Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

درباره‌ي‌ ديالكتيك‌(1) / ‌ گفت‌‌وگو با ‌بابك‌ احمدي‌

بابك احمدي متولد 1327، پس از ورود به دانشگاه در سال 1346، در سال 1349 موفق به اخذ ليسانس علوم سياسي از دانشگاه تهران شد. مدرك فوق‌ليسانس خود را در سال 1353، در رشته فلسفه، از دانشگاه‌هاي پنسيلوانيا و كانزاس امريكا گرفت. .

مهم‌ترين آثار ايشان كه به موضوع گفت‌وگوي حاضر مربوط مي‌شود، عبارتند از: مدرنيته و انديشه انتقادي، معماي مدرنيته، ماركس، سياست مدرن، واژه‌نامه فلسفي ماركس، ترديد، هايدگر و پرسش بنيادين، هايدگر و تاريخ هستي، سارتر كه مي‌نوشت.

بحث مدرنيسم و پست‌مدرنيسم ازموضوعاتي است كه چشم‌انداز ايران پيگيري مي‌كند. اين‌بار يكي از وجوه مدرنيسم يعني ديالكتيك و سير تحول آن را پس از هگل، در جهان و بويژه ايران، با استاد بابك احمدي مطرح كرديم. اين‌كه؛ آيا ديالكتيك قانون بيانگر تكامل است؟ آيا ديالكتيك روش شناخت است؟ تفاوت ديالكتيك هگل با ديالكتيك انگلس، ماركس، لنين، استالين و مائو، چيست؟

در ايران ـ بويژه در دهه 40 و 50 ـ نسلي با ديالكتيك به‌عنوان يك منطق و روش پويا دربرابر منطق صوري و استاتيك رشدونمو كرد كه به‌دنبال منطقي واحد براي تبيين طبيعت، جامعه و تاريخ بود و بر اين باور بود كه مبارزه هم علم است و بايستي همچون دستيابي به قوانين فيزيك و شيمي به قوانين حركت جامعه نيز دست يافت. اين نسل ضمن اين‌كه جوهره‌اش تكامل‌گرا و تحول‌خواه است و فرازونشيب‌هايي را طي كرده، با پيگيري روند تكامل ديالكتيك، حاضر به پيروي از حركت خود به خودي و غيرقانونمند هم نيست. از استاد پرسيده شد كه فرق ديالكتيك با هرمونتيك و نظريه سيستم‌ها چيست؟ چرا كه بسياري از ويژگي‌هاي هرمنوتيك در روند تكامل ديالكتيك نيز ديده مي‌شوند.

درپايان گفت‌وگوي دوساعته، به‌دليل تعدد سوال‌ها و نياز به مستندسازي پاسخ‌ها، استاد ترجيح دادند كه كتباً به پرسش‌ها پاسخ دهند كه از ايشان بسيار تشكر مي‌كنيم. باشد كه فعالان نسلي كه چنين سيري را گذرانده‌اند، در اين راستا با نشريه همكاري نمايند. بخش اول اين‌گفت‌وگو كه در اين شماره به نظر خوانندگان عزيز مي‌رسد، درباره ديالكتيك و بخش دوم آن درباره تفاوت ديالكتيك و هرمنوتيك و نظريه سيستم‌هاست كه در شماره آينده به چاپ خواهد رسيد.

? ويژگي‌هاي‌

درپايان گفت‌وگوي دوساعته، به‌دليل تعدد سوال‌ها و نياز به مستندسازي پاسخ‌ها، استاد ترجيح دادند كه كتباً به پرسش‌ها پاسخ دهند كه از ايشان بسيار تشكر مي‌كنيم. باشد كه فعالان نسلي كه چنين سيري را گذرانده‌اند، در اين راستا با نشريه همكاري نمايند. بخش اول اين‌گفت‌وگو كه در اين شماره به نظر خوانندگان عزيز مي‌رسد، درباره ديالكتيك و بخش دوم آن درباره تفاوت ديالكتيك و هرمنوتيك و نظريه سيستم‌هاست كه در شماره آينده به چاپ خواهد رسيد.

? ويژگي‌هاي‌ ديالكتيك‌ هگل‌ چيست؟

‌? بسيارند كساني‌ كه‌ هگل‌ را آغازگر برداشتي‌ تازه‌ و مدرن‌ از ديالكتيك‌ مي‌شناسند و اين‌ را يكي‌ از مهم‌ترين‌ دستاوردهاي‌ كار فلسفي‌ او و حتي‌ يكي‌ از رهاوردهاي‌ مهم‌ تاريخ‌ فلسفه‌ مي‌دانند. اما ظاهراً‌ خود هگل‌ چنين‌ اهميتي‌ براي‌ بحث‌اش‌ درباره‌ي‌ ديالكتيك‌ قائل‌ نبود. هيچ‌جا در آثار يا نامه‌هاي‌ او نخوانده‌ام‌ كه‌ كشف‌ يا آغاز بحث‌ تازه‌ از ديالكتيك‌ را دستاورد مهمي‌ در كار فلسفي‌ خود معرفي‌ كند. در واقع، اين‌ يكي‌ از ده‌ها نوآوري‌ فلسفي‌ او بود كه‌ در بخش‌ نخست‌ دانش‌نامه‌ي‌ علوم‌ فلسفي‌ مطرح‌ شده‌ بود و چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اهميت‌ يا ويژگي‌ خاصي‌ دست‌كم‌ از نظر خود او نداشت.

واژه‌ي‌ يوناني‌dialektik از لفظ‌dialegesthai به‌معناي‌ ?گفت‌وگو? مي‌آيد. در مكالمه‌هاي‌ افلاطون‌ اين‌ لفظ‌ در توضيح‌ روش‌ خاص‌ سقراط‌ در پيشبرد بحث‌ به‌ كار مي‌رفت. سقراط‌ از مخاطب‌ خود مي‌خواست‌ تا حكمي‌ اثباتي‌ در تعريف‌ يا توضيح‌ مفهومي‌ (به‌ طور معمول‌ مفهومي‌ كلي) ارائه‌ كند، سپس‌ با طرح‌ پرسش‌هايي‌ درباره‌ي‌ برآيندهاي‌ اين‌ نظر اثباتي‌ مخاطب‌ را به‌ ورطه‌ي‌ تناقض‌گويي‌ مي‌كشاند، و با تاكيد بر تناقض‌ها او را وادار مي‌كرد تا با تعريف‌ يا توضيح‌ خود سقراط‌ كه‌ به‌ تدريج‌ در همان‌ پرسش‌هاي‌ دقيق‌ عنوان‌ و مطرح‌ مي‌شدند هم‌راي‌ شود. پيش‌ از سقراط‌ "زنون‌ ايليايي" ‌(Zenon of Elea) نيز در مباحث‌ فلسفي‌ روشي‌ از يك‌ نظر مشابه‌ روش‌ او را دنبال‌ مي‌كرد. زنون‌ با نمايش‌ تناقض‌هاي‌ ناشي‌ از حكم‌ فلسفيِ‌ پذيرش‌ امكان‌ حركت، دليل‌ مي‌آورد كه‌ حركت‌، ممكن‌ نيست. به‌ همين‌ دليل، در سده‌ي‌ نوزدهم‌ زنون‌ را بنيان‌گذار ديالكتيك‌ مي‌شناختند.

