Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

هيولايى ۱۵۰ساله مدرنيته دولتى عليه دولت مدرن / محمد قوچانى/بخش پایانی

احتمالاً همين ترس ناصرالدين شاه از جمهورى خواهى از جمله عواملى بود كه سبب شد او اصلاحات را هرگز به انتها نرساند چرا كه معتقد بود اصل جمهورى، جمهورى سرخ است. فوبيايى كه همواره شاهان جهان را از دموكراسى ترسانده است.
ناصرالدين شاه

احتمالاً همين ترس ناصرالدين شاه از جمهورى خواهى از جمله عواملى بود كه سبب شد او اصلاحات را هرگز به انتها نرساند چرا كه معتقد بود اصل جمهورى، جمهورى سرخ است. فوبيايى كه همواره شاهان جهان را از دموكراسى ترسانده است.
ناصرالدين شاه در سوئيس نيز قواعد جمهورى را «عجيبه» مى خواند و تقسيم بندى اين دولت به ايالت هاى مستقل و حكمران و ديوانخانه «على حده» را برنمى تابد و مى نويسد: «در حقيقت رئيس كل و حكمران مستقل در هيچ ايالت و ولايت ندارد. هر وقت همگى در كارى اتفاق كردند مجرى مى شود و الا فلا. وصفى است كه نوشتن و بيانش اشكال كلى دارد.» (۱۹۵:۸)
بر اين اساس مى توان گفت برخلاف خواسته ميرزاحسين خان سپهسالار سفرهاى ناصرالدين شاه به فرنگ نه تنها عزل صدراعظم اصلاح طلب را در پى داشت بلكه شاه را نسبت به آينده اصلاحات در دولت بدبين كرد.
فصل چهارم
دولت شبه مدرن
در سفرنامه ناصرالدين شاه به فرانسه نكته ديگرى نيز وجود دارد كه در گذار ايران از وضعيت بى دولتى به دولت مدرن بايد مورد توجه قرار گيرد. ناصرالدين شاه در سفر خود به فرانسه به كارخانه جين ساز سور رفت: «كارخانه مال دولت است هر فرمايشى بدهد تمام مى كنند. مثل كارخانه قالى بافى عمله مزد مى گيرد روسا مواجب كارخانه.» (۸:۱۷۷) ايجاد نهادهاى اقتصادى و صنعتى دولتى ظاهراً براى سلطان ايران چنان عجيب بود كه اينچنين اوصاف آن را بر مى شمرد. چرا كه ساخت دولت در ايران هرگز وظيفه صنعتى برعهده نداشت و اين براى ناصرالدين شاه امرى غريب به نظر مى رسيد. در مكتب روسى مدرنيزاسيون (كه پيش از اين اوصاف آن را بيان كرديم) دولت موتور اصلى توسعه است. معمولاً خدمات اميركبير و نيز اقدامات رضاشاه را با تعداد سازه هايى كه بنا كردند شمارش مى كنند. اگر ملاك چنين باشد خوب است به فهرست كارهاى ناصرالدين شاه به روايت يكى از منتقدان منصف او يعنى ناظم الاسلام كرمانى توجه كنيم. ناظم الاسلام اين فهرست را چنين برمى شمرد:
«آثارى كه در سلطنت او به شهود رسيد:
ايجاد مدرسه دارالفنون در طهران، نشر علوم عاليه، ايجاد مريضخانه و دواخانه، تذهيب گنبد مطهر ايوان طلاى مشهد مقدس، تذهيب گنبد حضرت عبدالعظيم، ايجاد تلگراف خانه، ايجاد ضراب خانه يا چرخ خانه، ايجاد چراغ گاز، ايجاد پست خانه، چرخ بخار در قورخانه، كارخانه توپ ريزى، باروت كوب خانه با چرخ بخار، كارخانه فشنگ سازى، كارخانه چاشنى سازى، ايجاد دايره پوليس، سربازخانه ها در شهرها، نظم عساكر و ترتيب آنها، بناى قلعه جات در سرحدات، بناى مجمع الصنايع، ترقى در منبع حرير و غيره، ترقى در شال كرمانى، بناى ابنيه متعدده در بلاد و شوارع عام به جهت رفاهيت عابرين، ساختن راه ها در اغلب بلاد كه غالباً ممالك صعبيه را سهل كرده، انكشاف بعضى از معادن، ايجاد مجلس شوراى دولتى، تعيين وزارتخانه هاى مرتب و دارالطباعه و ايجاد روزنامه در ايران» (۱۲۸:۷)
بديهى است كه بخش عمده اى از اين كارها به همت وزيران اصلاح طلب ناصرالدين شاه به خصوص اميركبير صورت گرفت اما اگر مقصود از دولت مدرن همين امور باشد بايد به اين پرسش پاسخ گفت كه چرا دولت ناصرى را دولتى مدرن نمى دانيم و چرا تجربه ناكام اين عصر، دگربار در عصر رضاشاه تكرار شد. مدعاى ما در اينجا البته همان است كه از آغاز در پى آن بوديم: نسخه روسى مدرنيزاسيون دو نتيجه داشت ايجاد دولت مطلقه ناپايدارى كه به صورت متناوب جاى خود را با دولت مشروطه عوض مى كرد و پيدايش نوعى مدرنيته دولتى به جاى دولت مدرن. در باب ناكامى انقلاب مشروطه سخن بسيار رفته است. اما اين پرسش بدون پاسخ مانده كه چرا از دل اين انقلاب آزاديخواهانه ديكتاتورى مانند رضاخان متولد شد. پرسشى كه چندان بديع نيست. اما مرور آن به ما كمك مى كند كه ثابت كنيم چرخه دولت مطلقه و دولت مشروطه در ايران چرخه اى ناقص و دورى باطل است.
