من نمی دانم اين چيزها را از کجا در آورده اند. با شيخ فضل الله هم در يک نگاه کلی نه روشنفکران که روحانيت مخالفت کرد.

اين بهبهانی است که درباره شيخ زمانی که به اتفاق اطرافيانش در حضرت عبدالعظيم تحصن کرده بود، می گويد: « توصيه می کنم که توبه کند از کارهايش و الا اسمش را اعلام می کنم که مسلمانان بريزند در خانه او و او را تکه تکه کنند».

حاج امام جمعه در همين زمينه و برای خارج کردن نوری و همفکرانش از زاويه عبدالعظيم می گويد « ابدا عقيده ندارم. بارها گفته ام که نبايد لباس مظلوميت به آنها پوشانيد اما در خصوص سنگ ( ۱ ) هم نبايد توقيف کرد، زيرا که آن وقت دلالت می کند که اينها مطالب حقی داشته اند و می خواستند اظهار بکنند، نگذاشتند. بر فرض سنگ هم توقيف شد، قلم و زبان که توقيف نمی شود».

اين بهبهانی است که می گويد اگر آن بساط زنانه را جمع نکند خودمان تنبيه اش می کنيم، نه تقی زاده و اسدالله ميرزا و ديگران. اصلا روشنفکران جرآت نمی کردند چنين چيزهايی مطرح کنند. بحث داخل مجلس راجع به متمم قانون اساسی درباره هيات پنج نفره را روشنفکران نيستند که به پايان می برند، آخوندها حل و فصل می کنند.

ولی اين هست که شيخ فضل الله و اطرافيانش خواستار اين بودند که قانون شريعت حاکم باشد که تا آن روز هم حاکم بود. مگر دعوا بر سر قانون عرف و حکومت عرفی نبود؟

بله يکی از امتيازات دوران نهضت مشروطه اين بود که موافقان و مخالفان صريح صحبت می کردند.

شيخ نوری اصلا وجود مجلس را خلاف اسلام می دانست، مخالفت با شاه را خلاف اسلام می دانست. خود اين باعث می شد که آن جدل سياسی جان بگيرد و درباره آن صحبت شود و بيشتر سبب استحکام گروه اندکی شود که در جبهه مخالف قرار داشتند.

چون شيخ از محبوبيت اجتماعی چندانی برخوردار نبود و در ميان روحانيون مشروطه طلب مخالفان جدی داشت. چاپخانه ای داشت که می گويند اتريشی ها به او داده بودند. می خواستند اين چاپخانه را از او بگيرند مجلس اعتراض کرد که چرا از او می گيريد؟ اين برخلاف آرمان مجلس است. بگذاريد حرف هايش را بزند، کسی گوش نمی دهد.

عده ای هم اعتقاد داشتند که از خارج به شيخ کمک می شود. سيدالحکما ادعا می کرد که شيخ نوری از کمک خارجی برخوردار بود و محقق الدوله به تاکيد می گفت « يکی از صاحب منصب های معلم اتريشی رفته است به حضرت عبدالعظيم و منشاء فتنه شده است ». در اين مورد کار به جايی کشيد که صاحب منصبان اتريشی مقيم تهران طی نامه ای به مجلس هرگونه همبستگی خود با شيخ نوری را تکذيب کردند.

به هر حال هيچ کدام از روشنفکرانی که اين روزها گفته می شود از جمله تقی زاده معتقد نبودند که بايد دين از سياست جدا شود. تقی زاده آدمی و سعدالدوله آدمی می گفت قانون ما عين شريعت ماست اما در عمل کار خود را انجام می دادند. يا اسدالله ميرزا متذکر می شد که « وقتی ما به تاريخ نگاه می کنيم اين ممالک خارجه قوانين صحيحی که دارند تمام از روی قرآن و قوانين شرع ما برداشته اند ». يا تقی زاده می گويد « مجلس ملی به جهت تاسيس قوانين است و قانون همان قانون اسلام است ».