از نظر هگل‌ ديالكتيك‌ به‌ درگيري‌ در بحثي‌ ميان‌ دو متفكر، يا حتي‌ انديشه‌ي‌ يك‌ متفكر به‌ موضوع‌ مورد بررسي‌اش، مربوط‌ نمي‌شود. او ديالكتيك‌ را به‌عنوان‌ يك‌ روش‌ در تحقيق‌ امور معرفي‌ نمي‌كرد، بلكه آن‌ را تكاملِ‌ در خود و به‌طور مستقلِ‌ (گونه‌اي‌ از خود فراتر رفتنِ) موضوع‌ مورد بررسي‌ مي‌دانست، موضوعي‌ كه‌ مي‌تواند به‌عنوان‌ مثال‌ يك‌ شكل‌ آگاهي‌ يا يك‌ مفهوم‌ باشد. ديالكتيك‌ هگلي‌ نظريه‌اي‌ است‌ درباره‌ي‌ پيشرفت‌ موضوع‌ استوار به‌ تناقض‌هايي‌ كه‌ هر چند نخست‌ تركيب‌ناپذير مي‌نمايند، اما سرانجام‌ با هم‌ جمع‌ مي‌شوند، و شكلي‌ تازه‌ و پيشرفته‌تر مي‌يابند. اين‌ ديالكتيك‌ سه‌ مرحله‌ دارد: 1) يك‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ هم‌چون‌ شكلي‌ ثابت، به‌ دقت‌ تعريف‌شده‌ و مستقل‌ از مفاهيم‌ يا مقوله‌هاي‌ ديگر به‌ نظر مي‌آيد. در فلسفه‌ي‌ هگل‌ اين‌ مرحله‌ي‌ فهم‌ است. 2 ) وقتي‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ مي‌انديشيم‌ ديگر شكلي‌ ثابت، تعريف‌شده‌ و قطعي‌ ندارد بلكه‌ به‌ صورت‌ دو يا چند مفهوم‌ يا مقوله‌ ظاهر مي‌شود كه‌ با هم‌ متناقض‌اند و اين‌ مرحله‌ي‌ خرد منفي‌ يا نقادانه‌ است. 3) نتيجه‌ي‌ اين‌ ديالكتيك‌ پيدايش‌ مفهوم‌ يا مقوله‌اي‌ جديد و برتر يا پيش‌رفته‌تر است‌ كه‌ نخست‌ به‌ نظر مي‌رسد شامل‌ همان‌ مفهوم‌ها يا مقوله‌هاي‌ پيشين‌ است‌ اما تناقض‌ آن‌ها رفع‌ شده‌ است. در واقع‌ مفهوم‌ يا مقوله‌اي‌ جديد متولد شده‌ است. اين‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ي‌ جديد نتيجه‌ي‌ ?وحدت‌ تناقض‌ها? است، و اين‌ مرحله‌ي‌ خرد تعمقي‌ يا اثباتي‌ است. هگل‌ به‌ فراشدي‌ معتقد بود كه‌ در آن‌ هر حكم‌ اثباتي‌ نفي‌ مي‌شود و از تركيب‌ آن‌ اثبات‌ و نفي‌ حكم‌ اثباتي‌ تازه‌اي‌ ساخته‌ مي‌شود كه‌ اين‌ يكي‌ هم‌ باز نفي‌ مي‌شود و فراشد ادامه‌ مي‌يابد. اين‌ همه‌ در بندهاي‌ 79 تا 82 جلد نخست‌ كتاب‌ هگل‌ دانش‌نامه‌ علوم‌ فلسفي‌ (1817) آمده‌اند، و يادآور كار بزرگ‌ فلسفي‌ او علم‌ منطق‌ (1812) نيز هستند كه‌ در فصل‌ نخست‌ آن‌ از هستي، نيستي‌ و شدن‌ چون‌ سه‌ گانه‌اي‌ فلسفي‌ ياد شده، و شدن، "وحدت‌ تناقض‌ها" معرفي‌ شده‌ بود. هگل‌ در هر فراشد تكاملي‌ هم‌نهاده‌ (سنتز) را نتيجه‌ي‌ تركيب‌ نهاده‌ (تز) و برنهاده‌ (آنتي‌تز) مي‌ديد. بسياري‌ از نويسندگان‌ معتقدند كه‌ درك‌ هگل‌ از ديالكتيك‌ به‌ قلمرو خرد منحصر مي‌شد و او ديالكتيك‌ را در حد ?در خود تمايزساختن?، ?از خود انتقاد كردن? و سرانجام‌ ?پيشرفت‌ دروني‌ خرد? مطرح‌ مي‌كرد. ولي‌ من‌ با برداشت‌ مايكل‌ اينوود(Michael Inwood) در صفحه‌ي‌ 82 كتاب‌ او "واژه‌نامه‌ي‌ هگل" (A Hegel Dictionary, Oxford, 1992.)‌ موافق‌ام‌ كه‌ از نظر هگل‌ "ديالكتيك‌ فقط‌ مشخصه‌ي‌ مفاهيم‌ نبود بلكه‌ مشخصه‌ي‌ چيزهاي‌ واقعي‌ نيز بود." اين‌ برداشت‌ البته‌ نقد ماركس‌ و انگلس‌ را كه‌ ديالكتيك‌ هگل‌ را به‌ روشي‌ در فهم‌ تكامل‌ ايده‌ها كاهش‌ مي‌دهند نادرست‌ مي‌نماياند. مثال‌ مشهور هگل‌ در پيش‌گفتار "پديدارشناسي‌ روح‌" كه‌ تكامل‌ جوانه‌ به‌ گل‌ را پيش‌ مي‌كشد مثالي‌ است‌ از امري‌ يا حركتي‌ واقعي‌ و نه‌ از تكامل‌ ايده‌ها. از نظر هگل‌ ديالكتيك‌ چيزها و رويدادهاي‌ طبيعي‌ مستقل‌ است‌ از ديالكتيك‌ انديشه‌ي‌ ما درباره‌ي‌ آن‌ها، و اين‌ جنبه‌ي‌ امروزي‌ بحث‌ هگل‌ را نشان‌ مي‌دهد. تكرار مي‌كنم‌ كه‌ ديالكتيك‌ از نظر هگل‌ يك‌ "روش"‌ نيست. يعني‌ ابزاري‌ نيست‌ كه‌ يك‌ متفكر براي‌ تحقيق‌ در مورد موضوعي‌ به‌ كار گيرد، بلكه‌ نظريه‌اي‌ درباره‌ي‌ فراشد يا ساختار متحول‌ و تغييرپذير دروني‌ موضوع‌ (يعني‌ تكامل‌ آن) است. به‌ شكرانه‌ي‌ كار فلسفي‌ هگل‌ ما مي‌توانيم‌ ديالكتيك‌ را هم‌چون‌ فراشد حل‌ شدن‌ تعارض‌هاي‌ مفهومي‌ و اجتماعي‌ بدانيم. يعني‌ مناسبات‌ دروني‌اي‌ را درك‌ كنيم‌ كه‌ به‌ دليل‌ تعارض‌ها (و درواقع‌ تركيب‌ امور متناقض‌ و نفي‌ در نفي) منجر به‌ تعالي‌ وجه‌ انديشه‌ يا شكل‌ زندگي‌ مي‌شوند. اين‌ تعالي،‌ شكل‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ دارد اما به‌ معناي‌ فراشدي‌ نيست‌ كه‌ مدام‌ و به‌طور پيگير در حال‌ پيشرفت‌ باشد. پيشرفت‌ در تماميت‌ حركت‌ نهفته‌ است‌ و در هر لحظه‌ مي‌تواند قابل‌ مشاهده‌ يا استنتاج‌ و اثبات‌ نباشد. با وام‌ گرفتن‌ تمثيل‌ مشهور هگل‌ يعني‌ ?اديسه‌ي‌ روح? مي‌توان‌ پيشرفت‌ را حركتي‌ يا سفري‌ به‌ سوي‌ مقصود و هدفي‌ نهايي‌ دانست. اما مسير اين‌ حركت‌ تك‌خطي‌، مدام‌ پيش‌رونده‌ نيست. انگار مسافري‌ توقف‌ كند و حتي‌ به‌ عقب‌ برگردد و دوباره‌ حركت‌ به‌ جلو را آغاز كند. در اديسه‌ي‌ هگلي‌ سرانجام‌ به‌ مقصد مي‌رسيم‌ اما بارها اجزا مسير را پيموده‌ايم.

