Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

مفاهيم قدرت و قهر در فلسفة سياسی هانا آرنت / بهرام محيی

آرنت در شناخته شده ترين رسالة فلسفی ـ سياسی خود يعنی «قدرت و قهر»، با دقتی کم نظير و موشکافانه، به بررسی نقش قدرت و قهر در زندگی اجتماعی پرداخته است. خود او علت چنين پژوهشی را ناروشنی مفاهيمی چون قدرت و بويژه قهر ذکر می کند که مضمون آنها در بسياری از فلسفه های سياسی معاصر در ابهام و تاريکی مانده است. وی يادآور می شود که موضوع
هانا آرنتHannah Arendt انديشمند آلمانی، در سال 1906 در هانوور به دنيا آمد. در دانشگاه های ماربورگ و فرايبورگ تحت نظر استادانی چون مارتين هايدگر و کارل ياسپرس به تحصيل فلسفه پرداخت و به اخذ دکترای فلسفه نائل گشت. با عروج هيولای فاشيسم در آلمان، دورة پيگرد و دربدری او نيز آغاز شد و او را ناچار به جلای وطن ساخت. آرنت نخست به پاريس گريخت و سپس از آنجا به مهاجرت آمريکا رفت. وی در اکثر دانشگاه های آمريکا به تدريس فلسفه پرداخت و از خود آثار فلسفی ـ سياسی با ارزشی به يادگار گذاشت. از جمله مهمترين نوشته های او می توان به «عنصرها و خاستگاه های حاکميت تام» (1)، «حقيقت و دروغ در سياست» (2)، «دربارة انقلاب» (3) و «قدرت و قهر» (4) اشاره کرد. هانا آرنت در سال 1975 در نيويورک چشم از جهان فروبست.
قهر در بررسی های سياسی و اجتماعی، به ندرت به مثابه پديده ای مستقل مورد توجه قرار گرفته است. آرنت علت اين امر را در يکسان گيری پديده های قدرت و قهر می داند که در واقع دو مفهوم کاملا" متفاوت و حتا متقابل اند. آرنت می نويسد: «هنگامی که با دقت به ادبيات کثيری که در توضيح پديدة قدرت وجود دارد نظر می افکنيم، به سرعت در می يابيم که مسألة قهر درست به اين دليل مورد توجه قرار نمی گيرد، زيرا که همة صاحبنظران از چپ تا راست، در اين مسأله اتفاق نظر دارند که قدرت و قهر مفاهيم واحدی هستند و يا به عبارت ديگر، قهر چيزی نيست جز بارزترين تجلی قدرت.» (5).
هانا آرنت برای مستدل ساختن اين ادعای خود، به نقل قولی از «رايت ميلز» صاحبنظر علوم سياسی اشاره می کند که در آن گفته بود: «سياست سراسر پيکار برای کسب قدرت است و اوج قدرت نيز چيزی جز اعمال قهر نيست». آرنت يادآور می شود که اين نظر «ميلز» در واقع دنباله روی از «ماکس وبر» و تعريف مشهور او از دولت است که در آن گفته بود: «دولت يعنی مناسبات سلطه گرانة انسانها بر انسانها که بر ابزار مشروع (يا ظاهرا" مشروع) قهرآميز استوار است». آرنت می افزايد که در واقع ماکس وبر نيز در اين زمينه، دقيقا" به تأييد نظر تروتسکی پرداخته است که در مذاکرات صلح برست ليتوفسک گفته بود: «هر دولتی بر قهر استوار است».