اينکه می گويند روشنفکران فروختند معلوم نيست چه چيزی را فروختند، کدام انديشه را واگذار کردند؟ آنها می دانستند که رابطه سياست و مذهب در ايران به هيچ وجه قابل مقايسه با اروپا نيست. اصلا ربطی هم به هم ندارند.

بنابراين اين سوال مطرح می شود که زمينه های انقلاب مشروطه چه بود؟

زمينه انقلاب مشروطه خودکامگی دستگاه بود. ابوالحسن خان شهشهانی می گويد جلسه قبل راجع به وبا صحبت کرديم وزارت جنگ از وبا بيشتر آدم می کشد.

يعنی مشکل قضاوت وجود نداشت؟ برای مثال اين مشکل وجود نداشت که روحانيون درباره يک موضوع در دو شهر دو رای مختلف صادر می کردند؟ همان چيزهايی که باعث شد مردم خواستار عدالتخانه شوند؟

احکام ناسخ و منسوخ زياد داشته ايم. اما چون ارتباط بين شهرها برقرار نبود، احکام ناسخ و منسوخ زياد به نظر نمی رسيد.

بعداً که ارتباطات گسترده تر و رفت و آمد بين شهرها زيادتر شد، معلوم شد که برای فلان خلاف در مشهد يک حکم داده اند و در تهران حکم ديگری. اينکه مجتهدها حق داشتند بر اساس استنباط خود قضاوت کنند بر همه ثابت بود.

موارد قابل اعتنايی هم نداريم که نوشته باشند دست کسی را قطع کرده اند يا سنگسار کرده اند، يا زنی را در کيسه از کوه پايين انداخته اند.

يعنی اين قانون مدنی که بعدا در دوره رضاشاه تدوين شد ريشه هايش در زمان گذشته نبود؟

شما از دورانی صحبت می کنيد که ارتباطات شهری گسترش پيدا کرده بود. لازم بود يک شکل قانونی پيدا شود تا معلوم باشد که طبق قانون چنين کاری نبايد کرد يا بايد کرد. در واقع کاری که قانون مدنی کرد اين بود که جرم و مجازات را يکپارچه کرد.

اما پيش از آن هيچ مجتهدی نمی توانست حکم مجتهد ديگری را نقض کند. يکی از خصوصيات شيعيان اين است که انتخاب مجتهد به هيچ وجه با اعمال نفوذ صورت نمی گيرد. برخی به دلايلی ارجحيت پيدا می کردند و ديگران به آنها احترام می گذاشتند. اگر می پرسيدی چرا فلان مجتهد بيش از ديگران طرف مراجعه است يا در چشم بسياری بر ديگران ارجح است، جواب قانع کننده ای شنيده نمی شد.

حکومت در مرجعيت هيچ کس نقشی نداشت. روحانيون بزرگ ثروت اندوز هم نبودند. هيچ موردی نداريم که اينها به دليل وسعت امکانات مالی مورد انتقاد قرار گرفته باشند. خلاف می کردند اما پولی اگر داشتند همانی بود که مردم به آنها واگذار کرده بودند؛ يا خمس و زکات بود يا چيزهای ديگر. نبايد هميشه به شفتی ها اشاره و استناد کرد.

روشنفکران و روحانيان ايران تا پيش از مشروطه در يک مدرسه درس می خواندند. در مجلس اول روشنفکران در آوردن ادله شرعی برای موارد مختلف قوی تر از آخوندها بودند.

پس همه آن اختلافاتی که به اعدام شيخ فضل الله منجر می شود بر سر چيست؟

درست ولی چرا تاييد کردند؟

برای اينکه باعث قتل نفس شده بود. همدست با دستگاه محمد عليشاه توطئه کرد تا بساط مشروطه را برچيند و نظام سابق را مستقر کند. به اين دلايل کسانی که در اين کار مشارکت داشتند و افرادی را بدون محاکمه در باغ شاه اعدام کرده بودند، طناب انداخته بودند، به اعدام محکوم کردند. شخص شيخ فضل الله هم يکی از آنها بود.