‌? ماركس‌ چه‌ تحولي‌ در ديالكتيك‌ هگل‌ به‌ وجود آورد؟

‌? ‌ماركس‌ در پس‌گفتار به‌ چاپ‌ دوم‌ سرمايه‌ (1873) نوشته‌ كه‌ روش‌ ديالكتيكي‌ او به‌ گونه‌اي‌ بنيادين‌ با روش‌ ديالكتيكي‌ هگل‌ تفاوت‌ دارد. به‌ نظر او هگل‌ ديالكتيك‌ را به‌ حركت‌ تكاملي‌ ايده‌ها محدود مي‌كرد، چون‌ ايده‌ها را آفريننده‌ي‌ واقعيت‌ مي‌شناخت، در حالي‌ كه‌ بايد ايده‌ها را نتيجه‌ي‌ تكامل‌ امور مادي‌ و واقعي‌ (و مناسبات‌ راستين‌ اجتماعي) دانست و درنتيجه‌ ديالكتيك‌ را به‌ عنوان‌ روشي‌ براي‌ فهم‌ تناقض‌هاي‌ ملموس‌ و موجود زندگي‌ اجتماعي‌ مطرح‌ كرد. از نگاه‌ ماركس، هگل‌ به‌ اين‌ دليل‌ ديالكتيك‌ را رازآميز كرده‌ بود كه‌ سرش‌ را بر زمين‌ نهاده‌ بود و دنيا را باژگونه‌ مي‌ديد. بايد او را دوباره‌ روي‌ پاهايش‌ ايستاند تا دنياي‌ واقعي‌ را ببيند. ماركس‌ پيش‌تر، در پيش‌گفتار كتاب‌ درآمدي‌ به‌ نقد اقتصاد سياسي‌ (1859) اين‌ نكته‌ را مطرح‌ كرده‌ بود كه‌ دگرگوني‌ها و تكامل‌ فراساختار اجتماعي، سياسي، فكري، هنري‌ و ... (كه‌ در ترجمه‌هاي‌ فارسي‌ ?روبنا? خوانده‌ شده) در تحليل‌ نهايي،‌ نتيجه‌ي‌ دگرگوني‌ها در بنياد اقتصادي‌ هستند (كه‌ به‌ ?زيربنا? ترجمه‌ شده.) بنياد اقتصادي‌ هر جامعه‌ مناسبات‌ توليدي‌ مستقر در آن‌ (به‌ زبان‌ حقوقي: مناسبات‌ مالكانه) است. كليد فهم‌ تكامل‌ تاريخي‌ جوامع‌ بشري‌ دقت‌ به‌ شيوه‌ي‌ دگرگوني‌ مناسبات‌ توليدي‌ است. بايد دانست‌ كه‌ چگونه‌ مناسبات‌ توليدي‌اي‌ كه‌ موانعي‌ در راه‌ پيشرفت‌ نيروهاي‌ توليد هستند از ميان‌ مي‌روند و جاي‌ خود را به‌ مناسباتي‌ تازه‌ مي‌دهند. اين‌ دقت‌ به‌ بنياد اقتصادي‌ و مناسبات‌ توليد نتيجه‌ي‌ بينش‌ ماترياليستي‌ ماركس‌ بود، و با بحث‌هاي‌ مدرسي‌ درباره‌ي‌ تقدم‌ و تأخر ماده‌ و آگاهي‌ تفاوت‌ داشت. ماترياليسم‌ ماركس‌ (چنان‌‌كه‌ خود او در ?نهاده‌هايي‌ در انتقاد به‌ فويرباخ? مطرح‌ كرد) طبيعت‌گرايانه، جزمي‌ و مكانيكي‌ نيست، بلكه‌ براي‌ زندگي‌ فكري، اجتماعي‌ و تاريخي‌ انسان‌ ارزش‌ قائل‌ است‌ و آن‌ را ناديده‌ نمي‌گيرد. درك‌ ماركس‌ از ديالكتيك‌ نيز به‌ اين‌ معناي‌ خاص‌، دركي‌ ماترياليستي‌ است. يعني‌ ديالكتيك‌ روش‌ فهم‌ تكامل‌ ناشي‌ از وحدت‌ تناقض‌ها است‌ و اين‌ همه‌ در تماميتي‌ تاريخي‌ (تاريخ‌ انسان‌ كه‌ تاريخ‌ پيكار طبقاتي‌ است) معنا دارند. اصطلاح‌ ?درك‌ ماترياليستي‌ از تاريخ? كه‌ در ايدئولوژي‌ آلماني‌ آمده‌ راهنماي‌ شيوه‌ي‌ بيان‌ ديگري‌ است، درك‌ ماترياليستي‌ از ديالكتيكِ‌ تاريخ. الگوي‌ مورد نظر ماركس‌ در بررسي‌ و فهم‌ تاريخِ‌ انسان‌ فرض‌ وجود رشته‌اي‌ از وجوه‌ توليد است‌ كه‌ هر كدام‌ بنا به‌ تناقض‌هايي‌ كه‌ پديد مي‌آورند (و راه‌

را بر رشد نيروهاي‌ توليد يعني‌ نهادهاي‌ اقتصادي، نيروي‌ كار، شيوه‌هاي‌ توليد و تكنولوژي‌ مي‌بندند) جاي‌ خود را به‌ ديگري‌ مي‌سپارند. انسان‌ها از كمونيسم‌ آغازين‌ گام‌ به‌ جامعه‌هايي‌ باستاني‌ نهادند كه‌ به‌ طبقات‌، شكافته‌ شده‌ بودند. آنان‌ در اين‌ جامعه‌هاي‌ طبقاتي‌، تاريخ‌ خود را مي‌ساختند اما نه‌ در شرايط‌ گزينش‌ آزادانه‌ي‌ خودشان، بلكه‌ در محدوده‌اي‌ از امكانات‌ موجود كه‌ در آن‌ محصولات‌ ذهني‌ توليد انسان‌ در برابر او هم‌چون‌ ابژه‌هايي‌ بيگانه‌ ظاهر مي‌شدند. وجوه‌ توليد گوناگون‌ كه‌ استوار بر اين‌ شكاف‌ طبقاتي‌ بودند (و هستند) توانايي‌ راستين‌ انسان‌ را نمايان‌ نمي‌كنند، بلكه‌ او را از فراشد كار و توليد، محصول‌ كارش، ديگران، و از خودش‌ بيگانه‌ مي‌سازند. در جامعه‌ي‌ كمونيستي‌ آينده‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ انسان‌ خواهد بود و تاريخ‌ راستين‌ او آغاز خواهد شد. فراشد جاي‌گزيني‌ كمونيسم‌ آغازين ـ پي‌رفت‌ جامعه‌هاي‌ طبقاتي ـ كمونيسم‌ راستين، فراشدي‌ ديالكتيكي‌ است. هم‌چنين، كشف‌ تناقض‌هاي‌ بنيادين‌ (زيربنايي) يعني‌ تضاد ميان‌ رشد نيروهاي‌ توليد و شكل‌ موجود مناسبات‌ طبقاتي‌ و مالكانه‌ نيز ديالكتيكي‌ است.