در واقع امر نيز اين قرابت فکری در مورد مسألة قهر شگفت آميز است، چرا که يکی دانستن قدرت سياسی و قهر سازمان يافتة دولتی تنها هنگامی قابل فهم است که انسان مانند کارل مارکس معتقد باشد که «دولت، ابزار سرکوب در دست طبقة حاکم است». اما به نظر هانا آرنت عجيب تر اين است که اين برداشت يکسان، در ميان اکثر صاحبنظران غيرمارکسيست و کسانی که دولت را صرفا" نهاد روبنايی جامعه نمی دانند نيز به چشم می خورد. آرنت در اين زمينه به نمونه های جالبی اشاره می کند. برای مثال «برتراند دوژوونل» جنگ را اقدامی می داند که «به ذات دولت مربوط است». «ماکس وبر» گامی فراتر نهاده و ادعا می کند که «مشخصة ويژة دولت، داشتن انحصار در اعمال قهر مشروع فيزيکی است». در اينجاست که هانا آرنت با زيرکی می پرسد: «پس آيا به اين ترتيب بايد پايان قهر نظامی را به منزلة پايان سازمان دولتی تلقی کرد؟ و آيا پايان يافتن

هانا آرنت برای مستدل ساختن اين ادعای خود، به نقل قولی از «رايت ميلز» صاحبنظر علوم سياسی اشاره می کند که در آن گفته بود: «سياست سراسر پيکار برای کسب قدرت است و اوج قدرت نيز چيزی جز اعمال قهر نيست». آرنت يادآور می شود که اين نظر «ميلز» در واقع دنباله روی از «ماکس وبر» و تعريف مشهور او از دولت است که در آن گفته بود: «دولت يعنی مناسبات سلطه گرانة انسانها بر انسانها که بر ابزار مشروع (يا ظاهرا" مشروع) قهرآميز استوار است». آرنت می افزايد که در واقع ماکس وبر نيز در اين زمينه، دقيقا" به تأييد نظر تروتسکی پرداخته است که در مذاکرات صلح برست ليتوفسک گفته بود: «هر دولتی بر قهر استوار است».
در واقع امر نيز اين قرابت فکری در مورد مسألة قهر شگفت آميز است، چرا که يکی دانستن قدرت سياسی و قهر سازمان يافتة دولتی تنها هنگامی قابل فهم است که انسان مانند کارل مارکس معتقد باشد که «دولت، ابزار سرکوب در دست طبقة حاکم است». اما به نظر هانا آرنت عجيب تر اين است که اين برداشت يکسان، در ميان اکثر صاحبنظران غيرمارکسيست و کسانی که دولت را صرفا" نهاد روبنايی جامعه نمی دانند نيز به چشم می خورد. آرنت در اين زمينه به نمونه های جالبی اشاره می کند. برای مثال «برتراند دوژوونل» جنگ را اقدامی می داند که «به ذات دولت مربوط است». «ماکس وبر» گامی فراتر نهاده و ادعا می کند که «مشخصة ويژة دولت، داشتن انحصار در اعمال قهر مشروع فيزيکی است». در اينجاست که هانا آرنت با زيرکی می پرسد: «پس آيا به اين ترتيب بايد پايان قهر نظامی را به منزلة پايان سازمان دولتی تلقی کرد؟ و آيا پايان يافتن منازعات نظامی ميان دولتها، به معنای پايان يافتن اين دولتها نيست؟» (6)
زمانی ولتر در تعريف مفهوم قدرت گفته بود: «قدرت يعنی مجبور کردن ديگران برای انجام عملی که ميل من است» و ماکس وبر اين تعريف را به اين صورت تکميل نموده بود که : «قدرت يعنی هر امکانی که در چارچوب يک رابطة اجتماعی بتوان ارادة خود را عليرغم مقاومت ديگران تحميل نمود» و باز ژوونل گفته بود: «بدون فرمان و اطاعت، قدرت معنی ندارد». حال به نظر هانا آرنت اگر سرشت قدرت را در تأثيرگذاری فرمان بدانيم، منطقا" بايد مانند مائوتسه دون نتيجه بگيريم که: «نيرومندترين قدرت از لولة تفنگ بيرون می آيد». در اينجاست که آرنت ما را در مقابل اين پرسش قرار می دهد که: «پس چه تفاوتی ميان فرمان يک مأمور پليس و يک تبهکار مسلح وجود دارد؟».