يعنی اينطور که می گوييد روحانيت تا پايان با انقلاب مشروطه همراه بود و هيچگاه از آن جدا نشد؟ در حالی که تمام کتابها و اسناد حاکی از آن است که روحانيت تا يک زمانی با انقلاب مشروطه همراه بود ولی پس از آن از مشروطه جدا شد و دو ديدگاه يعنی ديدگاه شرع و ديدگاه عرف با يکديگر تضاد پيدا کردند.

آيا پيش از زمانی که مجلس به توپ بسته شود روحانيت اعلام جدايی کرده بود از مجلس؟

شايد نه همه روحانيت اما بخشی از روحانيت که شيخ فضل الله نماينده آن بود با مجلس و مشروطه به مخالفت برخاسته بودند.

شيخ فضل الله نيرو و نفراتی نداشت که مشروطه را تعطيل کند. خودش هم آنقدرها که به نظر می آيد مستبد نبود. کلامی دارد که می گويد نه من مستبد هستم نه آنها آزادی خواه. اختلاف بر سر چيزهای ديگری بود. بر سر اين بود که بانک استقراضی می خواست قبرستانی را بگيرد و ساختمان بسازد. شيخ هفتصد تومان گرفت و نوشت که می توان در اينجا ساختمان کرد. کندند ديدند مرده تازه هست. موجب اعتراض عمومی شد. در واقع از اينجا شروع شد. وگرنه شيخ نوری پاک تر و منزه تر از سيد عبدالله بهبهانی بود.

بهبهانی گاه رشوه می گرفت. کالسکه شش اسبه سوار می شد. يک بار هم احتشام السلطنه حساب او را در مجلس رسيد. ما بحث شخصيت نمی کنيم. نوری مخالفت کرد اما مخالفتش باعث ورشکستگی مشروطه نشد. ورشکستگی مشروطه را بايد در اقدامات عناصر خارجی ديد.

شايد جريان خارجی خيلی موثر بوده باشد اما در زمانی که آن اتفاقات در حال وقوع بود مجلسی ها احساس می کردند که شيخ و اطرافيان در اين کار موثرند.

ببينيد وقتی مجلس بسته می شد بهبهانی و طباطبايی در مجلس بودند. همه را با هم می گيرند. اينها بر ضد مجلس کاری نکرده بودند که بگوييم روحانيون باعث شدند مشروطه شکست بخورد. تا آخرين لحظه روحانی و مکلا با هم بودند.

روحانيت بيشتر از روشنفکری در اصلاح مملکت مصر بود. به همين جهت است که احتشام السلطنه که تحصيلکرده آلمان بود خطاب به طباطبايی می گفت « در حقيقت اگر چهار نفر مثل وجود مبارک داشتيم پيش از اينها کارها پيشرفت کرده بود. اميدوارم انشاء الله از توجهات حضرت حجت و حضرت حجت الاسلام کمال استقلال و ترقی را حاصل نماييم ».

يا امام جمعه خويی می گفت « اين مملکت، مملکت اسلام است، مملکت شيعه است، من می گويم يک سال است ايرانی ها جان دادند، مال دادند، مشروطه را گرفتند... حالا همه مشروطه هستيم ... و ديگر کسی حق ندارد و نمی تواند مشروطه را از ما بگيرد، خارجه هم نمی تواند ».

شيخ نوری را ما بيش از حد گنده کرده ايم. او شيخی بود که دم و دستگاهی داشت و آن اقدامات را کرد اما به نظر من او يک اپوزيسيونی بود که می توانست باعث تلطيف اسلام بشود چون چيزهايی عنوان می کرد که مردم قبول نمی کردند. با وضع قانون هم مخالف بود. می گفت خلاف شرع است. می گفت می بايست عده ای از علما باشند که نظارت کنند بر وضع قانون. اين درايت آخوندها بود که گفتند نه، اين کار صحيح نيست.

