Wednesday, 20 September 2017
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶
 

نقش دین در ایران / محمد امینی

جایگاه مذهب شیعه در تشکیل دولت ملی بخش چهارم از کتاب بغرنج قومی وملی در ایران است که بعلتاا همییت و روزآمد بود موضوع آنتشار می یابد
در آشفته بازار گفتمان پیرامون بغرنجی های قومی و ملی و جایگاه مذاهب در این چالش، یکی از بی پایه ترین داوری ها این است که با تشکیل دولت صفوی و رسمیت یافتن شیعه دوازده امامی، دوران تاریخی تازه ای درایران آغاز گشته که در این دوران، مذهب شیعه و ساختار یا نهاد روحانیت شیعی در کانون یگانگی ایرانیان و تشکیل دولت ملی قرار گرفته است. پیش فرض این داوری نیز این است که شیعیان و به ویژه فقها و علمای شیعی مذهب در درازای نهسد سال پیش از تشکیل دولت صفوی همواره زیر پیگرد و ستم دولت های سنـّی مذهب بوده و دولت صفوی ایشان را به کانون فرمانروایی آوررده و ماندگاری و یگانگی ایران نیز به همین چالش بستگی یافته است. این داوری که بیشتر ازسوی نظریه پردازان مذهبی عنوان شده، بسیاری از روشنفکران و پژوهشگران غیر مذهبی و سکولار را با خود همراه کرده و ایشان نیز بی آنکه رنج پژوهش پیرامون چنین داوری مهمی را به خود هموار کنند و یا از بیم انگ بی دینی، کم یا بیش به تکرار آن پرداخته اند

جایگاه مذهب شیعه در تشکیل دولت ملی

بغرنج قومی و ملی درایران
بخش چهارم

چونتوان راستی را درج کردن
دروغـی را نــبایـد خرج کردن
نظامی گنجه ای

در آشفته بازار گفتمان پیرامون بغرنجی های قومی و ملی و جایگاه مذاهب در این چالش، یکی از بی پایه ترین داوری ها این است که با تشکیل دولت صفوی و رسمیت یافتن شیعه دوازده امامی، دوران تاریخی تازه ای درایران آغاز گشته که در این دوران، مذهب شیعه و ساختار یا نهاد روحانیت شیعی در کانون یگانگی ایرانیان و تشکیل دولت ملی قرار گرفته است. پیش فرض این داوری نیز این است که شیعیان و به ویژه فقها و علمای شیعی مذهب در درازای نهسد سال پیش از تشکیل دولت صفوی همواره زیر پیگرد و ستم دولت های سنـّی مذهب بوده و دولت صفوی ایشان را به کانون فرمانروایی آوررده و ماندگاری و یگانگی ایران نیز به همین چالش بستگی یافته است. این داوری که بیشتر ازسوی نظریه پردازان مذهبی عنوان شده، بسیاری از روشنفکران و پژوهشگران غیر مذهبی و سکولار را با خود همراه کرده و ایشان نیز بی آنکه رنج پژوهش پیرامون چنین داوری مهمی را به خود هموار کنند و یا از بیم انگ بی دینی، کم یا بیش به تکرار آن پرداخته اند.

گفتگوی من دراین بخش از نوشتار، بررسی جایگاه مذهب در یگانگی ایران ودرتشکیل دولت ملی است. با این حال نمی توانم بدون اشاره به بی پایه بودن ستم گسترده مذهبی بر پیروان شیعه در نهسد سال پیش از تشکیل دولت صفوی، به بررسی نادرستی این داوری بپردازم که گویا پذیرش یا تحمیل شیعه درآغاز فرود صفویان به قدرت، بنیاد وحدت ملی ایران بوده است. به ویژه اینکه، آن باور بر ستم گسترده و سازمان یافته بر شیعیان در روزگار پیش از شاه اسماعیل، بهانه ای برای توجیه رفتار ستم گرایانه وی و تنی دیگر از فرمانروایان ایران برمردم غیرشیعی و تحمیل شیعه دوازده امامی بر بیشتر مردم ایران شده است. پذیرش این داوری براین داده استوار است که مناسبات انسانی و اجتماعی و فرایند شکل گیری ساختارهای فرمانروایی در درازای تاریخ ایران پس از اسلام، بر مناسبات میان پیروان دین ها و مذاهب و ستم گسترده مذهبی از سوی یک گروه بر گروهی دیگر از مردمان استوار بوده و نه بر ستیز و پیوستگی های ایلی و قومی. پیشتر این را نیز بگویم مرا سر ستیز با هیچ دین و آئینی نیست. مراد من از این نوشتار، نشان دادن بی پایگی یک داوری است و نه مذهبِ داوران.

دراین نوشتار دو داوری که پیوستگی با یکدیگر دارند، مورد بررسی است:

- یکم اینکه آیا مذهب شیعه در کانون یگانگی ایران و تشکیل دولت ملی قرارداشته و ایرانیان، ماندگاری سرزمین خویش را به سیادت شیعه دوازده امامی و رسمیت یافتن آن در روزگار صفیان مدیون اند؟
- دوم اینکه آیا تاریخ ایران، تاریخ ستیز دینی است که نخست فرمانروایان سنـّی مذهب برپیروان شیعی مذهب ستم کرده اند و در واکنش به آن فرمانروایان شیعه همان را بر پیروان تسسنن رواداشته اند؟

جای گفتگو نیست که هر پژوهشگر تاریخ می تواند به رفتار تبعیض گرایانه پاره ای از فرمانروایان ایران در دوره های گوناگون با مردمی که بر باورمذهبی آن فرمانروایان نبوده اند اشاره کند و یا به رویدادها و روندهایی که بر کشاکش و ستیز میان پیروان دین و آیین ها گواهی دارند، بپردازد و آن یافته هارا نشانی از ستم گسترده مذهبی از سوی یک گروه بر گروهی دیگر بداند. اما داوری من این است که به جز رفتار شاه اسماعیل صفوی، روال فرمانروایی ایران بر ستیز، آمیزش و پیوستگی تیره های قومی با باورهای مذهبی گوناگون از یک سو و توانایی ها و ماندگاری ساختار دیوانسالاری ایران استوار بوده و به رغم پاره ای رفتارهای ستم گرایانه مذهبی، در بیشتر دوران های تاریخ ایران و به ویژه پیش از بنای دولت وحدت ملی صفوی، تسامح و مُدارای مذهبی، کم یا بیش بر ایران چیرگی داشته است. از آن پس هم، ستم مذهبی که گاه خونریزانه و سفاکانه بوده، ماندگاری نداشته و روال زندگی اجتماعی، دیر یازود به روال همزیستی و مُدارای مذهبی بازگشته است. روال فرمانروایی در ایران، همانگونه که در بخش های پیشین این نوشتار به آن پرداختم بر ستیز و هم پیمانی تیره های قومی و ایلی و سیادت اشراف یکی از این تیره ها بر ساختار فرمانروایی استوار بوده است. در این روال، دین دیوانسالاران و یا اشراف تیره های قومی، نقش مهمی در هم پیمانی و یا ستیز ایشان نداشته است.