? نقش‌ "انگلس"‌ در تدوين‌ مباني‌ ماترياليسم‌ ديالكتيك‌ چه‌ بود؟

? ‌با انگلس‌ بحثي‌ آغاز شد كه‌ سرانجام‌ به‌ طرح‌ "ماترياليسم‌ ديالكتيكي" مننجر شد، هر چند خود او هم‌چون‌ ماركس‌ اين‌ اصطلاح، و نيز اصطلاح "ماترياليسم‌ تاريخي" را در هيچ‌ يك‌ از آثار خود به‌ كار نبرده‌ بود. جعل‌ اين‌ دو اصطلاح‌ در دهه‌ي‌ پاياني‌ سده‌ي‌ نوزدهم‌ كنشي‌ نمادين‌ و مهم‌ بود. در اين‌ دوران‌ نخستين‌ نسل‌ ماركسيست‌ها در پي‌ ساختن‌ ?علم‌ پرولتري?،?جهان‌بيني‌ جديد?، ?سوسياليسم‌ علمي? و دستگاه‌ منسجم‌ و دقيق‌ ايدئولوژيكي‌ با عنوان‌ ?ماركسيسم? برآمده‌ بودند. با رشد نسبي‌ قدرت‌ طبقه‌ي‌ كارگر، پيشرفت‌ اتحاديه‌ها، تعاوني‌ها و احزاب‌ كارگري، امكان‌ نفوذ نمايندگان‌ احزاب‌ كارگري‌ در نهادهاي‌ دولتي‌ و به‌ ويژه‌ در پارلمان‌هاي‌ اروپايي، گسترش‌ عناصر هژمونيك‌ كارگري‌ (رهبري‌ مبارزات‌ دمكراتيك)، ضرورت‌ تدوين‌ آن‌چه‌ كارل‌ كائوتسكي‌ رهبر فكري‌ و سياسي‌ بين‌الملل‌ دوم‌، ?جهان‌بيني‌ كارگران? خوانده‌ بود احساس‌ مي‌شد. بايد در برابر جهان‌بيني‌ بورژوايي‌، ?علم‌ راستين? به‌ صدا در مي‌آمد. سوسياليست‌ها نيازمند پاسخ‌ دادن‌ به‌ تمامي‌ مسائل‌ اجتماعي‌ از جمله‌ مسائل‌ علمي‌ بودند و بايد بديل‌ نظري‌ قدرت‌مندي‌ هم‌ ارائه‌ مي‌كردند. از اين‌رو توجه‌ به‌ آثار ماركس‌ به‌ عنوان‌ برجسته‌ترين‌ متفكر پرولتري، كسي‌ كه‌ علمي‌ تازه‌ پديد آورده‌ بود كه‌ ديگر جهان‌ را تأويل‌ نمي‌كند بلكه‌ تغيير مي‌دهد، آغاز شد. سوسياليسم‌ علمي‌ ماركس‌ (كه‌ هم‌خوان‌ بود با علم‌باوري‌ پوزيتيويستي‌ سده‌ي‌ نوزدهم)، علم‌ مطلق‌ انگاشته‌ شد. سنگ‌پايه‌ي‌ اين‌ ?علم‌ پرولتري? ديالكتيك‌ به‌ مفهومي‌ ماترياليستي‌ بود. جعل‌ اصطلاح‌ ?ماترياليسم‌ ديالكتيكي? (Dialectical Materialism) كار سوسيال‌ دمكرات‌هاي‌ روسي‌ چون‌ پلخانف(Plekhanov)، مارتُف‌(Martov) و لنين‌ بود. بنا به‌ "ماترياليسم‌ تاريخي"، تاريخِ‌ انسان‌ مسيري‌ تك‌خطي‌ است‌ كه‌ به‌ رشته‌اي‌ از وجوه‌ توليد تقسيم‌ شده، و هر كدام‌ منش‌ اقتصادي‌ و ساختار طبقاتي‌ ويژه‌ي‌ خود و متفاوت‌ با ديگر وجوه‌ توليدي‌ دارند. دگرگوني‌هاي‌ تاريخي‌ نتيجه‌ي‌ شكستن‌ موانعي‌ است‌ كه‌ مناسبات‌ توليد در راه‌ رشد نيروهاي‌ توليد فراهم‌ مي‌آورند. ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ تمامي‌ جنبه‌ها و وجوه‌ فلسفه‌ي‌ ماركسيستي‌ را غير از نظريه‌ي‌ تاريخ‌ آن‌ در بر مي‌گيرد. در آن‌ از شناخت‌شناسي‌ و هستي‌شناسي‌ بنا به‌ آموزه‌هاي‌ ماركس‌ بحث‌ مي‌شود. از آن‌جا كه‌ ماركس‌ اثر فلسفي‌ منسجم‌ و دقيقي‌ از خود باقي‌ نگذاشته‌ بود مباني‌ اين‌ فلسفه‌ي‌ جديد بايد از راه‌ بررسي‌ اشاره‌ها و گفته‌هاي‌ پراكنده‌ي‌ او تدوين‌ مي‌شدند. انگلس‌ و برخي‌ از پيروان‌ ديگر ماركس‌ چون‌ لافارگ (Paul Lafargue)، ببل (August Bebel)، برنشتاين(Edvard Bernstein)، كائوتسكي (Karl Kautsky)، ويلهلم‌ ليبكنشت‌ (Wilhelm Liebknecht) به‌ اين‌ وظيفه‌ پرداختند. البته‌ آنان‌ خود را موظف‌ دانستند كه‌ در زمينه‌هايي‌ تازه‌ هم‌ بحث‌ كنند. انگلس‌ نتيجه‌ي‌ مطالعات‌ خود را در مردم‌شناسي، فهم‌ تاريخي‌ مناسبات‌ خويشاندي‌ و خانوادگي و علوم‌ تجربي‌ دوران‌ منتشر كرد. دو كتاب‌ او يكي‌ در رد نظريات‌ دورينگ‌ (Duhring) با عنوان‌ آنتي‌دورينگ‌ (1878) و ديگري‌ ديالكتيك‌ طبيعت‌(1925) (كه‌ پس‌ از مرگ‌ او در1925 در مسكو منتشر شد) از مباني‌ اين‌ بينش‌ و ?علم‌ تازه‌ي‌ پرولتري? بحث‌ كردند. اين‌ آثار به‌ زباني‌ همه‌فهم‌ و ساده‌ نوشته‌ شدند، و راه‌ را بر برداشت‌هايي‌ سطحي‌ گشودند. بحث‌ از ديالكتيك‌ به‌ طور عمده‌ (غير از اشاره‌هاي‌ پراكنده) در فصل‌هاي‌ سيزدهم‌ و چهاردهم‌ از نخستين‌ بخش‌ آنتي‌دورينگ‌ و در دو يادداشت‌ در ديالكتيك‌ طبيعت‌ آمده‌ است. قاعده‌بندي‌ ديالكتيك‌ در قانون‌هاي‌ كلي‌ (قوانين‌ تبديل‌ كميت‌ به‌ كيفيت‌ و برعكس، وحدت‌ امور متضاد، نفي‌ در نفي، تكامل‌ نتيجه‌ي‌ نزاع‌ اضداد است) ذكر مثال‌هاي‌ سطحي‌اي‌ چون‌ حركتِ‌ ناشي‌ از دو قطب‌ مثبت‌ و منفي‌ الكتريسيته، يا تركيب‌ مواد شيميايي، بازنويسي‌ ?قوانين‌ ديالكتيك? بر اساس‌ دستاوردهاي‌ علوم‌ طبيعي، پيروي‌ علم‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ از علوم‌ تجربي‌ فيزيكي‌ و طبيعي، همه‌ نتيجه‌ي‌ بينش‌ مكانيكي، جبرگرا، و علم‌باور و پوزيتيويستي‌ مندرج‌ در اين‌ آثار انگلس‌ هستند. پس‌ از انتشار اين‌ آثار و تبليغ‌ آن‌ها به‌ عنوان‌ درس‌نامه‌هاي‌ اصلي‌ طبقه‌ي‌ كارگر، انتقاد به‌ آن‌ها همواره‌ با خطر اخراج‌ از احزاب‌ كارگري‌ همراه‌ بود. با وجود اين‌ در دهه‌ي‌ 1920 كساني‌ چون‌ گئورگ‌ لوكاچ (G.Lukacs)‌ و كارل‌ كُرش‌ (K.Korsch) با پذيرش‌ عواقب‌ دشوار، نخستين‌ انتقادها را در درون‌ جنبش‌ كارگري‌ آغاز كردند. با استحكام‌ استالينيسم‌ امكان‌ پي‌گيري‌ اين‌انتقادها حذف‌ شد. به‌ نظر من‌ انتقاد جرج‌ ليشت‌هايم‌ (G.Lichtheim) به‌ انگلس‌ در فصل‌ چهارم‌ از بخش‌ پنجم‌ كتاب‌ ماركسيسم: پژوهشي‌ تاريخي‌ و انتقادي‌ دقيق‌ و موجه‌ است. انگلس‌ سالخورده‌ آموزه‌هاي‌ آغازين‌ ماركس‌ جوان‌ در زمينه‌ي‌ فلسفه‌ را ناديده‌ گرفته‌ بود، خواهان‌ كشف‌ يك‌ نظريه‌ي‌ همگاني‌ و كلي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ و تاريخ‌ تاويلي‌ داروين‌گونه‌ از تكامل‌ شده‌ بود و تاثير انديشه‌هاي‌ هاكل‌(Haekel) بر او آشكار بود. اين‌ برداشت‌ها از راه‌ كائوتسكي، پلخانف، لنين‌ (Lenin) و بوخارين (Bukharin)‌ به‌ كمونيست‌هاي‌ سده‌ي‌ بيستم‌ به‌ ارث‌ رسيد. ايمان‌ عارفانه‌ي‌ آنان‌ به‌ پيروزي‌ نهايي‌، نتيجه‌ي‌ تحليل‌شان‌ از تكامل‌ جبري‌ تاريخ‌ به‌ سوي‌ كمونيسم‌ بود.

‌? ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي‌ درك‌ لنين، استالين‌ و مائو از ديالكتيك‌ چه‌ بود؟ آيا اين‌ افراد مهم‌ترين‌ كساني‌ بودند كه‌ بحث‌ ماركسيستي‌ در مورد ديالكتيك‌ را پيش‌ بردند؟

? نخست‌ به‌ بخش‌ دوم‌ پاسخ‌ مي‌دهم. خير، اينان‌ از چشم‌انداز بحث‌ فلسفي‌ به‌ هيچ‌وجه‌ مهم‌ترين‌ كساني‌ نبودند كه‌ درباره‌ي‌ ديالكتيك‌ بحث‌ كردند. ولي‌ به‌ دليل‌ نقش‌ سياسي‌شان‌ يعني‌ رهبري‌ احزاب‌ كمونيست‌ و حكومت‌ها بود كه‌ هر چه‌ مي‌گفتند و مي‌نوشتند مهم‌ تلقي‌ مي‌شد. به‌ گمان‌ من‌ نوشته‌هاي‌

كساني‌ چـون‌ لـوكـاچ (Lukacs)، آلتوسـر (Althosser)، آدورنـو (Adorno)، سـارتـر (Sartre)، كـوزك‌ (Kosik) و كولتي (Colletti)‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ بارها مهم‌تر از آثار اين‌ها است. براي‌ مثال، نوشته‌هاي‌ كولتي‌ چون‌ هگل‌ و ديالكتيكِ‌ ماده و ماترياليسم‌ ديالكتيك‌ و هگل و به‌ ويژه‌ تناقض‌ ديالكتيكي‌ و غيرِ‌ تناقض بسيار مهم‌اند. مقاله‌ي‌ آخري‌ در رد ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ و اثبات‌ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ ديالكتيك‌ از ايدئاليسم‌ جدايي‌ناپذير است. حكمي‌ كه‌ نزديك‌ هشتاد سال‌ پيش‌تر به‌ شكلي‌ ديگر و از راهي‌ ديگر برنشتاين‌(Bernstein) نيز آن‌ را مطرح‌ كرده‌ بود.

