Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

فلسفه سیاست در دوران معاصر

انوشيروان گنجي پور
كتاب «فلسفه سياست در جهان معاصر» نوشته كريستيان دلاكامپاني است. مي شناسيمش. همان نويسنده «تاريخ فلسفه در قرن بيستم» كه پيش تر باقر پرهام ترجمه اش كرده. اما اين يكي ترجمه بزرگ نادرزاد است.
شايد بتوان گفت مهمترين فصل كتاب براي ما، مايي كه كتاب برايمان ترجمه شده، فصل دوم باشد، آنجا كه در باب تساهل و حدود آن و از قواعد بازي سياسي و تقسيم قدرت سخن به ميان مي آيد

كتاب «فلسفه سياست در جهان معاصر» نوشته كريستيان دلاكامپاني است. مي شناسيمش. همان نويسنده «تاريخ فلسفه در قرن بيستم» كه پيش تر باقر پرهام ترجمه اش كرده. اما اين يكي ترجمه بزرگ نادرزاد است. كي؟ بزرگ نادرزاد؟

اگر دليل اصلي ناشناس بودن نادرزاد كم كاري و وسواس او در ترجمه و انتشار كتاب باشد، نزديك بيني ما هم چندان بي تقصير نيست. نمي دانم چقدر مي شود دوران ما را با عصر ترجمه مقايسه كرد، اما اين قدر هست كه در دوران معاصر مترجماني بوده اند كه با ترجمه هاي خود نقش تعيين كننده اي در جهت گيري فكري جامعه داشته اند و «سر دلبران» را در «حديث ديگران» بازگفته اند. بزرگ نادرزاد يكي از اين مترجمان مؤلف است.

حاصل عمري مطالعه فلسفي او سياهه اي ست با كمتر از ده عنوان كتاب. اما كتاب هايي كه هركدام به نحوي در عرصه فكر و فرهنگ جريان ساز بوده اند. با ترجمه «رساله اي در باب انسان» در اوايل دهه۶۰، نادرزاد براي نخستين بار كاسيرر را به فارسي زبانان معرفي مي كند. و خواننده آشنا مي داند كه در سال هاي بعد خيل آثار ترجمه شده از اين فيلسوف چه تأثيري بر حيات فكري و فرهنگي ما مي گذارد. ديگر ترجمه او يعني كتاب «آئين ميترا» هنوز از مهم ترين منابع درباره ميترائيسم به شمار مي رود. و اما چند كتاب ديگر او همه درباره فلسفه سياست اند و هركدام به گونه اي حول دغدغه اصلي او، دموكراسي، دور مي زنند تا به قول خودش «اگر پس فردا توانستيم در اين مملكت دموكراسي را در سطح جامعه پياده كنيم، بدانيم چه بايد بكنيم.»

تصوري كه از فلسفه سياست داريم، بحث هايي ا ست خشك و انتزاعي كه چندان ربطي به اتفاقات دور و برمان ندارند تا آن جا كه يكي از مهم ترين فيلسوفان سياست در عصر ما، لئو اشتراوس، گفته بود: «چندان اغراق نيست اگر بگوييم امروزه فلسفه سياست ديگر وجود ندارد مگر به شكل نبش قبر...»۱ اما برخلاف، دلاكامپاني نشان مي دهد كه فلسفه سياست زنده است و پويا، چون از مسائل زنده و زندگي انسان در دنياي امروز مايه مي گيرد. و بزرگترين مزيت كتاب همين است كه پيوسته با طرح مسائل ملموس و گريبانگير خواننده امروزي، گيرايي خاصي به فلسفه سياست مي بخشد و او را وامي دارد تا مشتاقانه مباحث كتاب را دنبال كند. و اگر در عنوان كتاب مي خوانيم فلسفه سياست در جهان معاصر، درست به همين دليل است والا نويسنده نه تنها به فلسفه سياست جديد و آراي فيلسوفان و متفكران معاصر بسنده نمي كند، بلكه دامنه هر بحث را حتي تا يونان باستان گسترش مي دهد.