کسانی که رسمیت یافتن شیعه دوازده امامی را در دوره صفوی، ساروج فکری و روانی وحدت ملی ایران می دانند، به ناچار، تشکیل دولت ترکمان تبار غزنوی وآمدن قبایل ترکمان را به ایران که به تشکیل دولت سراسری سلجوقی انجامید و سپس ایلغار مغولان را گـُسَست یا فترتی در تاریخ ایران می خوانند و براین باوراند که در دوره ششسد ساله پس از فروپاشی سامانیان، ایران در «اشغال» ترکمانان بوده و شاه اسماعیل صفوی با برانگیختن پرچم تشیع، ایرانیان را متحد ساخته و نخستین دولت ملی را در برابر همسایگان سنـّی مذهب ایران برپا ساخته است. بگذریم که خود شاه اسماعیل بر گرده طوایف ترکمان تبار قزلباشی که بیشترینشان از آناتولی به ایران آمده بودند، این پرچم را در دست می داشته است!

مرا نیز باور براین است که دولت صفوی، سرآغاز شکل گیری دولت ملی درایران است. دراین باره، در بخش پیشین این نوشتار به درازا پرداختم. اما مراد من از دولت ملی، نه تنها ایجاد یک دولت سراسری، بلکه پایه ریزی دولتی است که به تدریج گریبان خویش را از سیادت تیره های قومی بر ساختارهای فرمانروایی رها میکند و بر ساختارهای شهروندانه دیوانسالارانه و نهادهای برخاسته ازآن استوار می سازد. جایگاه دولت صفوی درفرایند تشکیل دولت ملی درایران از این رو اهمیت دارد که این دولت، نخستین دولت سراسری ایران پس از ایلغار مغول، بادوام ترین دولت ایرانی پس ازاسلام و زمینه ساز پیدایش ساختارهای شهروندی است که سرانجام به پیدایش دولت مدرن درایران می انجامد. اهمیت دیگر دولت صفوی در فرایند تشکیل دولت ملی درایران نیز این است که همه دولت های پس از صفوی، کم یا بیش ادامه همان دولت بر سرزمینی اند که بازمانده ازآن دوران است.

اگرباور کنیم که مذهب شیعه، ساروج وحدت ملی ایران بوده، پس ناگزیر باید بپذیریم که ایران در نهسد سال پیش از تشکیل دولت صفوی که پیروی از شیعه تنها در گوشه و کنار ایران یافت می شده، نه از یگانگی برخوردار می بوده و نه بَـنـدی با پیشینه و آینده خویش می داشته است. آنچه را که خوانده ایم و می دانیم که از سده چهارم هجری تا هنگام آمدن مغولان، دوران رستاخیز بزرگ فکری و فرهنگی ایران بوده، باید یکسر به کنار نهیم و بپذیریم که جامعه ای که سلحشوران خونریز مغول را در حوزه دیوانسالاری و فرهنگی به زانو درآورده و از نوادگان چنگیزو سرداران وحشی او، شیفتگان به فرهنگ و سرزمین ایران پرورانده، برای سده ها در برزخ میان هستی و نیستی به سر می برده و تنها به ضرب شمشیر قزلباش بیدارشده و خویشتن را یافته است.

این اندیشه، با پایگاه دینی خویش نیز سر ستیز دارد. زیرا که برپایه این داوری، اسلام در کلیت خویش از ایجاد یگانگی میان مردم ناتوان بوده و تنها یکی از مذاهب اسلامی، ازچنین توانایی برخوردارمی بوده است و از آنجا که بیشتر مردم ایران از چنین توانایی سرنوشت سازی آگاهی نمی داشته اند، پس تیغ تیز قزلباشان و مرشد صوفی شان این راه رستگاری را به ایشان نمایانده است! راستی را این است که یگانگی و دوام ایران در همه نهسد سال پس از آمدن اعراب مسلمان تا گاه رسمیت یافتن شیعه دوازده امامی در دوره صفوی وجود می داشته است. نخستین دولت سراسری ایران را نیزترکمانان سلجوقی سنـّی مذهب بناکردند و برای نخستین بار علمای سنـّی مذهب را به کانون سیاست ایران آوردند. یگانگی ایران و ادامه یابی فرهنگی و سیاسی این سرزمین نیز از یکسو برآمیزش و آمیختگی های گسترده قومی و ایلی استوار بوده و از دیگر سو با ماندگاری ساختار توانای دیوانسالاری این سرزمین پیوند داشته است. به این مهم، من در بخش های پیشین این نوشتار به درازا به آن پرداخته ام. دراینجا، عیاراین باور را که مذهب شیعه، کانون تشکیل دولت ملی درایران است، محک خواهم زد.

مُدارای دینی در روزگار پیش از دولت صفوی

از ستیز تاریخی میان امویان با خاندان علی بن ابی طالب اگر بگذریم، پس از فروپاشی خلافت اموی به دست ایرانیان و تشکیل دولت عباسی، در همه دوران هایی که قرار است شیعیان در زیرکشتار دولت های سنـّی مذهب باشند، قم، ری، کاشان و پاره ای از شهرهای خراسان و بخش های مرکزی ایران، پایگاه شیعیان است و در یک کتاب تاریخی نشانی از لشگرکشی گروهی ازامیران و شاهان سنـّی مذهب برای سرکوب شیعیان قم و ری و کاشان نیست! درهمان دورانی که شاهان سنـّی مذهب غزنوی و خوارزمشاهی در بخش هایی از ایران فرمانروایی داشتند، بر بخش های دیگر ایران شاهان شیعی مذهب دیلمی چیره بودند. چه در خراسان و ماوراء النهر که پایگاه قدرت غزنویان و خوارزمشاهیان بود، و چه در مرکز و جنوب و غرب ایران که دیلمیان برآن چیرگی داشتند، رَوال حاکم، مُدارای مذهبی است. قاضی ابوالعلاء صاعدبن محمد استوایی، بزرگترین پیشوای حنفیان خراسان و کسی که پادشاه غزنوی بی مشورت او کاری نمی کرد، فتواداد که ساختن مرقدی بر گور هارون الرشید در طوس روا نیست زیرا چنین کاری می تواند خشم مردم شیعه طوس را برانگیزد! اسماعیل صابونی شافعی مذهب، شیخ الاسلام سنیـّان خراسان که بیهقی درباره اش گفته که «همه فـُصَحا پیش او سپر بیافکندند»، دشنام به صوفیان و شیعیان را ناشایست می دانست.

پایه گذاران دولت دیلمیان،علی، حسن و احمد که پسران ماهیگیری شیعی مذهب به نام ابوشجاع بویه اند، القاب عمادالدوله دیلمی، رکن الدوله دیلمی و معزالدوله دیلمی را از خلیفه سنـّی مذهب بغداد گرفتند. دیلمیان پس از چیرگی بر بغداد در میانه سده چهارم و برکنار کردن خلیفه سنـّی مذهب، اگرچه مراسم عزاداری محرم و عید غدیر را درپایگاه خلافت رواج دادند، ولی خلیفه سنـّی مذهب دیگری را برجای مستکفی عباسی نشاندند. رفتار ایشان نمودار برجسته ای از مُدارای مذهبی در ایران بود: نصربن هامون، وزیر توانای ایشان مسیحی بود و به پروانه ایشان کلیسا بنا کرد. ابواسحاق صابی، کاتب مشهور عزالدوله بختیار، صابئی بود و سعداسرائیل، کاتب معزالدوله، مسیحی.