از آثار فلسفي‌ لنين‌ يكي‌ ماترياليسم‌ و امپيروكريتيسيسم‌ (1907) است‌ كه‌ به‌ انتقاد از چند آيين‌ فلسفي‌ به‌ نسبت‌ مشهور آن‌ دوران‌ اختصاص‌ داشت‌ و دفاعيه‌اي‌ از مباني‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ است‌ به‌ همان‌ معناي‌ رايج‌اش‌ در بين‌الملل‌ دوم، كتابي‌ است‌ در دفاع‌ از رئاليسم‌ فلسفي‌ و انتقاد تند به‌ هرگونه‌ نسبي‌نگري‌ و تشكيك‌ در حقيقت‌ نهايي. اين‌ انتقاد حتي‌ شامل‌ حال‌ نظريه‌ي‌ نسبيت‌ اينشتين‌ هم‌ شده‌ و آشكارا دانش‌ لنين‌ در زمينه‌ي‌ علم‌ فيزيك‌ دوران‌اش‌ محدود به‌ منابع‌ دست‌ دوم‌ و راهنماهاي‌ درسي‌ بود. اين‌ كتاب‌ هم‌چون‌ تمامي‌ آثار لنين‌ لحن‌ جدلي‌ دارد، و معلوم‌ است‌ كه‌ نويسنده‌اش‌ ذره‌اي‌ ترديد در اين‌ نكته‌ ندارد كه‌ همه‌ چيز را درباره‌ي‌ موضوع‌ مورد بحث‌ مي‌داند، و بي‌شك‌ حق‌ به‌ جانب‌ او است. وظيفه‌اش‌ كوبيدن‌ نظر مخالف‌ است‌ و تحكيم‌ اساس‌ نظريات‌ بر حق‌ خودش. به‌ بيان‌ ديگر اين‌ كتاب‌ برخلاف‌ موضوع‌اش‌ فاقد روحيه، بصيرت‌ و بايسته‌هاي‌ اثري‌ فلسفي‌ است.آن‌چه‌ درباره‌ي‌ ديالكيتك‌ در آن‌ يافتني‌ است‌ از نوشته‌هاي‌ اصلي‌ رهبران‌ فكري‌ بين‌الملل‌ دوم‌ و به‌ ويژه‌ كائوتسكي‌ و پلخانف‌ جلوتر نمي‌رود. بايد به‌ صراحت‌ گفت‌ كه‌ پلخانف‌ با اين‌ كه‌ خود اسير دگماتيسم‌ فلسفي‌ آشكاري‌ بود بارها بيش‌ از لنين‌ به‌ تدوين‌ بحثي‌ جدي‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ و به‌ ويژه‌ ماترياليسم‌ تاريخي‌ خدمت‌ كرد و اگر كسي‌ بخواهد با اين‌ مباحث‌ آشنا شود يا به‌ آن‌ها انتقاد كند بايد آثار او را مطالعه‌ كند. اثر فلسفي‌ ديگر لنين‌ حاشيه‌هايي‌ است‌ كه‌ او بر علم‌ منطق‌ هگل‌ نوشته‌ و اين‌ به‌ سال‌هاي‌ جنگ‌ اول‌ جهاني‌ بازمي‌گردد كه‌ او گسسته‌ از بين‌الملل‌ دوم‌ در زوريخ‌ به‌ سر مي‌برد و فرصت‌ مطالعه‌ي‌ فلسفه‌ي‌ هگل‌ را يافته‌ بود. در حاشيه‌هايي‌ كه‌ نوشته‌ و به‌ صورت‌ مجلد 38 مجموعه‌ي‌ آثار او منتشر شده‌ ديدي‌ بازتر و مي‌توان‌ گفت‌ فلسفي‌تر يافته‌ است. از نگارش‌ عبارت‌هايي‌ از اين‌ دست‌ كه‌ ?حكم‌هاي‌ ايدئاليسم‌ هوش‌مند بارها درخشان‌تر و واقعي‌تر از حكم‌هاي‌ ماترياليسم‌ جزمي‌ و مكانيكي‌ هستند? پروا ندارد. مدام‌ هگل‌ را مي‌ستايد و جا به‌ جا لازم‌ مي‌داند كه‌ نوآوري‌ ماركس‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ را به‌ اين‌ ?سرچشمه‌ي‌ اصلي? بازگرداند. با اين‌ همه، خواننده‌ي‌ اين‌ حاشيه‌ها پس‌ از پايان‌ مطالعه‌ احساس‌ مي‌كند كه‌ حرف‌ جدي‌ و تازه‌اي‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ نشنيده‌ است. كافي‌ است‌ اين‌ توجه‌ به‌ هگل‌ را با دو اثر درخشان‌ كه‌ در 1923 منتشر شدند يعني‌ تاريخ‌ و آگاهي‌ طبقاتي‌ لوكاچ‌ (كه‌ عنوان‌ دوم‌ آن‌ ?پژوهش‌هايي‌ در ديالكتيك‌ ماركسيستي? است) و ماركسيسم‌ و فلسفه‌ كارل‌ كُرش‌ مقايسه‌ كنيم‌ تا دريابيم‌ كه‌ اين‌ دو متفكر تا چه‌ حد بيش‌ از لنين‌ توانايي‌ استنتاج‌ نكته‌هايي‌ تازه‌ از آثار هگل‌ را داشتند و اين‌ به‌ شكرانه‌ي‌ منش‌ انتقادي‌ انديشه‌ و آشنايي‌شان‌ با فرهنگ‌ و ادبيات‌ دوران‌ حاصل‌ شده‌ بود، يعني‌ همان‌ها كه‌ لنين‌ فاقدشان‌ بود. حتي‌ كتاب‌ مشهور لوكاچ‌ درباره‌ي‌ لنين‌ (با عنوان‌ فرعي‌ روشن‌گر ?پژوهش‌ در وحدت‌ انديشه‌ي‌ او?) نشان‌ نمي‌دهد كه‌ لنين‌ حرفي‌ تازه‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ داشت. در نوشته‌ها و سخنراني‌هاي‌ لنين‌ پس‌ از انقلاب‌ اكتبر هم‌ اشاره‌ي‌ به‌ ديالكتيك‌ كمياب‌ است‌ و مدام‌ به‌ جوانان‌ حزبي‌ رهنمود مي‌دهد كه‌ با مطالعه‌ي‌ آثار ماركس، انگلس‌ و پلخانف‌ به‌ ?روش‌ ديالكتيك? مسلح‌ شوند. اين‌ را هم‌ بگويم‌ كه‌ با خواندن‌ نوشته‌هاي‌ نظريه‌پردازان‌ بلشويك‌ ديگر از جمله‌ نيكلاي‌ بوخارين‌ و لئون‌ تروتسكي‌ (Trotsky) در زمينه‌هاي‌ ديالكتيك‌ و ماترياليسم‌ تاريخي‌ هيچ‌ چيز افزون‌ بر نوشته‌هاي‌ پلخانف‌ پيدا نخواهيد كرد. آنان‌ نيز ديالكتيك‌ را جز روشي‌ در تحليل‌ تناقض‌ها و كشف‌ وحدت‌ تضادها و قانون‌ تكامل‌ نمي‌دانستند. نگرش‌ محدود و جزمي‌ لنين‌ پس‌ از مرگ‌اش‌ و در سال‌هاي‌ دشوار ديكتاتوري‌ خونين‌ استالين، به‌ عنوان‌ دستاورد بزرگ‌ نظري‌ پس‌ از ماركس‌ پذيرفته‌ شد. اصطلاح‌ ?ماركسيسم‌ ـ لنينيسم? اختراع‌ شد. همان‌ زمان‌ مفهوم‌ ?كلاسيك‌هاي‌ ماركسيسم? ابداع‌ شد كه‌ البته‌ استالين‌ را در رديف‌ ماركس، انگلس‌ و لنين‌ قرار مي‌داد. در رساله‌اي‌ كه‌ به‌ نام‌ استالين‌ با عنوان‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ منتشر شد، ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ چنان‌ كه‌ بود عيان‌ شد: ابزاري‌ ايدئولوژيك‌ (به‌ معنايي‌ كه‌ ايدئولوژي‌ در كتاب‌ ايدئولوژي‌ آلماني‌ ماركس‌ داشت‌ يعني‌ آگاهي‌ كاذب‌ و باژگونه‌ي‌ امر حقيقي) در دست‌ حكومتي‌ استبدادي‌ و كمينترن‌ (Comintern) تا كمونيست‌ها را كه‌ به‌ بيان‌ صريح‌ استالين‌ ?سرشتي‌ ويژه? داشتند عليه‌ ?علم‌ و فلسفه‌ي‌ بورژوايي? مسلح‌ كند. اين‌ تقابل‌ ديالكتيك‌ با "متافيزيك" (كه‌ زماني‌ انگلس‌ از آن‌ ياد كرده‌ بود) گاه‌ موجب‌ مباحثي‌ مضحك‌ مي‌شد. براي‌ نمونه‌ برخي‌ از كمونيست‌ها در دهه‌ي‌ 1950 از تقابل‌ ?منطق‌ ديالكتيك? با ?منطق‌ صوري? سخن‌ مي‌راندند و ديالكتيك‌ را شكلي‌ عالي‌تر از منطق‌ ارسطويي‌ مي‌دانستند.

