Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

روشنفکران ايران در قرن بيستم / سيروس علی نژاد

سقوط ناگهانی حکومت پهلوی در سال ۵۷ و جايگزينی آن به وسيله يک حکومت دينی، که روشنفکران را به سرعت از خواب قرون خود به در آورد، چنان مايه شگفتی اين گروه اجتماعی شد که نگاه به تاريخ روشنفکری جديد و مرور مسيری که کارش به اينجا کشيد را به جدی ترين مسئله آنان مبدل کرد

پرسش سوزانی که ذهن روشنفکران را در اين سالها به خود مشغول داشته اين است که چرا انقلاب شد و چگونه به جای يک حکومت آرمانی، يک حکومت مبتنی بر سنت روی کار آمد؟ شمار کتابهای و مقالاتی که در طول سالهای پس از انقلاب در زمينه تجدد و روشنفکری منتشر شده و می شود، بيش از آنکه نشان دهنده بازنگری و کند و کاو در افکار گذشته باشد، از سرگشتگی کسانی نشان دارد که چون مرغان منطق الطير، عمری در راه رسيدن به قاف کوشيدند اما از قاف پرت افتادند و از بی خبری خويش حيران شدند.

روشنفکران ايران در قرن بيستم، نوشته دکتر علی قيصری استاد دانشگاه سن ديه گو آمريکا، از جمله همين آثار است و البته از معدود آثاری که با رويکرد جامعه شناسانه به موضوع می تواند در بيرون آمدن از بی خبری و سرگشتگی کارساز باشد.

اما بازگشت به صد سال گذشته و بازديد مسيری که بسياری از جاهای آن ديگر کور شده آسان نيست. گسست های تاريخی پل های ارتباطی را قطع کرده است. هر جريان فرهنگی به قول هوشنگ گلشيری تنها چند سالی طول کشيده و پس آنگاه تبری، داسی قطعش کرده است تا چند سالی بعد دوباره شروع شود. اهميت کتاب مورد بحث در اين است که چراغی به دست می گيرد و نقاط تاريک اين مسير پر پيچ و خم را کم و بيش روشن می کند.

نويسنده، تاريخ روشنفکری جديد ايران را به چهار دوره تقسيم می کند و برای هر دوره فصلی می پردازد؛ روشنفکری در دوره مشروطه، روشنفکری و ناسيوناليسم دولتی ( ۱۳۰۰ – ۱۳۲۰ ) سياست و ادبيات ( ۱۳۲۰ – ۱۳۳۲ ) و انتقاد از غربگرايی و جدال بر سر تجدد ( ۱۳۳۲ – ۱۳۵۷ ) ، چهار دوره مورد بحث او هستند و به غير از اينها يک پيشگفتار، يک پيگفتار و يک مقدمه در روشنفکری مدرن ايران کتاب را تکميل می کند.

"روشنفکری در دوره مشروطه" پس از سيری در افکار سيد جمال الدين اسدآبادی از روشنفکرانی آغاز می شود که افکار و انديشه هايشان در اوايل قرن در انقلاب مشروطه به بار نشست و پايه آنها بر تجدد قرار داشت.

قيصری تکيه خود را بر معرفی آثاری می گذارد که به نظر می رسد در هر دوره ای تاثيرگذار بوده اند اما امروزه ديگر شهرتی ندارند. از جمله در همين فصل "روشنفکری در دوره مشروطه"، پس از معرفی افکار سيد جمال الدين اسدآبادی که عامل عمده عقب ماندگی جوامع مسلمان را افول فلسفه می دانست، از رساله ای به نام "مسلک الامام فی سلامةالاسلام" ياد می کند که طلبه ای به نام حاج شيخ اسدالله ممقانی در ۱۹۱۰ در استانبول منتشر کرد.

