Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

ايمان و تكنيك( 2)، محمدرضا نيكفر،


پيوند آغازين الهيات و تكنيك

مدرنيزاسيون به صورتِ كاركردِ تمام و كمالِ عقلِ ابزاري، در آغاز، در ماشينِ سركوب جلوه‌گر مي‌شود. اراده به قدرت نخست در اراده به قهر تجسم مي‌يابد. مهندسی قهر، جايگاهِ كرسی خطابه‌ی ارشادی را تابعِ هندسه‌ی خود مي‌كند. در

سنت‌گرايی و محافظه‌كاري

عرصه‌ی فرهنگ نيز عرصه‌ی تكنيكی شده است. در آن دست به توليد انبوه زده‌اند كه بخش عمده‌ی آن جز بنجل‌سازی نيست. كارخانه‌وار مدرك‌دارِ دانشگاهی توليد مي‌كنند؛ به صورت انبوه كتاب مي‌سازند؛ علاقه‌ی عجيبی به ديجيتالی كردن همه چيز پيدا كرده‌اند. دهها رقم دايرة‌المعارف در دست تهيه است كه مشخصه‌ی آنها حجيم بودن و توليد شدن در يك دستگاهِ اداری بزرگ و پرخرج است. سفر به "بلاد كفر" و مفرداتی را گفتن به "لسانِ كفار" برای نمايندگانِ ايمان شخصيت‌آور است. انواع و اقسام مؤسسه‌ی تحقيقاتی ايجاد شده است. همه بر آنند كه مقتضيات زمان را دريابند. چيزی كه در آن مانده‌اند فقط نوشتن يك كتاب است، فقط يك كتاب، كتابی كه با آنچه پنجاه سال پيش نوشته‌اند، همتراز باشد. هنوز هم تنها «روش رئاليسم» را دارند. بحارالانوار ديجيتالی يك پديده‌ی سنتی نيست، فرآورده‌ای است مدرن، كه ديگر آن را در حجره نمي‌خوانند؛ اين محصول از همان صفر و يكی تشكيل شده كه سلولِ سازنده‌ی محتوای فايلِ كناری آن است؛ فايلی كه مي‌تواند هر چيزی باشد، احياناً صورتی يا صوتی "شيطاني".
در بازي‌ای كه پيش برده مي‌شود، سنت دكوراسيونِ صحنه است. سنت به اعتباری يك محصول است، و مثل هر محصول ديگری ساخته و پرداخته مي‌شود. در گذشته نيز تمرينِ تاريخی سنت‌سازی به صورتِ جعلِ حديث وجود داشته است. در صفويه سنت درست كردند، در دوران پهلوی سنت درست كردند و اينك نيز در ابعادِ توليدِ كارخانه‌ای سنت درست مي‌كنند. سنت ماهيتی كاركردی دارد. منطقِ ابزاری نظامِ مبتنی بر تركيبِ اندامی الهيات سياسی و تكنيك برای سنت نقشی كاركردی در نظر گرفته است. از صفويه نيز جريانِ مشابهی را مي‌‌شناسيم. آيين، صفويه را نساخت؛ صفويه بود كه آيين را ساخت، وظيفه‌ای را به آن واگذار كرد و خود را نيز موظف ديد در برابر آن وظيفه‌گزار باشد. در اين گونه موردها نه يك نهادِ آگاه، بلكه منطقِ قدرت عمل مي‌كند، كه به نظر مي‌رسد عاملهای گزاره‌سازش، يعنی آن عاملهايی كه مفهومهايش را برگزيده و به هم پيوند مي‌دهد و جمله‌هايش را رودرروی هم يا به شكلی مكمل هم مي‌كند، نه از آگاهي، بلكه از دلِ كورترين غريزه‌ها برمي‌آيند: از دلِ حسدها، كينه‌ها، عقده‌ها، ناتواني‌ها، بي‌آزرمي‌ها. مدرنيزاسيون شاهی عقده‌هايی ايجاد كرده بود كه با انقلاب گشوده شدند. گشوده شدنشان به شكلِ عقده–خالي–كردنی بود كه كارمايه‌ی آن پس از خرابكاری آغازين هدايت شد در راستايی كه واكنشی بود، اما نه برخلافِ تصورِ رايج به صورتِ ضديت با مدرنيزاسيون، بلكه به صورتِ روايت ديگری از آن. عنوانهای دولتی و دانشگاهی و كرسي‌های رياست كسب شدند و به تدريج با رانت‌خواری ديگر اسبابِ بزرگی فراهم گشتند. سنت‌ در خدمتِ تفاوت‌گذاری گرفته شد، تفاوت‌گذاری با صورتبندی سياسي–اجتماعی پيشين. سنت در اين زمانه در حالتِ معمولی مارك است، استيل است، نوعی ديزاين است. بحران كه پيش مي‌آيد، همه مشكلها به دور افتادن از آن برگردانده مي‌شود.