از بزرگترین مجتهدین شیعه، ابواسحاق کلینی رازی، نویسنده یکی از چهار کتاب فقه شیعه، در ری زاده شد و در بغداد به مرگ طبیعی درگذشت. ابن بابویه و فرزندش شیخ صدوق که یکی از بزرگ ترین فقهای شیعه است در سده چهارم هجری در قم می زیستند. شیخ صدوق که کتاب «من لایحضره الفقیه» او یکی دیگر از کتاب های چهارگانه فقه شیعه است، آزادانه در قم می زیست و و به درخواست رکن الدوله دیلمی شیعی مذهب از قم به ری سفر کرد تا با او دیدار کند. از آن پس هم سفرهای بسیاری به اراک، نیشابور، مشهد و کوفه و نیز بغداد که پایگاه خلافت بوده کرد و سرانجام نیز پس از نوشتن سد ها کتاب و رساله، به مرگ طبیعی در ری در گذشت. شاگرد او شیخ مفید بنیان گذار کلام یا اسکولاستیک مذهب شیعه در روزگار عضدالدوله دیلمی در آغاز سده پنجم می زیست و بارها با او دیدار کرد و در بغداد که پایگاه خلافت عباسی بود سکونت داشت و درهمان جا درگذشت. سید مرتضی عـَلـَم الهُدی که گردآورنده نهج البلاغه است در کاظمین می زیست و همانجا نیز به کلانسالی درگذشت. شیخ طوسی یا شیخ الطایفه، نویسنده دو کتاب از کتاب های چهارگانه فقه شیعه و بی گمان بزرگترین فقیه وعالم شیعه دوازده امامی در هفتسد سال نخست دوره اسلامی، در سده پنجم در نجف می زیست و نشانی براین که او در تنگنا و زیر ستم بوده باشد نیست. در همین دوران، یعنی سده های چارم و پنجم، ستیز و گفتمان های بزرگ دینی در خراسان و دیگر ایالات ایران، نه میان سنت و شیعه، بلکه میان پیروان اشعری و ماتریدی و میان فقه شافعی و فقه حنفی بود! برجسته ترین فقیه شیعه امامیه پس از طوسی، محقق حلی است که الجایتو، پادشاه مغول به دست او مسلمان و شیعی شد. نخستین شهید بزرگ شیعه نیز، ابوعبدالله مکی عاملی، یکی از شاگردان همین علامه حلی است که به انگ «غلاة» به دستور قاضی مالکی پی ورز شام در پایان سده نهم کشته شد و به «شهید اول» آوازه یافت. اگر تاریخ ایران، تاریخ ستم سازمان یافته بر پیروان شیعه می بود، در سرزمینی که فرمانروایان را بیمی از کشتن مخالفان نبوده و کمتر وزیری به کهنسالای درگذشته، ما نمونه هایی بسی فراوان تر از «شهید اول» می داشتیم و چنین جنایتی نه در شام و بیرون از حوزه فرمانروایی ایران و آن هم در پایان سده نهم، که در کاشان و قم و ری شیعی نشین در همان سده های نخست روی می داد!

با این حال و به رغم تندروی های پاره ای از متشرعین و علمای سنـّی مذهب و شیعیان اسماعیلی، مردمی با باورهای دینی متفاوت در کنار هم می زیسته اند. از هجوم اعراب مسلمان اگر بگذریم، تا روزگار برآمدن صفویان کمتر نشانی از ستیزگسترده میان تیره های قومی ساکن ایران به گرد دین و مذهب نمی یابیم. در میان شهرنشینان نیز گرچه با نمونه هایی مانند جلوگیری ملایان پی ورز سنـّی از دفن جنازه فردوسی شیعی مذهب در گورستان مسلمانان برمی خوریم، اما مُدارای مذهبی جنبه غالب را داراست. گواه برجسته این مُدارای مذهبی در شعر و ادب و نوشتارهای تاریخی ایران است. نه فردوسی و ابن سینای شیعی مذهب سر ستیز با سنـّی مذهبان را دارند و نه سعدی و حافظ سنـّی مذهب به شیعیان و باورهای ایشان تاخته اند. مولانای سنـّی مذهبی که تبار خویش را به یکی از خلفا می رسانده، آنگاه که به علی بن ابی طالب می پردازد اورا «فخر نبی» می خواند. در بیش از یکسد دیوان شعر و دفتر و کتاب که از میانه سده سوم تا پایان سده نهم هجری نوشته شده، نشانی از ستیز گسترده مذهبی میان پاسداران و پرورندگان فرهنگ ایرانی یافت نمی شود. همین مُدارا و دمسازی مذهبی را به گونه ای گسترده در میان کارکنان ساختار دیوانسالاری ایران پیش از مغول می بینیم.

دراین که خِرَد ستیزی و انگ بی دینی زدن از سوی تندروان دینی در همه روزگاران رواج داشته، تردیدی نیست. اما این رفتارها نمی تواند گواه ستم سازمان یافته یک گروه بر گروهی دیگر از مردمان بربنیان باورهای دینی باشد. در جامعه شهری ایران که کمتر شاه و وزیری از کهنسالی درگذشته و برادرکـُشی و میل در چشم مخالفان کشیدن و سراز تن مدعیان قدرت بریدن رواجی گسترده داشته، مُدارای مذهبی، رفتار و فرهنگ مشترک مردم شهرنشین ایران بوده است. درمیان ایل و عشایر نیز پیوندهای ایلی بر پیوندهای دینی چیرگی داشته است.

راستی را این است که از دیربازمناسبات میان دین و دولت در ایران مناسباتی پیچیده و نا استوار بوده است. اگرچه بارها، مقامات دینی به حوزه سیاست وارد شده ویا شاهان به دلایل باورهای دینی و یا مصلحت روزگار به دین پناهی و جانماز آب کشیدن روی آورده اند، ساختارهای دینی و دیوانی همواره مستقل از یکدیگر زیسته اند. این گفته سیفی هروی در تاریخنامه هرات که فرمانروا «کارمسلمانان آنچه معاملتی باشد به مشورت دیوان معامله و آنچه شرعی باشد به فتوی ائمه و حکم قضاء بگذارد»، بیان فشرده ای از پذیرش جدایی حوزه عرف از حوزه شرع است.

در درازای تاریخ ایران و به رغم باورهای رایج، نهادهای دینی از ساختارهای دیوانسالاری و فرمانروایی جدا ماندند و اساساً در هم نیامیختند. نزدیک ترین نمونه های آمیختگی دین و دولت پیش استقرار صفویان، یکی گزینش ابوالفضل سلمی، بزرگترین فقیه و امام حنفی به وزارت از سوی نوح بن نصر سامانی است و دیگری نفوذ و اعتبارامام محمد غزالی شافعی مذهب و قاضیان شافعی و حنفی در دیوان در دوره سلجوقیان. در همان دوره سلجوقی که نخست به اعتبار طغرل و سپس جانشیناش، کوشش های تازه ای برای پیوند دادن ساختارهای دینی و دیوانسالاری صورت گرفت، حاصل کار در نهایت، گسترش شبکه قضات شرع و توانا شدن کسانی چون قاضی ابوالفرج همدانی و قاضی ابومظفرگرگانی و نیز رسیدن پاره ای از این قاضیان به وزارت بود. با این حال، قاضیان را قدرت اجرایی نبود و این قدرت در دست دربار و شحنه های ایالتی (ایل – قازی) قرارداشت. این رویدادهای دیوانسالارانه که کوششی برای ساختاری کردن حوزه قضاوت بود، هرگز به یگانگی میان نهادهای دینی و ساختارهای فرمانروایی و یا چیرگی ارباب دین بر دولت نیانجامید.

