Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

مدرنيته: بايست ها و بن بست هاىپيدايش آن در ايران(بخش سوم) / علی میرفطروس

تلاش: شما در كتاب «رو در رو با تاريخ» گفته ايد كه: «برخلاف ديگر انقلاب هاى مهم جهان كه در شرايط انحطاط اجتماعى رخ داده اند، انقلاب سال ٥٧ ايران در دوران رشد و توسعه ملى و رونق تجدد اجتماعى روى داده است»، در حاليكه آنچه را كه شما دوران رشد توسعه ملى و رونق تجدد ارزيابى مى كنيد، متفكران ديگر، دوران تسلط انديشه ناسيوناليستى متمايل به غرب كه فاقد آزادى، ليبراليسم سياسى، احترام به حقوق و آزادى هاى فردى و قانونمدارى بوده مى دانند. آنها بر اين نظرند كه تنها به دليل همين بى توجهى و پايمال ساختن مؤلفه هاى فوق در ايران، آن تفكر ناسيوناليستى غرب گرا در كنار ساير ايدئولوژى هاى ديگر موجب شكست يا بهتر بگوئيم پا نگرفتن جامعه مدنى و عدم رشد و توسعه همه جانبه كشور گرديده. نظر شما در باره اينگونه تحليل ها چيست؟