در ايران اشرافيتی ريشه‌دار، باشخصيت، مقاوم و صاحِبِ سبك در بينش و منش نداشته‌ايم تا مبنايی برای تعريف سنت‌گرايی و محافظه‌كاری داشته باشيم. سنت به‌عنوانِ انبانی نامتجانس از آن چيزهايی كه به گذشته برمي‌گردند، داريم، اما سنت‌گرا در معنايی روشن نداريم، زيرا همه‌ی طبقه‌های اجتماعی پايه‌ی لرزانی دارند و هنوز نمي‌دانند خود را بايد به كجای تاريخ آويزان كنند. تاريخِ مردمانِ همسرنوشت در خطه‌‌ای به نام ايران عمقِ زماني‌ای دارد كه اين سرزمين را در ترازِ كهن‌سالها قرار مي‌دهد. ايرانيان اما در قياس با ملل مدرن اروپايی بسی جوان جلوه مي‌كنند: برخلاف تصور هيچ اصول هويتی روشنی ندارند و اگر بخواهند خود را تعريف كنند، آنگاه است كه معلوم شود هنوز در اين باب نينديشيده‌اند و نخبگانشان هنوز در سرآغاز بحث اند. در اين برزخِ بي‌سنتی روحانيت از همه‌ی گروههای اجتماعی شايستگی بيشتری دارد كه سنت‌گرا ناميده شود. روشن‌گشتگی منفی آن، يعنی آگاهي‌اش بر زمانه و منافع خود در آن از طريق ستيزش با روشنگري، پويشی در آن برانگيخته كه عقلانيتِ ابزاری را بر آن حاكم گردانده است. سنت مي‌سازد و سنت را ويران مي‌كند. هر كس در اين بازی مخرب شركت نكند، منزوی مي‌شود. به پيش مي‌تازند، بی آنكه پيشروي‌ای داشته باشند؛ فقط آنچه را كه پيشتر داشته‌اند، از دست مي‌دهند. سنت‌گرايی واقعی خاموش و منزوی است. اگر وقار و طمأنينه و غروری را كه در رأس كليسای كاتوليك مي‌بينيم نمونه‌ی برجسته‌ی سنت‌گرايی دينی بدانيم، درمي‌مانيم چه مي‌توان دانست آن چه را كه به‌عنوانِ سنت‌گرايی دينی در جلوی صحنه‌ی سياست ايران و ديگر كشورهای اسلامی حضور پرغوغايی دارد. در ايران رواست كه آن را نوعی تكنيكِ قدرت بدانيم. اين تكنيك چنان فراگير شده كه به سختی مي‌توانيم برای ديگر شكلهای سنت‌گرايی كمتر سياسي، استقلالی در نظر گيريم و آنها را روزي‌خوارِ اين شكلِ محوری ندانيم. محافظه‌كاری در جامعه‌ی ايران نه اين يا آن بازيگری سياسي، بلكه عاملِ تحمل‌پذيركننده‌ی اين بازي‌ها برای جامعه است. چيزی وجود دارد كه قدرت را با همه‌ی نامردمي‌اش در چشم مردم مردمی كند. آن نحوه‌ی نگاهِ مردم به قدرت، محافظه‌كاری ايرانی است. با اين منطق محافظه‌كاری ايرانی را بايد در ديدگاههای اصلاح‌‌طلبانه جست نه در اردوی مقابل، بايد آن را در آن جايی جست كه نخبگان سازش مي‌كنند و مي‌پسندند و دل مي‌بندند. محافظه‌كاری در ايران هنوز برخوردار از آن تشخصی نيست كه خود را با فعاليتش بشناساند. وجود آن در انفعالش است. آن را بايد آنجايی بجوييم كه در قِبالِ نظمِ مستقر فرمانبرداری و سازش و پذيرش مي‌بينيم.