در هیچ دوره تاریخ ایران، قدرت و نفوذ مستقل ساختارهای دینی به پایه ای نرسید که نهاد دین مانند کلیسای کاتولیک در اروپا به ثروت و نیروی نظامی مستقلی از دولت دست یابد و یا به راستی دولتی در دولت گردد. در اروپا، کلیسا و شخص پاپ، جانشین قدرت شاهان بود. برپایه همین قدرت کلیسا است که پاپ اوربانوس دوم به بهانه رفتار ترکان مسلمان با مسیحیان، اشراف اروپا را به آغاز جنگ های صلیبی برانگیخت. ناگفته نماناد که در اوج دوره چیرگی کلیسای کاتولیک بر ساختارهای فرمانروایی و فرهنگی اروپا، ایران در گیرودار یک رستاخیز بزرگ فرهنگی بود. درآن هنگام که ساختارهای مدنی اروپا تابع ساختارها و چالش های دینی آن دیار اند، درایران، نشانی از سیادت یک سویه ساختارهای دینی بر ساختارهای فرمانروایی و فرهنگی به چشم نمی خورد.

قصاوت و صلابت شاهان و امیرانی که مقام خویش را در پرتوی خونریزی و ستیز با سرداران و گردنگشان ایل و تبار های رقیب به دست آورده بودند به گونه ای است هیچ ساختار و نهادی را بیرون از این مناسبات ایلی، یارای برتافتن برایشان نیست. همان نادرشاهی که به تسامح مذهبی شهرت یافته، در شورای دشت مغان چون شنید که «میرزاحسن ملاباشی در چادر خود گفته بود که هرکس قصد سلسله صفویه نماید، نتایج آن در عالم نخواهد ماند، ... یوم دیگرطناب به حلقش انداخته در حضور اقدس خفه نمودند.» تنها در دوره های ناتوانی ساختارفرمانروایی در روزگار قاجاران است که ساختار دیوانسالاری و نهاد های دینی به روی در رویی با پادشاه برخاستند. به این چالش در بخش های آتی این نوشتار خواهم پرداخت.

مغولان و مُداری دینی

از شگفتی های ارجدار تاریخ ایران یکی هم این است که در گسترش مُدارای مذهبی در پی آمد هجوم خونریزانه و ویرانگر و کشتار بسیاری از شهرنشینان ایران، دوره ای از گسترش مُدارای دینی آغاز شد که یک پای در سنت های دیرپای فرهنگی ایران داشت و پای دیگر در باورهای سُست نهاد دینی در میان قبایل بیابان گرد مغول.

در ساختارهای ایلی و عشیره ای، وفاداری های خویشاوندی و پذیرش سلسله مراتب ایلی و عشیره ای جایگاهی ماندگار تر از دین ایفا می کنند. مذهب ایل وعشیره، دین اشراف ایل و عشیره است. دین ایل تابع قدرت است و نه قدرت تابع دین. این گفته فضل الله بن روزبهان خنجی در مهمان نامه بخارا که پس از مسلمان شدن غازان خان مغول «در روز اسلام او سی سد هزار ترکش بند (تیرانداز) سعادت اسلام دریافته اند»، اگرچه مبالغه آمیز به نظر می رسد، اما گواهی از این حقیقت است که مردم ایل ها به دین رهبران خویش برفتند. همین روال را در بررسی فرایند شیعی شدن ایران می توان دید. هرآن گاه که شاه اسماعیل اشراف یک ایل یا عشیره را به پذریش شیعه دوازده امامی «ارشاد» می کرد، همه مردمان آن ایل یا عشیره با مذهب تازه یافته رهبران خویش همرنگ می شدند! به همین دلیل نیز در نوشته های تاریخی، دراشاره به یک ایل، شاخه ایلی یا طایفه، پیش فرض این است که همه مردم آن ایل یا طایفه از یک مذهب اند. سلجوقیان جملگی سنـّی مذهب اند. بیشتر طایفه های ترکمان تبار قزلباش شیعی مذهب اند. آق قویونلو، سنـّی و قراقویونلو شیعی است. زندگی شهری براین روال نیست و دین یا مذهب شهروندان، خاندانی است و نه ایلی.

به باور من، باورهای دینی درمیان عشایر و قبایل کوچنده، سُست تر از باورهای دینی در میان اسکان یافتگان شهری است. در کمتر از بیست و پنج سال، قبایل و طوایف بت پرست و توتم گرای بیابان های عربستان منادیان دینی یکتا پرستانه شدند و به یُمن شمشیر ایشان، دو شاهنشاهی بزرگ آن دوران فروپاشید. بسیاری از ایشان هم پس از مرگ پیامبر به تبعیت از اشراف خویش از اسلام برگشتند و به «اهل رده» شهرت یافتند. قبایل مغول را نیز رفتار برهمین روال بود. مردمی بودند بیابان گرد و بیابان نشین. اینک که به سرزمینی با فرهنگ و تمدنی بسا پیشرفته تر از آنچه در خواب و خیال ایشان می گنجید، پیروزی یافتند، به جستجوی دینی در خور جایگاهشان پرداختند. دراین راستا و در درازای نیم سده ای که با آمدن هلاکو به ایران از سوی قاآن آغاز می شود و با فرمانروایی ایلخان الجایتو و شیعی شدن او به اوج می رسد، ما شاهد پاگیری بیش از پیش تسامح دینی در بالاترین رده های فرمانروایی و دیوانسالاری ایرانیم. هولاکو و فرزند وجانشینش اباقاخان و درباریان ایشان میان دین مسیح و آیین بودایی در نوسان بودند. با این حال خواجه نصیرالدین طوسی شیعی مذهب به بالاترین مقام در دربار هلاکو رسید. ارغون، نوه هلاکو که حساب خودرا از دربار قاآن مغول جداکرده و خویشتن را شاه سرزمین ایران می دانست و نه دست نشانده مغول، سخت به آیین بودا وفادار بود ولی گاه از آموزش های یهودیان پیروی می کرد. وزیر و صاحب دیوان نخستینش، شمس الدین جوینی شافعی مذهب از بزرگان خاندان دیوانسالاران جوینی خراسان بود. پس از کشتن او، پزشک کلیمی او سعدالدوله یهودی که از خانواده ای یهودی در ابهر زنجان برخاسته بود، صاحب دیوان، وزیر و هم کاره دربار ایلخان مغول شد. پس از او، دوفرزندش غازان و اولجایتو نخست به مسیحیت روی آوردند. سرانجام غازان مسلمان شافعی شد و بسیاری از مغولان نیز به پیروی از خان مغول مسلمان شدند. الجایتو نخست، غسل تعمید دید و نیکلای نام گرفت و پس از گذشت از سه آیین دیگر سرانجام شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را بر خود نهاد.