اما اين كار تناقضي با داعيه كتاب مبني بر معاصر بودن ندارد؟ پاسخ را بايد باز از زبان اشتراوس شنيد، گيريم دلاكامپاني و او اختلاف نظر اساسي با هم داشته باشند: «از آنجا كه ظهور فلسفه سياست جديد نه صرفاً از «خودآگاهي طبيعي» بلكه توسط تغيير در معناي فلسفه سياست پيشين و در مخالفت با آن شكل گرفته است، سنت فلسفه سياست جديد و مفاهيم اساسي آن را به طور كامل نمي توان فهميد مگر اين كه فلسفه سياست پيشين و تغيير خاصي كه موجب شكل گيري فلسفه سياست جديد شده است را درك كنيم.» ۲

نويسنده از همان آغاز موضعش را براي خواننده روشن مي كند و در پيشگفتار مي گويد: «من هيچ وقت نتوانستم فلسفه اي را تصور كنم كه به سياست وابسته نباشد آن هم با دو نوع اتصال: بدون در نظر گرفتن شرايط به وجود آمده ناشي از ظهور دموكراسي نمي توان به فلسفه پرداخت، و بدون عمل كردن مطابق اصول روحيه انتقادي، دموكراسي ديرپايي نخواهيم داشت.»۳

نادرزاد خود گمان مي كند مهمترين حرف و هسته آراي نويسنده در كتاب همين جمله است. به طور كلي مي توان گفت تمام مباحث كتاب مستقيم يا غيرمستقيم به مفاهيم آزادي، عدالت و دولت مربوط مي شوند. فصل آغازين كتاب درباره چالش هاي جديدي ا ست كه هر يك از اين مفاهيم در دنياي امروز با آنها روبه رو هستند.

شايد بتوان گفت مهمترين فصل كتاب براي ما، مايي كه كتاب برايمان ترجمه شده، فصل دوم باشد، آنجا كه در باب تساهل و حدود آن و از قواعد بازي سياسي و تقسيم قدرت سخن به ميان مي آيد. از نظرات و آراي نويسنده برمي آيد كه سخت به اين حكم لاك پايبند است كه مي گفت: «اگر بخواهيم ميوه تساهل نخشكد، ميوه آن را به هركس نبايد بدهيم.» فصل بعدي كه اهميتي كمتر از فصل تساهل ندارد، فصل تفكيك قواست. بايد اين فصل را به دقت خواند تا فهميد تفكيك قوا به هيچ وجه بدين معنا نيست كه در كشوري واحد چند قدرت حاكم وجود داشته باشد و هركس ساز خودش را بزند.

در فصل «آزادي در معرض پرسش» آنچه بيش از همه جلب توجه مي كند، دفاع نويسنده از ماكياولي ا ست به عنوان پدر فلسفه سياست جديد و تذكر اين كه آنچه ماكياولي بر آن تأكيد مي كند نه بي اخلاقي شهريار بلكه اعتقاد به اين امر است كه اخلاق و سياست امر واحدي نيستند و با هم فرق دارند. و مرلوپونتي در سطرهاي پاياني مقاله اي درباره ماكياولي كه حكم اعاده حيثيت به او را دارد، چه خوب گفته بود كه: «روشي براي تخطئه ماكياولي هست كه ماكياولي وار است و آن زهد ريايي كساني ست كه نگاه خود و ما را به آسمان اصول اخلاقي مي دوزند تا آنها را از آنچه كه انجام مي دهند، غافل كنند. و نيز روشي براي تكريم ماكياولي وجود دارد كه درست برخلاف ماكياولي گرايي ست، چرا كه سهمي را كه آثار او در نيل به شفافيت سياسي داشته اند، ارج مي نهد.» ۴

از كل كتاب برمي آيد كه دلاكامپاني، در عين اين كه بر اهميت حياتي آزادي در هر جامعه اي تأكيد مي كند، براي عدالت، ارزش خاصي قائل است و به گمان او «دموكراسي هر قدر هم ناقص باشد تنها نوع رژيمي است كه مي كوشد عدالت را برقرار سازد بدون اين كه «آزادي» را فداي آن كند. » و درست به همين دليل است كه رالز و آراي او نقشي محوري در اين كتاب دارند. در مجموع از نظرات نويسنده در جاي جاي كتاب چنين برمي آيد كه دلاكامپاني خود به رالز و ليبراليسم نو دلبستگي دارد، اگر چه وي هيچ گاه در مقام شارح آراي ديگران جانب انصاف را رها نمي كند و مثلاً، در كتاب، پس از شرح و بسط آراي رالز، انتقادهاي نوزيك به او مطرح مي شود، بعد مكين تاير از رالز و نوزيك، هر دو، انتقاد مي كند و سپس تيلور از بعضي لحاظ به مكين تاير ايراد مي گيرد كه «اهميت قضيه قرن روشنگري را به اندازه كافي جدي تلقي نمي كند» و سرآخر نوبت به جدال دوركين و والتزر مي رسد و به اين نظر دوركين كه: «ارزش اساسي ليبراليسم آزادي نيست، برابري است يا اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم برابري در قبال «احترام و توجه» دولت است كه هر شهروندي حق دارد از آن بهره مند شود. » دلاكامپاني چنان اهميتي براي اين رأي قائل است كه اين «انقلاب دوركين» را از نوع انقلاب كوپرنيك در نجوم مي داند.