ايجاد دولت مشروطه در ايران گرچه محصول روشنگرى روشنفكران مشروطه خواه هم بود اما بازرگانان مخالف دولت مطلقه نقش اصلى در آن داشتند. مى دانيم كه ماجرا از تجارت قند و شكر در بازار آغاز شد و سپس علماى حامى بازار به آن پيوستند و آنگاه نسخه روشنفكران مشروطه خواه در اختيار تجار و علما قرار گرفت. اما منشاء واقعى واكنش تجار به عنوان پيشتازان عملى جنبش مشروطه اعتراض به بزرگ شدن دولت ايران بود. ايران تا قبل از عصر ناصرى تقريباً در وضعيت بى دولتى به سر مى برد. بدين معنا كه تنها كاركرد دولت در جوامع سنتى حراست از مردم و اموال و اعتقادات مردم بود. دولت وظيفه اى براى رفاه، بهداشت، آموزش و رشد فرهنگ و سطح زندگى مردم نداشت. در واقع دولت هاى ايران «پليس» جامعه بودند و اگر شعر فارسى در دربار شاهان ايران رشد مى كرد يا نقاشان و رامشگران هنرآفرينى مى كردند جز به اراده دربار اين كار را انجام نمى دادند. هيچ امر فرهنگى يا اجتماعى به حوزه عمومى تعلق نداشت. يعنى شاعران شعر نمى گفتند تا مردم كتاب ها و شعرهايشان را بخوانند و بتوانند از طريق فروش كالاى فرهنگ زندگى كنند. هزينه شعر و هنر همه برعهده دربار بود. از سوى ديگر علما و تجار طبق رابطه اى مستقيم نظام زندگى اجتماعى و اقتصادى را براساس حلال و حرام، مضاربه و قرض الحسنه، خمس و زكات و... طراحى كرده بودند كه كاركردهايى كه بعداً بر دوش دولت مدرن افتاد را انجام مى داد. در عصر ناصرى با اصلاحات اميركبير و سپس ميرزا حسين خان سپهسالار دولت واجد تكاليفى اجتماعى شد. ايجاد مدرسه دولتى در برابر مدارس حوزوى، كارخانه دولتى، رسانه دولتى و نيز نفوذ خارجيان در ايران همه وادار شد نقش اجتماعى نيروهايى مانند تجار و علما كمرنگ شود. اصلاح طلبان ناصرى (اميركبير، سپهسالار، ملكم خان و خود شاه) دل به نهاد دولت بسته بودند و همه چيز را در گرو اراده ملوكانه مى دانستند. پيشنهاد ملكم خان براى ايجاد بانك دولتى و سپس پيدايش دو بانك خارجى در ايران، اعطاى امتياز به فرنگيان و تلاش براى ايجاد راه آهن و تلگراف و روزنامه كه همه قاعدتاً تحت سلطه دولت قرار مى گرفت سبب شده جامعه مدنى سنتى ايران (بازار و حوزه) عليه سلطنت به پاخيزد و دولت مطلقه را مشروطه كند. در اين ميان روشنفكرانى كه از تن به قانون دادن شاهان طرفى نبسته بودند هم به تجار و علما پيوستند اما دولت مشروطه به دليل ناتمام بودن پروژه تاسيس دولت مطلقه در ايران ناكام ماند. در واقع هنوز دولت به منبع انحصارى اعمال قدرت تبديل نشده بود كه بتوان قوانين ظالمانه را به قوانين عادلانه تبديل كرد چرا كه اصولاً قانونى وجود نداشت.
با ورود اشرافيت زميندار به صف مشروطه (به ويژه در مشروطه دوم) روشنفكران و عالمان روشن انديش (مانند علامه نائينى) به فكر تجديدنظر افتادند. اگر پيش از عصر ناصرى مردم ايران از بى دولتى و استبداد رنج مى بردند در عصر مشروطه بى دولتى با آبادى و هرج و مرج آميخته شد. بنابراين روشنفكران به اين نتيجه رسيدند كه ايجاد دولت مطلقه مقدم بر ايجاد دولت مشروطه است و مكتب تجدد دولتى يا تجدد آمرانه احيا شد. مجله نامه فرنگستان (كه نويسندگانى از راست مانند مشفق كاظمى و چپ مانند تقى ارانى در آن يك راى داشتند) ارگان اين تفكر بودند. در يكى از شماره هاى اين مجله آمده: «در محيطى كه در صد نفر آن به زحمت يك نفر سواد فارسى دارد چگونه مى توان تكيه به اكثريت و حكومت پارلمانى نمود.» ( ۹۱ :۹) نظريه ديكتاتورى مصلح و استبداد منور



از همين زمان در ادبيات سياسى ايران ديده مى شود. در همين مجله مى خوانيم: موسولينى رئيس الوزراى فعلى ايطاليا ديكتاتور است... موسولينى هم معلومات دارد هم جديت... موسولينى مى گويد براى من جمهورى و شاه فرق ندارد، بايد فاشيست حكومت كند... موسولينى ظاهراً به پارلمان عقيده دارد ولى در مواقع لزوم با تهديد، اكثريت براى خود تهيه كرده. يك چنين ديكتاتورى هم ايران لازم دارد. ( ۹۲ :۹)
رضاشاه مصداق اين ديكتاتور بود. در واقع پيدايش رضاشاه در ايران را مى توان با قاعده بناپارتيسم در علم سياست توضيح داد. همان گونه كه گفتيم فرانسويان شيوه متفاوتى را در راه تاسيس دولت مدرن نسبت به همسايه هاى خود در پيش گرفتند و ايرانيان نيز كه همواره شيفته فرانسويان بودند و انقلاب مشروطه را مشابه انقلاب كبير فرانسه مى دانستند نيز در ادامه راه همچون ايشان عمل كردند و بدين ترتيب با همه مدح و ثنايى كه ناصرالدين شاه نثار انگليسى ها مى كرد و با همه هراس و هشدارى كه درباره آزادى خواهى فرانسويان روامى داشت سرنوشت ايران مدرن همچون فرانسه مدرن شد. رضاشاه مانند ناپلئون بناپارت از طبقات فرودست جامعه برخاسته بود و در غروب اشراف به قدرت رسيد و هيچ خاندانى را پشت سر خويش نداشت. عشيره ها به پايان رسيده و قبيله ها در شهرها متوقف مانده بودند. در چنين اوضاعى كه هيچ رجل محترمى مورد اعتماد نمانده بود مردى بدون اصل و نسب اشرافى به قدرت رسيد و پروژه مدرنيته دولتى را جايگزين پروژه تاسيس دولت مدرن ساخت. رضاخان در آغاز قصد داشت رئيس جمهور شود نه شاه اما اشتباه استراتژيك مخالفان او سبب شد براى اولين بار در ايران مردى بدون حمايت عشاير به سلطنت برسد. در واقع پروژه جمهورى خواهى رضاخان پروژه اى حساب شده بود. او مى دانست به دليل تعلق به طبقه فرودست جامعه نمى تواند خود را شاه بخواند. شاه بدون لقب و خاندان شير بى دم و يال و اشكمى بود كه تاكنون آفريده نشده بود.
اين امر نيز قابل پيش بينى بود كه رضاخان حتى اگر رئيس جمهورى شود اين مقام را مادام العمر از آن خود كند همچنان كه آتاتورك در تركيه چنين كرد اما دور از انتظار نبود كه دربار جديدى در ايران شكل نگيرد. در واقع آنچه از جمهورى به دست مى آمد محدود كردن رضاخان نبود، نابود كردن نهاد سنتى و قدرتمند دربار بود كه همواره مهمترين مانع بر سر راه وزيران اصلاح طلب به شمار مى رفت. رئيس جمهور در چنين صورتى ناگزير از ايجاد حزبى بود كه گرچه احتمالاً نظامى تك حزبى ايجاد مى كرد اما ناگزير پايه گذار نظام حزبى در ايران مى شد. اين حزب جاى قبيله و دربار را براى رضاخان پر مى كرد و در آن به جاى فرزند رضاخان افراد ديگرى رشد مى كردند كه پرونده سلطنت را در ايران براى هميشه مختومه مى كرد. ظاهراً رضاخان در آغاز قصد چنين كارى داشت، آنگاه كه هنوز دماغ جمهورى خواهى او زنده بود:
«در اوايل حكومت رضاشاه گام هايى براى سازماندهى يك حزب سياسى رسمى با نام ايران نو برداشته شد. اين كار در ابتدا از پشتيبانى رضاشاه برخوردار بود ولى او به سرعت دريافت كه سازمان دهندگان اين حزب (دستياران برجسته اش تيمورتاش، نصرت الدوله و على اكبر داور) مى خواهند اين حزب را به ابزارى سياسى تبديل كنند كه اگر تهديدى براى رژيم ديكتاتورى نباشد جلوى بلندپروازى هاى شاه را در راه دستيابى به قدرت نامحدود خواهد گرفت. به اين دليل بود كه رضاشاه دستور انحلال اين حزب را حتى پيش از آنكه درست آغاز به كار كرده باشد، صادر كرد. تيمورتاش هم پس از بركنارى سريع از كار و پيش از آن كه دستگير، محاكمه و به دلايلى مبهم در زندان كشته شود در يادداشت هايش نوشت: [شاه] نگران آن است كه مبادا اعضاى باقى مانده حزب ايران نو كه با پيش بينى چنين روزى منحل شد، هسته اى براى كمك و پشتيبانى من تشكيل داده باشند.» (۲۳۷:۵)
حزب رضاخان مى توانست مانند حزب جمهورى خواه خلق در تركيه مدرن پايه گذار جمهورى مطلقه اى شود كه در ادامه به سوى جمهورى مشروطه حركت كند اما مخالفت آيت الله مدرس و ديگر سياستمداران سنتى ايران سبب شد رضاخان، رضاشاه شود. با وجود اين او هرگز نتوانست به معناى دقيق كلمه شاه شود. حتى زمانى كه براى خود نامى باستانى؛ پهلوى برگزيد و خويش را به تاريخ ايران باستان سنجاق كرد ادامه سلطنت در خانواده او مورد ترديد قرار گرفت و از اعاده قاجاريه يا ايجاد جمهورى در سال ۱۳۲۰ سخن گفته شد.