ميرفطروس : حقيقت اينست كه من به تحليل هاى عاميانه ماركسيستى و تئورى هاى ساده انگارانهء «اختناق سياسى = انقلاب» اعتقادى ندارم چرا كه تحولات سياسى در كره جنوبى، برزيل و خصوصاً اسپانيا و شيلى نشان مى دهند كه اين كشورها ـ عليرغم مشكلات عظيم سياسى و تنش هاى عميق اجتماعى توانستند بدون انقلاب از حكومت هاى فردى و استبدادى به آزادى و دموكراسى سياسى سير نمايند. بهمين جهت، من با نظر شما و دوستان ديگر مبنى بر اينكه: «تنها همين بى توجهى و پايمال كردن آزادى هاى سياسى موجب شكست توسعهء همه جانبهء كشور گرديد» موافق نيستم.
از اين گذشته، روند مدرنيسم و توسعه و تجدد اجتماعى در ايران، سبب پيدايش طبقه متوسط شهرى شده بود كه بتدريج بر اختناق و ساختار سياسى رژيم شاه تأثير گذاشته بود و بطوريكه گفتم پيدايش جناح هاى انديشمند و سازنده و پيشرو، و فضاى باز سياسى،نشانه هائى براى ايجاد اصلاحات در ساختار سياسى رژيم بود.
گفتنى است كه بى توجهى به آزادى و دموكراسى مختص رضاشاه يا محمد رضاشاه نبود بلكه اين بى توجهي، در عقايد بيشتر روشنفكران اين دوره نيز وجود داشت با اين تفاوت اساسى كه در نزد روشنفكران عصر رضاشاه، احاله دموكراسى و آزادى هاى سياسى به آينده اى نامعلوم به علت ساختار اجتماعى و فقدان شرايط ذهنى و فرهنگى جامعه (خصوصاً بى سوادى عمومى) بود، در حاليكه در دوران محمد رضاشاه ، مقولاتى مانند آزادى و دموكراسى در باور روشنفكران ما، مقولاتي «بورژوائى» و «متعفّن» قلمداد مى شدند، لذا در دستگاه فكرى و مفهومى روشنفكران ما ـ اساساً ـ جائى نداشتند. به عبارت ديگر: جامعه توحيدى روشنفكران دينى يا جامعه سوسياليستى روشنفكران لنينىِ ما زمانى مى توانست متحقق گردد كه از نقيض آن (يعنى آزادى و دموكراسى) اثرى نباشد. ادبيات و ايدئولوژى هاى سياسى ٣٠-٤٠ سال قبل از انقلاب ٥٧ بهترين شاهد اين مدعا است، مثلاً جلال آل احمد (يعنى معروف ترين و جنجالى ترين روشنفكر و نويسنده آن زمان) معتقد بود كه «ما نمى توانيم از دموكراسى غربى سرمشق بگيريم... احزاب و سازمان هاى سياسى در كشورهاى غربى منبرهائى هستند براى تظاهرات ماليخولياآميز آدم هاى نامتعادل و بيمارگونه... لذا تظاهر به دموكراسى غربى، يكى از نشانه هاى بيمارى غرب زدگى است».
من به بسيارى از روشنفكران عصر محمد رضاشاه «روشنفكران هميشه طلبكار» لقب داده ام، روشنفكرانى كه در دستگاه فكرى و فلسفى شان نه تنها هيچ طرح و برنامه اى براى نوسازى كشور يا مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه ضمن چشم بستن بر تحولات جارى جامعه، مسيح وار، همواره صليب يك «نه بزرگ!» را بر شانه هاى خويش حمل مى كردند و همانطور كه گفتم بى آنكه بدانند يك نظام سياسى را تنها عوامل آن نظام تعيين نمى كنند، بلكه اپوزيسيون و مخالفان نيز در سازندگى يا تخريب آن نظام، نقش دارند. گويا در خطاب به اين دسته از روشنفكران و رهبران سياسى بود كه افلاطون مى گويد:
«اى فرزانگان! اگر شما از حكومت دورى كنيد، گروهى ناپاك آنرا اشغال خواهند كرد».
با آن «نه بزرگ!» و با آن «جبههء امتناع» بود كه روشنفكرانى مانند جلال آل احمد در برابر اصلاحات اجتماعى شاه يا به نفى و انكار پرداختند و يا معتقد شدند كه: «خليل ملكى سوسياليسم را در دهان حكومت شاه گذاشته است و شاه اين برنامه ها (اصلاحات ارضى، حقوق زنان و كارگران، تحصيل و تغذيه رايگان، سپاه دانش و...) را از امثال خليل ملكى دزديده است» ... و كسى (حتي رهبران جبهه ملى) در آن ميانه نبود كه بگويد: «بسيار خوب، چه مانعى دارد؟ حالا كه شاه طرح و برنامه هاى خليل ملكى را پذيرفته و اجرا مى كند، چرا ما از آن حمايت و پشتيبانى نكنيم؟»... با اين خصلت«روشنفكران هميشه طلبكار» بود كه جلال آل احمد ـ بعنوان معروف ترين و تأثيرگذارترين نويسنده و روشنفكر آن زمان ـ در باره تحولات و اصلاحات اجتماعى دوران محمد رضاشاه ـ غيرمنصفانه ـ چنين قضاوت مى كرد:
«حكومتى كه در زير سرپوش «ترقيات مشعشعانه»، هيچ چيز جز خفقان و مرگ و بگير و ببند نداشته است»!!
او ـ و بسيارى از روشنفكران آن زمان ـ با غرب ستيزى و با ايجاد رابطه بين ماشينيسم و فاشيسم ـ در واقع عقل ستيزى و بدويّت روستائى خود را پنهان مى كردند.
ما ـ جوانان و دانشجويان آن دوره ـ در چنان فضائى از بى خِرَدى هاى سياسى ـ فرهنگى باليديم و با «نون والقلم» و «سنگى بر گورى»ى آل احمدها ـ در واقع ـ سنگى بر گور تجددگرائى و توسعه ملى گذاشتيم.
مى خواهم بگويم كه در آن زمان، ريش سفيدان سياست و فرهنگ ما با شعار «اصلاحات اجتماعى آري!، استبداد سياسى، نه!» مى توانستند به تعادل و تفاهم اجتماعى كمك كنند و با حمايت از اصلاحات رژيم در جهت تجدد ملى و توسعه اجتماعى، از سوق دادن جامعه به يك انقلاب وهم آلود جلوگيرى كنند... اصلاً در شرايط دشوار و حساس است كه روشنفكران واقعى جَنَم عقلى و جسارت اخلاقى خود را نشان مى دهند و بى هراس از سرزنش هاى «خار مغيلان» به راهيابى و چاره جوئى هاى عقلانى، همت مى كنند به اين معنا، در تاريخ معاصر ايران من فقط سه نفر را مى شناسم كه عقلانيت سياسى، شهامت اخلاقى و فضل و فرهنگ را با هم داشتند: يكى محمد على فروغى (ذكاء الملك) بود، يكى خليل ملكى و سومى هم: دكتر غلامحسين صديقى...
روشنفكران عصر مشروطيت و رضاشاه ـ اساساً ـ متكى بر انديشه هاى متفكران عصر روشنگرى فرانسه (مانند روسو، ولتر و منتسكيو) بودند، در حاليكه روشنفكران عصر محمد رضاشاه ـ عمدتاً ـ متكى بر آراء و عقايد لنين و ماركس و مائو و چه گوارا (و حتى انور خوجه!!) بودند، (به نظر من، اين دوره، يكى از فقيرترين و حقيرترين دوران هاى انديشه سياسى در ايران بشمار مى رود). روشنفكران عصر مشروطه و رضاشاه در پى نوسازى و مهندسى اجتماعى بودند، در حاليكه روشنفكران عصر محمد رضاشاه ـ عموماً ـ در پىِ سرنگونى و ويرانى:
« سقوط عاطفه هاى لطيف را در خود
بايد
امشب جشن بگيرم
من، اين زمان، رسا و منفجرم
ـ مثل خشم ـ
و مثل خشم
توانايم
و مى توانم ديوان شعر حافظ را
بردارم
و برگ برگش را
با دست هاى خويش
پاره پاره كنم
و مى توانم در رهگذار باد
قد افرازم
و باغى از شكوفه و شبنم را
پرپر كنم
و مى توانم حتى
ـ حتى از نزديك ـ
سر بريدن يك تا هزار برّه ء نوباوه را
نظاره كنم...
كه گفته است كه ويران شدن تماشائى نيست؟
كه گفته است كه ويران شدن غم انگيز است؟
جنوب شهر ويران خواهد شد
ـ و جاى هيچ غمى نيست ـ
جنوب شهر را آوار آب
ويران خواهد كرد
شمال شهر را
ويرانى جنوب...»
اين نيهيليسم هولناك، اين فلسفه ويرانگر، و اين فرهنگ خشونت و خون كه مى توانست ـ به راحتى ـ «باغى از شكوفه و شبنم را، پرپر كند» و ـحتى از نزديك ـ «سر بريدن يك تا هزار برّه ء نوباوه را نظاره كند»، فرهنگ و فلسفهء تقريباً همهء شاعران و روشنفكران ما بود، (از آن شاعر معروفى كه اولين بار خمينى را «امام» و «مجاهد دربند» (!!؟) ناميد تا آن شاعر معروف ماركسيستى كه براى «عباى پيغمبر» شعر و ترانه سرود!)با اين بضاعت فكرى و فلسفى ـ بارها ـ از خودم پرسيده ام: «اگر ما بجاى رضاشاه يا محمد رضاشاه بوديم، آيا بهتر عمل مى كرديم؟» و پاسخ داده ام: «مُسلّماً نه!».
اين گذشتهء بى افتخار بايد ما را در نگاه و بررسى شخصيت هاى گذشته فروتن تر كند. بنظر من: هم ميرزا تقى خان اميركبير، هم ميرزا محمد حسين خان سپهسالار (مشيرالدوله)، هم رضاشاه و هم مصدق و محمد رضاشاه، ايران را سربلند و آباد مى خواستند، اگر چه ـ هر يك ـ محدوديت ها، ضعف ها و اشتباهات خود را داشتند...