نيهيليسم ديني

تجلی ذاتِ محافظه‌كاری ايرانی در فرمانبرداری است. آن را هنوز در مقامِ فرماندهی تجربه نكرده‌ايم. پديداری آن در "نمي‌شود" و "نبايد" و "صبر كنيد" است. آنجايی كه رعايت مي‌كند، عقلانيتی دارد كه نقطه‌ی مقابلِ بي‌پروايی و گستاخی الهياتِ سياسی است. الهياتِ سياسی عقل‌ستيز است و در عقل‌ستيزي‌اش است كه يكسر به عقلانيتِ ابزاری تن مي‌سپارد. خواستِ قدرت برانگيزاننده‌ی اين از خود بي‌خود شدن است. جايی هست كه ديگر هيچ ارزشِ مثبتی وجود ندارد، ديگر به نامِ دين هيچ چيزی رعايت نمي‌شود، ديگر از هيچ چيزی اطاعت نمي‌شود، مگر غريزه‌ی قدرت كه مي‌توفد و مي‌كوبد. ما در اينجا با نيهيليسمِ دينی مواجه هستيم. نيهيلسمِ دينی اوجِ عصبيتِ مدرنِ دينی است. راديكالترين تركيبِ ايمان و تكنيك در اين نوع نيهيليسم به نمايش درمي‌آيد. جلوه‌ی هميشه‌به‌يادماندنی تركيبِ معجزه‌آسای عصبيت و تكنيك، ۱۱ سپتامبر است. آفرينندگانِ آن مهندسانی مؤمن بودند. مهندسی نيهيليستي، مهندسی ويرانگر است، مهندسي‌ای است كه هنرش فقط در ويران كردن و فراخواندن به انهدام از سر كينه‌ای مفرط درآميخته با نااميدی مفرط است.
ادعا مي‌شود كه دين به نيهيليسم نمي‌رسد. از متفكرانِ مسلمانی كه با اين نظر و با بحثِ نيچه در موردِ مسيحيت از زاويه‌ی اين موضوع آشنايی داشته‌اند، شنيده‌ايم كه با غرور بگويند: مسيحيت ممكن است به نيهيليسم برسد، اما اسلام به چنين موضعی نمي‌رسد، زيرا اسلام دينِ تركِ دنيا نيست، دينی است دنيوی و ضمنِ آخرت‌انديشي، آري‌گو به زندگی در اين دنياست. ما اما مدتهاست كه با يك نيهيليسمِ اسلامی تمام و كمال مواجهيم، كه بينشی با اين مشخصه‌هاست:
— اعتقاد به اين كه ارزشهای اخلاقی جهان‌روا نيستند؛ خوب آنی است كه برای خودي‌ها خوب است.
— اعتقاد به اين كه حقيقت حقيقتِ "ما"ست؛ چيزی نمي‌تواند هم حقيقتِ خودي‌ها باشد و هم حقيقتِ غيرِخودي‌ها.
— اعتقاد به اين كه خدا به‌عنوانِ خدای رحمت فقط برای "ما" وجود دارد.
— و نيز اعتقاد به اين كه جهان دورِ خود مي‌چرخد. آنچه مي‌بينيم تكرار ماجراهای كهن دينی است. معتقدند و فاش مي‌گويند كه: اينجا بلادِ اسلام است، آنجا بلادِ كفر؛ ما صحابه‌ايم، آنان دشمنانِ دين.
— سازه‌های اين بينش در جنبشهای متعصبانه‌ی پيشين ديده مي‌شوند. نو، تأكيدی افراطی بر نفی مطلق است، تأكيدی كه از تركيبِ انفجاری كينه و حسد و يأس برخاسته است: سيطره با شيطان است؛ آنچه هست شيطانی است؛ آنچه نيست خدايی است؛ خدايی در نفی است.
تقديسِ دينی نفی چون با تكنيك درآميزد، تروريسمِ نيهيليستی دينی از آن حاصل مي‌شود.
نيهيليسم بيماری نخبگان است. مردمانِ عادی به اين درد مبتلا نمي‌شوند. توده‌ی مؤمنان زندگيشان را مي‌كنند. دينشان را برای زندگيشان مي‌خواهند. برانگيختگي‌شان گذرا ست. در حالتِ تعصبِ شديد نيز به گونه‌ای با ديگران كنار مي‌آيند. زندگی مي‌كنند و مي‌گذارند كه ديگران هم زندگی كنند. مي‌دانند كه هركس سرانجام در گور خود مي‌خسبد. گروهی از نخبگانِ بركنده از متنِ زندگی جاری هستند كه از دين، الهياتِ سياسی مرگ‌آوری را مي‌سازند. آنها تشنه‌ی قدرت اند و قدرت را از سرِ نااميدی در نفی مي‌بينند و بس.
در دورانِ ما تبديلِ تعصبِ دينی به نيهيليسمِ دينی امری كاملاً محتمل است. زمينه‌ی آن فراهم است. ذهني‌گری مدرن در تركيب با توهمهای كهن بدان راه مي‌جويد و اگر به عمل گرايش يابد، خواستِ خود را بر مداری تكنيكی پيش مي‌برد، و چون چنين كند به تروريسم مي‌رسد. نيهيليسم موضعِ دينِ سنتی نيست. الهيات سياسی افتاده در تلاطمِ دنيای مدرن است كه به اين موضع منجر مي‌شود. اقتدارگرايی دينی ايرانی در پس از انقلاب گرايشِ قوی پايداری به نيهيليسم نداشته است. بودن در مقامِ قدرت و ميل به ماندن در اين مقام، عقلانيتِ ابزاری را در جهتی سازنده به كار مي‌اندازد. از نفی مطلق اجتناب مي‌شود، چون بيم آن مي‌رود كه چنين موضعی به نابودی دستاوردهای قدرت نيز منجر شود. پرخاشگری متعصبانه‌ی دينی اما در پرورشِ نيهيليسم مؤثر مي‌شود. مسؤوليتِ اقدامهای نيهيليستی به گردنِ پرخاشگران نيز مي‌افتد.