وقتی شيخ نوری عنوان کرد که می بايست قانون اساسی را عوض کنيد تبريز شورش کرد. شيخ نوری از طريق کمک روسها و دربار توانست غائله راه بيندازد.

به نظر من شيخ نوری خيلی آدم جالبی بود. همه جا بی پرده حرف خود را می زد. اهل سازش نبود. حکم اعدام را هم با آرامش پذيرفت و اعتراضی نکرد. بعد هم پسرش طناب را انداخت گردنش.

من متوجه نمی شوم چرا همه کسانی که راجع به مشروطه می نويسند اصرار دارند بگويند انديشه های آزاديخواهانه مردم در دوران مشروطه مغاير بود با انديشه های مذهبی. می خواهند کار را به جايی برسانند که بگويند دين از سياست جداست، در حالی که ما هنوز سياست نداشتيم. مسائل سياسی را هنوز سامان نداده بوديم و مکتبوب نکرده بوديم. چيزهايی که مردم عادی می خواستند همان چيزهايی بود که روحانيت هم می خواست.

مفاد قانون اساسی در واقع به معنای جدايی دين از سياست نبود؟

آن موقع فکر نمی کردند که هست. بهبهانی می گويد پس چه شد اين قانون اساسی و اسدالله ميرزا جواب می دهد که قانون اساسی ما قرآن است. يعنی آخوند دنبال قانون اساسی است و روشنفکر به قرآن اشاره می کند. چون اينها را خيلی ها نخوانده اند فکر می کنند روحانيت در مقابل اصلاحات سياسی و قانون اساسی ايستادگی می کرد و اين فقط روشنفکران بودند که در پی کسب مشروطه و قانون اساسی بودند.

غير از جناح شيخ نوری موردی نداريم که روحانيت با موازين قانون اساسی، با نوآوری، با محدود کردن قدرت سلطنت، مخالفت جدی کرده باشد. در بين گروههايی هم که برای مذاکره پيش شاه می رفتند همواره يک روحانی وجود داشت، و در بيشتر موراد امام جمعه خويی.
ميرزا صالح: شکست مشروطه حرف سنجيده ای نيست
سيروس علی نژاد: گويا مشروطه هم مبارزه بر ضد حکومت استبدادی بود و هم آنطور که برخی نوشته اند عليه سنت تسليم در برابر خود کامگی. ليکن می دانيم که اين مبارزه طی دوره پس از مشروطه با موانع متعددی مواجه شد و به مقصود نرسيد. چه عواملی باعث شکست هدف های انقلاب شد؟

غلامحسين ميرزا صالح: شکست مشروطه حرف سنجيده ای نيست. نهضت مشروطه رژيم را عوض کرد اما حکومت را عوض نکرد. شروع کرد به اصلاحات. يکی از بزرگترين کارهای مجلس اول اين بود که تيول را غيرقانونی اعلام کرد. کاری بزرگ که خودش به تنهايی به يک انقلاب احتياج داشت.

اصلاحات ديگری هم انجام گرفت که همه با اهميت بودند. مقرر شد کشور بودجه داشته باشد، کابينه را مجلس تاييد کند، اگر وزيری خلاف کرد استيضاح شود، بدون تصويب مجلس چيزی جنبه قانونی پيدا نکند، و خيلی چيزهای ديگر. خب کدام يک از اينها تا به امروز لغو شده و جای آنها را چيز ديگری گرفته است؟ پس چرا نهضت شکست خورده است؟

موازينی که مجلس مشروطه وضع کرد تا به امروز تداوم دارد. ممکن است شکل آن تغيير کرده باشد، مثلا وزرا به جای بيست روز، يک ماه مهلت داشته باشند که در مجلس حاضر شوند، ولی اصل بر سر جای خود باقی مانده است. فقط يک مورد هست که هنوز اجرا نشده و آن اين است که مجلس اول می گفت مردم حق دارند لايحه پيشنهاد کنند که چنين اتفاقی نيفتاده است.