هانا آرنت، پس از قياس تعاريف و تعابير مشابهی که در ميان متفکران فلسفة سياسی در مورد مفاهيم قدرت و قهر و زور و اقتدار و غيره رايج است، نتيجه می گيرد که: «به نظر می رسد که عليرغم سطح دانش سياسی امروزين، زبان علمی ما به تفکيک مفاهيم کليدی ميان «قدرت»، «زور»، «نيرو»، «اقتدار» و «قهر» که همگی پديده هايی کاملا" متفاوت اند، نمی پردازد.» (7). آنچه که در اين زمينه مورد انتقاد هانا آرنت است اينست که اين ناروشنی مفهومی حتا در نظريه های سياسی نيز به چشم می خورد، وگرنه اختلاط معانی و به کارگيری اين مفاهيم به جای يکديگر در زبان روزمره کار غريبی نيست.
هانا آرنت سپس به تقسيم بندی اين مفاهيم کليدی و تبيين دقيق هر کدام می پردازد. از ديدگاه او:
«قدرت» (Macht) قابليتی است انسانی، نه فقط برای انجام عملی، بلکه برای اتفاق ميان انسانها و اقدام مشترک آنان. بنا بر اين تعريف، هيچگاه نمی توان قدرت را متعلق به يک فرد دانست، چرا که قدرت همواره دارای سرشتی اجتماعی است و در اختيار گروهی از انسانها می باشد. مادامی که اين گروه متحد است، قدرت آن پابرجاست. برای نمونه وقتی می گوييم فلان شخص دارای قدرت است، به اين معناست که او از طرف جمعی مسئوليت يافته است تا به نام آنان دست به اقدام بزند و لذا بدون حمايت آن جمع، قدرت وی معنا ندارد. بنابراين اگر در زبان محاوره از فرد يا شخصيت قدرتمند ياد کنيم، منظورمان بيشتر، شخصيت زورمند است و نه شخصيت دارای قدرت، زيرا:
«زور» (Stärke) بر خلاف قدرت هميشه ويژگی فرديست و آن را می توان با کيفيت مشابه در افراد يا اشياء ديگر سنجيد. زور فردی را هيچگاه يارای ايستادگی در برابر قدرت جمع نيست.
«نيرو» (Kraft) که آن را اغلب با زور يکسان می گيرند، به نظر آرنت از مختصات پديده های طبيعت (نيروی طبيعی) است.
هانا آرنت «اقتدار» (Autorität) را از نظر معنايی دشوارترين مفهوم ارزيابی می کند و امکان سوء استفاده از آن را از مفاهيم ديگر بيشتر می داند. از نظر او، اقتدار هم می تواند ويژگی فردی و هم ويژگی يک نهاد باشد. اقتدار فردی را برای مثال می توان در مناسبات ميان والدين با فرزندان، يا استاد و شاگرد تشخيص داد. اقتدار را به مثابه نهاد می توان در هيرارشی نهادهای مذهبی مانند کليسای کاتوليک و يا ساختارهای نظامی ديد. مشخصة اقتدار (آتوريته)، به رسميت شناختن بی چون و چرای آن توسط کسانی است که از آنان انتظار حرف شنوی و فرمانبری می رود. اقتدار نيازی به جبر يا اقناع ندارد. برای مثال، اگر پدری فرزند خود را تنبيه بدنی کند و يا برای متقاعد کردن او به استدلال صرف متوسل گردد، در هر دو صورت اعمال آتوريته نکرده است. رفتار چنين پدری در مورد اول ديکتاتورمنشانه و در مورد دوم دمکراتيک است و اين هر دو روش ناقض آتوريته است. به نظر آرنت، تأمين و استمرار اقتدار، نيازمند احترام بی چون و چرا به يک شخص يا يک نهاد است و لذا خطرناک ترين نوع دشمنی با آتوريته، مخالفت با آن نيست، بلکه بی توجهی و عدم التفات نسبت به آن است.
سرانجام مفهوم «قهر» (Gewalt) است که به عقيدة هانا آرنت، اعمال آن همواره نيازمند ادوات و ابزار است. شايد بتوان نزديکترين مفهوم به قهر را زور ناميد. زيرا وسايل اعمال قهر مانند ساير ابزار در خدمت آن است که زور اعمال کنندة آن را افزايش دهد و در نتيجه، وسايل اعمال قهر، چيزی جز ابزاری برای اعمال زور نيست. برای نمونه، يک نفر می تواند با مسلسل دستی خود، جمع بزرگی را در حالت آچمز نگه دارد و اگر به جای مسلسل، جنگ افزاری چون بمب اتمی را در نظر بگيريم، می توان با اتکاء به آن، موجبات رعب ميليونها انسان را فراهم آورد و با آنان به زبان زور سخن گفت و بدينسان اعمال قهر کرد. (8).
