Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

تاملی در مقالهء «ايمان و تكنيك» / علی اصغر سيدآبادی

مقدمه : «محمدرضا نيكفر» اخيراً مقاله اى با عنوان «ايمان و تكنيك» منتشر كرده است كه همچون نوشته هاى پيشين او مقاله اى جدى و دربردارنده نكاتى تازه است..

بر گرفته از سایت نیلگون

دعوت به درک مدرنيت يک پديده

تاملی در مقالهء «ايمان و تكنيك»

علی اصغر سيدآبادی

مقدمه : «محمدرضا نيكفر» اخيراً مقاله اى با عنوان «ايمان و تكنيك» منتشر كرده است كه همچون نوشته هاى پيشين او مقاله اى جدى و دربردارنده نكاتى تازه است..

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

نيكفر از دانشگاه كلن آلمان در رشته فلسفه فارغ التحصيل شده و بيش از دو دهه است در آن كشور زندگى مى كند و به آلمانى و فارسى مى نويسد. نوشته هاى او موضوع هاى متنوعى را دربرمى گيرد كه همه در يك محور مشترك اند و آن وابستگى شان به عصر جديد است. جدا از مقاله مفصل او در دفاع از حقانيت عصر جديد، مقاله هايى درباره خشونت، حقوق بشر، ۱۱ سپتامبر (بنيادگرايى)، سكولاريسم و... منتشر كرده است.

همچنين كتابى از او با عنوان «خشونت، حقوق بشر و جامعه مدنى» توسط انتشارات طرح نو در ايران به چاپ رسيده است.از او مقاله هاى متعددى در مجله نگاه نو (ناشر مقاله هايش در ايران) و سايت نيلگون منتشر شده است، اما بسيارى روشنفكران ايرانى او را با نقدهايى كه بر محمد مجتهد شبسترى و عبدالكريم سروش نوشته است، مى شناسند.

عبدالكريم سروش ضمن جدى و عالمانه خواندن نقد او يكى از سخنرانى هايش را به پاسخگويى به آن نقد اختصاص داد كه اگر شكلى مكتوب مى گرفت و به گفت وگويى سازنده ميان آن دو تبديل مى شد، نكته هايى مفيد و تازه از آن به دست مى آمد. اما گويى شكل گيرى گفت وگوهاى انتقادى ميان روشنفكران و متفكران ايرانى را بايد از حسرت هاى هميشگى و دور از دسترس خود ثبت كنيم.

نيكفر همچنين در مقاله اى كوشيده است از نظريه اى بومى درباره سكولاريزاسيون سخن بگويد. او از معدود روشنفكران عرفى ايران است كه توامان به «مسئله ايرانى» و «پاسخ ايرانى» بر بنيادى سكولار مى انديشد. در حالى كه اغلب روشنفكران عرفى ايران قائل به پاسخ هاى ايرانى براى مسائل نيستند و يا حداقل در بررسى كارنامه شان جاى چنين پاسخ هايى خالى است و از راه حل هاى عام و جهانشمول براى مسائلى همچون مدرنيته، دموكراسى، حقوق بشر و... دفاع مى كنند.

نيكفر همزمان با تلاش نظرى اش براى يافتن پاسخ هايى ايرانى براى مسائل به زبان نيز مى انديشد. او تلاش دارد به زبانى دست يابد كه ضمن برخوردارى از سنت ادبيات فارسى، حامل مناسبى براى انديشه مدرن باشد. وسواس او در برخوردش با زبان باعث شده است كه به زبانى خاص دست يابد كه به رغم اندك دشوارى هاى ارتباطى اش، زبانى زيبا و محكم است.

# # #

در تحليل وضعيت مدل هاى از پيش ساخته اغلب گمراه كننده اند. اگرچه هر تحليلى با برجسته كردن و به چشم آوردن عنصر يا عناصرى سامان مى گيرد و خودبه خود همراه با نوعى گزينش گرى است، اما مدل هاى از پيش ساخته خصلتى پنهان كار دارند و تحليل گر را به مسيرى مى رانند كه شايد چندان انتخابى نباشد.

بر انتخابات نهم رياست جمهورى تحليل هاى بسيارى نوشته شد. برخى اين پديده را پديده غلبه حاشيه بر متن خواندند، برخى آن را غلبه بنيادگرايى خواندند، برخى آن را در چارچوب سنت گرايى تحليل كردند و برخى ديگر قدرت گرفتن جريان حجتيه ؛ اما در اغلب اين تحليل ها «چيستى» اين پديده غايب بود و در واقع با يك نام گذارى از دشوارى تامل در چيستى آن عبور كرده و به چگونگى قدرت گرفتن آنان رسيده بودند.