انتخاب جمهوريت يا سلطنت به عنوان قالب دولت رضاخان از آن جهت بى اهميت نيست كه به رغم محتواى مشترك هر دو صورت حكومتى رياست جمهورى رضاخان سبب مى شد مفهوم دولت مدرن در ايران معناى دقيق ترى بيابد. مى دانيم كه اميركبير بارها از ناصرالدين شاه درخواست كرده بود مستقيماً مملكت را اداره كند اما شاهان ايران با وجود در اختيار داشتن همه قدرت هرگز حاضر نبودند مسئوليت قبول كنند. رضاخان به دليل ماهيت بورژوايى و غيراشرافى خود اولين شاهى شد كه مقام سلطنت و وزارت را ادغام كرد و خود راساً با وجود نخست وزيران بسيار به اعمال قدرت پرداخت. اگر او رئيس جمهور مى شد ادغام قدرت و مسئوليت به عنوان يكى از جلوه هاى دولت مدرن معنايى ژرف تر پيدا مى كرد. مدل حكومتى رضاخان البته تابع اين صورت بندى هاى ظاهرى نماند. او ديكتاتورى به تمام معنا بود كه از همتايان غربى خود سرمشق مى گرفت. مهمترين سفر و تنها سفر رضاخان به غرب، سفر به تركيه بود:
«از بازى شوخ روزگار بود كه درست در همان هفته [ديدار رضاشاه و آتاتورك] در سال ۱۹۳۴ (۱۳۱۳) هيتلر و موسولينى هم در ونيز با يكديگر ملاقات كردند... در مطبوعات تركيه و ايران خبر ملاقات موسولينى و هيتلر درست در كنار اخبار ملاقات رضاشاه با مصطفى كمال چاپ شد» (۱۸۷:۱۰)
رضاخان نه تنها از بناپارتيسم به سوى فاشيسم پلى زد بلكه در ديدار با آتاتورك مقلد محض مكتب مدرنيته دولتى شد. در اينجا ضرورى است مهمترين نكاتى كه تمايز ميان دولت مدرن و مدرنيته دولتى را نشان مى دهند در صورت عينى و تاريخى دولت رضاشاه پهلوى برشماريم. نكاتى كه اگر در عصر ناصرى از سوى اصلاح طلبان دولتى ناكام و ناتمام مانده بود در عصر پهلوى به شديدترين نحو ممكن مجال اجرا پيدا كرد و انحرافى تاريخى در تجدد ايرانى ايجاد كرد و به جاى دولت مدرن و دولت مطلقه، دولت مستبدى ايجاد كرد كه بيشترين ضربه را به مدرنيته زد. بدين ترتيب پربيراه نخواهد بود كه بگوييم دشمن مدرنيته در ايران نه سنت كه دولت بود. سنت ايرانى در عصر مشروطه حامى تجدد بود اما دولت پهلوى كه گمان مى كرد رسالتى جز مدرن كردن ايران ندارد مسير مدرنيته و دولت مدرن در ايران را براى هميشه منحرف كرد. مهم ترين مصاديق اين انحراف عبارتند از:
يكم، ايجاد دانشگاه دولتى تهران را معمولاً در زمره خدمات رضاخان رده بندى مى كنند. بديهى است ايجاد چنين نهاد آموزشى مدرنى واجد خدمات بسيارى بوده است و چهره هاى درخشانى را در ايران تربيت كرد كه بعضاً بلكه عمدتاً از دشمنان رضاخان و پسرش درآمدند. اما ماجراى اصلى در جايى رخ مى نمايد كه دريابيم همزمان يا با فاصله اى اندك نهاد آموزشى ديگرى در همان عصر پهلوى پا گرفت كه در قطب متفاوت از دانشگاه قرار داشت. حوزه علميه قم در همان زمان توسط آيت الله حائرى يزدى ايجاد شد. اين دو نهاد آموزشى دو نوع علم و جهان بينى علمى توليد مى كردند و دوگونه نخبه پرورش مى دادند كه به زودى در مقابل هم صف آرايى كردند. تا پيش از رضاخان تضاد چندانى ميان روحانى و دانشگاهى يا به تعبير مرسوم روزگار علما و منورالفكران وجود نداشت و اين دو گروه نخبگان در جنبش مشروطه دوشادوش هم با استبداد مى جنگيدند. در كشورهاى مدرن جهان نيز همه دانشگاه هاى مدرن ريشه در نهادهاى آموزشى سنتى و دينى داشتند كه دانشگاه الازهر مصر در ميان كشورهاى اسلامى و دانشگاه آكسفورد بريتانيا در ميان كشورهاى مسيحى نماد آنها به شمار مى رود. در ايران نيز نسل اول روشنفكران همه طلبه ها و مجتهدانى بودند كه تنها در لباس روحانى نبودند و هنوز به علوم سنتى ايران مجهز بودند. اما يك نسل پس از تاسيس دانشگاه تهران و حوزه علميه قم همه آن علما و روشنفكران واسط از ميان رفتند و نسل جديدى به وجود آمدند كه در فاصله سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ كشور را به مرحله انقلاب رساندند.
دوم، فربه كردن نهاد دولت اتفاق ديگرى بود كه در موج مدرنيته دولتى رضاخان رخ داد. پيش از عصر پهلوى مفهوم كارمندى دولت معناى وسيعى نداشت. معدودى كاركنان و منشيان ديوان را اداره مى كردند و حتى صدراعظم هاى ايران معيشتى مدنى و غيردولتى داشتند. به همين جهت هنگامى كه دولت بر بازار سخت مى گرفت با يك اعتصاب كار دولت پايان مى يافت. مشروطه اول اينچنين به پيروزى رسيد. اما ماشين رو به رشد دولت پهلوى طبقه جديدى از كارمندان حرفه اى به وجود آورد كه گلوگاه آنان در اختيار دولت بود. اصطلاح نوكر دولت گوياترين اصطلاح درباره طبقه جديد كارمندان بود كه در عصر پهلوى به وجود آمد و در برابر طبقه سنتى پيشه وران و بازرگانان صف آرايى كردند. اين افراد در واقع از سوى دولت پيش خريد شده بودند و محال بود كه بتوانند حركتى را عليه آن سامان دهند. دولت به تدريج در هر امرى دخالت كرد. تعداد وزارتخانه ها بسيار شد، دولت آموزش و قضاوت را از مجتهدان، صنعت و تجارت را از بازرگانان، ارتش و لشكر را از مزدوران قراردادى و عشيره اى و پول و سرمايه را از قرض الحسنه ها گرفت و در انحصار خود قرار داد.