تلاش : چرا اين پنج نفر؟...

ميرفطروس : به چند دليل مشخص:
اولاً در پيوند با بحث ما (در رابطه با تجدد گرائى در ايران). بنظر من تجددگرائى و اصلاحات اجتماعى در ايران با ميرزا تقى خان اميركبير و ميرزا حسين خان سپهسالار (مشيرالدوله) آغاز شد و سپس با اقدامات رضاشاه و مصدق و خصوصاً محمد رضاشاه، ادامه و گسترش يافت.
دوم: بخاطر ضعف ها و محدوديت ها و اشتباهات سياسى هر يك از آنها:
ميرزا تقى خان اميركبير، بخاطر سركوب خونين جنبش عظيم و اصلاح طلبانهء «بابيّه»،
ميرزا حسين خان سپهسالار (كه فريدون آدميت، عصر او را «عصر حكومت قانون» ناميده) بخاطر عقد قرارداد «رويتر» و واگذارى امتيازات اسارت بار به دولت انگليس،
رضاشاه: بخاطر استبداد سياسى اش و خصوصاً اشتباهش در تجديد قرارداد «دارسى» (با وجود اينكه او ابتدا متن اوليه قرارداد دارسى را در حضور وزيرانش پاره كرده و با عصبانيت در شعله هاى آتش انداخته بود).
دكتر محمد مصدق: بخاطر اتكاء بيش از اندازه بر شور مبارزاتى مردم، انحلال مجلس هفدهم، اعتماد بيش از اندازه به آمريكائى ها و خصوصاً: رد طرح معقول و مناسب بانك جهانى در باره اختلاف با شركت نفت انگليس،
و بالاخره محمد رضاشاه: بخاطر خودكامگى و عدم علاقه اش از انتقاد و طرح ضعف ها و نقص ها و خصوصاً زندانى شدن در حصارى از آدم ها و عناصر «بله قربان گو» و در نتيجه: تأخير در شنيدن«صداى انقلاب مردم» و...
به هر حال در باره انقلاب ٥٧، حدود ١٠ سال پيش، من مسائلى را طرح كرده ام (ديدگاه ها، چاپ دوم، صص ٨٥-١٠٧)، اينك با اشاره كوتاه به آن مسائل، مى توان ملاحظات يا پرسش هاى تازه اى را مطرح كرد:

معمولاً انقلاب ها يا علل داخلى دارند يا علل خارجى. در باره علل و زمينه هاى داخلى انقلاب ٥٧ بايد گفت كه تا ٦ ماه پيش از سال ٥٧ هيچ نشانه اى از يك انقلاب ـ آنهم از نوع اسلامى آن ـ در ايران وجود نداشت. رژيم شاه اگر چه با دشوارى هائى در زمينهء گرانى اجناس و كمبود مسكن روبرو بود، اما اين مشكلات آنچنان نبود كه آبستن يك انقلاب عظيم باشد.
از نظر اقتصادى، در آستانه انقلاب ٥٧ درآمد سرانه مردم اگر چه به شكل ناعادلانه اى توزيع مى شد با اينحال در مقايسه با ديگر كشورهاى در حال توسعه، رقم بالائى بود (بيش از دو هزار دلار) اكثريت مردم شهرها نسبت به سال هاى پيش، وضع مادى بهترى داشتند و طبقه متوسط شهرى (كارمندان و حقوق بگيران) از رفاه مناسبى برخوردار بودند. در اين ميان، آتش سوزى «سينما ركس آبادان» (در مردادماه ٥٧) به تأثرات و هيجانات مردم دامن زد. اين فاجعه هولناك (كه بدست مذهبى هاى متعصب هوادار خمينى انجام شده بود) بُعد تازه اى به مبارزات مردم عليه شاه داد.
در عرصهء خارجى، رژيم شاه نه مديون بانك هاى خارجى بود و نه در جنگ با همسايگانش (مثلا عراق) ضعيف و ناتوان شده بود بلكه از نظر مالى و اقتصادى، ايران در آن زمان داراى چنان قدرت و بضاعتى بود كه به بسيارى از كشورهاى اروپائى و آسيائى و آفريقائى وام و يا كمك مالى داده بود، هر چند كه درآمدهاى سرسام آور نفتى و بى برنامه گى هاى رژيم در سرمايه گذارى درست اين درآمدها، باعث نوعى اختلال در ساختار اقتصادى ايران شده بود.
بنابراين در باره علل و عوامل انقلاب ٥٧، مى توان اين ملاحظات يا سئوالات را مطرح كرد:

١ ـ حضور اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى در مرزهاى ١٩٠٠ كيلومترى با ايران و تحركات و تحريكات دائمى اين دولت براى دست يابى به آب هاى خليج فارس و سلطه بر ايران (توسط حزب توده و عوامل و سازمان هاى وابسته)