بسياری از کسانی که راجع به تاريخ معاصر ايران اظهار نظر می کنند يا جزوه و کتاب چاپ می کنند فاقد تخصص و معلومات دانشگاهی هستند و تقريبا همگی با خواندن چند خاطره و چند کتاب در مورد انقلاب مشروطه به اظهار نظرهای نادرست می پردازند.

اينان فکر می کنند مشروطه و قانون اساسی مسئول رفتار حکومت های بعدی است. اگر حکومت های بعدی به قانون اساسی توجه نکرده اند تقصير مشروطه نيست. در هيچ کشور دنيا اينطور نبوده که وقتی حکومت قانون مستقر شده، حکومت های بعدی پا از گليم خودشان بيرون نگذاشته باشند.

مقصود از شکست اين است که روند استقرار يافته ادامه نيافت. طبعا هر جا که روند مستقر به هم بريزد از آن به شکست تعبير می کنيم.

ولی اين درست نيست. قانون اساسی ايران تنها قانون اساسی منطقه، از لب دريای مراکش تا آن سوی چين است که از زمان تصويب تا بهمن ۵۷ تداوم يافت و هرگز عليه آن اعتراضی صورت نگرفت.

هيچ يک از حکام بعد از انقلاب مشروطه جرات نکردند قانون اساسی را ناديده بگيرند، تعطيلش کنند يا کنارش بگذارند. چهار بار اصلاحش کردند اما اصلاحات هم خيلی محدود بود.

اگر حکام يا افرادی آمدند نمايندگانی انتخاب کردند که نماينده واقعی مردم نبودند، اين را نمی توان به حساب نهضت مشروطه و قانون اساسی آن گذاشت. مگر قانون اساسی آمريکا هميشه رعايت شده است؟ مگر ناپلئون اولين کسی نبود که عليه قانون اساسی فرانسه کودتا کرد؟ کشوری در دنيا سراغ داريد که قانون اساسی آن حدود صد سال دوام داشته باشد و بارها آن را ناديده نگرفته باشند يا تعويض نشده باشد؟

مهد تحولات اجتماعی سياسی دست کم از نظر بعضی ها فرانسه است. از ۱۷۸۹ تا جمهوری پنجم ( ۱۹۵۸ ) قانون اساسی انقلاب فرانسه چند بار مورد بی اعتنايی قرار گرفت؟ چند بار تغيير کرد؟

من فکر می کنم مشروطه و مارکسيسم در ايران سرنوشت مشترکی داشته اند. به رغم پيدايش گروههای چپ، تقريبا از همان اوايل مشروطيت تا فروپاشی نظام سوسياليستی شوروی آشنايی ايرانيان با اين نحله از طريق تفاسير، نقدها و نقل قول هايی بود که ديگران اين طرف و آن طرف می نوشتند.

کمتر کسی با مراجعه به متون اصلی مارکسيستی بخصوص کتاب وزين سرمايه با مارکسيسم آشنايی پيدا کرد. تا کنون هم اين کتاب بطور کامل به فارسی ترجمه نشده است.

مشروطه هم دچار همين سرنوشت بوده و غالب کسانی که راجع به آن نوشته اند، نه با مراجعه به متون آن دوران از جمله مهمترين سند مشروطه يعنی مذاکرات مجلس اول، بلکه از طريق نوشته های ديگران با آن آشنايی يافته اند. به هر حال بهتر آن است که ما برای بررسی تحولات سياسی ايران از داخل به خارج نگاه کنيم نه آنکه از خارج به داخل نگاه کنيم.

اين حرف شما درست است ولی تسليم در برابر خودکامگی قاعدتا به نگاه ما ربطی ندارد. موضوع اين است که يک ملتی انقلاب کرد که از وضعيت سابقش رهايی يابد ولی آنچه در سال ۱۲۸۵ بنياد گذاشت پا نگرفت يا دوباره به هم ريخت.