اين طلبه يکی از علل رکود سياسی ايران را "عقيده بعضی علما درباره حکومت جور و معنای آن" می دانست. "اين عقيده چنان تاثير نيرومندی بر مردم داشته که آنان تصور می کنند هر کس برای حکومت کار کند، گناهکار است." افکاری که در جدايی شريعت از دولت تا پيش از تشکيل دولت مدرن در ايران ريشه داشت اما پس از آن به يک سو نهاده شد.

علاوه براين نويسنده در اين فصل بحث ديگری را پيش می کشد و می گويد که علمای مشروطه خواه، حتی علمای ضد مشروطه مانند شيخ فضل الله نوری مخالف تشکيل حکومت اسلامی به تعبير امروزی آن بودند. "برای نمونه تعبير مشروطه مشروعه شيخ فضل الله نوری، که در آن حکومت خودکامه قاجار را تآييد می کرد، عمدتاً مويد جدايی سنتی ميان شريعت، به عنوان تخصص علما و امور عرفی، به عنوان بخشی از امور دولتی بود؛ مقصود از آن ايجاد حکومت اسلامی و الهی نبود."

در آغاز فصل دوم، "روشنفکران و ناسيوناليسم دولتی"، پس از گذری کوتاه به افکار سيد حسن تقی زاده، به جزوه "علل بدبختی ما و علاج آن" اثر محتشم السلطنه اسفندياری می پردازد که در مجلس اول نماينده بود و بعدها به مقامات مهمتری در دوره رضاشاه رسيد.

محتشم السلطنه که مقاله بلند خود را در ۱۳۰۰ مننتشر کرد، بر آن بود که از بدو پيدايش آفرينش، ميان جهل و دانش، ميان داد و بيدادگری کشمکش وجود داشته و اين کشمکش هسته هرگونه فساد سياسی و شورش اجتماعی بوده است اما ملت های بيدار با حکومت "شوروی" به بهترين نظام های اجتماعی روی می آورند.

به عقيده محتشم السلطنه حملات عقيدتی به اشرافيت و سرمايه داری در ايران، يک رسم غربی است و تقليد کورکورانه ای بيش نيست وگرنه اين مفاهيم در جامعه اسلامی ايران واقعيت ندارد. "کاش ما هم مثل ديگران چند سرمايه دار داشتيم که يک مقدار کار اجتماعی برای مملکت صورت می دادند و دست گدايی ما اينطور پيش سرمايه داران خارجه دراز نبود."

محتشم السلطنه به کار گرفتن نظريه مارکسيسم را در جامعه ايران رد می کرد و بر آن بود که ارتباط ميان مالک و دهقان در ايران هرگز به اندازه اروپا و روسيه پيش از سلطه بلشويک خصومت آميز نبوده است. از اين رو " انقلابی ساختن دهقانان ايران ضرری غير قابل تصور برای خود آنان دارد و جنايتی بالاتر از قتل است."

او بازيابی هويت اسلامی، سازمان دهی تعليم و تربيت عمومی، اعمال عدالت اجتماعی و سرانجام توسعه اقتصادی را برای نجات ايران پيشنهاد می کرد و اسلام را "بهترين مانع" در برابر "مصائب بيشتر" می دانست و به اين ترتيب او نتيجه می گرفت که تا وقتی مسلمانان بر طبق تعاليم اسلام عمل می کردند ارباب جهان بودند و از زمانی به وضع اسف بار کنونی دچار آمدند که آن تعاليم را به يک سو نهادند.

نويسنده روشنفکران ايران در قرن بيستم پس از نقل افکار محتشم السلطنه داوری می کند که اين عقايد تاثير پايداری بر جامعه ايران نهاده اما به نظر می رسد اين داوری درست نباشد. زيرا تاثير پايدار عقايد محتشم السلطنه در ايران می بايست اين باشد که روشنفکری ايران پس از ۱۳۲۰ به دامن سوسياليسم و چپ نغلتد که غلتيد.