این مُدارا در دوره تیموریان مسلمان سنـّی مذهب به جایی رسید که شایع شد که تیمور شیعی شده است. پاره ای از ساختمان های مذهبی مشهد شیعی نشین و از جمله مسجد گوهرشاد در دوران چیرگی شاهان سنـّی مذهب و به دست ایشان ساخته شد. همین روال در دوره چیرگی ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو نیز ادامه یافت و ستیز میان ایشان به حوزه دین سرریز نشد.

جایگاه دین در تشکیل دولت ملی

پرسش بزرگ تاریخی این است که در پی روال فرمانروایی درازای سده های پیشین، به کدام انگیزه و برای چه، شاه اسماعیل صفوی که ازخاندانی با پیشینه شافعی مذهب برخاسته بود، به اندرز«مشاوران خاصه»، دست به تحمیل شیعه و دشمنی با پیروان مذاهب غیر شیعی زد؟ مگر جامعه ایران در آستانه فروپاشی در راستای ستیز دینی بود که برانگیختن پرچم دین برای تشکیل دولت واحد سراسری ضرورت یافت؟ اگر قیام صوفیان صفوی برای پاسداری از شیعه بود، چرا این قیام از مراکر شیعی نشین ایران برنخاست و چرا در بخشی از ایران صورت گرفت که بیشتر سنـّی نشین بود؟ پاسخ به این پرسش هارا باید در رویدادها و صف آرایی نیروها در ایران و جهان در پایان سده نهم هجری (پانزدهم میلادی) جستجو کرد.

یک سوی رویدادهای ایران در آغاز سده شانزدهم میلادی در بیرون از مرزهای ایران پی ریزی شد. با چیرگی سلطان محمد فاتح بر قسطنطنیه در میانه سده نهم هجری (میانه سده پانزدهم میلادی) دوران تازه ای در تاریخ آغاز شد که برجسته ترین پی آمد آن پایان یافتن دوره تاریک سده های میانه در اروپا و آغاز روزگار نوآوری بود. پیروزی بر آخرین سنگر جنگ های صلیبی نفسی تازه بر کالبد امپراتوری عثمانی دمید و سلطان عثمانی که خویشتن را فرمانروای شرق و پیشوای جهان اسلام می دانست، راه گسترش فرمانروایی خویش را در دستیابی بر بخش های باختری ایران و از آن جا بر قفقاز می دید. این چشم اندازی برایران و نیز چیرگی محمد فاتح بر بالکان و ترابوزون اورا دربرابر اوزون حسن، پادشاه ترکمان آق قویونلو قرار داد که بر بخش مهمی از ایران باختری و جنوبی، دیاربکر و قفقاز چیرگی یافته و با دولت ونیز برای چیرگی بر بالکان و رودر رویی با عثمانیان پیمان بسته بود. اوزون حسن اگرچه سنـّی مذهب بود، اما پیوند و باورهای استوار مذهبی نداشت و در شرایطی حاضر به پذیرش سلطان عثمانی به جانشینی بارگاه خلافت و رهبری اسلام بود. اما سلطان عثمانی از یکسو با قراقویونلو های شیعی مذهب که رقیب آق قویونلوها بودند هم پیمان بود و از دیگر سو چشم به ایران باختری داشت. خاندان صوفیان صفوی و طوایف شیعی مذهب ترکمان تبار قزلباش که در آناتولی و دیار بکر می زیستند، هم پیمانان اوزون حسن شافعی مذهب و اتحادیه ترکمانان آق قویونلو بودند.

در همین دوران است که دولت عثمانی برای سرکوب ترکمانان شیعی مذهب به سیاست شیعی ستیزی گرایش یافت. ترکان عثمانی که در فرایند جنگ های صلیبی کشتار مسیحیان را ثواب آخرت می دانستند، به فتوای شیخ السلام عثمانی کشتن شیعیان را از کشتن مسیحیان فراتر و ارجدارتر یافتند. رفتار شاه اسماعیل صفوی با پیروان تسنن در سال های پس از آن، به این کینه دولت عثمانی با پیروان شیعه چنان دامن زد که بازتاب آن تا هنگام فروپاشی دولت صفوی پای برجای ماند. همین جا باید افزود که برخلاف ایران، ستیز نژادی و دینی به یکی از فرایندهای استوار دولت عثمانی تبدیل شد و بعد ها به فاجعه قتل عام بیش از یک ملیون و نیم ارمنی انجامید. فاجعه ای که تا به امروز، پان ترکیست ها از پذیرفتن آن پرهیز دارند. به هر روی، این ستیز میان دولت عثمانی و دولت آق قویونلو که هردو سنـّی مذهب می بودند برسر فرمانروایی بر دیار بکر، بالکان و سرانجام ایران باختری، زمینه ستیزهای دیرپای عثمانیان با آق قویونلو و هم پیمانان ایشان شد. رودررویی صفویان که هم پیمان، خویشاوند و وارث ترکمانان آق قویونلو بودند، با دولت عثمانی، از این پیشینه تاریخی برمی خیزد و نه از گرایش تازه یافته مذهبی ایشان.

به کرسی نشاندن این داوری که گزینش مذهب شیعه از سوی شاه اسماعیل و پیروانش، مبنای مهمی در تشکیل دولت ملی ایران بوده، نیازمند پذیرش این باور است که مردمان سرزمینی شیعی مذهب در برابر بیم و هراس از دولت عثمانی سنـّی مذهب که خویشتن را کانون جهان اسلام می دانسته از یکسو و تاخت و تاز قبایل اوزبک سنـّی از دیگر سو، به دعوت پادشاهی شیعی مذهب پاسخ گفته و پیرامون او گردآمده اند. این چنین داوری نه خویشاوندی با واقعیات دارد و نه با تاریخ پنجاه ساله ستیز میان شاهان سنـّی مذهب قراقویونلوی ترکمان و ترکان عثمانی قابل توجیه است.

از این نیز گر بگذریم، یک پیش درآمد مهم قیام شاه اسماعیل، ستیز دیرپای میان اتحادیه ترکمانان شیعی مذهب قراقویونلو و سنـّی مذهب آق قویونلوبود که سرانجام به چیرگی آق قویونلو و فرمانروایی ایشان بر بخش بزرگی از ایران انجامید. ناگفته پیداست که این ستیز دیرپا، پایه در باورهای دینی این دو تیره ایلی ترکمان تبار نداشت. مذهب بهانه ستیز ایلی بود. همی جا باید افزود که قراقویونلو های شیعی مذهب، در ستیز با آق قویونلوهای سنـّی مذهب، با دولت عثمانی هم پیمان بودند!