اما هيچ چيز به عقب برنگشت. به نظر من بايد به اين مساله اساسی توجه کرد که تحولات بنيادی ايران در مواقعی صورت گرفته است که ما با بحران های بين المللی رو به رو شده ايم.

اتابک دنيا را ديده بود، به ژاپن رفته بود، با سفير انگليس صحبت کرده بود که می خواهم بروم ايران کار کنم چون ديده ام جهان چه جوری است. هم مورد اعتماد محمد عليشاه بود هم آشنا به امور. آمد خودش را به مجلس معرفی کرد و رای آورد. ( ۷۷ رای موافق، ۴ رای مخالف، و ۹ سکوت ) با اين وضع اتابک صدر اعظم شد. اما همان روزی که صدر اعظم را جلو مجلس ترور می کنند قرارداد تقسيم ايران امضا می شود. در واقع مملکت سه قسمت می شود.

مگر در جاهای ديگر دنيا اتفاق نمی افتد. شعارهای انقلاب کبير فرانسه که جهانگير شده، با کودتای ناپلئون و سپس بازگشت نظام سلطنت خودکامه و لويی فيليپ و ناپلئون سوم به چه روزی افتاد؟ آيا شما امروز انقلاب فرانسه را مقصر می دانيد؟ می گوييد انقلاب شکست خورد. مگر می توان رجعت سلطنت مطلقه و حکومت ويشی را به پای انقلاب فرانسه گذاشت؟

پس چرا اتفاقات بعد از مشروطه را پای مشروطه می گذاريد؟ تحولات انقلاب مشروطه مواجه شد با مخالفت يک امپراتوری در شمال ايران که خودش هم با مسائل مشابهی مواجه بود. بسيار ناراحت شدند که مجلس ايران به زبان فرانسه آن لايحه را خطاب به دومای روسيه نوشتند که شما هم از بند رهاييديد.

آن قدرت خارجی با نيرويی که در داخل داشت شاه را ترغيب کرد به اينکه اين راه راه غلطی است. بايد اين را کوبيد. ما هم کوبيديم شما هم بکوبيد. محمد عليشاه برخلاف آنچه می گويند در آغاز قصد براندازی مشروطه را نداشت. به اين کار کشانده شد.

اتابک می توانست بين شاه و مشروطه خواهان موافقت و دوستی برقرار کند. من نمی گويم ميرزا فضلعلی آقاست که اين حرف را می زند. او کسی است که برای مذاکره پيش شاه می رود. می گويد اعليحضرت با مشروطه مخالفتی ندارند، می گويند زير کالسکه من بمب گذاشته اند عوامل آن سوء قصد را بگيريد محاکمه کنيد. روزنامه ها به من می گويند پسر ام خاقان! من پادشاه شما هستم روزنامه ها را محاکمه کنيد. فحشی نبود که مطبوعات به محمد عليشاه ندهند. با وجود اين برخورد مجلس با محمد عليشاه فوق العاده بود، هيچ وقت بدگويی نکردند، می گفتند اطرافيانش نمی گذارند. داشت مساله را حل می کرد و حل کرده بود.

به هر حال مجلس دچار فترت شد اما هرگز برای هميشه تعطيل نشد. حتی در دوره رضاشاه. رضاشاه چه نيازی به پارلمان داشت. افکار عمومی بود؟ از خارج به او فشار می آوردند؟ با حقوق بشر و جامعه مدنی آشنايی داشت؟ ولی در دوره او هم پارلمان تعطيل نشد. اين قدرت مشروطه را می رساند که به رغم خلاف کاری ها به چارچوب مشروطه پای بند می مانند.