از اين فصل به آثار ادبی نيز در کنار آثار فکری توجه می شود تا تصوير دوران کامل تر شود. برای مثال در کنار اثر بحث انگيز محتشم السلطنه، سرگذشت برمکيان نوشته عبدالرحيم خلخالی و آفتاب درخشنده اثر محمد حسن جابری نيز مورد بحث قرار می گيرد.

در رمان واره آفتاب درخشنده، يکی از قهرمانان طرفدار سنت و ديگری طرفدار تجدد است و نشان می دهد که نبرد سنت و تجدد به نحوی از زمان مشروطه به بعد ادامه يافته است.

کتاب عبدالرحيم خلخالی که گويا در ۱۹۱۱ – ۱۹۱۲ نوشته شده نيز گويای آن است که ناسيوناليسم دوره رضاشاهی ريشه در ناسيوناليسم دوره مشروطه دارد.

به هر حال نويسنده روشنفکران ايران در قرن بيستم در اين فصل از جمله قصد دارد نشان دهد که در نخستين رمان ها و آثار ادبی اين دوره، بويژه رمان های تاريخی حضور يک دولت نيرومند، پيش شرط ضروری ايجاد "وحدت ملی" و "بالندگی فرهنگی" پنداشته می شد اما به تدريج نوعی بی اعتمادی و درماندگی و تقديرگرايی در پاره ای از نوشته ها مانند تهران مخوف مشفق کاظمی و تفريحات شب محمد مسعود بروز کرد.

همچنين برخی نويسندگان به مشکلات زنان پرداختند که طرح آن تا آن زمان رايج نبود. قيصری يادآور می شود که "بسياری از داستان های اجتماعی و انتقادی دوره رضاشاه به سعی خود، تصويرگر افت و خيزهای جامعه ای بودند که متعاقب سالهای آشفته و بحرانی دوره بعد از مشروطيت اينک در راه دگرگونی و تجدد افتاده بود اما گرايش بسياری از نويسندگان اين داستان ها نسبت به جريان تجدد اغلب يا آکنده از حب و يا در گرو بغض بود و همين جهت گيری از پيش ساخته، آنان را از بذل توجه عميق تر به پيچيدگی مسئله تجدد باز می داشت."

فصل "سياست و ادبيات" که به دوره پر هرج و مرج ۱۳۲۰ – ۱۳۳۲ می پردازد شروع تکان دهنده ای دارد (۱) که نشان دهنده آن است که وقتی قواعد و مقررات اجتماعی نهادينه نشده باشد و بر اثر سخت گيری های هر چند لازم يک مرد قدرتمند به وجود آمده باشد، با رفتن او از ميان می رود. اگرچه در اين زمينه سوالهای بسياری درباره نقش روشنفکران بر جای می ماند.

اين فصل صرف شرح آزادی های موجود در آن دوره، تشکيل احزاب و سازمانهای سياسی و شکل گيری مطبوعات می شود و تکيه اساسی اش را بر کنگره نويسندگان سال ۱۳۲۵ می گذارد که به قول نويسنده "يکی از لحظات نادری بود که نه تنها دوره ای را در خود خلاصه می کرد بلکه اشارتی هم داشت به دوره ای که در راه بود."

دوره بعدی که دوره جدال بر سر تجدد است، به غير از مباحث مربوط به خود، مبحث يکی از متفکران دوره پيشين را هم در خود جای داده است؛ سيد فخرالدين شادمان "تسخير تمدن فرنگی" اش را در دهه بيست نوشته است اما نويسنده به عمد، مرور اثر او را هم به دوره بعد از کودتای ۲۸ مرداد موکول کرده است زيرا افکار روشنفکران بعدی؛ جلال آل احمد، علی شريعتی، احسان نراقی ادامه همان تفکر شادمان است با همه تفاوت های شادمان با آنان داشت. شرح افکار آل احمد، شريعتی و نراقی مکرر نمی کنيم چون در اين سالها بارها گفته شده است.