برداشت‌ مائو از ديالكتيك‌ در گوهر فلسفي‌اش‌ از اين‌ برداشت‌ رسمي‌ كه‌ راهنماي‌ نظري‌ تمامي‌ كمونيست‌هاي‌ جهان‌ بود، فراتر نمي‌رفت. رساله‌ي‌ مشهور او با عنوان‌ درباره‌ي‌ تضاد كه‌ در سال‌هاي‌ جنگ‌ با ژاپن‌ نوشته‌ شده‌ بهترين‌ نمونه‌ است. منش‌ ابزاري‌ بحث‌ از ديالكتيك‌ در اين‌ رساله قدرت‌مندانه‌ جلوه‌ مي‌كند. مائو با پيش‌ كشيدن‌ دو گونه‌ تضاد (تضاد آنتاگونيستي‌ و تضاد غيرآنتاگونيستي) راه‌ را گشود تا هر جا كه‌ به‌ مصلحت‌ حزب‌ كمونيست‌ بود با دشمن‌ وحدت‌ كند. او براي‌ وحدت‌ با كومين‌تانگ‌ (حزب‌ حاكم‌ به‌ رهبري‌ چيان‌كاي‌چك، حزبي‌ كه‌ مسوول‌ كشتار خونين‌ كمونيست‌هاي‌ چين‌ در پي‌ شكست‌ انقلاب‌ 1927 بود) اين‌ نكته‌ را پيش‌ كشيد كه‌ اكنون‌ تضاد كمونيست‌هاي‌ چيني‌ با ژاپن‌ آنتاگونيستي‌ است‌ اما تضادشان‌ با كومين‌تانگ‌ غير آنتاگونيستي‌ است. اين‌ است‌ كه‌ در جنگ‌ با متجاوزان‌ ژاپني‌ با دشمن‌ قديمي‌ خود متحد مي‌شوند. ظاهراً‌ پس‌ از پايان‌ جنگ‌ با ژاپن‌ تضاد با كومين‌تانگ‌ دوباره‌ آنتاگونيستي‌ شد و جنگ‌ تا براندازي‌ حكومت‌ چيان‌كاي‌چك‌ ادامه‌ يافت! در سال‌هاي‌ دهه‌ي‌ 1960 كه‌ در اروپا و ايالات‌ متحده جنبش‌ دانشجويي‌ راديكال، اعتصاب‌هاي‌ كارگري‌ و تظاهرات‌ مردمي‌ خاصه‌ عليه‌ جنگ‌ در ويتنام‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود برخي‌ از كمونيست‌هاي‌ اروپايي‌ (از جمله‌ لويي‌ آلتوسر) اين‌ رساله‌ي‌ مائو و ديگر نوشته‌هاي‌ فلسفي‌ او را گام‌هايي‌ به‌ پيش‌ در بحث‌ از ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ محسوب‌ كردند. آنان‌ يادآور شدند كه‌ مائو بيش‌تر به‌ وحدت‌ امور متضاد انديشيده‌ بود تا به‌ تخالف‌ آشتي‌ناپذير. آنان‌ نوشته‌هاي‌ بي‌ارزش‌ مائو را كه‌ به‌ زباني‌ سطحي‌ و عاميانه‌ نوشته‌ شده‌ بودند راهنماهاي‌ فكر فلسفي‌ دوران‌ معرفي‌ كردند، خلاصه‌ كنم: ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ استوار است‌ بر ماترياليسمي‌ مكانيكي‌ و طبيعت‌گرا كه‌ ماركس‌ در انتقاد به‌ فويرباخ‌ آن‌ را مورد شديدترين‌ حمله‌ها قرار داده‌ بود. اين‌ دستگاه‌ فكري‌ با هرگونه‌ شك‌آوري‌ و نسبي‌نگري‌ مخالف‌ است. دنياي‌ مادي‌ را مقدم‌ بر دنياي‌ ذهني‌ و تعيين‌كننده‌ي‌ نهايي‌ زمينه، مشخصه‌هاي‌ اصلي‌ و تكامل‌ آن‌ مي‌داند. جسم‌، پيش‌شرط‌ آگاهي‌ است‌ و تكاملِ‌ ماده‌ توليد كننده‌ي‌ دانايي. دنياي‌ مادي‌ در اصل‌ از طريق‌ علوم‌ تجربي‌ شناخته‌ مي‌شود. هر چند بر اهميت‌ علم‌ تجربي‌ تاكيد مي‌شد اما در عمل‌ اين‌ علم‌ نيز تابعي‌ از خواست‌هاي‌ سياسي‌ حكومت‌هاي‌ كمونيستي‌ بود وگرنه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ رويداد تراژيك‌ - كميك‌ تدوين‌ زيست‌شناسي‌ ليسنكو (Lyssenko) در شوروي‌ استاليني، يا ?پيدايش‌ علم‌ پرولتري? در جريان‌ انقلاب‌ فرهنگي‌ چين‌ را توضيح‌ داد؟

? اين‌ كه‌ زماني‌ به‌ دنبال‌ دست‌يابي‌ به‌ منطقي‌ بودند كه‌ راهنماي‌ حل‌ مسائل‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ باشد درست‌ بود يا نه؟ آيا جهان‌ دو منطقي‌ (يعني‌ منطق‌هاي‌ جداگانه‌ي‌ ماده‌ و معنا) درست‌ است؟