اين ويژگى در تحليل هاى مربوط به «انقلاب اسلامى» نيز ديده مى شود. اغلب تحليل ها بر مبنايى از تحليل هاى قبلى استوار است و در «چيستى» تامل نمى شود. تامل نكردن در چيستى پديده، ما را به پذيرش مفهوم سازى ها و چارچوب هاى تحليلى پيشين وامى دارد و آن خصلت پنهان كار به همان مسيرى مى راندمان كه ديگران از آن رفته اند و راه هاى نرفته مى ماند و باده هاى نخورده كه در رگ تاك است! مقاله محمدرضا نيكفر با عنوان «ايمان و تكنيك» از اين منظر حائز اهميت است. او در اين مقاله تلاش كرده است برچيستى پديده اى كه مى خواهد تحليلش كند، تامل كند و اگر از چگونگى و چرايى رفتارهاى آن نيز سخنى به ميان مى آيد، بر مدار همين چيستى است و به خاطر همين چيستى است كه قالب هاى پيشين را براى تحليلش متناسب نيافته است.

او با ترديد درباره آگاهى هاى پيشين آغاز كرده است؛ چيزى كه كمتر مى توانيم سراغش را بگيريم. اين شايد مهم ترين ويژگى اين مقاله و مقاله هاى پيشين نيكفر باشد؛ تلاش براى دستيابى به مدلى كه همه جوانب پديده مورد تحليل را در خود جاى دهد، هر چند كه ممكن است با نتايج به دست آمده او همدلى نداشته باشيم.

«ايمان و تكنيك» تحليلى بى طرفانه از وضعيتى انتزاعى نيست. نويسنده اگرچه در مدل هاى از پيش ساخته محدود نشده است، اما چون پژوهشگران آكادميك نيز بى طرفى محافظه كارانه پيشه نكرده و پسند و ناپسندش در نوشته اش آشكار است و به همين دليل است كه ممكن است كسانى با يافته هايش همدل نباشند، اما بدون ترديد نمى توان آن را جدى نگرفت.

اين تحليل اگرچه تمام «انقلاب اسلامى» را در بر گرفته است، اما با گوشه چشمى به انتخابات نهم رياست جمهورى نوشته شده است و شايد از همين زاويه بتوان با آن وارد گفت وگويى انتقادى شد. اين تحليل دو نقطه عزيمت مى توانست داشته باشد؛ يكى اينكه اين پرسش در آن بررسى شود كه «تركيب دين و تكنيك به كجا مى رسد؟» و ديگر اينكه «وضعيت امروز ايران چه وضعيتى است؟» به نظر مى رسد نقطه عزيمت در طول مقاله تغيير كرده است. گرچه موضوع اصلى به گواه مقدمه مقاله تحليل وضعيت ايران است، اما گاهى احساس مى شود كه نويسنده مقاله بيشتر به «تركيب ايمان و تكنيك» پرداخته و وضعيت امروز ايران به عنوان يكى از محصول هاى چنين تركيبى در حاشيه مورد بررسى قرار گرفته است. چنين بررسى البته خود اهميتى بسيار دارد، اما خلط آن با موضوع «بررسى وضعيت امروز ايران» مى تواند موجب غفلت از زوايايى از موضوع شود.

براى نيكفر در بررسى تركيب ايمان اسلامى و تكنيك، مهندسان مسلمان پديده اى حائز اهميت است كه از چشم ديگر تحليلگران پنهان مانده است. توجه به اين نكته در تحليل نيكفر را مى توان يكى از زواياى درخشانى خواند كه جايش در تحليل هاى ديگر خالى است. به نظر او «نيروى محركه جهاد، نه در حوزه، بلكه در دستگاه حاكميت است... متخصصان اصلى آن نيز سرمهندسان نظام اند، نه آنانى كه در حجره نشسته اند.» اينكه در «تركيب ايمان و تكنيك» يا حتى وضعيت امروز ايران، مهندسان مسلمان به دليل آشنايى شان با تكنيك غربى نقشى كليدى ايفا مى كنند شكى نيست و توجه نويسنده به آنان مى تواند زواياى تازه اى به بررسى هاى وضعيت امروز ايران بگشايد، اما اين توجه نبايد نگاه ما را از جريان هاى مهم ديگرى كه واقعاً موجودند، دور كند. در تحليل نيكفر «روحانيون» به صورت يكپارچه و با عنوان سنت گرايان معرفى شده اند كه در حجره نشسته اند و بر حاشيه صدم، حاشيه صد و يكم را مى نويسند.