هانا آرنت در رسالة يادشده، پس از تبيين مفاهيم فوق الذکر، به ژرف انديشی در مورد مفاهيم قدرت و قهر و تفکيک دقيق ميان آنها می پردازد. همانگونه که ذکر شد، در نزد اکثر نظريه پردازان فلسفة سياسی، اختلاط معانی عجيبی در مورد قدرت و قهر به چشم می خورد و اکثر آنان متفق القولند که قهر چيزی جز بارزترين تجلی قدرت نيست. اما برای هانا آرنت ميان اين دو مفهوم، تفاوتی ماهوی وجود دارد: «يکی از تعيين کننده ترين تفاوتهای ميان قدرت و قهر اين است که قدرت هميشه وابسته به تعداد است، در حالی که قهر تا درجة معينی مستقل از تعداد عمل می کند، زيرا که قهر متکی بر ابزار است.» (9).
آرنت خاطر نشان می سازد که برای روشن تر شدن اين تفاوت کافيست افراطی ترين حالت هر يک از اين دو مفهوم را در نظر بگيريم: افراطی ترين حالت قدرت را می توان در ترکيب «همه در برابر يک نفر» در نظر گرفت و افراطی ترين صورت تجلی قهر، در ترکيب « يکی در برابر همه» خود را نشان می دهد و اين دومی، هرگز بدون ابزار و وسايل اعمال قهر ممکن نخواهد بود. البته چنين نمونه ای بيشتر خصلت نمادين (سمبوليک) دارد و به خودی خود توضيح روشنی در مورد تفاوت ماهيت قدرت و قهر نمی دهد. هانا آرنت با بررسی رابطة ميان «هدف و وسيله» بر اين ناروشنی پرتو می افکند: «قهر دارای طبيعتی ابزارمند است و مانند همة وسايل و ادوات، هميشه نيازمند هدفی است که آن را هدايت و استفاده از آن را توجيه کند. و آنچه که برای توجيه خود نيازمند چيز ديگری است، خصلت کاربردی دارد، اما هرگز تعيين کننده نيست.» (10).
از نقل قول بالا می توان نتيجه گرفت که ماهيت قدرت را نمی توان با پديدة قهر توصيف کرد. قهر بر خلاف قدرت، دارای سرشتی ويرانگر است و نه سازنده. هدفی که با قهر قابل دسترسی است، نيازمند ابزاری است که خصلت مخرب، رعب آور و زورگويانه دارد. اما اين امر برای قدرت صدق نمی کند. قدرت، ويژگی فردی نيست و تنها هنگامی پديد می آيد که انسانها متحد شوند. قدرت همواره نيازمند فضای صلح آميز و اعتماد متقابل است، در حالی که جوّی که با وسايل قهرآميز ايجاد می گردد، سرشار از ترس و اضطراب و بی اعتماديست. هانا آرنت اين تفاوت را به صورتی درخشان جمعبندی می کند: «در قاموس سياسی کافی نيست بگوييم که قدرت و قهر يکی نيستند. قدرت و قهر نقطة مقابل يکديگرند. در جايی که يکی از اين دو بطور مطلق حاکم باشد، آن ديگری حضور ندارد. قهر هنگامی در دستور کار قرار می گيرد که قدرت در خطر باشد. اگر سرنوشت قدرت را در گرو قهر بگذاريم، هدف نهايی بطور همزمان پايان کار قدرت و نابودی آن است. بنابراين حتا نمی توان ادعا کرد که نقطة مقابل قهر، عدم خشونت است و طبعا" صحبت از قدرت «بدون قهر» نمی تواند معنا داشته باشد.... قهر می تواند قدرت را نابود سازد، ولی هيچگاه قادر به ايجاد آن نخواهد بود. چيزی که از لولة تفنگ بيرون می آيد، می تواند فرمان مؤثری باشد که اطاعت فوری و بی چون و چرا طلب می کند، اما از لولة تفنگ هرگز قدرت بيرون نخواهد آمد.» (11).
