Wednesday, 20 September 2017
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶
 

نقش اقلیتهای مذهبی در انقلاب مشروطه: بابیان و بهاییان / تورج امینی

مقدمه:

در اکثر جوامع اسلامی بابیان و بهاییان نه تنها به عنوان پیروان دو آیین آسمانی پذیرفته نشده اند ، بلکه متولیان مذهبی و سیاسی این کشورها و خصوصا کشور ایران ، از آغاز پیدایش این دو آیین ، از آنان به عنوان سخیف "فرقه ضاله" یاد کرده اند. در ایران بابیان هیچ گاه و بهاییان به جز دوره های کوتاه و خاص تاریخی ( مانند اواسط دهه 1330 قمری ) ، آزادی عمل نداشته اند. این امر بدان معنا نیست که تصور کنیم در آن برهه های خاص ، بهاییان نیز چونان دیگر ایرانیان از آزادی اجتماعی برخوردار بودند. در واقع آزادی عمل ایشان در دوره های مزبور ، به معنای زندگی شهروندان درجه دو و سه بوده است ، نه چیز دیگر.


۲۲ آذر ۱۳۸۴
.

تورج امینی

بابیان و بهاییان

مقدمه:

در اکثر جوامع اسلامی بابیان و بهاییان نه تنها به عنوان پیروان دو آیین آسمانی پذیرفته نشده اند ، بلکه متولیان مذهبی و سیاسی این کشورها و خصوصا کشور ایران ، از آغاز پیدایش این دو آیین ، از آنان به عنوان سخیف "فرقه ضاله" یاد کرده اند. در ایران بابیان هیچ گاه و بهاییان به جز دوره های کوتاه و خاص تاریخی ( مانند اواسط دهه 1330 قمری ) ، آزادی عمل نداشته اند. این امر بدان معنا نیست که تصور کنیم در آن برهه های خاص ، بهاییان نیز چونان دیگر ایرانیان از آزادی اجتماعی برخوردار بودند. در واقع آزادی عمل ایشان در دوره های مزبور ، به معنای زندگی شهروندان درجه دو و سه بوده است ، نه چیز دیگر.

نگاه خصومت آمیز متولیان مذهبی و سیاسی ایران به آراء و افکار بابیان و بهاییان ، باعث شده است تا در طول حیات دو آیین مزبور ، برداشت ها و نگاه های اعتدال آمیز و منصفانه ، نسبت به بابیت و بهاییت صورت نگیرد. در این سالها تیغ تکفیر علیه آنان چنان تیز بوده است که تمام روزنامه نگاران ، نویسندگان ، متفکران ، مورخان و .... ، از ترس از دست دادن جان و یا موقعیت خود ، یا در باره بابیان و بهاییان سکوت نموده اند و یا آن که ساز مخالف را علیه جوامع مزبور کوک کرده اند. اینک که از ورای 160 سال حضور آنان در ایران ، منصفانه به تاریخ ایشان و تاریخ ایران می نگریم ، پنهان کاری مورخان ایرانی ، واقعا چشم ها را آزار می دهد. من در این نوشتار بر سر آنم که تنها به وجهه تأثیرات این دو آیین در برقراری حکومت پارلمانی در ایران بپردازم و نشان دهم که بودن قلم در کف دشمنان این دو آیین ایرانی ، چه بر سر تاریخ نگاری ایرانی آورده است.

بدون شک بزرگترین پشتوانه فکری برای ایجاد حکومت مشروطه در ایران ، نه از غرب بود و نه از اسلام. آن تفکر از جایی برخاست که بابیت شعله های بیداری اش را روشن کرده بود. این حقیقتی است که تقریبا تمام مورخان در توضیح و تشریح آن ، اهمال و سستی نشان داده اند. مقصود من آن نیست که پیشرفت های غرب در بروز روشنگری در ایران بی تأثیر بود ، بلکه منظور من آن است که مهم ترین پشتوانه تغییر و تحول در بسترهای سیاسی و فرهنگی ، اندیشه ای بود که از بابیت تغذیه می کرد. کتمان کاری مورخان در این امر ، دلیلی ساده دارد.

مبلغان تحول و تمدن ، اکثرا از خانواده های بابی و بهایی بودند. کسانی نیز که از زمره بابیان نبودند ، با آنان در تماس دائم قرار داشتند. این افراد اغلب در بعد سیاسی به ازلیگری گرایش یافتند و اگر گروهی نیز به بهاییت گرویدند ، فعالیت های خود را امور فرهنگی قرار دادند و از سیاست دوری گزیدند. ازلیان برای حفاظت خود و ادامه فعالیت های سیاسی ، دو امر را در تاریخ نویسی ایران داخل ساختند ، یکی آن که پای اسلام را به میان آوردند تا از گزند انتساب به بابیگری خلاصی یابند و دیگر آن که سخن از پیشرفت غرب و عقب ماندگی ایران کردند تا مبدء حرکت فکریشان که بابیت بود ، مکتوم شود. این دو حرکت همزمان ، باعث شد تا برای همیشه رد پای بابیت در تاریخ ایران پنهان بماند و این در حالی بود که نیروی محرکه روشنفکری در ایران ، توسط سید باب ایجاد شده بود. برای روشن شدن آن چه که در بطن تاریخ نویسی ایران همواره پنهان مانده ، باید داستان را دوباره از ابتدا آغاز کرد و با نگاهی دقیق ، رد پای منسوبان به آیین بابیت و بهاییت را در ماجرای روشن اندیشی ایران مشاهده نمود.

در سال 1260 قمری / 1844 میلادی ، جوانی 25 ساله به نام سید علی محمد شیرازی ، که ظاهرا در سلک تجار بود و بنا به گفته موافقان و مخالفانش از تحصیلات آکادمیک عاری ، در آغازین شب دعوت دین جدیدش ، مدعی گشت که باب وحی بر او گشوده شده است.(1) در واقع این ادعای سهمگین ، بنیان تمام آمال و آرزوهای هزار ساله شیعیان را خراب می نمود. مسلمین و خصوصا شیعیان منتظر کسی بودند که بیاید و حکومت اسلامی را بر پا سازد و غیر مسلمین را برای همیشه نابود کند. داعیه وحیانی سید باب و ظهور یک آیین جدید ، به هیچ وجه با منطق جامعه شیعه که در سکون و خمود زمان قاجار خفته بود ، سازگاری نداشت.