به نظر مى رسد كه چنين تلقى از روحانيون در ايران، تلقى متناسب با واقعيت نباشد. ضمن اينكه با منطق حاكم بر اين تحليل نيز كه با كليشه زدايى از مفهوم ها مى آغازد تناسبى ندارد.

شايد همچنان كه نمى توان «انقلاب اسلامى» را در متن معنايى سنت توضيح داد، جريان هايى از روحانيون مسلمان را نيز نتوان در اين چارچوب توضيح داد. نه بنيادگرايانى كه تلاش مى كنند خود بدون واسطه به تكنيك مدرن دست يابند و نه روحانيون نوانديشى كه با پاره اى از ابزارهاى مفهومى مدرن آشنا شده اند، در اين چارچوب نمى گنجند، اما نگنجيدن شان در اين چارچوب به معناى كمرنگ بودن نقش شان نيست.

از سوى ديگر تمام مهندسان مسلمان را نيز در صف بندى هاى امروز ايران نمى توان به يك صفت و با ويژگى هاى يگانه اى توصيف كرد . آنچه را كه نيكفر در مقاله خود با دقت و درستى آورده است، مى توان توصيف جريانى از مسلمانان تحصيلكرده خواند كه به تركيبى از ايمان و تكنيك مى انديشند و در عملى كردن آن سال ها است گام مى زنند كه عواقب و ويژگى هايش در اين مقاله به خوبى آمده است.

به عبارت ديگر نقش جريان هايى مثل تكنوكرات هاى مسلمان (نزديك به كارگزاران)، ليبرال هاى مسلمان (نزديك به نهضت آزادى و جناح راست ملى مذهبى ها)، سوسيال دموكرات هاى مسلمان (نزديك به جناح چپ ملى مذهبى ها)، ليبرال هاى چپ مسلمان (نزديك به جبهه مشاركت و اصلاح طلبان) _اگر اين نامگذارى ها از دقت كافى برخوردار باشد- در اين تحليل غايب است. البته نويسنده اشاره هايى كوتاه به نقش اصلاح طلبان در چارچوب تحليلى خود داشته است، اما به هر حال پديده مهندسان مسلمان، پديده يكپارچه و يكدستى نيست و نمى توان نقش اين جريان ها را (هم در مقام مشاركت شان در حكومت در دوره هاى مختلف پس از انقلاب و هم در مقام منتقد و بديل مهندسان جوان كه خود را با صفت اصولگرا معرفى مى كنند) ناديده گرفت.

اگر اين بحث را به ايران محدود ندانيم و تجربه هاى مدرنيزاسيون در جهان اسلام را مدنظر داشته باشيم، باز هم تجربه هاى به چشم نيامدنى را مى توان ديد. نيكفر در مقاله اش از دو تجربه «مدرنيزاسيون خلقى» و «مدرنيزاسيون كويتى» نام مى برد، اما تجربه اسلام گرايان در تركيه و همچنين مالزى را و يا حتى تجربه جمهورى اسلامى پاكستان را بررسى نمى كند. البته طبيعى است كه او در اين تحليل نگاهى به عنصر بسيار مهم «نفت» دارد و از اين نظر تجربه عراق و كويت به ايران شباهت بيشترى دارد، اما به هر حال اين تجربه ها را هم نمى توان ناديده گرفت، حداقل از منظر «اراده به قدرت» كه تكيه گاه تحليل نيكفر است.