از عهد ناصرى افرادى مانند ميرزا ملكم خان آرزوى ايجاد بانك را داشتند. سيدجمال الدين اسدآبادى خطاب به امراى وقت نوشته بود و ما ادراك البانك؟ در عصر مشروطه از جمله اولين مصوبات مجلس اول (كه در اختيار بورژوازى ملى و تجارى بود) ايجاد بانك ملى ايران بود. رضاخان اولين بانك دولتى را با نام بانك سپه و سپس بانك ملى ايجاد كرد و سرمايه را از جامعه مدنى به دولت منتقل كرد. اگر اصناف در عصر مشروطه قدرت اول كشور بودند و شاه تعيين مى كردند و نخست وزير عوض مى كردند نهادهاى صنفى در عصر پهلوى از بين رفتند. ايجاد ارتش منظم كه اقدامى درخور دولت مدرن بود نيز پشتوانه دولت جديد در اين فربهى و غلبه بر جامعه مدنى بود. بدون شك ايجاد ارتش واحد ضرورت دولت مدرن بود اما نتيجه عملى اين كار حذف هرگونه قيام و مقاومت غيردولتى در برابر دولت بود. دولت رضاخان از اين حيث به تدريج هيبتى هيولايى به خود مى گرفت و به لوياتان ايرانى تبديل مى شد.
سوم، همزمان با دو فرآيند پيش گفته اتفاق ديگرى نيز رخ داد كه مى توان از آن به عنوان تمركزگرايى ياد كرد. گفتيم كه امپراتورى ايران نوعى نظام فدرال بود كه در آن هر ايالت حقوقى و اختياراتى داشت. در عصر ضعف امپراتورى و فروپاشى آن ايالت ها قدرتى بى نظير يافتند كه اوج آن را مى توان در جنبش مشروطه ديد. بى گمان اگر همه امور در تهران پايتخت ايران خلاصه مى شد مشروطه اول در پى كودتاى محمدعلى شاهى به آخر كار مى رسد اما مشروطه دوم از تبريز و رشت و اصفهان به داد تهران رسيد و پرچم دولت مشروطه همچنان پابرجاماند. تبريز در عصر قاجارى اهميتى بى نظير دارد. اين شهر تاريخى رقيب و جانشين تهران بود و نواب حكومت در آن مستقر مى شدند و دربارى داشتند. امراى اصلاح طلبى مانند عباس ميرزا و اميركبير از مكتب و دربار موازى تبريز برخاسته بودند و تبريز در قيام مشروطه حتى پيش از تهران پرچم قيام را بر افراشت. رضاخان اما همه چيز را در تهران خلاصه كرد. در عهد پسرش تهرانى بودن يا تهران نشين شدن به مزيتى براى حكومت كردن تبديل شد. در نمايش هاى راديويى و تلويزيونى لهجه ها و اقوام ايرانى به سخره گرفته شدند و همه ادارات و ثروت ها و قدرت ها در تهران متمركز شد.
چهارم، نحوه مواجهه رضاخان با سنت آن را به دشمن تجدد تبديل كرد. جمشيد بهنام استاد جامعه شناسى ايران تضادى كه به لحاظ لغوى ميان سنت و تجدد در زبان فارسى ايجاد شده است را رد مى كند و معتقد است تجدد چيزى جز سنت جديد نيست. اين تعبير به عينه در تاريخ تجددخواهى ايران قبل از رضاخان ديده مى شود. اكثريت علماى شيعه در كنار روشنفكران ايران مدافع مشروطه بودند. در تدوين قانون مدنى ايران (كه از قضا در عصر پهلوى اول ايجاد شد) علما و روشنفكران شريك هم بودند. حتى آيت الله سيدحسن مدرس از عرفى شدن قواعد سياست ورزى دفاع مى كرد و تا زمانى مشخص از سياستمداران عرفى (مانند قوام السلطنه، وثوق الدوله و حتى رضاخان) حمايت مى كرد. فقيهان بزرگ شيعه مانند آخوند خراسانى و علامه نائينى مدافع مشروطه بودند و ديگر علما يا در برابر دولت مدرن سكوتى محتاطانه داشتند يا با آن همراهى مى كردند. اما تجدد آمرانه پهلوى اول در حذف لباس سنتى و حجاب و برداشتن عمامه از سر روحانيان و دور كردن آنان از مقام قضا سنت گرايان را دشمن نوگرايان ساخت. شيوه هاى رضاخان در اين مدرنيته دولتى كاملاً شبيه احكام پتركبير بود كه گمان مى كرد با تراشيدن ريش روس ها مى تواند آنان را مدرن كند. اين روش نادرست پهلوى اول در عصر پهلوى دوم به خصوص پس از سقوط نهضت ملى ايران به اشكال پيچيده ترى تداوم يافت به گونه اى كه بى پروايى اخلاقى متجددان و نفوذ روزافزون خارجيان، انقلابى از ناحيه سنت را عليه تجدد سامان داد.
فصل پنجم
بورژوازى دولتى و دولت رانتى
بدين صورت مكتب مدرنيته دولتى در عهد پهلوى ها سبب شد تا طبقه اى جديد به نام بورژواى دولتى در ايران ايجاد شود. در حالى كه در اروپا بورژوازى دولت مدرن را سامان داد در ايران دولت مدرن خود سامان ده طبقه جديدى به نام بورژوازى دولتى شد. بورژوازى دولتى به عنوان كارگزار اصلى مدرنيته دولتى در واقع بخشى از طبقه متوسط جديد است كه با حمايت دولت شكل مى گيرد. حمايت دولت از اين لايه بورژوايى از همان آغاز زندگى اين افراد آغاز مى شود. آموزش دولتى در هر دو سطح ابتدايى و عالى كارگزاران تجدد دولتى را آماده ورود به ساخت سياسى و ادارى مى كند. سران دولت شبه مدرن معمولاً ترجيح مى دهند بورژوازى دولتى بدون گذار از نهادهاى واسطه مستقيماً وارد دولت شوند و دولت را اداره كنند اما گاه خود دولت، حزب تشكيل مى دهد.