در کتاب آقای قيصری، از مطبوعات اين دوره "سخن" دکتر پرويز ناتل خانلری و "انديشه و هنر" ناصر وثوقی برجسته ديده می شود. سخنی که از يکی از سرمقاله های "انديشه و هنر" نقل شده در واقع نشان دهنده طرز تفکر اين دوره بيست و پنج ساله است:

"... شيوه زندگی که برای خود می پسنديم از همين سرزمين بايد الهام بگيرد. کالای دموکراسی که از مغرب فرستاده می شود و متاع آزادی که علامت شرق بر گوشه آن حک شده با همه خواص و مزايا که دارند – و ما هم به چشم احترام بر آن می نگريم – بطور دربست و "قالبی" به کار اين مردم نمی خورد."

کتاب علاوه براينها دارای يک مقدمه در روشنفکری، يک پيشگفتار و يک پی گفتار است که هر سه نغز و پر مغز نوشته شده اند. پی گفتار برای آن است که نيم نگاهی نيز به اتفاقات بعد از انقلاب شده باشد زيرا مباحث اصلی کتاب در سال ۵۷ پايان می پذيرد.

رويکرد علی قيصری به تاريخ روشنفکری جديد ايران رويکرد جامعه شناسانه است که اين سالها خيلی باب شده و اگرچه زمينه های لازم را برای نقد و داوری پژوهشگران آينده مهيا می سازد اما خود حتی المقدور از نقد و داوری درباره عملکرد روشنفکری در طول يکصد سال گذشته می پرهيزد. ظاهرا اشکال نقد و داوری اين است که ممکن است نويسنده را وارد مباحث سياسی کند اما به نظر می رسد آنچه امروز بيشتر بدان نيازمنديم نقد شيوه تفکر و عملکرد روشنفکری ايران بويژه از شهريور بيست به اين سو باشد.

حسن بزرگ کار نويسنده اين است که سعی کرده سلسله ای از افکار و آثار روشنفکران ايران از صدر مشروطه تا امروز به دست دهد تا هر آنچه در مقاطع گسست های تاريخی از ياد رفته است، به اميد آنکه از اين پس از ياد نرود، بار ديگر به خاطر سپرده شود.

روشنفکری ايران همانگونه که آقای قيصری در کتاب خود يادآوری می کند پيش از انقلاب مشروطه به "بهترين" نحو آغاز شد اما پس از شهريور بيست به بهترين نحو ادامه نيافت. ای بسا به بدترين اشکال خود دچار آمد و نتايج ناگواری به بار آورد. بنابراين امروزه ناگزير از بازنگری در خويشتن و پذيرفتن اشتباهات گذشته و انتخاب درست ترين راههاست.

مشخصات کتاب

روشنفکران ايران در قرن بيستم
علی قيصری
ترجمه محمد دهقانی
انتشارات هرمس با همکاری مرکز گفتگوی تمدنها
چاپ اول ۱۳۸۳

--------------------------------------------------------------------------------

1 – شروع فصل را در اينجا می آوريم: " تيمسار حسن ارفع در خاطرات خود دو حکايت می آورد تا ميزان بی اعتنايی عموم را به قانون و حکومت پس از رضاشاه، که تحت فشار متفقين در شهريور ۱۳۲۰ استعفا داد و کشور را ترک کرد، نشان دهد. در حکايت اول می خوانيم که وقتی همسر تيمسار با ماشين به مرکز شهر ( تهران ) می رود، راننده اش به خطا به يک خيابان يک طرفه می پيچد، و چون همسرش اين خطا را گوشزد می کند راننده پاسخ می دهد: « حالا ديگر عيبی ندارد؛ رضاشاه که رفته است ". راهزن همه اموال غارتی را رها کرد و بی آنکه پرس و جوی بيشتری کند يکباره گريخت."