با توجه به مقدماتی که متولیان مذهب شیخیه برای نزدیک بودن ظهور امام زمان چیده بودند ، ادعای باب خیلی زود فراگیر شد و از تمام طبقات اجتماعی ایران به او گرویدند. از مردمان عادی تا تجار و تحصیلکردگان و درباریان و علما و ... همگی بر نظریات او گردن نهادند و اعتقادشان آن چنان بر سید باب سخت بود که با اشتیاق در راهش جان می باختند. سید باب در نوشته های خود بدون مجامله ، علیه آن چه که در جامعه ایران رواج داشت ، جبهه گرفت. از همان ابتدا قدرت مذهبی علمای اسلام را مورد انتقاد قرار داد و پس از آن که محمد شاه و حاجی میرزا آقاسی نیز تالی علما شده او را بدون محاکمه به زندان افکندند ، علیه حکومت مداران ایران علی الخصوص حاج میرزا آقاسی ، نیز خطاب های سخت و گزنده نگاشت.(2)

از این منظر ، بابیت خیزشی بود علیه کلیّت نظام موجود. به همین دلیل دولت ، علمای مذهبی و ملت ؛ علی الاتفاق علیه بابیت به تبلیغات دین ستیزانه پرداخته و موضع خصمانه گرفتند. خصومت ورزی علیه بابیان زمانی در اعتقاد ایرانی ، شکل کامل به خود گرفت که بابیان در اجتماعی در بدشت ، صراحتا به ایرانیان اعلام نمودند که دوره اسلام به سر رسیده است و باید بنیان جدیدی بر پا ساخت.(3) نماد این ایده در این جمع ، کار سترگی بود که طاهره قرةالعین با کشف حجاب صورت داد. از این پس شمشیرهای طرف مقابل تیز شد و به دنبال مخالفت های شدید زمامداران دینی و دولتی با آیین باب ؛ در مازندران ، نیریز و زنجان جنگ هایی بین بابیان و آنان صورت گرفت و خون های بسیاری بر زمین ریخته شد. دولت و علما در مهار هیجان بابیت دچار سردرگمی بودند و سرانجام پس از 6 سال که از دعوی سید باب گذشته بود ، برای خاموش شدن هیجانی که او ایجاد کرده بود ، به فرمان امیرکبیر او را در تبریز به جوخه اعدام سپردند.(4)

اما نه تنها آن شور و انقلاب دینی با اعدام سید باب خاموش نگشت که در جنبه سیاسی شعله ورتر شد. در سال 1268 قمری ، دو سال پس از اعدام سید باب ، به دلیل انتقام جویی نابخردانه چند تن از بابیان و سوء قصد به جان ناصرالدین شاه ، حکم قتل عام آنان صادر گشت. رهبران و بزرگان این طایفه در شهرهای ایران برخی به قتل رسیدند ، بعضی به بغداد تبعید شدند و یا اگر گروهی هم جان سالم به در بردند ، به گوشه اختفا خزیده ، سکوت کردند. از این پس دیگر هیچ گاه مبارزه ای علنی بین بابیان و جامعه اسلامی صورت نپذیرفت.

شعله بابیت گر چه بی رمق و سرگشته ، اما کماکان فروزان بود. سید باب در آثاری که در نیمه دوم حیات بابیگری نوشت ، ضمن آن که وصیت نمود جامعه بابی پس از او به دست میرزا یحیی نوری معروف به یحیی ازل سپرده شود ، وعده آمدن کسی را نیز تحت عنوان "مَن یُظهره الله" داد.(5) از آن جا که جامعه بابی پس از اعدام باب و قتل عام دهشتناک بزرگان بابیت دچار آشفتگی و بی سر و سامانی گشت ، گروهی از بزرگان و بازماندگان بابی برای سامان دادن به این وضع در هم ریخته ، به ادعای من یظهره اللهی برخاستند. اغتشاشی فزون تر از پیش دامان آن جامعه از هم گسیخته را فرا گرفت و چند سالی ادامه یافت. اما در میان آن جمع مدعیان ، صدای یک تن ، دوباره حلقه اتصال بابیان را محکم ساخت و درصد بیشتری از بابیان را به خود جلب نمود. آن صدا ، صدای میرزا حسین علی نوری معروف به بهاءالله و برادر یحیی ازل بود. بهاءالله در اواخر سال 1279 قمری ، زمانی که با همراهانش از بغداد به استانبول حرکت می نمود ، ادعای من یظهره اللهی خود را بیان داشت.(6)

یحیی ازل بنا به وصیتی که خود را متولی آن می پنداشت ، از همان آغاز با مدعیان من یظهره اللهی مقابله نمود و آنان را تکذیب کرد.(7) با این وجود ظاهرا تا دو یا سه سال پس از ادعای من یظهره اللهی برادرش ، دامنه اختلافات بین آن دو ، یا وجود نداشت و یا آن که چندان وسیع نبود. از سال 1283 که دو برادر در ادرنه به سر می بردند ، یحیی ازل مخالفت خود را با بهاءالله علنی ساخت و جامعه بابی به دو گروه انشقاق یافت. گروهی که اکثریت بابیه را تشکیل می دادند ، پیرو بهاءالله شده و به بهاییان معروف گشتند و گروه کمتر که بر سخن ازل صحه گذاشته ، گفتند که موعود دین بابی تا 2000 سال دیگر ظاهر نخواهد شد و این گروه به ازلی مشهور گشتند.

ورود به مباحث اختلاف نظر این دو گروه مرتبط با بحث تاریخی من نیست ، اما من خود را ملزم به بیان دو تذکر می دانم. نخست آن که بهاءالله در سیستم اعتقادی ، اجتماعی و فرهنگی بابیت ، تغییرات اساسی به وجود آورد و بابیت را مبنایی قرار داد تا نظرات جدیدی بر آن بنیان نهد. به جز همسانی مباحث متافیزیکی در دو آیین مزبور ، تفاوت های تعالیم و احکام بابیت و بهاییت ، از زمین تا آسمان است. اما ازلیان بنا بر این اعتقاد که تا بابیت عالم گیر نشود ، من یظهره الله ظاهر نخواهد شد ، کماکان در اعتقاد بابیگری خود باقی ماندند و بر کمال احکام اجتماعی و دینی بابیت ، پا فشردند. دوم آن که تفکیک ذکر شده تا دوره پهلوی مورد توجه مورخین ایرانی نبود و نظر به ارتدادی که هر دو دسته نزد طبقات ایرانی داشتند ، اصولا توجهی به اختلافات آنان نمی شد و هر دو گروه را به عنوان "بابی" معرفی می نمودند. چنان که خواهد آمد این عدم تفکیک در نوشته های صدر مشروطیت و خصوصا لوایح شیخ فضل الله نوری ، به چشم می خورد. اینک تقابل هر دو دسته را نسبت به انقلاب مشروطیت بررسی می نمایم.

4ـ ازلیان:

در ایامی که ازلیان و بهاییان در ادرنه بودند، مخالفتشان با یکدیگر باعث سوء ظن حکومت گشت. بنابراین دولتمداران عثمانی ، بهاءالله و همراهانش را به عکا و یحیی ازل و همراهانش را به قبرس تبعید کردند. از این پس بهاییان به عکا می رفتند و ازلیان به قبرس و اگر کسی در برزخ بابیت آزار می دید ، سری به هر دو جا می زد تا خود را آرام کند. کسانی نیز که چون ادوارد براون عشق تحقیق داشتند ، نیز از هر دو مکان دیدن می کردند و حاصل تجربیات خود را بر کاغذ می آوردند.