نويسنده در بخش هايي از فصل «برابري يا انصاف» به بحث درباره ماركسيسم و سوسياليسم مي پردازد و نشان مي دهد آنچه كه با اين عناوين در بعضي كشورها به وقوع پيوسته، چندان ربطي با آراي ماركس ندارد. اما پرسشي كه به ذهن مي رسد اين است كه آيا اگر هم نظرات ماركس به درستي اجرا مي شد، نتيجه چيزي بهتر از جوامع بلوك شرق از آب درمي آمد؟! يك سوم آخر كتاب در مورد ناسيوناليسم، اقتدار و حاكميت ملي و به تبع آن ملت و مليت و فرق هركدام با ديگري است. به نظر مي رسد مفاهيم ملت و مليت آن طور كه در اين كتاب مطرح شده بيشتر در مورد غرب صادق باشد و چندان با نمونه هاي شرق و به ويژه ايراني همخواني نداشته باشد، زيرا به گمان نويسنده كتاب مليت ذاتاً مقدم بر دولت و ملت مفهومي بر ساخته دولت است. توجه نويسنده به آراي كانت در اين مورد بي سابقه به نظر مي رسد و از اهميت خاصي برخوردار است. به ويژه آنجا كه درباره مسئله مهاجرت در دنياي معاصر به نظرات كانت مراجعه مي كند و نشان مي دهد بيش از دويست سال پيش نبوغ كانت با طرح نوعي جهان وطني، براي مشكل اصلي هزاره سوم يعني مهاجرت چاره اي انديشيده بود، چنان كه به گمان نويسنده بايد بخش هايي از سخنان او را در تمام فرودگاه هاي بين المللي جهان در برابر ديد مسافران گذاشت.

از ديگر جنبه هاي بديع كتاب فصل دهم، «جامعه عليه دولت»، است كه در آنجا دلاكامپاني از يافته ها و نظرات انسان شناساني چون لوي استروس و به ويژه پيِر كلاستر در مورد قبيله هاي سرخپوستان آمريكا و سياهان آفريقا براي اثبات پيش بيني ها و روياهايش در مورد آينده بشر و تحقق جامعه اي بدون دولت كمك مي گيرد و حكم مي كند كه «مي توان تصور كرد در آينده اي دور جهاني بدون دولت به وجود بيايد.» عجيب اين كه نويسنده كه در جايي از كتاب مي گويد فلسفه سياست علمي توصيفي است كه تنها به توصيف وقايع و اتفاقات سياسي مي پردازد، در اواخر كتاب توصيف را يكسر رها مي كند و به خيالبافي و رويابيني روي مي آورد. به گمان من اگر اين كتاب بعد از اتفاقات يازدهم سپتامبر نوشته مي شد شكل ديگري به خود مي گرفت: اول اين كه با توجه به مشي نويسنده، حتماً فصلي به مسئله تروريسم اختصاص مي يافت و ديگر آن كه به احتمال قوي دلاكامپاني در جهان وطني بي پروا و خيال پردازي هايش در اين زمينه تجديدنظر مي كرد. او جايي در اوايل كتاب گفته بود: «قدرت «بالقوه و مجازي» مي شود و بخشي از واقعيت تهديدگر خود را از دست مي دهد. »

حتماً شما هم مثل من به ياد جنگ عراق مي افتيد و چهره دولتمردان آمريكا را به خاطر مي آوريد كه هر روز به تمام عالم چنگ و دندان نشان مي دهند.