همان گونه كه گفتيم رضاخان در آغاز قصد داشت حزبى سياسى به نام «ايران نو» يا «ايران نوين» تشكيل دهد. اين حزب بايد جانشين حزب تجدد مى شد كه از الگوى تجدد دولتى و ديكتاتور مصلح دفاع مى كرد اما پايان جمهورى خواهى رضاخان پايان احزاب حامى او هم بود. به تدريج دولت چنان مقتدر شد كه جايگزين همه نهادهاى سياسى ديگر شد. رضاخان كاروان هاى اعزام دانشجو به خارج از ايران را راه انداخت و پارلمان را چنان از محتوا تهى كرد كه از پير و جوان كسى در فكر تحزب نيفتد. به همين دليل است كه ما در دوره سلطنت رضاخان حزب برجسته اى سراغ نداريم. با سقوط رضاخان و آغاز مشروطه سوم (۳۲ _۱۳۲۰) پديده تحزب به شيوه غيرقابل مهارى به جامعه ايران بازگشت. ظهور و سقوط احزاب سياسى در ايران در واقع روايتى از همان چرخه معيوب دولت مطلقه و دولت مشروطه است كه در مقاطع سه گانه مشروطه و نيز جمهورى اسلامى تكرار شده است. تعداد احزاب سياسى در نهضت ملى ايران چنان زياد بود كه گويى هر فردى يك حزب و يك روزنامه راه اندازى كرده است. عدم پايدارى احزاب سياسى در ايران سبب شده است نظام حزبى هيچ گاه در ايران شكل نگيرد و قواعد ائتلاف سياسى مورد توجه قرار نگيرد. با شكست نهضت ملى اما دولت مطلقه پهلوى دوم به فكر افتاد كه بورژوازى دولتى را در قالب نظام حزبى كنترل شده اى مهار كند. بدين گونه دولت در ايران به اختصاصى ترين قلمرو بورژوازى و تنها نهاد سياست ورزى آن يعنى حزب حمله كرد. حزب تلاش جامعه مدنى براى ورود به دولت است اما دولت با مصادره حزب و نظام حزبى نشان داد كه تنها شكل سياست ورزى در ايران پيوند با حكومت است. در نهضت ملى ايران دو جناح اصلى وجود داشت. در جناح چپ حزب توده و در جناح ليبرال جبهه ملى محور آرايش نيروهاى سياسى بودند. در هر دو جريان بقايايى از نخبگان طبقه هاى ماقبل عصر پهلوى ديده مى شدند كه در كنار جوانان و دانشجويان اعزام شده در عصر رضاخان به فرنگ قرار گرفته بودند. با وجود اين عصر نهضت ملى همچنان عصر سياستمداران كهنه كار بود. در حزب توده نورالدين كيانورى از جانب همسر به خانواده فرمانفرما پيوند مى خورد و خود نواده شيخ فضل الله نورى بود و در جبهه ملى محمد مصدق از خانواده هاى قاجار بود. در كنار اين دو جناح اصلى چهره هايى مانند احمد قوام نيز قرار داشتند كه سابقه اى ديرينه در سياست ورزى داشتند. قوام سياستمدار بورژواى كهنه كارى بود كه فرمان مشروطه به خط او صادر شد و چندى رقيب رضاخان بود. او نيز در اين ايام حزب دموكرات ايران (متفاوت از حزب دموكرات عصر مشروطه) را تاسيس كرد تا اين سه گروه سياسى آخرين سنگرهاى مقاومت در برابر بورژوازى دولتى دست ساخته پهلوى ها باشند. محمدرضا پهلوى به يارى متحدان خارجى خويش عمليات ويژه اى را سامان داد كه طى آن جامعه سياسى ايران از رجال مستقل از سلسله پهلوى تهى شد. قوام السلطنه كه در عصر پهلوى اول محبوس و تبعيد شده بود و در عصر پهلوى دوم نيز با شاه از سر استغنا برخورد مى كرد و حتى يك بار دو نامه شديداللحن به او نوشته و محمدرضا را از تغيير قانون اساسى مشروطه به نفع سلطنت برحذر داشته بود در نهضت ملى رودرروى محمد مصدق قرار گرفت و بازنده ماجرا شد. قيام ۳۰ تير قوام را از صحنه سياسى ايران حذف كرد و كودتاى ۲۸ مرداد مصدق را و سپس كاشانى نيز به خيل سياستمداران محذوف پيوست. سال هاى باقى مانده دهه ۳۰ آخرين صحنه نبرد محمدرضا شاه با بقاياى بورژوازى سنتى ايران بود. على امينى گرچه در آغاز با حمايت آمريكا گمان برده بود مى تواند مقابل شاه قرار گيرد اما به سبب نسب قجرى خود و نيز ميل به استقلال در برابر شاه پهلوى حذف شد و محمدرضا خود همچون پدر هر دو مقام سلطنت و حكومت را در اختيار گرفت. شاه در اين زمان بيش از آنكه شاه باشد، ديكتاتورى بود كه مى كوشيد با زور دولت ايران را مدرن كند، ديكتاتورى كه در جزيى ترين مسائل اجرايى اظهارنظر مى كرد. محمدرضا آشكارا به سن بلوغ رسيده بود نه زير سايه پدر بود و نه قوام و مصدق يا امينى و حتى زاهدى.
به تدريج بورژواهاى پرورش يافته دولت نيز همچون شاه به سن بلوغ رسيدند. ديگر كسى چهره لاغر و درهم رفته محمدرضا را به ياد نمى آورد كه سران كهنسال متفقين در تهران به وساطت محمدعلى فروغى او را به حضور پذيرفته بودند. اكنون مديران جديدى در راه بودند كه اولين شاه در خاطره ذهنى آنان محمدرضا بود و بس.
اين افراد در آغاز در كانون ترقى و سپس در حزب ايران نوين جمع شدند و حسنعلى منصور نخست وزير وقت مظهر آنان بود. تكنوكرات هاى وفادار به حكومت كه محاسن جبهه ملى (تكنوكراسى) را داشتند اما ليبرال نبودند. محمدرضا همچنين تصميم گرفت براى بورژوازى دولتى يك جناح چپ نيز ايجاد كند. حزب مردم اين نقش را بر عهده گرفت تا از رقابت مصنوعى ايجادشده هر كدام كه به قدرت برسند آن كند كه محمدرضا مى خواهد. در دهه ۴۰ و ۵۰ بورژوازى دولتى پرچمدار همه اركان دولت بود. اصلاحات ارضى طبقه زميندار را از بين برد، كودتاى ۲۸ مرداد سياستمداران كهنه كار و مستقل از شاه را (چه آنان كه به واقع ملى گرا بودند و چه كسانى كه خود مستقيماً بدون واسطه دولت با غرب رابطه داشتند) نابود كرد و افزايش قيمت نفت دولت را به بزرگ ترين سرمايه دار تبديل كرد. حجره هاى سنتى بازار كه در هر دو نهضت مشروطه و نهضت ملى عليه سلطنت اقدام كرده بودند از سوى فروشگاه هاى زنجيره اى مدرن (مانند فروشگاه هاى كوروش) محاصره شدند و در معرض ورشكستگى قرار گرفتند. در كنار فروشگاه هاى زنجيره اى و در مقابل حجره هاى بازار بنگاه هاى اقتصادى كوچكى به وجود آمد كه ظاهراً توسط خود مردم ساماندهى مى شد اما درواقع دولت برنده ماجرا بود. بوتيك ها با كالاهاى غربى نمايندگان ترانزيت بزرگ كالاهاى غرب و شرق در ايران شدند كه در مقابل حجره ها قرار گرفتند. نزاع «حجره - بوتيك» ترجمه اى از نزاع «سنت - مدرنيته» است. مدرنيته كه دولت پشت سر آن ايستاده بود؛ همچنان كه نزاع «حجره - فروشگاه هاى زنجيره اى» نزاع «سنت با مدرنيته دولتى» بود.