با توجه به تأملات بالا می توان گفت که قدرت در انديشة سياسی هانا آرنت دارای ذاتی اجتماعی ست و از پيوند و اتحاد داوطلبانة نيروهای انسانی ناشی می شود. عناصر سازندة قدرت، مردم و اراده و اقدام مشترک آنان است. فرد و يا حتا گروهی ناموافق و پراکنده، دارای قدرت نيستند. زيرا سرچشمة پيدايش و پويش قدرت، ارتباط و مراودة آزاد انسانها با يکديگر و اتفاق نظر و اقدام مشترک آنان است. علاوه بر آن، هانا آرنت به توضيح يکی از ضروريات قدرت، يعنی مشروعيت آن می پردازد و می نويسد: «قدرت نيازی به توجيه خود ندارد، زيرا امری است فی نفسه و در ذات جوامع انسانی وجود دارد. اما قدرت نيازمند مشروعيت است. ليکن مشروعيت قدرت مبتنی بر اهداف يا وسايلی که يک گروه اجتماعی به کار می گيرد نيست، بلکه از سرچشمة قدرت که با تشکيل گروه به وجود می آيد، ناشی می شود. قدرت برای مشروعيت خود به گذشته متوسل می شود، در حالی که غايتی که وسيله را توجيه می کند، امری مربوط به آينده است. قهر را می توان توجيه کرد، اما هرگز نمی توان برای آن مشروعيت قائل شد.» (12).
هانا آرنت در بخش ديگری از رسالة خود به موضوع «از خود بيگانگی قدرت دولتی» می پردازد. به نظر او، اين امر هنگامی صورت می پذيرد که دولت قانونی، به مثابه نهاد اعمال ارادة مردم، از جادة وظيفة اصلی خود به انحراف کشيده می شود و دولتمردان برای حفظ سيطرة بی پشتوانة خود، تدريجا" قهر را جانشين قدرت می سازند. آرنت می گويد: «آنچه که به نهادها و قوانين يک کشور، قدرت می بخشد، پشتيبانی مردم است که در واقع خود نيز تداوم ميثاق اوليه ای است که اين نهادها و قوانين را به وجود آورده است. در يک دولت قانونی با نمايندگان پارلمانی، مردم حاکمان واقعی هستند و بر کسانی که حکومت می کنند، تسلط دارند. تمام نهادهای سياسی که مظهر و تبلور قدرت اند، به محض اينکه حمايت و پشتيبانی توده های مردم را از دست بدهند، رو به انجماد و فروپاشی می گذارند.» (13).
به بيان ديگر، هنگامی که يک نهاد اجرايی، خواه رهبری يک حزب باشد يا يک حکومت، ديگر مورد اعتماد و پشتيبانی انتخاب کنندگان خود نباشد، بطور قانونمند قدرت خود را از دست می دهد. اين قدرت از دست رفته را با هيچ وسيلة ديگری نمی توان جبران کرد، مگر بازگرداندن قدرت به سرچشمة اصلی آن يعنی مردم و کسب اعتماد دوبارة آنان. اين نيز در واقع اصل اساسی همة نظامهای دمکراتيک است: احيای دوبارة قدرت از طريق انتخابات و رأی مردم. حال به نظر هانا آرنت اگر حکومتی از اين کار سر باز زند، ناچار است برای حفظ موقعيت خود، به ابزار ديگری متوسل شود و در واقع قهر را جانشين قدرت از دست رفته سازد. در صورت بروز چنين امری، نخستين گام در راستای نابودی کامل قدرت برداشته می شود. گام های بعدی، يعنی تحديد آزادی، پيگرد دگرانديشان و تعطيل کردن زندگی مسالمت آميز اجتماعی، بطور اجتناب ناپذيری به دنبال گام نخست برداشته خواهد شد. بدينسان کل جامعه به ورطة بحران ژرفی کشيده می شود و جنگ تمام عيار قهر عليه قدرت و مسخ و ميان تهی کردن کامل نهادهای قدرت آغاز می گردد. در چنين وضعيتی به گفتة هانا آرنت: «می توان قهر را جانشين قدرت ساخت و حتا به پيروزی موقت رسيد، اما هزينه ای که بايد برای اين پيروزی پرداخت بسيار گران است، چرا که در اين حالت، نه تنها مردم تاوان سنگينی می پردازند، بلکه حاکمان نيز اين هزينه را از سرماية معنوی قدرت خويش می پردازند و در واقع هر دو طرف بازنده اند.... آنچه که از نهاد قدرت باقی خواهد ماند، چيزی نيست جز ابزار اعمال خشونت.» (14).