یحیی ازل به دلیل هماهنگ کردن حرکت ازلیان ، برای خود جانشینی نیز تعیین کرد که حاج میرزا هادی دولت آبادی بود. اما دولت آبادی مزبور زودتر از خود ازل وفات نمود و این جانشینی به پسر میرزا هادی به نام میرزا یحیی دولت آبادی رسید. گزارش ناظم الاسلام کرمانی که خود از ازلیان فعال در دوره مشروطه بود ، در این باره خواندنی است:

" در بین پسرهای حاجی میرزا هادی ، مردم در باره حاجی میرزا یحیی حرف می زنند و می گویند حاجی میرزا هادی که بعد از ازل باید نایب باشد ، نیابت خویش را به حاجی میرزا یحیی واگذار کرده است ، ولیعهد ازل حاجی میرزا یحیی را قرار داده است. ولی بدبختانه هنوز ازل زنده است ؛ نه حاجی میرزا هادی بهره برده و نه حاجی میرزا یحیی خواهد برد ".(8)

از اتفاقات عجیبی که در ازلیگری افتاد و آنان را از منش اجتماعی و ظاهری بابیت دور ساخت ، هماهنگی آنان در وانمود به اسلام گرایی بود. آنان برای حفظ جان خود از خطراتی که تهدیدشان می ساخت ، همواره ایام خود را مسلمان جلوه داده اند. گر چه این کار توسط آنان از همان آغاز اختلاف با بهاییان ، به صورت غیر رسمی انجام می گرفت ، اما رسما اسلام نمایی های آنان از زمانی آغاز گشت که حاجی میرزا هادی دولت آبادی در اصفهان تحت فشار آقانجفی و ظل السلطان بالای منبر رفت ؛ بر سید باب ، بهاءالله و ازل دشنام گفت و از ایشان تبری جست.(9) ولی به خوبی می دانیم که این تبری جستن جز ظاهر سازی و یا به عبارت بهتر تقیّه ، چیزی بیش نبود. در خفا ، آنان ارتباطات و فعالیت های خود را چون سابق محفوظ داشتند. همین رویه پنهان کاری ، پس از آن که ازل وفات کرد و جانشینی را به میرزا یحیی دولت آبادی سپرد ، نیز به صراحت تکرار گشت.(10) نکته درخور توجه این است که اگر هادی دولت آبادی در اثر فشارهای دولتی و مذهبی ، در جمع مسلمین تقیه را روا دانست ، پسرش میرزا یحیی ، یک قدم پیشتر نهاد و در جمع ازلیان چنین توصیه ای به پیروان خودش کرد.

به عبارت دیگر ، در ظاهر تاریخ قاجار ، ما چیزی به عنوان ازلیگری نمی بینیم. هیچ ارگانی با مشخصات حقیقی و حقوقی تا به حال رسما خود را ازلی معرفی ننموده است. اما در پنهان ، ازلیان اعتقادات خود را حفظ نموده و برای پیشبرد مقاصد خود ، تحت عنوان نام شیعه ، به فعالیت هایشان ادامه داده اند. چرا آنان این روش را برای حرکت اجتماعی خود برگزیدند؟

بدون شک یکی از مهم ترین ضربه هایی که بابیان خورده بودند ، از جانب نظام و اعتقاد اسلامی بود. نظامی که در ایران حکومت مطلق داشت ؛ سیستمی که علی رغم تمام تضادها و تخالف ها ، دست تعامل دولتیان و رؤسای مذهبی را در هدم بابیت به هم فشرده بود. برای از بین بردن و تغییر دادن این نظام موجود ، ازلیان به تلاش روزافزون نیاز داشتند ، بنابراین آنان سیستم حرکت خود را به شکلی درآوردند که فعالیت های سیاسی و فرهنگی شان در زیر لایه های مذهبی شیعه پنهان بماند. آنان با مطرح ساختن عناوینی همچون آزادی خواهی ، پیشرفت ، استبداد ستیزی و .... در واقع به نفی نظام موجود پرداختند. هدف آنان در تمام تلاش هایی که صورت دادند ، برقراری "آزادی و برابری" بود تا بتوانند در سایه آن آزادی و برابری ، اعلان موجودیت کرده و اعتقاد خود را رواج دهند. تا به امروز این کار هیچ گاه برای آنان میسر نبوده و به اعتقاد من مهم ترین دلیل آن نیز این بوده است که خود ازلیان به پارادکس حضور ازلی ــ اسلامی خود دامن می زدند.

بر همین اساس وقتی که ما در تاریخ می بینیم و می خوانیم که برخی علما ، طلبه ها و ناطقین که در کسوت روحانیت بودند ، سخن از برابری بر زبان می آوردند و آن را به اسلام می چسبانند ، نباید تصور کنیم که آنان واقعا مسلمان بودند و به آن چه که وانمود می کردند ، اعتقاد داشتند. این کلک پارادکسیکال را تمام نویسندگان و ناطقین ازلی ، برای راهبری سیستم خودشان به تاریخ معاصر زده اند و به عبارت دیگر این کلک را اکثر مورخین معاصر از آنان خورده اند. رمز گشایی این ترفند ، نیاز به زمان و حجم نوشتاری بسیار دارد که در مجال این مختصر نیست و من در این جا به اشاراتی به سر فصل های موجود در تاریخ مشروطیت بسنده می کنم. بحث تفصیلی آن را در کتابی که در دست تدوین دارم ، صورت داده ام. این نوشتار تنها باید به عنوان معرفی مطالب مندرج در آن کتاب تلقی گردد.

اگر بخواهم سخن خود را در باره انقلاب مشروطه متمرکز کنم ، باید بگویم فعالیت ازلیان برای استقرار و ایجاد مشروطیت در دو جا نمود کامل دارد: اول کسانی که در سالهای طولانی مبارزه ، برقراری قانون و حکومت عدل را جار می زدند و دوم کسانی که مستقیما در ایجاد مشروطیت نقش داشتند.

دسته اول کسانی بودند که تئوری آزادی و برابری و قانون مندی را دامن می زدند و 2 تن از مهم ترین افراد این گروه همانا شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی نام داشتند که در اوایل دهه 1300 قمری از ایران به استانبول مهاجرت نمودند. مقام آنان در ماجرای روشنفکری به حدی است که بسیاری از مورخان دوره قاجار و پهلوی آن دو تن را "شهیدان راه آزادی" لقب داده اند.(11) میرزا آقاخان و شیخ احمد هر دو داماد یحیی ازل بودند و در باره عقاید بابیت آثاری را نوشته و منتشر ساختند. اما بنا بر همان روش پنهان سازی ، گاه در لباس بی دینی و گاه در تلو اعتقاد شیعه نیز مطالبی می نگاشتند. همین امر باعث ایجاد توهمی بزرگ در میان بیشتر مورخان شده است که آنان زمانی بی دین شده و یا دوباره به اسلام بازگشته اند.(12)

به هر صورت تأثیر آنان در ایجاد اندیشه قانون خواهی و قانون مداری قابل انکار نیست. از طرف دیگر پیشروان اندیشه ترقی و تجدد ، همچون میرزا ملکم خان ، سید جمال الدین اسدابادی ، یوسف خان مستشارالدوله و ... نیز با ازلیان و بهاییان ارتباط نزدیک داشتند. به همین لحاظ است که مورخین اخیر و خصوصا مستشرقین ، پیدایش بابیت را تأثیرگذار بر اندیشه مشروطه خواهی دانسته اند.(13) نکته مهم دیگری نیز در این میان وجود دارد که ما اگر دقت کنیم ، رد پای ازلیان را در تمام وقایع و هیجانات اواخر دوره ناصری به وضوح می بینیم. از شب نامه نویسی ها گرفته تا ایجاد آشوب های خیابانی. از حمایت کردن از سید جمال الدین اسدآبادی تا مرافقت و موافقت با میرزا ملکم خان. از اعتراض تا درست کردن شور و هیجان نهضت تنباکو و ... و آنان تا آن جا پیش رفتند که بالاخره توسط میرزا رضا کرمانی ، آخرین اقدام انتقام جویانه خود را در مبارزه با حکومت ناصرالدین شاه نشان دادند. ترور ناصرالدین شاه ، حلقه اتصال مبارزات و رهبری های ازلیان ساکن استانبول و مبارزات ازلیان مشروطه خواه داخل ایران شد.