انقلاب مشروطه به اصطلاح امروز يکی از مخملی ترين انقلابهای جهان پيش از فرارسيدن عصر اين نوع انقلاب ها بوده است. به قولی که شما در مقدمه نقل کرده ايد تا کنون در ايران «بلوا به اين معقولی و نجابت نکرده بودند ». آنطور که شما نوشته ايد تا زمان صدور فرمان مشروطه تنها حدود پنج نفر در اين انقلاب کشته شده اند. چه عواملی سبب شد که انقلاب مشروطه بدون خون ريزی انجام شود؟

هر وقت يک فکر کاملا توجيه شده باشد و به مرور زمان انسجام يافته باشد برای تحقق آن نيازی به خشونت نيست. اما اگر به اصطلاح جا نيفتاده باشد و بخواهند در مدت کوتاهی آن را عملی کنند طبعا عده زيادی با آن مخالفت می کنند.

ممکن است اين مخالفت، مخالفت واقعی نباشد، به خاطر نا آشنايی با موضوع باشد ولی به هر جهت مخالفت صورت می گيرد و به خشونت منجر می شود. چه خشونت رسمی و حکومتی، و چه خشونتی که منبعث از اختلافات گروهی است. در اين صورت گروه گروه را می کشد، مخالف مخالف را می کشد. در ايران از بعد از جنگ های ايران و روس مردم در فکر دگرگونی بودند. از وضع موجود راضی نبودند. آن حدود پنج نفر هم که کشته شدند اتفاقی و ناخواسته بود.

کسی بابت مشروطه خواهی کشته نشد. عبدالحميد و ميرزا حسين هم که کشته شدند در واقع به تصادف کشته شدند. (1)

به لحاظ تجدد و مدرنيته مجلس اول چه جايگاهی داشت و در زمينه مدرنيزاسيون چه اقداماتی کرد؟

راه را به لحاظ سياسی برای هرچيزی که مدرن بود گشود. وقتی می خواهند متمم قانون اساسی را بنويسند می گويند نويسندگان متمم قانون اساسی بايد زبان خارجی بدانند.

سعدالدوله می گويد غير از دانستن زبان خارجی بايد به قوانين مشروطه دنيا هم آگاه باشند. به همين دليل است که قانون اساسی و متمم آن تا اين حد غنی است. بودجه بندی مدرنيزاسيون است ديگر. استيضاح وزرا، مدارس جديد، تاسيس بانک، راه، راه آهن، وضع ماليات، مخالفت با نفوذ خارجی، همه اينها و هر کدام يک کار مدرن است. همه چيز تازه است. تاسيس ارتش ملی، ايجاد نيرو برای حفاظت از شهرها، دادگستری و خيلی چيزهای ديگر. مهمتر از همه تهيه و تدوين قانون مطبوعات، قانون انجمن های ايالتی و ولايتی، قانون بلديه، قانون تشکيل ايالات و ولايات و دستورالعمل حکام.

تهيه آمار و ارقام نيز از دوره مجلس اول معنی می يابد. در همين مجلس اول است که صنيع الدوله طرح انقلاب آموزشی خود را مطرح می کند. می گويد جمعيت شهرنشين ايران چهار کرور است. هر چهار کرور سيصد هزار طفل دارند. هر مدرسه با شش تا اتاق سيصد دانش آموز می تواند داشته باشد، بنابراين ما به هزار تا مدرسه احتياج داريم. آقايان تصويب کنند تاسيس کنيم. مدرسه دخترانه هم بعد از آن مطرح می شود.

در جلسه دهم شوال ۱۳۲۴ لايحه ای از طرف نسوان در خصوص اقدام در تسهيل تحصيل و ترقی معارف دخترهای مملکت تقديم مجلس می شود. اين علمايی که ضد روشنفکر به حساب می آيند هيچ کدام نمی گويند که آقا دخترها نبايد مدرسه بروند. در وضعيتی اين موضوع تصويب می شود که علما حضور دارند. علمايی که بدون رای مردم به مجلس رفته اند. روحانيان سرشناس مجلس اول در انتخابات شرکت نمی کنند چون مثل يک مجتهد مورد اعتماد بوده اند.