افزايش درآمد نفت در دهه ۵۰ بر اقتدار بورژوازى دولتى افزود. دولت ايران در تحليل هاى اخير دولتى رانتى محسوب مى شود اما بايد توجه داشته باشيم كه حتى در عصر پهلوى اول و سال هاى پيش از نهضت ملى دولت ايران هنوز با اتكا به ماليات اداره مى شد. ماليات در عصر قاجاريه تنها منبع اقتصادى دولت بود و تلاش دولت قاجار براى كسب درآمد از راه امتيازات اقتصادى خارجى نيز بى فرجام ماند. همين وابستگى به ماليات سبب شد بازار (تجار و پيشه وران) در انقلاب مشروطه و نهضت ملى بتوانند دولت را محاصره كنند اما با ملى شدن (و درواقع دولتى شدن) نفت، دولت ايران بى نياز از ماليات شد. محمد مصدق در نهضت ملى حركتى را آغاز كرد كه به فرجامى جز رانتى شدن دولت ختم نمى شد و از بخت بد روزگار مصدق در كار خود ناكام شد و محمدرضا پهلوى بزرگ ترين برنده نهضت ملى شدن صنعت نفت شد. محمدرضا پهلوى از پول نفت ايران به خصوص در دهه ۵۰ (كه بهاى نفت صعود كرد) در سه جهت استفاده كرد: اول - بزرگ كردن دولت و ورود آن به همه پروژه هاى صنعتى- كشاورزى. دوم - مسلح كردن دولت به گونه اى كه امكان سركوب هر قيام سياسى را پيدا كند و سوم - رشوه دادن به ملت به خصوص كارمندان دولت كه از وقوع هر انقلاب اجتماعى جلوگيرى مى كرد. برگزارى جشن هاى بزرگ، راه اندازى رسانه هاى دولتى و سرانجام ايجاد حزب واحد رستاخيز همه از نتايج ثروت بى دريغى بود كه در دامان محمدرضا مى ريخت.
كارمندى دولت به شغل اشخاص متشخص تبديل شد. تعداد بانك هاى دولتى افزايش يافت، شركت هاى دولتى فزونى گرفت و دولت همان هيولايى شد كه هابز توصيف مى كرد با اين تفاوت كه سعى مى كرد لبخندى بر لب داشته باشد. اما لبخندهاى هيولا به كار نيامد. بورژوازى هرگز طبقه وفادارى نيست به خصوص بورژوازى دولتى كه به تدريج به سوى سوسياليسم هدايت مى شد. محمدرضا شاه كه خود حجره و حوزه را رانده بود تا فروشگاه و دانشگاه را جايگزين آنها كند با نسل جديدى از بورژوازى مواجه شد كه گرچه دولت گرا بودند اما فاشيست نبودند. فاشيسم ايدئولوژى پنهانى بود كه در عصر پهلوى ها به صورت پان ايرانيسم، مدرنيته دولتى و سرمايه دارى دولتى تبليغ مى شد. اما دانش آموختگان همان دانشگاه هاى دولتى سوسياليست بودند. سوسياليست هاى ملحد و مومن به تدريج دولت پهلوى را محاصره و آن را ساقط كردند. سقوط دولت پهلوى در اثر وقوع انقلاب اسلامى در سال ۱۳۵۷ مشابهت هاى بسيارى با نهضت مشروطه دارد. در هر دو قيام روحانيت شيعه رهبر سياسى نهضت بود. روحانيت شيعه در عصر مشروطه گمان مى كرد نقش بيشترى بايد در حكومت به دست آورد و در عصر انقلاب اسلامى ناراضى از حذف خويش در دوره پهلوى در پى به دست آوردن حداقلى از حضور در ساخت قدرت بود.
در هر دو قيام بازار سنتى از نظر اقتصادى و مالى جنبش را اداره مى كرد و انتظار داشت امتيازهاى مشخصى براى احياى اقتصاد معيشتى و سنتى ايران به دست آورد. خطر حضور خارجيان در اقتصاد ايران در هر دو دوره بازار را به شدت نگران كرده بود.
اما روشنفكران با دو ايدئولوژى متفاوت تغذيه كننده نهضت مشروطه و انقلاب اسلامى بودند. در انقلاب مشروطه اكثريت روشنفكران حامى ليبراليسم و در انقلاب اسلامى اكثريت آنان حامى سوسياليسم بودند. همچون نهضت مشروطه كه برخى روشنفكران از نگاهى درون دينى در پى جمع آزادى و دين بودند و برخى بر طبل ناسازگارى آن مى كوفتند در انقلاب اسلامى نيز جمع يا عدم جمع عدالت و دين دو گرايش در روشنفكرى ايران ايجاد كرد. با وجود اين گفتمان قالب انقلاب اسلامى ۱۳۵۷ عدالت خواهانه (سوسياليستى) بود. اين سه ضلع مثلت (بازار- روحانى- روشنفكر) انقلاب اسلامى را در سال ۱۳۵۷ به پيروزى رساند و به حاكميت جمهورى اسلامى تبديل شد. اما به زودى در نظام جديد نزاع ميان بورژوازى سنتى و بورژوازى دولتى درگرفت. مهم ترين تحولى كه در اين عصر رخ داد حضور روحانيت در ميانه نزاع بود. در حالى كه حمايت بازار از شيوه توليد بورژوايى سنتى و تجارى و حمايت دانشگاه از شيوه توليد بورژوايى مدرن و صنعتى بديهى بود روحانيت به عنوان متحد سنتى بازار به دو بخش تقسيم شد. دو بخش نامساوى كه گرچه سهم بزرگترى از آن در كنار بازار بود اما حضور رهبر انقلاب اسلامى ايران وزنه را به نفع بورژوازى دولتى سنگين كرد. اين بورژوازى دولتى جوان فرزندان همان كارمندان دولت پهلوى بودند كه عليه سلطنت مبارزه كرده بودند و با حمايت آيت الله خمينى به دولت راه يافتند. آنان مدرنيته اى سوسياليستى اما بومى را طلب مى كردند كه گرچه در مقابل مدرنيته فاشيستى و وارداتى پهلوى ها قرار مى گرفتند اما همچون آن متكى به دولت و نفت بود.