ژرف انديشی هانا آرنت در مورد روند «از خود بيگانگی قدرت»، هنگامی که نگاهی به تجربة انقلاب بهمن 1357 در ميهن خود می اندازيم، برايمان مفهوم تر می گردد: حاکميت برآمده از انقلاب که در آغاز از پشتيبانی وسيع ترين لايه های اجتماعی برخوردار و به مفهوم «آرنتی» دارای قدرت واقعی بود، با گذشت زمان و برای انحصاری کردن سيطرة خود، تدريجا" قهر سازمان يافته را جانشين قدرت واقعی ساخت و سرانجام به رويارويی با مردم، يعنی سرچشمة اصلی قدرت کشيده شد. امروز با مسخ همة نهادهای قدرت در ايران، از آنها چيزی جز ابزاری برای ارعاب، سرکوب و يا تحميق مردم باقی نمانده است. گويی در همين زمينه است که هانا آرنت تصريح می کند: «عنصر مخرب پيروزی قهر بر قدرت، در هيچ جا روشن تر از قلمرو حکومت ترور بروز نمی کند. البته ترور همان قهر نيست، زيرا حکومت ترور هنگامی جانشين حکومت قهر می شود که اين دومی پس از نابودی همة نهادهای قدرت، کناره گيری نمی کند، بلکه بر عکس کنترل مرکزی دستگاه دولتی را عهده دار می شود.» (15). با اين حال به نظر هانا آرنت، هرگز دولتی وجود نداشته است که بتواند بطور کامل فقط بر وسايل قهر متکی باشد. زيرا حتا حکومت های تامگرا (توتاليتر) که مهمترين ابزار حکمرانی شان زندان، ترور پليسی و شکنجه است نيز به پاية قدرتی نيازمندند که در چنين حالتی از پليس مخفی و مزدوران خبرچين آن تشکيل می شود.
هانا آرنت، زندگی انسان را شديدا" تحت تأثير رويدادهای سياسی می داند که در مرکز همة آنها قدرت سياسی قرار دارد. لذا بررسی قدرت سياسی، موضوع کانونی پژوهش آرنت را می سازد. به عقيدة او، قدرت سياسی پديده ای است که از انسانها و روابط آزادانه و داوطلبانة ميان آنان سرچشمه می گيرد. مادامی که قدرت سياسی محصول مستقيم ارادة مردم است، زنده و پابرجاست. اما هر آينه اين قدرت ملعبة دست گروهی زورگو و انحصارطلب قرار گيرد، رو به مسخ و فروپاشی می گذارد. هانا آرنت به مثابه انديشمندی آزاده و انساندوست، در سرتاسر آثار درخشان و ماندگار خود، منادی قدرت و شکيبايی و مخالف قهر و انحصارطلبی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
1) Elemente und Ursprünge der totalen Herrschaft.
2) Wahrheit und Lüge in der Politik.
3) Über die Revolution
4) Macht und Gewalt
5) Hannah Arendt, Macht und Gewalt, München 1987, S. 36
6) H. Arendt, a.a.O., S. 37
7) H. Arendt, a.a.O., S. 44
8) H. Arendt, a.a.O.; S. 45-47
9) H. Arendt, a.a.O., S. 50
10) H. Arendt, a.a.O., S. 52
11) H. Arendt, a.a.O., S. 54
12) H. Arendt, a.a.O., S. 53
13) H. Arendt, a.a.O., S. 57
14) H. Arendt, a.a.O., S. 55
15) H. Arendt, a.a.O., S. 51