٢ ـ تحولات سياسى در افغانستان و ايجاد يك رژيم كمونيستى وابسته به شوروى و خصوصاً حضور «ارتش سرخ» در اين كشور آيا خطر كمونيسم در ايران و در نتيجه: ضرورت ايجاد يك «كمربند سبز» در مقابله با «ارتش سرخ» را در ذهن و ضمير دولت هاى غربى (خصوصاً آمريكا) تقويت نكرده بود؟

٣ ـ استقلال طلبى هاى شاه در ميان كشورهاى منطقه و خصوصاً رهبرى وى در هدايت سازمان «اوپك» جهت استقلال و افزايش قيمت نفت و انعكاسات اين افزايش قيمت يا «شوك نفتى» بر اقتصاد اروپا و آمريكا و خصوصاً تهديدات صريح شاه در افزايش هرچه بيشتر قيمت نفت و سپردن تأسيسات نفتى ايران به دست متخصصان و مهندسان ايرانى و... آيا مورد رضايت يا خوشايند دولت هاى آمريكائى و اروپائى بوده؟

٤ ـ سوداى شاه در ايجاد يك ارتش مدرن و بسيار قدرتمند (با توجه به حساسيت ژئوپوليتيكى ايران در منطقه) و تلاش هاى پى گير شاه براى خريد و احداث نيروگاه اتمى و ارتقاء ايران به يك قدرت اتمى در منطقه، آيا باعث نگرانى دولت هاى اروپائى و آمريكائى نبود؟

٥ ـ «معاهده ء الجزاير» و مذاكرات پيروزمندانه شاه با رژيم عراق (صدام حسين) در استيفاى حقوق تاريخى ايران در شط العرب و رود كارون و در نتيجه: انتقال توجه ارتش عراق از مرزهاى ايران به اسرائيل و شعارهاى ضد اسرائيلى رژيم عراق (كه بعد از جمال عبدالناصر، سوداى رهبرى «پان عربيسم» را در سر داشته)، تا چه حد مورد قبول و رضايت اسرائيلى ها و آمريكائى ها مى توانست باشد؟

٦ ـ همهء اين استقلال طلبى ها و خصوصاً تأكيد شاه بر ناسيوناليسم ايرانى و تاريخ تمدن ايران باستان آيا در ذهن و ضمير دولت هاى آمريكا و اروپا از شاه تصوير يك «ياغى» يا «سركش» را تداعى نمى كرد؟
بهر حال در يادآورى انقلاب ٥٧ نمى دانم چرا هميشه اين سخن چرچيل يا يكى از وزيران امور خارجه انگلستان بيادم مى آيد كه گفته بود: «دولت انگليس در آسيادوستان دائمى ندارد بلكه منافع دائمى دارد».
اين ها سؤالاتى است كه پس از ٢٣ سال فاصله، امروز مى توان بهتر و روشن تر به آنها پاسخ داد و از اين طريق مى توان به زمينه ها، علل و عوامل ظهور «امام خمينى» و ضرورت انقلاب ٥٧ پى برد. چيزى را كه ما ـ غالباً ـ فراموش كرده بوديم اين بود كه استقرار آزادى و دموكراسى به زيرساخت هاى اقتصادى ـ اجتماعى و فرهنگى مناسب و به ظهور طبقات يا اقشار معينى نياز دارد. به عبارت روشن تر دموكراسى، همزاد سرمايه دارى است. بهمين جهت است كه گفته ام: در يك جامعه فئودالى استقرار آزادى و دموكراسى غيرممكن است.
نوعى ماهيت گرائى مطلق در ارزيابى رژيم شاه (بعنوان يك رژيم وابسته و دست نشانده) روشنفكران و مبارزان ما را از درك تضادهاى محمد رضاشاه با دولت هاى اروپائى و آمريكائى باز داشت. در واقع، در فضائى از اشتباهات يا ندانم كارى هاى سياسى، هر يك از ما (هم رژيم شاه و هم روشنفكران ما) آتش بيارِ معركهء انقلاب بوديم...