تركيب كابينه ميرحسين موسوى به خوبى مطالبات و ديدگاه هاى نسل جديد و جوان بورژوازى دولتى را نشان مى داد. دخالت دولت در اقتصاد با جنگ ايران و عراق افزايش يافت و بنيانگذار جمهورى اسلامى نيز با فتواهاى تازه خود از اين دولت سالارى دفاع مى كرد. چنان كه برخى تحليلگران مانند سعيد حجاريان نظريه هاى آيت الله خمينى درباره دولت را با نظريه هاى توماس هابز در لوياتان مقايسه كرده است. اين قياس زمانى معنادار مى شود كه به ياد آوريم بازماندگان بورژوازى سنتى ايران در شوراى نگهبان چگونه خواستار محدود كردن اختيارات دولت مدرن بودند كه قصد دخالت در قيمت گذارى كالاها را داشت. دولت ايران در دهه ۶۰ هجرى شمسى تمام بانك ها را در اختيار داشت، تنها بانك دولتى كه از سوى سرمايه داران مسلمان حمايت مى شد مجبور شد نام خود را از بانك اسلامى به سازمان اقتصاد اسلامى تغيير دهد، بازرگانى خارجى در انحصار دولت قرار گرفت، تعاونى ها به عنوان شكل ديگرى در اقتصاد دولتى بخش خصوصى را محدود كردند. مدارس غيردولتى تعطيل شد و تنها دانشگاه غيردولتى (دانشگاه آزاد اسلامى) نيز زيرنظر هيات امنايى مركب از سران حكومت اداره شد. منازعات اقتصادى به كابينه و سپس به حوزه هاى علميه كشيده شد. گرچه در آن عصر روشنفكران عموماً سوسياليست بودند و جانب دولت وقت را مى گرفتند اما انصاف آن است كه دغدغه هاى شوراى نگهبان را به عنوان آخرين زنجموره هاى بورژوازى سنتى در برابر بورژوازى دولتى قلمداد كنيم. گرچه رژيم سياسى دگرگون شده بود اما گويى سايه مدرنيته دولتى همچنان بر سر مناسبات اجتماعى و سياسى برقرار بود. در اين زمان آيت الله خمينى اجتهادى تازه در فقه شيعه انجام داد. اجتهادى كه عملاً مفهوم دولت مدرن را در سپهر سنتى ايران به رسميت شناخت. بنيانگذار جمهورى اسلامى كه خود فقيهى جامع بود درباره اختيارات دولت مى گويد:
«دولت مى تواند در تمام مواردى كه مردم استفاده از امكانات و خدمات دولتى مى كنند با شروط اسلامى و حتى بدون شرط قيمت مورد استفاده را از آنان بگيرد و اين جارى است در جميع مواردى كه تحت سلطه حكومت است... در انفال كه در زمان حكومت اسلامى امرش با حكومت است مى تواند بدون شرط يا با شرط الزامى اين امر را اجرا كند.» (ص ۱۶۵/ ج۲۰: ۱۱)
اين براى نخستين بار بود كه سنت در ايران با مفهوم دولت مدرن از خاستگاهى كاملاً فقهى همدلى نشان مى داد و چنين تحولى فرجام مستقيم دخالت روحانيت در حكومت بود. در حالى كه روحانيان خارج از دستگاه اجرايى همچنان برنظرات فقهى خود اصرار مى ورزيدند، آيت الله خمينى ميان تئورى ولايت فقيه و دولت مدرن پيوند ايجاد مى كرد. بنيانگذار جمهورى اسلامى معتقد بود ولايت فقيه ولايتى مطلق و عام است كه مى تواند به عنوان تنها دستگاه مشروع اقتدار در همه امور اعمال قدرت كند. برخى افراد سعى كرده اند ولايت مطلقه را در برابر ولايت مشروطه قرار دهند و از آن تعبير به نوعى حكومت تماميت خواهانه ياد كنند. آنچه مسلم است در عالم تئورى همان گونه كه دولت مطلقه در عرض دولت مشروطه قرار ندارد ولايت مطلقه نيز معارض با ولايت مشروطه نيست. ولايت مطلقه يا عامه در برابر آن گونه از حكومت دينى قرار مى گيرد كه دست حاكم اسلامى را در برابر فقه بسته مى داند. و دايره ولايت را محدود به ايتام و صغار و سفهاء فرض مى كند. بديهى بود آيت الله خمينى قائل به چنين ولايت محدودى نبود. در مهم ترين شرح آيت الله خمينى از ولايت مطلقه فقيه چنين مى خوانيم:
«حكومت... به معناى ولايت مطلقه اى كه از جانب خدا به نبى اكرم صل الله عليه و آله و سلم واگذار شده و اهم احكام الهى است و بر جميع احكام فرعيه الهيه تقدم دارد... تعبير به آنكه، اينجانب گفته ام حكومت در چارچوب احكام الهى داراى اختيار است به كلى برخلاف گفته هاى اينجانب است. اگر اختيارات حكومت در چارچوب احكام فرعيه الهيه است بايد عرض حكومت الهيه و ولايت مطلقه مفّوضه به نبى اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) يك پديده بى معنى و محتوا باشد... بايد عرض كنم كه حكومت شعبه اى از ولايت مطلقه رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم است يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است حاكم مى تواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند حاكم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند و مسجدى كه ضرار باشد در صورتى كه رفع بدون تخريب نشود خراب كند حكومت مى تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد يك جانبه لغو كند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و يا غيرعبادى كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند حكومت مى تواند از حج كه از فرايض مهم الهى است در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند...
آنچه گفته شده است تاكنون و يا گفته مى شود ناشى از عدم شناخت ولايت مطلقه الهى است آنچه گفته شده است كه شايع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختيارات از بين خواهد رفت صريحاً عرض مى كنم كه فرضاً چنين باشد اين از اختيارات حكومت است و بالاتر از آن هم مسائلى است كه مزاحمت نمى كنم.» (ص ۱۷۰/ ج۲۰: ۱۱)
پس از اين فتوا بورژوازى دولتى حكم شرعى نيز يافت و حتى منتقدان آن به اين گفتمان پيوستند. ورود بازار سنتى ايران به معاملات كلان اقتصادى و شراكت با دولت، بازار را از مفهوم سنتى آن تهى ساخت و با درگذشت مراجع بزرگ تقليد نسل جديدى از مراجع تقليد ظهور كردند كه به اختيارات مطلق دولت اعتقاد داشتند. و نفت همچنان منبع اصلى اقتصاد بود. در دهه ۷۰ هجرى شمسى از گرايش هاى سوسياليستى بورژوازى دولتى كاسته شد اما هرگز از نقش دولت در توسعه (تعبير جديد تجدد) كاسته نشد. دولت اكبر هاشمى رفسنجانى گرچه با شعارهاى سرمايه دارى به قدرت رسيد اما بر تار سرمايه دارى دولتى مى تنيد. فروشگاه هاى زنجيره اى شهروند و رفاه مظهر بازگشت سرمايه دارى دولتى بودند. بوتيك ها دوباره رونق گرفتند و دولت به شيوه اى فعال در صنعت، تجارت و زراعت حاضر شد. اكثريت همان بوروكرات هاى چپگراى دهه ۶۰ به تكنوكرات هاى ميانه رو دهه ۷۰ تبديل شدند و مدرنيته دولتى را از صورت سوسياليستى به صورتى شبه ليبرالى درآوردند. نفت همچنان محور دولت و دولت محور توسعه و توسعه ترجمه جديد تجدد بود.