دسته دوم ازلیان ، کسانی بودند که به انقلاب مشروطه نزدیک و به آن پیوستگی داشته و علنا در جریان پیروزی اش قیام و اقدام نمودند. از مهم ترین این اشخاص می توانم به حاج میرزا یحیی دولت آبادی ، حاج میرزا علی محمد دولت آبادی ، حاج میرزا نصرالله ملک المتکلمین ، سید جمال الدین واعظ اصفهانی ، ذکاءالملک فروغی ، میرزا محمد جعفر صدرالعلما ، میرزا جهانگیرخان شیرازی معروف به صوراسرافیل ، ناظم الاسلام کرمانی ، حاج شیخ مهدی شریف کاشانی ، میرزا حسن رشدیه ، شیخ اسدالله خرقانی ، قاضی قزوینی و ..... کثیرا من امثالهم اشاره کنم. اینان فعالیت های خود را ابتدا در انجمن معارف ، سپس در روزنامه نویسی و تاریخ نگاری و خصوصا در تشکیل مجامع مخفی سامان دادند و با ایجاد نقطه عطف های مؤثر ، روند مشروطه را تا آن جا که در توانشان بود ، به سمت وسوی مورد نیازشان هدایت کردند.

بدون هیچ تردیدی باید گفت که بار اصلی فعالیت های فرهنگی در دهه های پایانی دوره قاجار را ازلیان بر دوش می کشیدند. تبلیغات فرهنگی آنان ، محیط فکری جامعه را برای قبول حکومت مشروطه آماده نمود. مؤسس مدارس به سبک جدید میرزا حسن رشدیه بود. پس از او و همگام با او در دوره مظفری ، ازلیان با نفوذ در انجمن معارف ، بخشی از هدایت مدرسه سازی در ایران را عهده دار شدند و زمام تربیت ابنای ایران را در دست گرفتند.

اگر بخواهم در باره روزنامه نگاری سخن بگویم ، می گویم که مهم ترین روزنامه های فارسی زبان دوره ناصری اختر ، حبل المتین هندوستان و قانون نام داشتند. روزنامه اختر با نام آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی پیوند خورده بود. مؤیدالاسلام کاشانی ، سردبیر حبل المتین در هندوستان ازلی بود و روزنامه قانون نیز از همکاری صمیمانه ملکم خان و آقاخان کرمانی به اعتبار تاریخی دست یافت که اگر تلاش ازلیان استانبول و ایران نبود ، قانون به یک روزنامه تاریخی بدل نمی گشت. شرح تفصیلی آن را در جایی دیگر آورده ام. اگر جلوتر و به زمان مظفرالدین شاه بیاییم ، مشاهده می نماییم که روزنامه "تربیت" ، بهترین روزنامه عصر مظفرالدین شاه ، به سر دبیری میرزا محمد حسین خان فروغی ، ارگان تفکر فرهنگی و معارفی ازلیان بود. پس از پیروزی مشروطه دیگر فضا کاملا در دست ازلیان قرار داشت. آنان روزنامه هایی همچون صوراسرافیل ، کوکب دری ، استبداد ، حبل المتین طهران ، روح القدس ، مساوات ، ندای وطن ، کشکول ، رهنما ، طهران و ... را به راه انداختند.

اگر بخواهم در باره ادبیات سخن بگویم ، می گویم که نخستین کتاب ادبی به سبک جدید "رؤیای صادقه" نام داشت که سه ازلی معروف ، آن صحرای محشر خیالی را با همکاری هم آفریدند ، در باکو چاپ کرده و در ایران منتشر ساختند.(14) این اولین باری بود که زبان محاوره داخل داستان نویسی ایرانی شد و سپس محمد علی جمال زاده ازلی زاده معروف دیگر ، بر همان سیاقی که پدرش رفته بود ، راه را ادامه داد و عنوان پدر داستان نویسی نوین را از آن خود کرد. همچنین آغاز رمان نویسی ایرانی با نام صنعتی زاده کرمانی همراه گشت(15) نثرها و شعرهای میرزا علی اکبر خان دهخدا در صور اسرافیل و همچنین آثار اشرف الدین گیلانی در نسیم شمال را باید بر این دسته افزود و بالاخره تیر خلاص را با نام نیما یوشیج ، پدر شعر نو فارسی ، شلیک کرد.

بنیان گذاران کتابخانه ملی ، میرزا آقای اصفهانی ، ملک المتکلمین و سید نصرالله تقوی بودند(16) و همچنین اولین شرکت ترجمه و نشر کتاب با سرمایه گزاری ازلیان سر و سامان گرفت(17) و .... و مهم تر از تمام اینها آن که ازلیان رشته تاریخ نگاری مشروطیت را در دست گرفتند و زوایای مختلف دخالت ازلیان را در انقلاب مشروطه ، البته با زبان مخصوص به خویش و پر رنگ کردن نقش خود ، در آن آثار ثبت نمودند. ناظم الاسلام کرمانی ، شیخ مهدی شریف کاشانی ، یحیی دولت آبادی ، مهدی ملک زاده و ... ازلیانی بودند که مستند ترین تواریخ مشروطیت را تحریر کردند.

گذشته از فعالیت های فرهنگی ، ازلیان در سیاست بازی نیز خودی نشان دادند. در تاریخ مشروطه ، چند نقطه عطف مهم وجود دارد که بار مجلس شورا را بسیار زود و ناباورانه به منزل رسانید. بدون هیچ شکی این نقطه عطف ها در اثر سیاست مداری ازلیان رخ داد. شرح آن خارج از حوصله این نوشتار است و من تنها به عنوان نمونه به یکی از مهم ترین این نقطه عطف ها اشاره می نمایم. کاری که میرزا یحیی دولت آبادی در موضع واسطگی بین بست نشینان شاهزاده عبدالعظیم و سفارت عثمانی انجام داد.

شرح آن از این قرار است که در زمان بست نشینی علما در شاهزاده عبدالعظیم ، سید عبدالوهاب اصفهانی (معین العلما) که ازلی و از بستگان یحیی دولت آبادی بود ، ابتکاری به خرج داد و به متحصنین پیشنهاد نمود که میرزا یحیی دولت آبادی از طریق سفارت عثمانی در صدد اصلاح امور برآید. علما این پیشنهاد را پذیرفتند و از طریق دولت آبادی و شمس الدین بیک (سفیر عثمانی) ، درخواست های خودشان را بدین صورت برای دولت ایران مطرح ساختند:

1) عزل علاءالدوله از حکومت طهران.

2) عزل نوز از ریاست گمرکات.