‌? متفكران‌ سده‌ي‌ نوزدهم‌ با دو مساله‌ي‌ مهم‌ در مورد دانش‌ اجتماعي‌ روبرو بودند كه‌ اين‌ مسائل‌ از جنبه‌هايي‌‌ براي‌ متفكران‌ پيش‌ از آن‌ها در دوران‌ روشن‌گري‌ هم‌ مطرح‌ بودند: 1) آيا ما مي‌توانيم‌ به‌ يك‌ علم‌ اجتماعي‌ دست‌ يابيم‌ يا به‌ ضـرورت‌ ناگزيريم‌ كه‌ به‌ علوم‌ مختلف‌ اجتماعي‌ متوسل‌ شويم؟ 2) تفاوت‌ اين‌ علم‌ يا علوم‌ اجتماعي‌ با علوم‌ تجربي‌ (فيزيكي‌ و طبيعي) در چيست؟ علم‌باوري‌ سده‌ي‌ نوزدهمي‌ از يك‌سو، و اقتدار مباحث‌ تازه‌ در علوم‌ طبيعي‌ (مهم‌ترين‌ نمونه‌اش‌ داروينيسم) از سوي‌ ديگر به‌ اين‌ مباحث‌ راستايي‌ خاص‌ بخشيدند. اين‌ مسير را مي‌توان‌ پيروي‌ شيوه‌ي‌ ادراك‌ و روش‌ علمي‌ در علوم‌ اجتماعي‌ از شيوه‌ي‌ ادراك‌ و روش‌ علوم‌ فيزيكي‌ و طبيعي‌ دانست. پوزيتيويسم‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ سده‌ي‌ نوزدهم‌ در گفتمان‌هاي‌ علوم‌ اجتماعي‌ مطرح‌ و چيره‌ شد به‌ اين‌ پيروي‌، گردن‌ نهاده‌ بود. نخستين‌ نشانه‌هاي‌ ضرورت‌ جدايي‌ روش‌هاي‌ علوم‌ اجتماعي‌ و علوم‌ طبيعي‌ در آثار متفكران‌ آلماني‌ اواخر سده‌ي‌ نوزدهم‌ پديد آمد. در آن‌ ميان، نوشته‌هاي‌ ويلهلم‌ ديلتاي‌ (Dilthey) نقش‌ مهمي‌ داشتند. او از سال‌ 1883 به‌ تفاوت‌ ميان‌ روش‌هاي‌ علوم‌ طبيعي‌ و تاريخي‌ توجه‌ كرده‌ بود. او با جدا دانستن‌ روش‌ توصيف‌ و تبيين‌ علمي‌ (ويژه‌ي‌ علوم‌ طبيعي) از روش‌ تاويل‌ (ويژه‌ي‌ علوم‌ اجتماعي) گام‌ نخست‌ را در اين‌ بحث‌ برداشت. يك‌ سال‌ بعد ويلهلم‌ ويندلباند (Windelband) تاكيد كرد كه‌ فلسفه‌ و علوم‌ اجتماعي‌ روش‌هايي‌ كاملاً‌ متفاوت‌ از روش‌هاي‌ علوم‌ طبيعي‌ و فيزيكي‌ دارند، و اين‌ بحـث‌ را هاينريش‌ ريكـرت‌ (Rickert) نيز در بررسي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ دنبال‌ كرد. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ دواليسم(Dualism) روش‌شناسانه‌ يا "دو منطق" متفاوت‌ مطرح‌ شدند. در فلسفه‌ي‌ علم‌ سده‌ي‌ بيستم‌ كوشش‌ شد تا اين‌ تفاوت‌ تدقيق‌ شود. مساله‌ي‌ شباهت‌هاي‌ دو گونه‌ علم‌ و تفاوت‌هاي‌شان‌ در آثاري‌ كه‌ از پوزيتيويسم‌ منطقي‌ انتقاد داشتند، مطرح‌ شد. از جمله‌ در رئاليسم‌ انتقادي‌ پوپر (Popper)، بحث‌هاي‌ ويتگنشتاين‌ در دومين‌ مرحله‌ي‌ كار فكري‌اش، اصرار ديالكتيسين‌هاي‌ ماركسيست‌ به‌ اين‌ كه‌ به‌ شيوه‌ي‌ سنتي‌ انگلس‌ روش‌ و قانوني‌ يكه‌ بيابند تا به‌ كار فهم‌ هر پديدار و موضوع‌ طبيعي‌ يا اجتماعي‌ بيايد ديگر پذيرفتني‌ و موجه‌ نيست. چنان‌ كه‌ سارتر به‌ خوبي‌ نشان‌ داده‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌، نظريه‌ي‌ همگاني‌ تكاملي‌ است‌ كه‌ در مورد طبيعت‌ و تاريخ‌ يكسان‌ صادق‌ است. هم‌چنين‌ نمايان‌گر باور به‌ منش‌ تاثيرپذير و پي‌پديدارانه‌ي‌ آگاهي‌ به‌ دنبال‌ تكامل‌ طبيعي‌ است‌ و همه‌ چيز را به‌ ماترياليسمي‌ خشك‌ و مكانيكي‌ فرومي‌كاهد. درواقع‌ تكامل‌ مستقل‌ آگاهي‌ و تاريخ‌ آن‌ را نفي‌ مي‌كند. غم‌انگيز است‌ كه‌ كشف‌ مهم‌ فلسفي‌ ماركس‌ جوان‌ كه‌ راه‌گشاي‌ نقادي‌ به‌ مفهوم‌ سوژه‌ي‌ دكارتي‌ بود، به‌ چنين‌ سرنوشتي‌ دچار شود كه‌ تكامل‌ ذهن‌ و آگاهي‌ سوژه‌ را نتيجه‌ي‌ سرراست‌ تكامل‌ ماده‌ و طبيعت‌ معرفي‌ كند. انگلس‌ در لودويگ‌ فويرباخ‌ و پايان‌ فلسفه‌ي‌ كلاسيك‌ آلمان‌ نوشته‌ بود كه‌ ?مـا مفاهيـم‌ را در مغـز خـود به‌ گونـه‌اي‌ ماترياليستـي‌ درك‌ مي‌كنيـم. آن‌ها تصاويـر يا بـازخـوردهـاي (Abbilder ) چيزهاي‌ واقعي‌ هستند... ديالكتيك‌ خود را به‌ علم‌ قوانين‌ كلي‌ حركت‌ در هر دوي‌ دنياي‌ بيرون‌ و انديشه‌ي‌ انسان‌ فرومي‌كاهد. هر دو رشته‌ي‌ قوانين‌ كه‌ در گوهر خود يكي‌ هستند، اما در بيان‌ خود، آن‌جا كه‌ ذهن‌ انسان‌ مي‌تواند از آن‌ها باخبر شود متفاوت‌ به‌ نظر مي‌رسند?. ريشه‌ي‌ بسياري‌ از برداشت‌هاي‌ مكانيكي‌ از تحول‌ جوامع‌ بشري‌ در همين‌ درك‌ جزمي‌ از رابطه‌ي‌ سوژه‌ و ابژه‌ نهفته‌ است.

فعالان‌ بين‌الملل‌ دوم‌ به‌ دليل‌ باور به‌ همانندي‌ تكامل‌ تاريخي‌ به‌ فراشد تكامل‌ پديدارهاي‌ طبيعي‌، همسان‌گرايي‌ با نظم‌ بورژوايي‌ را در پيش‌ گرفتند. باوري‌ همانند در ميان‌ استالينيست‌ها در وجوه‌ گوناگون‌ موجب‌ انحراف‌هاي‌ نظري‌ و عملي‌ شد. حتي‌ در دهه‌ي‌ 1970 هنوز مقاله‌هايي‌ در نشريه‌هاي‌ علمي‌ منتشر مي‌شدند كه‌ براي‌ نمونه‌ از ?پيكار طبقاتي‌ در ميان‌ مولكول‌ها? ياد مي‌كردند. من‌ به‌ اين‌ ساده‌انگاري‌ اعتراض‌ دارم، و اين‌ به‌ معناي‌ رد كوشش‌ علمي‌ و جدي‌ ماترياليست‌هايي‌ نيست‌ كه‌ در زمينه‌ي‌ علوم‌ طبيعي‌ (از جمله‌ عصب‌شناسي‌ و پژوهش‌هاي‌ مربوط‌ به‌ كاركرد مغز انسان) كار مي‌كنند و مي‌كوشند تا دستاوردهاي‌ نظري‌ كار خود را به‌ پژوهش‌هاي‌ مربوط‌ به‌ زندگي‌ رواني‌ و به‌ يك‌ معنا اجتماعي‌ انسان‌ تعميم‌ دهند. مساله‌ پيچيده‌ نيست. كساني‌ هستند كه‌ به‌ گونه‌اي‌ جزمي‌ در صدد اثبات‌ درستي‌ انديشه‌ي‌ كلاسيك‌ها برمي‌آيند. آنان‌ بي‌توجه‌ به‌ تكامل‌ گفتمان‌هاي‌ علمي‌ و فلسفي‌ انگار هنوز در افق‌ اواخر سده‌ي‌ نوزدهم‌ زندگي‌ مي‌كنند يا از "دستاوردهاي‌ علم‌ پرولتري‌ در دوران‌ حكومت‌ كمونيست‌ها در شوروي? با حسرت‌ ياد مي‌كنند. كار فكري‌ اين‌ پيروانِ‌ يك‌ سنت‌ مرده،‌ جدي‌ نيست. اما در مقابل، كساني‌ هم‌ هستند كه‌ بر اساس‌ تجربه‌هاي‌ علمي‌ خود نظريه‌هايي‌ عنوان‌ مي‌كنند و تلاش‌ دارند تا اين‌ نظريه‌ها را بيازمايند و درستي‌ و خطاي‌ آن‌ها را دريابند. اينان‌ توانايي‌ كنار گذاشتن‌ نظريه‌ها را در نتيجه‌ي‌ آزمون‌هاي‌ تازه‌ دارند و به‌ معناي‌ دقيق‌ واژه‌ دانش‌مندند. در ميان‌ اينان‌ كساني‌ هنوز مي‌كوشند تا منطق‌ يكه‌اي‌ بيابند. كار آن‌ها با دستاوردهاي‌ تازه‌ در زمينه‌ي‌ پژوهش‌هاي‌ فلسفي‌ و فرهنگي‌ (از جمله‌ در گفتمان‌ پسامدرن Post-Modern) و نيز با برخي‌ از نتايج‌ مهم‌ بحث‌ در فلسفه‌ي‌ علم‌ (از جمله‌ نظريات‌ تامس‌ كوهن‌ (T.Kuhn) و پاول‌ فايرابند، (Feyerabend) خوانا نيست. اما روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ ناهم‌خواني‌ هنوز به‌ معناي‌ نادرستي‌ نظر يا كار آن‌ها نيست. ماترياليستِ‌ متفكري‌ چون‌ روي‌ باسكارRoy Bhaskar)) از اين‌ دسته‌ است. او نويسنده‌ي‌ كتاب‌ مشهور يك‌ نظريه‌ي‌ رئاليستي‌ درباره‌ي‌ علم‌ (1975) است، و در 1993 كتاب‌ مهمي‌ با عنوان‌ ديالكتيك، نبض‌ آزادي‌ نوشته‌ است. اميدوارم‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ شود. در اين‌ صورت‌ خواننده‌ي‌ فارسي‌ زبان‌ با تلاشي‌ تازه‌ و جدي‌تر در زمينه‌ي‌ ?انديشه‌ي‌ ديالكتيكي? روبرو خواهد شد. كوششي‌ كه‌ هر چند من‌ از نظر فلسفي‌ با آن‌ همراه‌ نيستم‌ اما به‌ گمانم‌‌ بارها مهم‌تر از تمام‌ مباحثي‌ است‌ كه‌ گرد مفهوم‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ شكل‌ گرفته‌ بودند.