ماليات از عرضه منابع اقتصادى مفقود بود و نفت، دولت را به قوى ترين بنگاه اقتصادى و سياسى تبديل كرد. به تدريج چرخه دولت مطلقه/ دولت مشروطه به كار افتاد و فيل بورژوازى دولتى ياد هندوستان دموكراسى كرد. در بلوك قدرت شكاف هاى تازه شكل گرفت و حزب كارگزاران سازندگى شكل گرفت. گرچه در اين دوره رقابت هاى سياسى صورت واقعى داشت و برخلاف نزاع هاى گذشته معناى اجتماعى يافته بود اما همچنان بستر تحولات همان طبقه تازه به دوران رسيده و رانتى بورژوازى دولتى بود. كار بدان جا رسيد كه حتى تحولات سياسى سال ۱۳۷۶ نيز با هدايت همين طبقه شكل گرفت. گروه هاى مرجع راى دهنده به سيدمحمد خاتمى عبارت بودند از كارمندان دولت، دانشجويانى كه در دانشگاه هاى دولتى درس خوانده بودند، مديران ارشد دولتى و وزيران سه دولت موسوى، هاشمى و خاتمى، روشنفكران چپ گراى طرفدار دولت مدرن و در مقابل لايه هاى سنتى تر جامعه به على اكبر ناطق نورى راى دادند. به همين دليل حزب مشاركت ايران اسلامى نيز به عنوان مهمترين گروه حامى سيدمحمد خاتمى در اصل حزبى برخاسته از بورژوازى دولتى شناخته مى شود. در پايان عصر خاتمى و در شرايطى كه بورژوازى دولتى همچنان شعار كوچك كردن دولت و لجام زدن بر اين هيولا را سر مى داد (امرى كه در تناقض با ذات اين طبقه است) اتفاق مهمترى رخ داد و آن بازگشت دولت سالاران جديد به قدرت است. دولت سالارانى كه گرچه شباهت هايى با دولت دهه ۶۰ ايران دارند اما قاعدتاً در رده گروه هاى پوپوليست قرار مى گيرند تا سوسياليست. با وجود اين بورژوازى دولتى در پايان راه همچنان چرخه معيوب دولت مطلقه- دولت مشروطه را مى چرخاند از پس مشروطه اى بارديگر مطلقه سر برآورده است.
•••
اصلاح طلبان ايرانى كه پس از فروپاشى امپراتورى در ۱۵۰ سال تاريخ مدرن خويش كوشش كردند دولتى مدرن بسازند چنان گرفتار مدرنيته دولتى شدند كه حاصل كار دولتى شبه مدرن بيش نيست. اين دولت از يك سو برآمده از سنت نيست و از سوى ديگر توان اتمام پروژه مدرنيته را ندارد.
دولت مدرن دولتى كوچك و كارآمد است و ايجاد چنين ساختى از حاميان مدرنيته دولتى كه خود ساخته و پرداخته دولتند برنمى آيد. آنان هر دم بر پيكر اين انسان مصنوعى اندامى مى افزايند و اگر نيافزايند خود از ميان مى روند. پيدايش دولت مدرن عملاً پايان مدرنيته دولتى است پس حضور مدرنيته دولتى به معناى عدم امكان ايجاد دولت مدرن است.
مدرنيته دولتى حتى اگر اسلامى شده باشد نمى تواند دولت مدرن بسازد. چرا كه جامعه مدنى سنتى ايران از بازار و حجره و حوزه همه به سوى دولت گرايى سوق داده شده است. حتى دولت برآمده از انقلاب اسلامى كه از خاستگاه سنت برخاسته بود نيز در راه مدرنيته دولتى افتاد. نه تنها دانشگاه ها و مدارس جديد حفظ شدند بلكه حوزه ها و مدارس قديم اين بار با هدايت دولت اسلامى در مسير مدرنيته دولتى قرار گرفتند. مدرنيته دولتى اسلامى موانعى را كه مدرنيته دولتى پهلوى پيش روى داشتند آسان تر از گذشتگان حل كرد.
اگر كشف حجاب پهلوى ها سنت را مقابل حقوق زنان قرار داد حجاب زنان در جمهورى اسلامى موضوع حقوق زنان را براى مومنان و سنت گرايان هم طرح و تثبيت كرد. اگر رضاخان لباس جديد را به زور بر تن ايرانيان كرد مدرنيته دولتى اسلامى اين لباس را براى هميشه تثبيت كرد.
بدين ترتيب مدرنيته دولتى در هر دو صورت دينى و غيردينى سد راه ايجاد دولت مدرن است. دولت مدرن ساختى است كه براساس الگوى اروپايى خود در بستر عميق ترين و آرام ترين تحولات اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى شكل مى گيرد. رسيدن به دولت مدرن جز با عبور از اين بستر تاريخى ممكن نيست حتى اگر سرزمين هايى چون ژاپن، كره، عراق و افغانستان در مسير دولت سازى قرار گيرند و به دولت هايى مدرن تبديل شوند دولت ايران به دليل همين راه ۱۵۰ ساله خويش ديگر نمى تواند با زور (چه داخلى و چه خارجى) مدرن شود. موانع تاريخى دولت مدرن در ايران تنها موانعى باستانى نيست بلكه موانعى عصرى نيز هست كه مانع از انجام مدرنيزاسيون دولت در ايران مى شود. ظاهراً ما ايرانيان نه اهل اجتهاديم نه اهل تقليد. اهل تقليد نيستيم چون ژاپنى ها ديرتر از عصر ناصرى و اصلاحات اميركبير در عصر ميجى دولت مدرن را همچون محصولى قابل مونتاژ وارد كردند و مدرن شدند و مجتهد نيستيم چرا كه نتوانسته ايم نسخه بومى مدرنيته خويش را بيابيم.
قصه ما و مدرنيته قصه چشم و ابرو است. درست كردن ابرو به كورى چشم منجر شد. خواستيم در عصر بى دولتى دولتمند شويم و در عصر پايان سنت متجدد شويم. چندان در اين مدرنيته دولتى بيراه رفتيم كه دولت مطلقه اى صدبرابر ترسناك تر از لوياتان ساختيم. از سنت عبور كرديم و به مدرنيته نرسيده در دولت مانديم و آن گاه كه به اين هيولا، اين لوياتان ايرانى با آن دست ها و پاهاى دراز و چشم ها و گوش هاى بى شرم بوى نفت را رسانديم زنگى مست شد و اكنون نه مى توان اين هيولا را با قلاب كشيد، نه مى توان با ريسمان فشرد و نه در بينى او مهار توان كشيد. لوياتان ايرانى به بندگى ما درنيامده كه ما را در بند خويش كشيده است. تنها مى توان گفت اميد به او باطل است. از مدرنيته دولتى، دولت مدرن به دست نمى آيد.
منابع:
۱- رساله هاى ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، به كوشش حجت الله اصيل، نشر نى: ۱۳۸۱
۲- لوياتان: توماس هابز، ترجمه حسين بشيريه، نشر نى: ۱۳۸۰
۳- اقتصاد سياسى ايران: محمدعلى همايون كاتوزيان، نشر مركز: ۱۳۷۳
۴- خاطرات تاج السلطنه، به كوشش منصوره اتحاديه و سيروس سعدونديان: ۱۳۶۲
۵- تضاد دولت و ملت در ايران: محمدعلى همايون كاتوزيان، نشر مركز: ۱۳۸۰
۶- انديشه ترقى و حكومت قانون: فريدون آدميت
۷- تاريخ بيدارى ايرانيان: ناظم الاسلام كرمانى، به كوشش على اكبر سعيدى سيرجانى، انتشارات نوين: ۱۳۶۲
۸- سفرنامه فرنگستان: ناصرالدين شاه قاجار، نشر مقشع: ۱۳۸۰
۹- نامه فرنگستان و مسئله تجدد آمرانه در ايران: نادر انتخابى، مجله نگاه نو، شماره ،۲۱ مرداد و شهريور ۱۳۷۳
۱۰- رضاشاه و شكل گيرى ايران نوين: افشين مرعشى، نشر جامى: ۱