3) امنیت دادن به متحصنین پس از بازگشت به طهران.

4) برگردانیدن مدرسه خان مروی به اولاد حاجی میرزا حسن آشتیانی.

5) سیاست نمودن عسگر گاریچی به واسطه شرارتی که در راه قم نسبت به زوار انجام داده است.

6) تجلیل از مجتهدی که در کرمان فلک شد.

7) برداشتن قیمت تمبر دولتی از مستمریات روحانیون.

نگاهی کوتاه به این فهرست معلوم می کند که درخواست های علمای متحصن تا چه حد شخصی بوده است. تنها چیزی که در این فهرست به چشم نمی خورد ، آزادی خواهی و قانون مداری متحصنین است. بنابراین ادعای اکثر مورخان مبنی بر این که بست نشینی علما برای ایجاد عدالتخانه بود ، بر اساس مستندات تاریخی نیست. حتی اگر کمی به عقب باز گردیم ، می بینیم که دلیل اتخاذ تصمیم برای بست نشستن و ایجاد هیجاناتی که منجر به اتخاذ آن تصمیم شد ، نیز توسط ازلیان فراهم آمده بود. در این جا که دولت آبادی به ترفند ازلیان بست نشسته! ، به مقام واسطگی نایل آمد ، به ابتکار خود به اقدامی دست زد که نقطه عطف داستان مشروطیت شد. خود او در این باره نگاشته است:

" متحیر می مانم که من به سفیر کبیر گفته ام مطالب آقایان نوعی است و همه در راه اصلاح حال عامه و صلاح ملک و ملت است ، چگونه می شود این مطالب را به او گفت و از او مساعدت خواست [...] توکل بر خدا کرده ، کاغذی از روی میز سفیر برداشته ، یک یک مطالب را روی آن کاغذ به همان صورت که هست مسوّده می نمایم ، مگر مطلب هفتم را که تغییر داده به صورت ذیل می نویسم: "قراردادی در اصلاح کلیه امور با رعایت حقوق علما" و پیش خود خیال می کنم که این جمله مجمل است و لابد توضیح خواهند خواست ، آن وقت در موقع توضیح هر چه باید گفته شود ، خواهد شد ".(18)

اتفاقا این مشکل برای دولتیان پیش آمد که مراد از بند هفتم چیست؟ دولت آبادی آخرین تیر ترکش را با همکاری دوستان بابی خود ، به خط ملک المتکلمین پرتاب کرد و توسط برادرش ــ علی محمد دولت آبادی ــ برای متحصنین فرستاد تا آن را تصویب کنند:

" مراد از قرار داد در اصلاح کلیه امور ، تأسیس دیوان عدالتی است بر طبق شرع مقدس اسلام از روی کتاب و تشکیل یک مجلس مشورتخانه ملی برای اجرای قانون مساوات در تمام بلاد ایران که فرق فیما بین وضیع و شریف گذارده نشود و هر ذی حق به حق خود برسد ".(19)

می بینیم که درخواست عدالتخانه را نه علمای اسلام که یحیی دولت آبادی ( رییس ازلیان ایران ) وارد داستان مشروطه نمود و سخنش گرفت. البته رفع و رجوع موضوع برای ازلیان بدین سادگی نبود. ازلیان رهبران ظاهری برای مشروطه ساخته و آنان را محاصره نموده بودند. ناظم الاسلام و یحیی دولت آبادی تفکرات سید محمد طباطبایی را هدایت می نمودند و میرزا علی محمد دولت آبادی و شیخ مهدی شریف کاشانی ، نفوذ تام در دستگاه سید عبدالله بهبهانی داشتند. کسانی چون صدرالعلما نیز خود بساطی کامل با پیروانی چند پهن نموده بودند. سید جمال و ملک المتکلمین نیز عوام را می شورانیدند. از همه طرف هجوم فکری ازلیان بر مشروطیت وارد می آمد و از آن گونه حرکات که یحیی دولت آبادی در درخواست عدالتخانه نمود ، در مشروطیت بسیار اتفاق افتاده است. با دقت در می یابیم که سر نخ اکثر آن حرکات در دست ازلیان بود.

به تحقیق به دلیل کتمان کاری اعتقادی ، نمی توان آماری کامل و دقیق از تعداد ازلیان فعال در مشروطیت ارائه نمود. ارتباطات آنان نشان می دهد که تعدادشان کم نبوده است. زیاد بودن تعداد ازلیان را می توان از دغدغه ها و لوایح شیخ فضل الله نوری به خوبی دریافت. پس از ترجمه قانون اساسی ، پیشرو مخالفان این قانون شیخ فضل الله بود. نظر شیخ بر اسلامی کردن برخی از مواد قانون اساسی ، اضافه کردن برخی مواد به آن و خصوصا اصرار وی بر درج آن چه ما امروزه به عنوان "شورای نگهبان" می شناسیم ؛ برای مبارزه با بابیان موجود بود. به عبارت بحث من ، تمام تلاش شیخ برطرد و بایکوت بابیت متمرکز گشت ؛ زیرا ازلیانی را مشاهده می نمود که در طول انقلاب و در مجلس اول به فعالیت مشغول بودند. ترس او ناشی از سلطه و اقتداری بود که محتملا قانون اساسی مشروطه برای آزادی اندیشه برقرار نماید و کنترل را از دستان او و امثالش خارج نماید. بنابراین شیخ فضل الله ساز مخالفت را به دست گرفت و چون پای اسلام در میان بود ، در این مخالفت علمای نجف نیز هم صدا با شیخ شدند. در تلگرافی از آنان می خوانیم:

" از نجف اشرف ، توسط جناب حجة الاسلام نوری دامت برکاته ؛ مجلس محترم شورای ملی ، شید الله ارکانه

[...] چون زنادقه عصر به گمان فاسد حریت ، این موقع را برای نشر زندقه و الحاد مغتنم [شمرده] و این اساس قویم را بدنام نموده ، لازم است ماده ابدیه دیگر در دفع این زنادقه و اجرای احکام الهیه عز اسمه ، بر آنها و عدم شیوع منکرات درج شود تا بعون الله تعالی ، نتیجه مقصود بر مجلس محترم مترتب و فرقه ضاله ، مأیوس و اشکالی مترتب نشود. ان شاء الله تعالی ؛ الاحقر الجانی محمد کاظم خراسانی ، الاحقر عبدالله مازندرانی ".(20)

شیخ فضل الله تقریبا در تمام لوایح خود ، دغدغه مزبور را به وضوح نشان داد. ترس و اضطراب او از تمکن قانونی بابیت ، بسیار زیاد بود. اگر بابیان به آن چه که مورد نظرشان بود ، می رسیدند ؛ هزاران چون شیخ فضل الله دیگر مجالی برای حرکت نداشتند. در این جا بود که شمشیر از رو بسته شد و بی پروا ، حقیقتی تاریخی توسط شیخ فضل الله بر صفحات کاغذ آمد. برای آن که آشوب دل شیخ را دریابیم ، باید لوایح او را بخوانیم. من نمونه ای از لوایح بست نشینان مخالف مجلس شورا را در این جا می آورم تا خواننده محترم ببیند که بحث مشروطه مشروعه که شیخ متولی آن گشت ، نه به دلیل اسلام خواهی شیخ ، بلکه به دلیل ترس از قدرت یافتن ازلیان و بابیان در صدر مشروطیت بود:

" به رأی العین همه دیدیم و می بینیم که از بدو افتتاح این مجلس ، جماعت لاقید لا ابالی لامذهب ، از کسانی که سابقا معروف به بابی بودن ، بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند ، همه در حرکت آمده و به چرخ افتادند [...] سالهاست که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام ، اضل من الانعام ، هستند. یکی فرقه بابیه است و یکی فرقه طبیعیه. این دو فرقه [...] مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است. یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت. این اوقات این دو فرقه از سوءالقضا ، هر دو در جهات مجلس شورای ملی ما مسلمان ها وارد و متصرف شده اند و جدا جلوگیری از اسلامی شدن دارالشورای ایران می کنند [...] و این که تولد این نتایج سوء از دخالت دو دسته دشمنان دین و دولت که بابیه و طبیعیه هستند شده است ، قرار قاطع بر جلوگیری ابدی از تصرفات لامذهبان در این اساس متین داده شد [...] یکی آن که در نظامنامه اساس مجلس ، بعد از لفظ مشروطه ، لفظ مشروعه نوشته شود [...] و دیگر آن که محض جلوگیری از فرق لامذهب ، خاصه مرتدین از دین که فرقه بابیه و نحو آن است ، حضرت حجة الاسلام و المسلمین ، آقای آخوند ملا محمد کاظم ، مد ظلاله ، افزودن فصلی را فرمایش فرموده اند. حکم ایشان هم معلوم است ، باید اطاعت شود و مخصوصا فصلی راجع به اجرای احکام شرعیه در باره فرقه بابیه و سایر زنادقه و ملاحده در نظامنامه اساسیه منظور و مندرج گردد ".(21)

ظاهرا او در نظر داشت بابی کشی را قانونی کند! چه که خوب فهمیده بود خطر از کجا او را تهدید می نماید. حتی آن جا که شیخ فضل الله اظهار نگرانی از مواد مندرج در باب آزادی مطبوعات کرد ، مثالش در باره بابیان و بهاییان بود که مبادا در قبال این آزادی ، کتاب های سید باب و بهاءالله منتشر گردد. شیخ فضل الله نوری کاملا درست استنتاج کرده بود که ازلیان دخالت تامه در جریانات مشروطه دارند. آخر چگونه می توان باور کرد که گروهی از علمای مسلمان و آقازاده ها ، به مظفرالدین شاه فشار بیاورند تا نام "مجلس شورای اسلامی" به "مجلس شورای ملی" تبدیل گردد؟ این کار از هیچ کس به جز ازلیان ساخته نبود.

اما شیخ فضل الله در زمان تدوین متمم قانون اساسی ، کار خود را پیش برد و ماده دوم آن قانون را به تصویب رسانید که قوانین مجلس باید توسط هیأت نظار علما با شرع سنجیده گردد. در این جا دیگر اسلام نمایی ازلیان دست و پای آنان را بست و نتوانستند که با این قانون محکم که خود نیز در ظاهر داعیه دار آن بودند ، مبارزه کنند. در مجموع از این مبارزه ، شیخ موفق بیرون آمد. گر چه هیچگاه آن هیأت نظار در دوره مشروطیت تشکیل نگشت ، اما جالب آن که سالها بعد که بساط حکومت مشروطه از ایران برچیده شد ، در جمهوری اسلامی نظرات شیخ وجاهت قانونی یافت و عملی گردید.

می توان تمام فرآیند حرکت ازلیان را به طور خلاصه چنین شرح داد: مشروطیت چون از طرفی محدود کننده قدرت زمام داران و از طرف دیگر بازدارنده نفوذ علما بود و ازلیان به لحاظ اعتقادات بابی خود ، از جانب هر دو قدرت ضربات مهلکی خورده بودند ، لذا بعد از انحلال ظاهری خود در جامعه شیعی ، از نظر تئوری پیش از انقلاب مشروطه و از لحاظ عملی در زمان جنبش مزبور ، در تغییر دادن نظام حاکم تلاش و فعالیت بسیار کردند و گر چه شعله برابری وآزادی همگانی را دامن زدند تا در طول زمان بتوانند اعلان موجودیت بنمایند ، اما نه فقط جامعه اسلامی ، بلکه قانون اساسی که خود ازلیان در به وجود آمدنش نقش داشتند ، نیز این اجازه را به آنان نداد. به اعتقاد من مهم ترین دلیل این ناکامی ، پارادکس ازلی ــ اسلامی بود که آنان خود وارد ماجرای روشن اندیشی در ایران کردند. ازلیان پس از قرنی که از پیروزی مشروطه گذشته است ، هنوز در اختفای خود مصرّانه می کوشند.

5ـ بهاییان

مورخان در باره مواجهه بهاییان با انقلاب مشروطه ، سخنان متناقضی گفته ، برخی آنان را طرفدار و بعضی ایشان را مخالف مشروطیت قلمداد کرده اند. پیش از این استدلالات طرفداران مشروطه مشروعه را برشمردم و خواندیم که آنان در لوایح خود ، مشروطه خواهان را بابی و یا بهایی می گفتند. میرزا عبدالحسین آیتی در کتاب کواکب الدریه نگاشت که حاج شیخ فضل الله ، سر دسته مخالفان مشروطه ، جملاتی از کتاب اقدس ( مهم ترین کتاب اعتقادی بهاییان ) را بالای منبر خواند و اعلام کرد که اینان طرفدار مشروطه اند.

اما مورخانی نیز چون احمد کسروی هستند که کاملا در جهت مخالف نظر می دهند و معتقدند که بهاییان طرفدار حکومت استبدادی بودند:

" ما اگر بخواهیم همبستگی را که میانه بهاییان و ازلیان با مشروطه بوده ، به راستی روشن گردانیم ؛ باید بگوییم بهاییان هواخواه خود کامگی و ازلیان هواخواه مشروطه می بودند [...] بهاییان با دستور عباس افندی ـ عبدالبها ـ خود را از مشروطه کنار گرفته ، از درون هواخواه محمد علی میرزا می بودند ".(22)

به عقیده من هر دو گروه از آن جا که یک وجه ظاهری قضیه را دیده اند ، نظری اشتباه داده اند. شاید مهم ترین دلیل اشتباهاتی چنین در باره بابیت و بهاییت ، آن باشد که مورخان و نویسندگان ایرانی هیچگاه خود را موظف ندانسته اند که اگر در باره عقاید دینی مطلبی می نگارند ، به نوشته های دست اول آن اعتقادات سری بزنند و مطلب را بدون واسطه دریافت دارند. از یک طرف بابی و بهایی گریزی و از طرف دیگر توجه به زیاده نویسی ، هیچ وقت مجال تحقیق درست به مورخان ایرانی نداده است. از این رو اشتباه کسانی امثال کسروی ، همواره سرمشق اشتباهات دیگرانی چون خودش گشته است.