نهضت، نه انقلاب

از نکات بديع مقدمه شما معرفی ميرزا يعقوب خان پدر ميرزا ملکم خان است که از قضا کمتر شهرت دارد. در حالی که توضيحات شما نشان می دهد از برجسته ترين روشنفکران عصر خود بود. چرا اين روشنفکر در ايران گمنام مانده است؟

برای اينکه پسرش بقدری معروف شده که پدر گم شده است. پسر جنجالی ترين سياستمدار يا فيلسوف سياسی ايران است. چه در موافقت و چه در مخالفت با دربار، چه در روزنامه قانون و چه در تئوری هايی که عنوان کرده است. تنها کسی است که با شناخت غرب و انديشه های غرب به قضاوت درست در مورد تحولات ايران می رسد.

برخلاف ديگران که فکر می کردند بايد خط را عوض کرد، دين را دور انداخت، او با کمال روشنی می دانست که در ايران اصلاحاتی صورت نمی گيرد مگر اينکه دو جناح روشنفکر و روحانی در کنار هم گام بردارند.

هيچ جزوه ای از روشنفکران وجود ندارد که بگويد دين مانع پيشرفت است. برعکس می گويند اگر غرب پيشرفت کرده از اسلام گرفته است! اختلاف بين روشنفکران و روحانيان اساسا چيزی جديد و متاثر از از آميزه ای غلط چپ لنينی – استالينی در ايران است.

من در تمام اين گفتگو بنا بر سياق معمول از انقلاب مشروطه گفتم و شما از نهضت مشروطه. فرق انقلاب و نهضت چيست و چرا مشروطه از نظر شما نهضت است نه انقلاب.

تفاوت بين انقلاب و نهضت اين است که در انقلاب تعداد افرادی که مشارکت می کنند بسيار گسترده و در سطح ملی است، اما نهضت در واقع خواسته های روشنفکران و فرهيختگان يک جامعه است؛ در انقلاب توده مردم و عناصری در رهبری قرار دارند خواستار دگرگونی کلی نظام موجود هستند اما در نهضت اينطور نيست، خواستار اصلاح هستند؛ در انقلاب قدرت را به دست کسانی می دهند که به هيچ وجه تخصصی در کار خود ندارند يا از ملت استفاده ابزاری می شود.

در نهضت چنين کاری صورت نمی گيرد. عين الدوله ديکتاتوری است که در مقابل مشروطه ايستاده است بعد می آيد صدر اعظم می شود. چرا؟ برای اينکه شرايط جديد را پذيرفته است. در نهضت هيچ کسی را اعدام نمی کنند. هيچ کس را شکنجه نمی کنند. در انقلاب اين کارها صورت می گيرد. وقوع انقلاب در طول تاريخ يک ملت چيز نادری است و چون جذاب است در جهان سوم همه کودتاها را انقلاب می نامند.

--------------------------------------------------------------------------------

1- « عبدالحميد کشته عبدالمجيد شد » شعر معروفی است. مقصود از عبدالمجيد همان عين الدوله است. قصه از اين قرار است که عين الدوله دستور داده بود حاج شيخ محمد واعظ را بگيرند که به قول کسروی گذشته از کارهايی که کرده بود زبان خود را نگه نمی داشت. اما وقتی برای دستگيری او رفتند مردم به حمايت از او برخاستند و طلبه ای به نام عبدالحميد کشته شد. در سوگ او شعرها يا در واقع نوحه هايی سروده شد که يکی از معروف ترين آنها در تاريخ ادبی براوان و تاريخ مشروطه کسروی نقل شده و به کشته شدن تصادفی او اشاره دارد:

غافل زره رسيد و زهنگامه بی خبر
انگشت حيرتش بشد آنگاه در دهن

.......................................http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/10/051021_pm-cy-mirza-saleh-iv3.shtml

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – منظور چاپ لوايح و اعلاميه های شيخ نوری با استفاده از چاپ سنگی است.