- معيار ترجمه

اگر تمام اين مطالب و هزار نكته ديگر را مي توانيم در اين كتاب بخوانيم و از آنها لذت ببريم و چيز بياموزيم، مهمترين دليلش ترجمه شيواي كتاب است. در روزگاري كه براي خواندن هر كتاب در گستره علوم انساني، اول مي بايست چندين و چند صفحه واژه نامه آخر آن را از بركرد و بعد تازه با جمله هاي گنگ و عجيب و غريب ور رفت تا بلكه معنايي از آنها بيرون كشيد و در روزگاري كه هر مترجمي خيال مي كند از زبان مبدأ و مقصد و از آن بيشتر، از معاني اصطلاحات رشته تخصصي اش چيزهايي سرش مي شود كه تا قبل از او هيچ كس نمي دانسته، تا آنجا كه براي مثال خواندن يك مقاله درباره تئاتر با عنوان نغز(؟) «نمايشگان خندستاني» هزار بار سخت تر از رمزگشايي نقشه گنج مي شود، اين كه يك كتاب درباره فلسفه سياست را باز كنيم و تا آخر بخوانيمش، بي آن كه چندين و چند بار به فرهنگ لغت مراجعه كنيم و چشم مان دائم در پايين صفحه دنبال اصل فرنگي واژه ها باشد، يك اتفاق به شمار مي آيد. و اين جز آشفتگي فكري و فرهنگي ما، نشانه چه چيزي مي تواند باشد كه به قول مراد فرهادپور: «ترجمه به منزله مهمترين عرصه تجلي بحران زبان، عرصه بروز تناقضات و گسست هاي تفكر نيز هست.»۵ تفكري كه نه اين پاي شرقي اش به جايي بند است و نه آن پاي غربي اش. نادرزاد خود مي گويد: «بنده در مورد ترجمه كتاب هاي علوم انساني _ و نه ادبي- فقط و فقط قائل به نقل به معنا هستم و فكر مي كنم زبان ترجمه تنها كارش اين است كه بايد متني قابل فهم براي يك خواننده عادي ارائه كند.» از طرف ديگر كمتر دو كتابي را مي توان يافت كه از واژگان واحدي استفاده كنند و اين حرص ما براي جعل واژه اگر از خودپسندي و نخوت سرچشمه نمي گيرد از كجاست؟ طرفه آن كه هر كدام مان ساعت ها مي توانيم درباره تخصص و ضرورت توجه به آن سخنراني كنيم، اما انگار مقوله زبان و واژه سازي از اين قاعده مستثناست. و پس از همه اين حرف ها ترجمه بزرگ نادرزاد را بايد خواند تا در سطرسطر آن سيماي نجيب و فروتن و در عين حال فرزانه كسي را ديد كه به دور از هرگونه «منيت»، تمام همش انتقال آراي نويسنده است در نهايت دقت و امانت داري، آن هم با نثري كه آرامش و متانت از سر و رويش مي بارد. اينجا ديگر صحبت از ترجمه و مترجم نيست، بلكه پاي نويسنده و تأليف در ميان است. و اگر حرف ژان پل سارتر را بپذيريم كه گفته بود «سبك هر نويسنده اي از متافيزيك او ناشي مي شود»، فروتني زبان و احترام به آراي ديگران در باب واژه گزيني و فارسي نويسي، جز از ايمان راسخ و باور عميق نادرزاد به دموكراسي نشأت نمي گيرد. و اگر از اين نظر بنگريم چه بسيار كتاب ها كه به رغم ادعاي نويسنده و مترجم شان بازتاب شخصيتي هستند خودرأي و خودكامه.

مي ماند اين كه دركتاب، در چند مورد به جاي يك اصطلاح فرنگي، در موارد مختلف از چند برابر فارسي استفاده شده است. ديگر آن كه ضبط بعضي نام ها بر مبناي تلفظ فرانسوي صورت گرفته، مثل راولز به جاي رالز و اراسم به جاي اراسموس، كه همه اين ها ممكن است خواننده را اندكي دچار سردرگمي و آشفتگي فكري كند.

در مواردي به كلمات عربي برمي خوريم كه بيشتر در متون كهن به كار رفته و بعضي وقت ها ممكن است خواننده ناآشنا را به زحمت بيندازد، مثل حالت صباوت و يا مضيّق كه البته جزو سبك نويسندگي مترجم به شمار مي روند، آن هم مترجمي كه از آن نسلي است كه فارسي را با گلستان و كليله آموخته است.

و در نهايت اين كه كتاب «فلسفه سياست در جهان معاصر» را بخوانيد، اگر كه شما هم آرماني چون بزرگ نادرزاد داريد. آرماني كه در جمله او مستتر است. جمله سرآغاز را دوباره بخوانيد.

پي نوشت ها :

۱- لئو اشتراوس، فلسفه سياسي چيست؟، ترجمه فرهنگ رجايي، ص۱۳

۲- همان، ص۱۳۳

۳-در مورد حرف هاي دلاكامپاني همه ارجاع ها به كتاب زير است:

كريستيان دلاكامپاني، فلسفه سياست در جهان معاصر، ترجمه بزرگ نادرزاد، هرمس، ۱۳۸۲

۴- موريس مرلوپونتي ، ستايش فلسفه و مقالات ديگر ، ص ۳۷۶ ( به زبان فرانسه )

۵-مراد فرهادپور، عقل افسرده، طرح نو، ص۱۴