به گمان من نظر درست این است که بهاییان از نظر اعتقادی ، حکومت مشروطه پارلمانی را توصیه می کنند ، اما آنان به دلیل شرایط نامناسب اجتماعی و تاریخی ، خود را از شرکت در هیجانات انقلاب مشروطه برحذر داشتند. بهاءالله حدود 37 سال قبل از انقلاب مشروطیت در کتاب اقدس در باره طهران نوشت که به زودی اوضاع آن شهر منقلب خواهد شد و جمهور مردم بر آن حکومت خواهند کرد.(23) حدودا 5 سال بعد ، عبدالبها که بعدا جانشین بهاءالله شد ، نیز رساله ای به نام مدنیّه نگاشت و در آن وجود مجلس مشورتی را گوشزد مخاطبان ساخت.

نکته در خور توجه این است که هیچ یک از مورخان چنین واقعیتی را در کتاب های خود وارد نساخته اند و در این صورت چگونه می توان حقیقت تاریخی را دریافت؟ برای روشن شدن موضوع من مقایسه ای بسیار ساده انجام می دهم تا خواننده محترم به حرکت معوج تاریخ نگاری ایرانی بهتر پی ببرد. ملکم خان را به غلط مبلغ مجلس شورای ملی دانسته اند. ملکم در هیچ یک از نوشته های خود چنین نظری نداده که حکومت پارلمانی مناسب ایران است. مجلس شورایی که او پیشنهاد می کرد ، یک شورای انتصابی بود همانند آن چه که پس از عزل آقاخان نوری و توسط میرزا جعفر خان مشیرالدوله برقرار گشت. در اواخر حکومت ناصرالدین شاه ، وقتی ملکم خان در روزنامه قانون ، مجلس شورای انتصابی دربار را تبلیغ می نمود ، بهاءالله تشکیل مجلس شورای پارلمانی را سبب آزادگی و آسودگی خواند:

" یا حزب الله ، بشنوید آنچه را که اصغای آن سبب آزادی و آسودگی و راحت و علوّ و سموّ کل است. از برای ایران قانون و اصولی لازم و واجب ، ولکن شایسته آن که حسب الاراده حضرت سلطان ایده الله و حضرات علمای اعلام و امرای عظام واقع شود. باید به اطلاع ایشان مقری معین گردد و حضرات در آن مقر جمع شوند و به حبل مشورت تمسک نمایند و آن چه را سبب و علت امنیت و نعمت و ثروت و اطمینان عباد است معین فرمایند واجرا دارند. چه اگر به غیر این ترتیب واقع شود علت اختلاف و ضوضاء گردد. در اصول احکام که از قبل در کتاب اقدس و سایر الواح نازل ، امور راجع به سلاطین و رؤسای عادل و امنای بیت عدل شده و منصفین و متبصرین بعد از تفکر ، اشراق نیر عدل را به عین ظاهر و باطن در آنچه ذکر شد مشاهده نمایند. حال آنچه در لندره [= لندن] ، امت انگلیز به آن متمسک ، خوب به نظر می آید چه که به نور سلطنت و مشورت امت ، هر دو مزیّن است ".آن آآآ«آآنآ(24)

حال به خوبی می توان دریافت که چرا ملکم خان را پدر روشنفکری کرده اند. مورخان روشن اندیشی اکثرا از ازلیان و ازلی زادگان بودند و تلاش توان فرسایی برای حذف بهاییت در این داستان صورت دادند.

با توجه به چنان توصیه ای از جانب بهاءالله ، باید خیلی عجیب باشد که وقتی رهبر یک اعتقاد ، راه سیاسی می نمایاند ، پیروانش چنان با احتیاط از دامن زدن به فعالیت سیاسی بپرهیزند. در ظاهر ، منطقی این بود که بهاییان حتی به دلیل درست از آب درآمدن سخن رهبرشان ، به فعالیت های سیاسی دست بزنند و در هیاهوی مشروطه خواهی جانب مبارزان سینه چاک مشروطه را بگیرند. اما بهاییان چنین نکردند. دلیل این کار را عبدالبها که در زمان مشروطه رهبری بهاییان را بر عهده داشت ، چنین بیان کرد و به نظر می رسد که این نامه عبدالبها به یکی از بهاییان ایران ، در دوره استبداد صغیر تحریر شده باشد:

" امید واریم که مشروطیت که نص قاطع کتاب اقدس است ، در ایران تأسیس یابد و اطمینان حاصل گردد [...] ولی ما در بدایت محض محافظه احبا مدارا کردیم [...] لهذا اگر ما نام مشروطیت بر زبان می راندیم ، حکومت نیز بر عداوت قیام می نمود ، ماده به جزء ضعیف می ریخت ، یاران در میان دو طرف شرط مصالحه می شدند، حکومت فورا اعلان می کرد که مشروطیان جمیعا بهایی اند و نص کتاب اقدس را مجری خواهند ، چنان که میرزا فضل الله نوری در طهران اعلان نمود و اعلان نامه ها در تمام طهران معلق نمودند. لهذا به این وسیله دولتیان دست به کشتن می گذاشتند و ملتیان نیز معاونت می نمودند و به کلی یاران را از میان برمی داشتند. به سبب این حکمت بود که آن مدارا در بدایت واقع گردید ".(25)

می دانیم که طبق عادت ایرانیان ، تغییرات سیاسی باید با ضربه زدن به اقلیت های مذهبی همراه باشد. این حکم به حدی صادق است که چنان که خواندیم حتی برای مشروطه شدن هم ، مبارزان بختیاری باید در اصفهان ، اول محله یهودیان را غارت کنند! هنوز این امر رواج شایان دارد و پرداختن به شواهد بسیار زیاد تاریخی آن خارج از موضوع این نوشتار است. بنابراین به نظر می رسد سیاست عبدالبها مبنی بر سکوت کردن در قبال اتفاقات سیاسی ، تصمیمی درست بود. نه تنها بهاییان از هر دو طرف در مظان اتهام بودند و وجه المصالحه می شدند ، بلکه هر دو طرف مبارزان سیاسی ، برای خراب ساختن وجهه مخالف خود ، وصله بهایی بودن را به هم می زدند. عجب در این است که با وجود فعالیت نکردن بهاییان در انقلاب مشروطه ، نه به طرفداری و نه به مخالفت ، باز آنان وجه المصالحه شدند.

نخستین جامعه ای که در دوره استبداد صغیر مورد هجوم علما ، مستبدین و عوام قرار گرفت ، جامعه بهایی بود. در شهر قم بهاییان را از شهر بیرون کردند. در تبریز حاجی میرزا حسن مجتهد ، با بابی خواندن مشروطه خواهان ، فتوایی علیه بهاییان نیز صادر کرد و گر چه بهاییان تبریز از شهر گریختند اما یک پزشک بهایی و یک خباز در دست مخالفان گرفتار آمده و اعدام شدند.(26) در همین شهر ، پس از چند ماه که ستارخان به جنگ با قوای استبداد برخاست ، یکی از سخنانش این بود که وقتی به طهران برسد ، اولین کارش این خواهد بود که بهاییان را قتل عام کند. این میزان شعور و فهم سردار ملی ایرانیان از برقراری حکومت پارلمانی بود و الحق که مبارزانی چنان را سرداری چنین شایسته بود! در دوره استبداد صغیر در کرمان نیز یک تن از بهاییان به قتل رسید. اما جالب تر از این موارد هم شاهد وجود دارد. در استبداد صغیر ، سید عبدالحسین لاری به طرفداری از مشروطه قیام نمود و شیخ ذکریا از ایادیان او ، در نوروز سال 1327در شهرستان نیریز ، 18 بهایی را حتما به جرم طرفداری از استبداد ، به طرز فجیعی به قتل رسانید.(27)