از اين زاويه تامل در مقاله نيكفر بيش از آنكه تحليل وضعيت دوران پس از انقلاب اسلامى ايران باشد، تحليل گروه تازه برآمده اى است كه البته تبارى نيرومند دارد و از آغاز انقلاب تاكنون نقش مهم ايفا كرده است، مگر اينكه نيكفر براى اين گروه و با اين تبار نيرومند، نقش محورى قائل باشد و بقيه را حاشيه اى بداند كه گويا چنين است، اما در اين صورت غايب بزرگ اين تحليل «تاريخيت» است. آيا تمام اين ۲۷ سال را مى توان در اين چارچوب تحليل كرد؟ و اگر مى توان تغيير و تحولات و استحاله هاى صورت گرفته كجا قرار مى گيرد؟ آيا مى توان گفت انقلاب اسلامى از آغاز تا امروز بدون تغيير مانده است؟ شايد در اين تحليل «تركيب ايمان و تكنيك» چونان هسته اى سخت و بدون تغيير در نظر گرفته شده است كه در تمام اين تغيير و تحول ها ثابت مانده است، اما آيا تلقى از «ايمان» و تلقى از «تكنيك» در اين سال ها ثابت مانده است؟ شايد توجه به اين پرسش ها بتواند باب تازه اى بر اين بحث مهم و كليدى بگشايد و آن را كامل تر كند. نيكفر تلاش كرده است برخلاف برخى تحليل هاى انتزاعى كه تمام مشكلات تاريخ ايران را به يك عامل مثلاً «دين خويى» فرو مى كاهد، تحليلى انضمامى ارائه دهد، اما در اين تحليل نيز «اراده به قدرت» جاى عنصرى مثل دين خويى را مى گيرد. «اراده به قدرت» چونان پاسخى مستحكم در برابر تمام چراهاى ما مى نشيند و اين اراده به «اسلام» نسبت داده مى شود و با ذكر صفات خداوند چون قاهر كه در قرآن آمده است غريزه قدرت از ويژگى هاى اسلام دانسته مى شود.

«قدرت» چون عنصرى سامان بخش در اين تحليل به نظر مى رسد كه نيازمند واكاوى بيشترى است و شايد نتوان به اعتبار اين كه از صفات خداوند است و اولين حكومت اسلامى با قدرت، شكل گرفته است، ويژگى آئين اسلام قلمداد شود، زيرا نظام طرد و قهر در اغلب اديان حضور دارد. شايد از همين زاويه بتوانيم در تعريف هاى مقاله از مفاهيم اصلى تحليل تامل كنيم.

به نظر مى رسد كه پاره اى از مفاهيم نيازمند تعريف كامل ترى باشند و نخستين مفهوم دين و مفاهيم مرتبط با آن باشد. عنوان اين مقاله «ايمان و تكنيك» است، اما به تناوب در مقاله به جاى ايمان، مفاهيم ديگرى چون الهيات و الهيات سياسى قرار مى گيرد. آيا ايمان و الهيات يا الهيات سياسى معنايى يكسان دارند؟ در مقاله به اشاره درباره الهيات و الهيات سياسى سخن گفته شده است، اما ايمان همچنان مبهم است. گذشته از آن مفاهيمى چون نهيليسم دينى، يا مفهومى چون «مال» كه در اين تحليل از مفاهيم مهم و اساسى هستند، تعريف نشده و مبهم رها شده اند. به همين خاطر است كه وقتى در مقاله مى آيد: «روشنفكران اصلاح طلب مسلمان، كه از ذات مدرن اين نمايشگرى تماميت خواه غافل بودند، آن را «دين حداكثرى» ناميدند و در برابر آن فكر «دين حداقلى» را مطرح كردند. دين جنبشى، ضرورتاً بيشينه خواه است. دين كه به كم قناعت كند، در درجه نخست بايد از محدوده سياست خارج شود. روشنفكران مسلمان به جاى حمله به فقه فربه شده، درست تر آن بود كه به الهيات سياسى مى تاختند.» بلافاصله اين پرسش پيش مى آيد كه مگر الهيات سياسى در چارچوبى غير از اسلام فقاهتى ممكن است؟ پاسخ اين پرسش حتى اگر مثبت باشد نيازمند تامل و توضيح بيشترى در باب رابطه فقه و سياست است و نيازمند بررسى تاريخى تجربه حكومت هاى دينى از اين منظر كه جز فقه چه جنبه اى از اسلام در امر حكومت نقش ايفا كرده است و حاكمان مسلمان از كدام جنبه ها براى حكومت دارى استفاده كرده اند.

با همه اين بحث ها تحليل نیکفر ، تحليل مهم و درخشانى است، حتى اگر با نتايج آن موافق نباشيم. چه اين تحليل را تحليل پديده انقلاب اسلامى بدانيم، چه تحليل جريانى در درون انقلاب اسلامى و چه آن را متناسب با واقعيت بدانيم و چه حتى ندانيم، دعوت آن را به تامل در زاويه اى مهم از موضوع نمى توانيم، نپذيريم و آن تامل در «مدرنيت» اين پديده ها است. به عبارت ديگر اين كه اگر مدرنيت اين پديده را درك نكنيم، آن را نشناخته ايم! و نويسنده اين مقاله تلاش كرده است دركى نو از مدرنيت اين پديده ارائه كند .