سیمای اردبیل، آذربایجان و دیاربکر درآن روزگار گواهی است بر مناسبات ایلی و عشیره ای که هیچ پیوندی با وابستگی های دینی ندارد. درآن هنگام که شیخ جُنید، پدر بزرگ شاه اسماعیل و مرشد صوفیان طریقت صفوی در اردبیل به اندیشه پادشاهی افتاد و نام سلطان جُنید برخود نهاد، بخشی از ایران و از جمله آذربایجان در دست ترکمانان شیعی مذهب قراقویونلو (سیاه گوسپندان) بود. پیشتر، پدر بزرگ او، حسن سیاهپوش، با افزایش نفوذ قراقویونلوها در آذربایجان، ازمذهب شافعی به شیعه گرایش یافته بود. جهانشاه قراقویونلوی ترکمان، از بیم نفوذ روزافزون مرشد صوفی درمیان ترکمانان شیعی مذهب و به ویژه طوایف قزلباش که آزادی سران خویش را از بند تیمور گورکانی به پادرمیانی شیخ علی سیاهپوش مدیون بودند، جُنید صفوی را وادار کرد که از اردبیل به دیار بکر (ترکیه امروز) کوچ کند. اوزون حسن شافعی مذهب آق قویونلو (سپید گوسپندان) که بر دیاربکر چیره بود و با جهانشاه سر ستیز داشت، جُنید و صوفیان پیرامونش را به خود پذیرفت و خواهرش خدیجه بیگم را به همسری او درآورد. پس از کشته شدن جُنید درجنگی با یکی از بستگان برادر زنش، که بازنویسان تاریخ آن را «جهاد با سنیّـان» خوانده اند، فرزندش، حیدر مرشد صوفیان صفوی شد. این مرشد شیعی مذهب که پدرش را در «جهاد با سنیّـان» از دست داده بود و خود او نیز دَمی نمی آسایید تا به «جهاد با کفـّار شیروان و گرجستان» بپردازد، مانعی دراین ندید که با مارتای مسیحی، دختردائی خود که فرزند اوزون حسن شافعی و همسر مسیحی یونانی او بود زناشویی کند! همین حیدر کفـّارستیز که به گفته بسیاری از تاریخ نویسان، در پی ایجاد آیینی تازه بود، جان خویش را در جنگ با سپاهیان دائی زاده اش از دست داد و همین رویداد، بهانه به دست جاعلان تاریخ داد تا اورا شهید ستم سنیّـان بخوانند و فراموش کنند که ستیز او با خاندان پدر زن و دائی اش بر سرفرمانروایی و تاراج غنایم مردم بخت برگشته شیروان بود و نه برداشت های جداگانه از فقه و اصول! لشگرکشی به قفقاز به بهانه جهاد اما به انگیزه تاراج هست و نیست مسیحیان آن دیار و اسارت زنان و کودکان ایشان، در انحصارصوفیان شیعی صفوی نبود. اوزون حسن شافعی هم در درازای بیست سال، پنج بار به رسم جهاد به گرجستان لشگر کشید و هربار با غنایم و زنان و کودکان بسیار بازگشت.

پیش از تشکیل دولت صفوی، نیروی مهم جلوگیرنده از چیرگی دولت نیرومند عثمانی بر ایالات غربی ایران نیزهمانگونه که گفتم، همین دولت سنـّی مذهب ترکمان آق قویونلو بود که در روزگار اوزون حسن و پس از چیرگی بر ترکمنان شیعی مذهب قراقویونلو بر آذربایجان، عراق، اراک، کرمان، فارس، کردستان، دیار بکر و ارمنستان فرمانروایی داشت و با جمهوری ونیزدربرابر دولت عثمانی هم پیمان شده بود. حقیقت این است که ساختار قومی دولت های ترکمان قراقویونلو و آق قویونلو با ساختار قومی قبایل ترکمان تبار قزلباش که دولت صفوی، نخست برگرده ایشان بناشد، خویشاوندی بسیار داشت. آق قویونلوها و قراقویونلوها هر دو، اتحایه ای از تیره هایی از قبایل ترکمان بودند. ستیز میان آن ها نیز هرگزمناسبتی با باورهای دینی اشراف این دو اتحادیه نداشت. از راستای خویشاوندی نیزهمان گونه که گفته شد، بزرگان خاندان صوفیان صفوی با ترکمانان آق قویونلوی سنـّی مذهب پیوند یافتند. دولت سُنـّی ستیز و شیعی برانگیز شاه اسماعیل به یک اعتبار ادامه دولت شافعی مذهب آق قویونلو است. خروج نخست شاه اسماعیل و صوفیان پیرامونش، به خونخواهی برادر، پدر و پدر بزرگش بود که جملگی در جنگ با خاندان پدر بزرگ مادریش و دایی زادگانش کشته شده بودند. معلوم نیست که کجای این رفتار، گزینش به صوفی گری آمیخته با تشیع را به یکباره به ساروج وحدت ملی ایرانیان تبدیل می کند؟

پیش از تشکیل دولت صفوی، بیشتر ساکنان ایران و به ویژه ساکنان هم مرز عثمانی، سنـّی مذهب بوده اند و ندای دعوت به تشیع نمی توانسته جذابیتی در اتحاد ایشان داشته باشد. به اعتبار حمدالله مستوفی در نزهة القلوب که نزدیک به یک سده پیش از بنای دولت صفوی نوشته شده و نیز بسیاری از نوشته های به یاد مانده از آن روزگار، بیشتر مردم ایران سنـّی شافعی و پاره ای حنفی بوده اند. جز در قم، کاشان، سبزوار، اردستان، ری، ساوه و پاره ای از روستاهای خراسان، شیعه دوازده امامی پیروانی نداشته است.

همین مناسبات اجتماعی و خاندانی موجود در ایران درآستانه قیام شاه اسماعیل، گواه بارزی از دو عنصر بسیار مهم تاریخ ایران است: یکم، ستیز و آمیزش های گسترده ایلی وقومی؛ و دوم، مُدارای نسبی مذهبی و همزیستی پیروان مذاهب در کنار یکدیگر و آمیزش میان ایشان. به عنصر یکم در بخش های پیشین این نوشتار به درازا پرداختم. در این جا تنها به جنبه ای از این فرایند که با تشکیل دولت صفوی پیوستگی دارد می پردازم که بر چیرگی عنصر دوم نیز گواهی دارد.

اگرچه آذربایجان زیر فرمانروایی ترکمانان سنـّی مذهب آق قویونلو است، همین خاندان ترکمان با دیگر مردم غیر ترکمان و غیر سنـّی نیز در آمیزش اند. یک سوی این آمیزش ها به نیازهای سیاسی در حوزه فرمانروایی آق قویونلوها پیوند دارد و سوی دیگر این آمیزش ها بیرون از حوزه فرمانروایی ایشان است. اوزون حسن یا حسن بیک، بنیان گذارشافعی مذهب دولت آق قویونلو که پیشتر گفتیم برای فرمانروایی برایران و رودررویی با عثمانی با دولت ونیز هم پیمان شده بود، داماد جمهوری ونیز شد و با «کاترینا» یا«دسپیناخاتون» دختر«کالویوهانس»، شاه مسیحی ترابوزون ازدواج کرد! نا گفته نماناد که این شاهزاده بر پایه پیمانی که از پیش بسته شده بود تا هنگام مرگ به آیین ارتودوکس مسیحی وفادار ماند، گروهی از کشیش های مسیحی را باخود به ایران آورد و فرزندان خود را نیز به همان آیین پروراند. خواهر اوزون حسن، خدیجه بیگم، که از مادری مسیحی و از تبار آرامی- یونانی زاده شده بود، همسرسلطان جُنید، رئیس مذهبی طریقت صفوی شد. فرزند جُنید و خدیجه بیگم، سلطان حیدر، با «مارتا» یا «عالم شاه بیگم» دخترمسیحی مذهب اوزون حسن و دسپیناخاتون یاد شده ازدواج کرد. شاه اسماعیل صفوی زاده این ازدواج بود! پایه گذار دولت ملی درایران، پرچمدار پیوند ترکمانان قزلباش وعامل چیرگی شیعه دوازده امامی برایران، از یک سو ارمنی، یونانی و آرامی است و از دیگر سو ایرانی آذری و ترکمان آق قویونلو. این چنین است سیمای آمیزش قومی و دینی در ایران!