حقیقت کتمان ناپذیر آن است که مورخان ایرانی در باره بهاییان بدون توجه به شواهد تاریخی سخن رانده اند. واقعا احمد کسروی چگونه می توانست با آن تئوری اشتباه خود ، این همه تناقض را جواب بگوید؟ کسروی در بیان مطلب خود و استدلال پس از آن اشتباه بزرگی کرده است. جملات او به خوبی سستی شواهدش را نمایان می سازد. بهاییان اگر در به ثمر رساندن مشروطه نقشی نداشتند ، بر ضد آن هم فعالیتی نکردند. هیچ گونه سند تاریخی تا به حال ملاحظه نشده است که بهاییان به طرفداری از محمد علی شاه و بر ضد مشروطه اعلانی داده و یا فعالیتی کرده باشند. موضع بی طرفانه بهاییان که برای حفظ جامعه خودشان اتخاذ شده بود ، بهانه ای شد برای هر دو طرف مخاصمه تا بهاییان را آزار دهند و سرکوب نمایند ، چه آنان که مدعی آزادی و برابری بودند و چه آنان که مدعی عدالت اسلامی.

حوادثی که هر سال و شاید هر ماه بر بهاییان وارد می آمد ، خواه ناخواه اضطراب آنان را در حوالی مشروطیت بیش از پیش دامن می زد. سه سال قبل از پیروزی مشروطه ، در سال 1321 قمری در یزد ، بیش از 150 تن از بهاییان را در ظرف چند روز به خاک وخون کشیدند و هیچ کسی از دولتیان در صدد استمداد و عدالت خواهی برنیامد.(28) حتی در هیاهوی آغازین مشروطه ، بهاییان بدون هیچ دلیلی مورد هجوم دولتیان بودند. عین الدوله برای توجیه دستگیری میرزا حسن رشدیه ، مجدالاسلام و میرزا آقا اصفهانی ، که سه ازلی فعال در مبارزات ضد دولت بودند ، سه تن از تجار بهایی را نیز دستگیر ساخت و پس از اخذ 150 تومان از هر یک ، آنان را آزاد کرد.(29) آیا در چنان شرایط نابسامانی عبدالبها راضی به از دست دادن پیروان خود می گشت؟ ما تنها زمانی می توانیم به عمل کرد عبدالبها در آن برهه زمانی خرده گیری کنیم ، اگر مشروطیت به ثمر مثبت می نشست و نتیجه ای عالی از آن عاید می شد.

ازلیان اگر چه به نام اسلام ، ولی چوب دخالت های سیاسی خود را خوردند. کاملا مشهود است که محمد علی شاه آگاهانه ازلیان را هدف تیر خود گرفته بود و می دانست که چه کسانی دارند ریشه او را می زنند. در تلگرافی که او پس از به توپ بستن مجلس ، در اثبات درستی کار خود به حجج اسلام ساکن عتبات فرستاد ، به تلویح ابلغ از تصریح ، ازلیان را مسبب مشکلات حکومت خودش معرفی نمود:

" شهد الله تعالی که ما بالحسّ و العیان دیدیم که اگر بیش از این با بدعت مزدکی مذهبان ایران همراهی کنیم و از اجابت روحانیین مملکت و اغاثه طبقات رعیت تغافل نماییم ، عصر ما تاریخ انقراض دین و دولت ، هر دو خواهد بود [...] از جمله شواهد صادقانه این مقال ، رشته اسناد و خطوط است که از رؤسای این فرقه فاسده مفسده به دست آمده و در دستگاه جهان پناه ضبط است ".(30)

او در دوره ولایت عهدی خود ، آقاخان کرمانی ، شیخ احمد روحی و خبیر الملک را به بهانه دست داشتن در قتل ناصرالدین شاه ، در تبریز سر برید. در نخستین روزهای استبداد صغیر نیز ملک المتکلمین ، میرزا جهانگیر خان و قاضی قزوینی را به طرز دلخراشی اعدام کرد و حکم داد سید جمال واعظ را یافتند و خفه کردند. محمد علی شاه تقریبا تمام تئوریسین های تندرو ازلی را نابود ساخت و اینها مهم ترین شواهد ادعای من است که محمد علی شاه ، سر رشته مخالفت با خود را به خوبی می شناخت. او از جان بقیه گذشت و حکم عفو عمومی داد. اما بهاییان اگر دخالتی در اوضاع سیاسی داشتند ، با توجه به آن که کتمان عقیده نمی نمودند ، فقط با شاه طرف نبودند. در صورت مداخله اینان ، تمام جامعه ایرانی چه موافق مشروطه و چه مخالف آن ، اثری از آثار بهاییان بر روی این کره خاکی بر جای نمی گذاشتند.

در واقع از منظر امروزی کسانی چون عبدالبها که معتقد بودند برای به سامان رسانیدن ایران ، از مبارزات مسلحانه باید دوری جست و کار فرهنگی را در رأس امور قرار داد ، سخنی درست و به جا گفته اند. ما با توجه به اتفاقی که در عقیم ماندن مشروطه افتاد ، نمی توانیم به کسانی چون ناصرالملک ایراد وارد سازیم که چرا می گفتی مشروطه برای ایران زود بود! شکست سیاسی مشروطه ، نشان از درستی نظر ناصرالملک دارد. با این وجود من ندیده ام که عبدالبها حتی چون ناصرالملک بگوید مشروطه برای ایران زود بوده است. برای بهاییان هیچ امری مهم تر از ایجاد قانون برابری اجتماعی نبود تا در سایه آن به آسودگی زندگی کنند ، قانونی که محتمل بود مشروطه به آنان اعطا کند. بنابراین مخالفت با مشروطیت از جانب بهاییان ، ادعایی کاملا مخالف با شواهد تاریخی است ، ضمن آن که چند تن از بهاییان را می شناسیم که علی رغم میل عبدالبها در فعالیت های سیاسی مشروطیت دخالت می کردند. مهم ترین اینان ، ابوالحسن میرزای شیخ الرییس بود که با وجود بهایی بودن ، سری در دامان ازلیان داشت و با سید جمال الدین اسدابادی نیز پالوده می خورد. مردی برای تمام فصول!

تلاش عبدالبها در مجلس دوم که بار آزادی خواهی مجلس بیشتر بود ، برای احراز یک کرسی نمایندگی برای بهاییان قابل توجه است.(31) عبدالبها به بزرگان بهایی ایران دستور داد تا برای به دست آوردن یک کرسی در مجلس نهایت اهتمام خود را مبذول دارند. این امر هیچ گاه اتفاق نیفتاد و باعث شد همواره جامعه بهایی سرکوب شده ترین جامعه اقلیت ایرانی تازمان حاضر باشد.

ارتباط اوضاع سیاسی ایران با جامعه بهایی عبرت انگیز است. در این ارتباط ، معنای تمام واژه های سیاسی رنگ می بازند. زمانی که مشروطه به وجود آم