تعصب سربازخانه‌اي

تعصب جمعي‌ای را كه با اراده به ويرانگری شكل گرفته شده باشد، چون تعصبِ قشون‌وار است، تعصبِ سربازخانه‌ای مي‌ناميم. اين تعصب در كليتِ خود، از جمله در پادگانِ نظامی مدرن، متمايز از برافروختگی شهرآشوبنده‌ی نيهيليستی است، زيرا برانگيختگی توده‌ای است؛ نيهيليسم اما اوج برانگيختگی نخبگان است و همهنگام نهايتِ نااميدی براندازنده‌ی آنان. تعصبِ سربازخانه‌ای در همه جای جهان تاريخِ اسطوره‌اي، زبان‌آوری و خُرده‌فرهنگ ويژه‌ی خود را دارد. تاريخِ دين و تاريخِ نظامی را اگر در تركيب با يكديگر برخوانيم، همخواني‌های شگفتی ميان آيينِ قدسی و آيينِ سپاهي‌گری پيدا مي‌كنيم كه رازگشای بسيار نكته‌هاست از جمله در زمينه‌ی انضباطِ قشون، رابطه‌ی پايين و بالا، ادراك از اجر و مجازات، روا و ناروا در تخريب و تصرف و تجاوز و كشتار، حماسه‌سرايي‌ها و رجزخواني‌های قشون و تعريفی كه لشكر از خود مي‌كند. در متنِ فرهنگِ دينی است كه زندگی نظامي، خطوطِ اصلی معنا–افاده‌گر خويش را در معرضِ فهمِ تفسيری ژرف‌بين قرار مي‌دهد. خرده‌فرهنگِ نظامی در همه جا متأثر از فرهنگِ فرهنگ‌پرورِ دينی است. تفكيكی كه قشون ميانِ دوست و دشمن و نيروهای ياري‌دهنده به "ما" و نيرو‌های ياورِ "آنان" مي‌كند، به سادگی به صورتِ مؤمن و نامؤمن و متحدِ خدای "ما" و دشمنِ خدای "ما" درمي‌آيد. بر اين مبنا كاهن، به‌مثابهِ كارشناس و كارگزارِ دين، معمولاً ركنی از قشون است. انضباطِ قشون در برخی فرهنگها تأثيرِ مستقيمی از انضباطِ پروريده در تشكيلاتِ كاهنان گرفته است. در ژاپن، به‌عنوانِ نمونه، تربيتِ نظامی رياضت‌كشي‌ای بوده است برآمده از رياضت‌كشی نظري–عملی زِن در صومعه‌های بودايي. صومعه را رياضت‌خانه مي‌ناميم و توجه را جلب مي‌كنيم به رابطه‌ی بينشی و منشی ميانِ رياضت‌خانه و سربازخانه. اسلام گرايشی به رياضت‌كشی ندارد. تشكيلاتِ كارگزاران و كارشناسانِ اسلام به شكلِ رياضت‌خانه نيست و فاقدِ آن انضباطی است كه الهام‌بخشِ رفتار و انضباطِ قشون باشد. يكی از زعيمانِ پيشين حوزه‌ی علميه‌ی قم نظم آن را در بي‌نظمی آن ديده است. عصبيتِ دينی نظامی در اسلام برانگيختگی جمعی است، به صورت موجی كه مي‌آيد و مي‌رود. يك وجهِ مهمِ تربيتِ حوزوی آموزشِ چگونگی برانگيختنِ احساساتِ مؤمنان است. هدف در شيعه معمولاً درآوردنِ اشكِ آنان است.