اردبیل، شهری که خاندان صفوی از آن برخاسته، خود نمونه ای از مُدارای دینی درایران بود. به گفته حمدالله مستوفی «مردم آن جا... اکثر بر مذهب امام شافعی اند و مرید شیخ صفی الدین [اردبیلی، بنیانگذار طریقت صوفیانه صفوی و نیای شاه اسماعیل] علیه الرحمه اند.» همین مردم شافعی مذهب اردبیل، حتی پس از گرایش نوادگان شیخ صفی به شیعه دوازده امامی، همچنان پیروی طریقت صفوی بودند و آمدن شاه اسماعیل از گیلان به اردبیل برای دعوی به پادشاهی برایران نیز ازهمین رواست.

اما رفتارنواده شیخ صفی الدین اردبیلی دیگر بر مُدارای مذهبی استوار نبود. این نوجوان، که وفاداری جان گسارانه صوفیان پبرو طریقت نیایش را می دید، به اندرز «مشاوران خاصه» و از جمله عابدین بیک شاملو، محمدبیک استاجلو، خادم بیک خلیفه، مولانا شمس الدین لاهیجی، ملا زین العابدین رشتی، بایرام بیک قرامانلو، دیوسلطان، ابدال علی بیک دَدِه، ساری علی بیک مُهردار و تنی دیگر، از یک سو سودای شاهی برایران داشت و از دیگر سو سخت زیر نفوذ چند روحانی کم سواد متعصب صوفی مسلک بود. هم پرچمدار یگانگی ایران در برابر اوزبکان و دولت عثمانی شد و هم منادی خونریز برداشتی صوفیانه و جانیانه از مذهب شیعه دوازده امامی. به خون خواهی برادر و پدرش که در ستیز با ترکمانان سنـّی مذهب آق قویونلو، یعنی خاندان پدربزرگ و مادربزرگ خودش کشته شده بودند، به ستیز با سنیّـان برخاست!

هنگامی که اسماعیل میرزای نوجوان چهارده ساله در پیشاپیش سه هزار مرید شیعی به اردبیل رسید، به گفته عالم آرای صفوی دستور داد تا شهروندان اردبیل را گردآوردند و «هرکدام که شهادت [علیاً ولی الله] می گفتند ملازم خود می کرد و هرکس نمی گفت، اورا در آتش می انداخت و می سوزاند.» ناگفته پیداست که با چنین دعوتی، اردبیل، شتابان و یک پارچه شیعی مذهب شد! ساکنان شیروان که بیشتر مسیحی بودند، بخت مردم اردبیل را نداشتند و «غازیان به تیغ بی دریغ آتش صفات، خرمن حیات ایشان را بسوزانیدند.... و از سرهای کشتگان کلـّه منار ساختند.» همین رویداد که نخستین گام او پس از چیرگی بر اردبیل، پایان دادن به کار ناتمام پدرش درغارت شروانیان مسیحی بود، خود نشانی از انگیزه راستین او دارد.

شاه اسماعیل در سال 907 هجری (آغاز سده شانزدهم) هنگامی که چهارده یا پانزده سال بیش نداشت، به تبریز که پایتخت ایران بود وارد شد و خودرا شاه ایران خواند و فرمان داد که مذهب شیعه دوازده امامی مذهب رسمی ایران شود و در هنگام ورودش به مسجد جامع تبریز، خطبه نماز به شیوه رایج در میان شیعیان دوازده امامی خوانده شود. پاسخ او به این هشدار سران قزلباش و بزرگان شیعی مذهب تبریز که بیش از دوسوم مردم تبریز سنـّی مذهب اند و «می ترسیم مردم بگویند که پادشاه شیعه نمی خواهیم و نعوذ بالله که رعیت برگردند»، این بود که «من از هیچ کس باکی ندارم و به توفیق الله تعالی، اگر رعیت هم حرفی بگویند، شمشیر از غلاف می کشم و به عون خدا یک کس را زنده نمی گذارم.» در روزاعلام تاج گذاری و شیعی شدن تبریز، قزلباشان با شمشیرهای برهنه در میان مردم ایستادند تا تبریزیان تردیدی در باره اراده ملوکانه بر پذیرش مذهب شیعه نکنند. به این هم بسنده نکرد. بیش از بیست هزار تن از ساکنان تبریز را از دم تیغ گذراند و تا همه تبریزیان به نشان از فرمانبرداری از او تافته سرخ رنگ به بر نکردند، از کشتار ایشان باز نایستاد.

همین جا باید افزود که گزینش شیعه دوازده امامی به عنوان مذهب رسمی ایران نیز کم یا بیش یک حادثه تاریخی بود. زیرا به اعتبارپاره ای اسناد، در نخستین نشستی که پس از گشایش تبریز به دستور اسماعیل برگزار شد، نخست گرایش صوفیان هم پیمان او بر این بود که به «نشر و تعمیم طریقه حیدریه جلالیه» که پیروی از آیین سلطان حیدر پدرشاه اسماعیل و فرای سیادت یکی از مذاهب اسلامی بود، دست بزنند. پاره ای از روحانیون حاضر درآن نشست از جمله نورالله زیتونی، اسماعیل را به گسترش شیعه دوازده امامی که «طریقت اهل بیت» و «مریدان ولایت» است، ترغیب کردند. گرایش اشراف قزلباش نیز با برداشت های صوفیانه و کم رنگی که از شیعه میداشتند و شاه، قدرت خویش را در گروی شمشیر ایشان می دید، برهمین روال اخیر بود. راستی راهم این است که دست کم تا دوره فرمانروایی شاه طهماسب، آنچه به نام شیعه دوازده امامی بر مردم ایران تحمیل شد، آمیزه ای از برداشت های تند روانه صوفیان و شیعه عامیانه و غلاة شیعه بود و به قول حقیقة التواریخ چون از مسائل مذهب جعفری و کتب فقهی امامیه آگاهی نمی داشتند، دشمنی با مذاهب سنـّی و لعن و نفرین سه خلیفه نخست و ستایش علی ابن ابی طالب و فرزندانش را به جای دین نشاندند و به «تبری و تولی» پرداختند. خود شاه اسماعیل با ارزش های دینی شیعه آن چنان بیگانه بود که شراب خواری را با باورهای تندگرایانه شیعی در تناقض نمی یافت و پس از کشتن محمد شاه بخت خان شیبانی معروف به شیبک خان اوزبک که اورا به بازگشت به تسنن فراخوانده بود، از کاسه سر او جام شراب ساخت و پوست سرش را از کاه انباشت و به بایزید دوم، پادشاه عثمانی فرستاد! دست آخرهم ازمی گساری بی حساب درگذشت و البته پاره ای از تاریخ نویسان نوشته اند که مرگ او از بیماری حصبه بوده است!