? چرا در سال‌هاي‌ اخير (پس‌ از انقلاب ايران) بحثي‌ از ديالكتيك‌ در ميان‌ ما مطرح‌ نيست؟

? ‌ديالكتيك‌ در ميان‌ اهل‌ فرهنگ‌ و روشن‌فكران‌ ايراني‌ از دروازه‌ي‌ ادبيات‌ "ماركسيتي" وارد شد. علت‌ كاربرد گيومه‌ هم‌ روشن‌ است. زيرا اين‌ ادبيات‌ در نام‌ ماركسيستي‌ بود، و در واقع‌ ترجمه‌ي‌ درس‌نامه‌هاي‌ استالينيستي‌اي‌ از قبيل‌ كتاب‌ "اصول مقدماتي فلسفه" نوشته ژرژر پوليتزر بود كه‌ حزب‌ توده‌ در انتشار آن‌ها نقش‌ داشت.

نوشته‌هاي‌ طبري‌ در دهه‌ي‌ 1350 نمونه‌اي‌ تازه‌تر از آن‌ برداشت‌ و متاثر از آثار نظري‌اي‌ بودند كه‌ در ادبيات‌ رسمي‌ شوروي‌ در اين‌ زمينه‌ نوشته‌ مي‌شدند. جز اين، برخي‌ از روشن‌فكران‌ كوشيدند تا دركي‌ ديگر از ديالكتيك‌ را به‌ خوانندگان‌ فارسي‌ زبان‌ بشناسانند. براي‌ مثال‌ ترجمه‌ي‌ آثاري‌ درباره‌ي‌ فلسفه‌ي‌ هگل، و كتاب‌هايي‌ در زمينه‌ي‌ خاص‌ علوم‌ اجتماعي‌ از جمله‌ كتاب‌ گورويچ‌(Gurvitch) درباره‌ي‌ ديالكتيك و آثاري‌ از متفكران‌ ليبرال‌ كه‌ نقدهايي‌ به‌ استالينيسم‌ و ماركسيسم‌ راست‌كيش‌ را ارائه‌ مي‌كردند، منتشر شدند. ديالكتيك‌ به‌ معناي‌ دقيق‌ واژه،‌ استوار به‌ برداشتي‌ ماترياليستي‌ ميان‌ فعالان‌ و هواداران‌ احزاب‌ چپ‌گرا رواج‌ داشت‌ و اين‌ چندان‌ جاي‌ تعجب‌ ندارد. اما نكته‌ اين‌جا است‌ كه‌ با همان‌ برداشت‌ در نوشته‌هاي‌ برخي‌ از مبارزان‌ مذهبي‌ هم‌ به‌ كار مي‌رفت. براي‌ مثال، فهم‌ سازمان‌ مجاهدين‌ از ديالكتيك‌ در اصل‌ استوار به‌ دركي‌ ماركسيستي‌ بود اما با اين‌ كوشش‌ دشوار همراه‌ شده‌ بود كه‌ جامه‌اي‌ اسلامي‌ به‌ تن‌ آن‌ كنند. همان‌طور كه‌ تاويلي‌ استوار به‌ دركي‌ تازه‌تر و شايد بتوان‌ گفت‌ راديكال‌تر از مفاهيمي‌ چون‌ عدل، قسط، جامعه‌ي‌ نبوي، شهادت‌ و غيره‌ آن‌ها را (و شريعتي‌ را) به‌ گونه‌اي‌ سوسياليسم‌ نزديك‌ مي‌كرد كه‌ در جامعه‌ي‌ بي‌طبقه‌ي‌ توحيدي‌ جلوه‌ مي‌كرد، و البته‌ از نظر ماركسيست‌ها چيزي‌ جز بيان‌ سوسياليسم‌ آرمان‌شهري‌ نبود. اكنون‌ افق‌ فرهنگي‌ ما دگرگون‌ شده‌ است. نسلي‌ تازه‌ از روشن‌فكران‌ و دانش‌جويان‌ كوشيده‌اند و توانسته‌اند كه‌ جزم‌هاي‌ عقيدتي‌ نسل‌هاي‌ پيش‌ را كنار بگذارند. گفتمان‌هايي‌ تازه‌ (از جمله‌ مباحث‌ پسامدرن، هرمنوتيك، تحليل‌ گفتمان، نوآوري‌هاي‌ فلسفه‌ي‌ تحليلي‌ و...) مطرح‌ شده‌اند. گيجي‌ نظري‌ و عملي‌ احزاب‌ چپ‌گرا در جريان‌ انقلاب‌ 1357 از يك‌سو، و شكست‌ ماركسيسم‌ شورويايي‌ و ضعف‌ آشكار احزاب‌ كمونيست‌ در اروپا از سوي‌ ديگر در گسست‌ انديشمندان‌ جوان‌ از تلقي‌هاي‌ جزمي‌ و يقيني‌ گذشته‌ موثر بوده‌اند. حتي‌ نويسندگان‌ و مترجمان‌ چپ‌گرا زباني‌ تازه‌ يافته‌اند و مي‌دانند كه‌ جزم‌هاي‌ عقيدتي‌ كهنه‌ ديگر هوادار ندارند. ما بايد محو شدن‌ واژه‌ي‌ ?ديالكتيك? را كه‌ استوار به‌ فهمي‌ جزمي‌ و استالينيستي‌ بود به‌ فال‌ نيك‌ بگيريم. اين‌ پيش‌شرطي‌ براي‌ آغاز بحثي‌ تازه‌ از ديالكتيك‌ است. با مطالعه‌ي‌ سرچشمه‌هاي‌ ژرف‌ آن‌ در فلسفه‌ي‌ ايدئاليستي‌ آلمان‌ و هگل، و دركي‌ تازه‌ از نوشته‌هاي‌ ماركس، زمان‌ انديشيدن‌ به‌ ديالكتيك‌ فرا رسيده‌ است، زيرا كسي‌ از انتقاد به‌ آن‌ هراس‌ ندارد. خرد انتقادي‌ سرانجام‌ كارش‌ را در قلمرو فرهنگ‌ ما آغاز كرده‌ است. اگر بگوييد كه‌ زمانه‌ي‌ ما هم‌چنان‌ روزگاري‌ دشوار براي‌ آزادانديشي‌ و انتقاد است‌ از قول‌ هگل‌ مي‌گويم‌ كه‌ جغد مينروا (Minerva)، الهه‌ي‌ خرد، در ظلمت‌ شب‌ بال‌هاي‌اش‌ را مي‌گشايد و به‌ پرواز درمي‌آيد.