در جهانِ اسلام، عصبيتی كه در قشون‌كشی تجسم يابد، حتا در صدرِ تاريخِ مسلمانی نيز شكلِ نابِ دينی نداشته است. همچنان كه ابن خلدون در مقدمه بازنمايانده، غيرتِ اسلامی اساساً غيرتِ قومی است. برانگيختگی دينی را بنابر آموزه‌ی ابن خلدون همواره بايد به‌مثابهِ برانگيختگی قومی بررسيد. او در مقدمه پيوندِ جوهری اسلاميت و قوميت عربی را به روشنی بازنمايانده است. دو قومی كه دو ستونِ اصلی امپراتوری اسلامی را تشكيل مي‌دهند، عرب و ترك هستند. اقوامِ غير ترك و غير عرب در خطه‌ی فرهنگی ايران، هيچ گاه مثالی از غيرتِ اسلامی نبوده‌اند. بخشِ بزرگی از ادبياتِ فارسی سست‌كننده‌ی غيرت است، زيرا دعوت‌كننده به تساهل و رعايتِ حالِ ديگران و پرهيز از جنگ و توصيفِ زيبايی و غنيمت شمردنِ دَم و فخر به گذشته‌ی "جاهليِ" پيش از اسلام است.
در ايران به نمونه‌هايی از قرار گرفتنِ دسته‌های نظامی در تداومِ تاريخ تشكيلاتِ فرقه‌ای دينی برمي‌خوريم كه مشهورترينشان قزلباش است. قزلباشی كه عصبيتش به تشكيلِ حكومتِ صفويه منجر شد، از خود يك فرهنگِ آشكارا دينی نظامی به جا نگذاشت. پس از قزلباش نيز پيوندِ سپاهي‌گری با دين پيوندی ماند كه از رابطه‌ی سپاهی با مرگ و نياز او به ادبيات و آدابی برای روحيه‌گيری و لاف‌زنی و دشنام‌دهی به دشمن برمي‌خاست. سپاهي‌گري‌ای كه در خطه‌ی ايران و ديگر بلادِ اسلامی وجود داشته، آن فرهنگی را ايجاد نكرده است كه با درونی شدنِ متعصبانه به خشونت‌ورزی دينی منجر شود. خشونت‌ورزی جديد، با وجود استفاده‌ای كه از اسطوره‌های كهن مي‌كند، ريشه در رزم‌آوری پيشينيان ندارد. در نيهيليسمِ اسلامي، مرتاضيتی به چشم مي‌خورد كه در فرهنگِ اسلامی از پيشينه‌ی چشمگيری برخوردار نيست. شهادت‌طلبي‌ای كه مدام توجه به آن جلب مي‌شود، به‌عنوانِ يك بينش و منش، پديده‌ی نسبتاً تازه‌ای است. اگر ادبيات فارسی و عرب را گواه بگيريم، مي‌توانيم با قاطعيت بگوييم كه اين ادبيات شهيدپرور نيست. اين ادبيات از جان‌گذشتگانی را كه فقط به دين بينديشند، پرورش نمي‌دهد. در رگانِِ اين ادبيات، "خونِ رَزان" جاری است.