به اعتبار همه نوشته های تاریخی بازمانده از آن روزگار از جمله عالم آرای صفوی، عالم آرای عباسی، لبّ التواریخ، حبیب السیر، احسن التواریخ، عالم آرای شاه اسماعیل و عالم آرای امینی، مذهب شیعه دوازده امامی را شاه اسماعیل صفوی در پیشاپیش قزلباشان، با شقاوتی بی مانند بر بیشتر ساکنان سنـّی مذهب ایران تحمیل کرد. به اعتبار اسکندربیک در عالم آرای عباسی، در شیراز که کانون روحانیون سنـّی مذهب بود، چون آن روحانیون به پذیرش شیعه و نفی سه خلیفه تن در ندادند، «پس فرمان داد تا آنان را بکشند».

فقها و علمای شیعه دوازده امامی که سده ها در آرزوی دولتی از آیین خویش بودند، چشم بر خونریزی های شاه اسماعیل و قزلباشان پوشیدند و دشمنی اورا با دیگر مذاهب اسلامی و کشتار پیروان آن مذاهب یا منکر شدند و یا توجیه کردند. گرفتاری ایشان در پذیرش مشروعیت دولت صفوی به این گونه حل شد که بازنویسان تاریخ و پیرامونیان پایه گذار دولت صفوی، پیشینه ای تازه برای شاه اسماعیل و صفویان یافتند. از آن جا که در فرهنگ مردسالارانه ایشان، خانواده مادری از جایگاهی برخوردار نبود، خطی ساختگی از خاندان پدریش، که او هم از راه مادری مسیحی زاده بود، یافتند و خاندان اورا به امام موسی کاظم پیوند دادند! پاره ای نیز دولت صفوی را که نخستین و یگانه دولت شیعی دوازده امامی در جهان اسلام بود، «نیابت امام غایب» خواندند. بگذریم که خود شاه اسماعیل تبار خویش را به شاهان ساسانی می رساند! پیرامونیان او، نسب نامه ای هم در این راستا نوشتند تا اگر نادرستی پیوند او با امام موسی کاظم و از آن جا با پیامبر اسلام آشکار گردد، دستکم پیوند او با شاهان ساسانی ماندنی باشد!

در این جای گفتگو نیست که شمشیر قزلباشانی که بیشترشان از آناتولی به ایران آمده بودند، اتحاد گسترده ای از ایل ها و عشایر را به گرد فرمانروایی پادشاه نوجوان صفوی فراهم ساخت و زمینه تشکیل دولت ملی ایران را به وجود آورد. دراین نیز جای تردید نیست که فرمانروایی دویست و سی ساله صفویان، ساختارهای دولتی و دیوانی ماندگاری را درایران بنانهاد که همه دولت های بعدی برآن ها تکیه داشتند. با این حال پیوند دادن تشکیل این دولت ملی با رفتار خونریزانه شاه اسماعیل در تحمیل دین شیعه نه تنها نادرست است، بلکه هیچ گواهی در دست نیست که رسمیت بخشیدن به شیعه به دوام دولت ملی یاری رسانده باشد و یا عدم توسل به دین رسمی می توانسته یگانگی ایران را به خطر اندازد. تحمیل شیعه نه تنها پیوندی با یگانگی ایران نداشت، بلکه اصرار به این رفتار در آغاز دوره صفوی به از کف دادن پاره ای از سرزمین های ایران انجامید. پناه بردن بسیاری از قبایل سنـّی مذهب کرد به سلطان سلیم عثمانی که به جداشدن بخش بزرگی از کردستان انجامید از جمله بازتاب همین رفتار خونریزانه در تحمیل مذهب بود. تکرار همین رفتار در سال های پایانی دولت صفوی، به شورش افغانان و فروپاشی دولت صفوی انجامید.

دربرابر این رفتار سال های نخست تشکیل دولت صفوی، هنگامی که جانشینان اسماعیل به تدریج از رفتار تندروانه او در آغاز کار دربرابر پیروان مذاهب غیر شیعه دوازده امامی کناره گرفتند و به توانا کردن دولت و دیوان و پالایش فرهنگ و سازندگی اقتصادی پرداختند، آرامش و یگانگی ملی به اوج رسید و حوزه نفوذ ایران گسترش یافت. بیهوده نیست که دوران پادشاهی شاه عباس که دوران اوج کناره گیری از سیاست های آغازین شاه اسماعیل و پذیرش مُدارای مذهبی در ایران صفوی بود، دوره اوج فرهنگی، اقتصادی و لشگری صفویان و دوره توانایی ایران است. به عکس، چون به پایان دوره صفوی می رسیم و شاه سلطان حسین بار دیگر به سیاست پی گرد ایرانیان سنـّی مذهب در کردستان، قفقاز، شیروان و افغانستان باز می گردد، شیرازه دولت صفوی پس از دو سده و نیم از هم می گسلد و یکی از بزرگترین دولت های جهان در آن زمان، دربرابر لشگر چند ده هزار عشایر افغانی به زانو می نشیند.ازجمله در واکنش به همین تبعیض های دیرپای مذهبی در پایان پادشاهی صفوی بود که افغان های سنـّی مذهب بر حاکم گرجی دولت صفوی و پیرامونیانش شوریدند و وحدت ملی ایران را خدشه دار کردند. محمود افغان که خویشتن را «بنده ای از اهل ایران» می دانست، در توجیه لشگرکشی خود به اصفهان در نامه ای که منسوب به اواست به شاه سلطان حسین می نویسد که: «ای سید و مرشد زمان، ما قلباً به تو اخلاص و ارادت داریم. تو خود می دانی که از جانب گرگین خان گرجی و اتباعش و سایر خرشیعیان چه ستم ها و و چه تعدی ها به اهل کابل و قندهار و هرات و سایراهل سنـّت رسید و چه قدر سعی ها کردیم که از جانب سلطان جمشید نشان دفع ستم نماییم، صورت پذیر نشد و نتیجه به عکس بخشید و آخرالامر به جان رسیدیم.» راستی را این است که سیاست و رفتاری که بر اعمال ستم و تبعیض بر بخش بزرگی از مردم یک سرزمین استوار باشد، خواه در حوزه مذهب و خواه در حوزه مناسبات قومی و ایلی، هرگز نمی تواند مبنای اتحاد مردمان آن سرزمین گردد.

اگرچه اینک گفته می شود که پذیرش شیعه بود که یگانگی ایران را دربرابر دولت عثمانی پاسداری کرد، نادرستی این باور از شکست شاه اسماعیل در همان نخستین ستیز با دولت عثمانی در چالدران و از دست دادن زودگذرآذربایجان آشکاراست. همان رفتار مردم تبریز در برابر ورود نیروی خارجی گواه براین است که پیوندهای مردم ایران با سرزمینشان استوارتر از باورهای دینی ایشان بوده است.

یادآورمی شوم که شهر تبریز در آغاز سده دهم به ضرب شمشیر خونریز قزلباشانی که از بیرون از این شهر به آنجا آمده بودند، پذیرای مذهب شیعه شد، گرچه بسیاری از تبریزیان، در خفا به دین خاندانی خویش وفادار ماندند. باز یادآورمی شوم که در این هنگام، اگرچه زبان آذری در میان بسیاری از توانگران شهر همچنان رو