Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

نقش دین در ایران / محمد امینی - بخش پایانی

یادآورمی شوم که شهر تبریز در آغاز سده دهم به ضرب شمشیر خونریز قزلباشانی که از بیرون از این شهر به آنجا آمده بودند، پذیرای مذهب شیعه شد، گرچه بسیاری از تبریزیان، در خفا به دین خاندانی خویش وفادار ماندند. باز یادآورمی شوم که در این هنگام، اگرچه زبان آذری در میان بسیاری از توانگران شهر همچنان رو

یادآورمی شوم که شهر تبریز در آغاز سده دهم به ضرب شمشیر خونریز قزلباشانی که از بیرون از این شهر به آنجا آمده بودند، پذیرای مذهب شیعه شد، گرچه بسیاری از تبریزیان، در خفا به دین خاندانی خویش وفادار ماندند. باز یادآورمی شوم که در این هنگام، اگرچه زبان آذری در میان بسیاری از توانگران شهر همچنان رواجی گسترده دارد و نیز فارسی همچنان زبان دیوان است، اما زبان ترکی در میان توده ساکنان شهر به تدریج گسترش یافته است. سلطان سلیم عثمانی که سیزده سال پس تاجگذاری شاه اسماعیل پیروزمندانه به تبریز وارد شده بود، بر این گمان بود که پیشینه مشترک مذهبی بیشتر ساکنان تبریز با دولت عثمانی که خویشتن را پرچمدار اسلام و تسنن می دانست و نیز نزدیکی های زبانی بسیاری از مردم تبریز به ترکان عثمانی، این شهر و نواحی پیرامون آن را به قلمرو ثابت دولت عثمانی تبدیل خواهد کرد.

نامه او«به اکابر و اعیان بلده تبریز» که به فارسی نوشته شده و چند روز پس از شکست ایران در چالدران برای شمس الدین قاضی احمد فرستاده شده به مردم تبریز بشارت می دهد که «پیشوای ملاعین و سرلشگرجنود شیاطین، اسماعیل بی دین در روز چهارشنبه اولین ماه رجب المرجب در صحرای چالدران ... عساکر(لشگریان) آهن پوش دریای خروش مارا مقابل آمد. بسی کوشش های بی فایده نمود.» و آن گاه در نامه ای دیگر که به امیرسراج الدین عبدالوهاب از پیشوایان مذهبی تبریز نوشته، به تبریزیانی که دل خوشی ازرفتار ستم گرایانه شاه اسماعیل نداشته اند بشارت می دهد که «نزول اجلال اردوی همایون» او به پایتخت پیشین ایران، «ایشان را از دست ظلم چنین ظالم غدار» رهانیده و «سایه عدالت سعادت بخش مارا بر سر ایشان» گسترده خواهد کرد. اگر پیوندهای دیرپای تبریزیان با دیگر مردم ایران استوار نمی بود، مردمی که به تیغ برهنه قزلباشان مذهب دودمانی خویش را رها کرده و به اجبار به تشیع روی آورده بودند، اینک که پس از سیزده سال تبعیض مذهبی، پادشاه سنـّی مذهب عثمانی، گسترش سایه عدالت خویش را به ایشان نوید می دهد، باید با آغوشی باز به پیشواز احمدپاشا، حاکم منسوب پادشاه عثمانی می رفتند و ورود عثمانیان را به فال نیک می گرفتند. و اگر پیوندهای دیرین و ناگسستنی دیوانسالاری ایران نبود، امیر سراج الدین زاده سمرقند که خود و پدرش در روزگار اوزون حسن شافعی مذهب آق قویونلو، شیخ الاسلام آذربایجان بوده اند و خود او از بیم قزلباشان متعصب به سمرقند فرار کرده و به تازگی به تبریز بازگشته بود، می بایست که با خوشنودی به این نوید سلطان عثمانی پاسخ می گفت تا شاید بار دیگر شیخ الاسلام آذربایجان شود. اما چنین نشد. به رغم بی رحمی های شاه اسماعیل، وفاداری مردم تبریز و دیوانسالاران ایران به سرزمین باستانی خویش چنان بود که چیرگی سلیم بر تبریز بیش از هشت روز به درازا نکشید. پس از شورش ینی چری ها وتمایل ایشان به بازگشت به آناتولی، «مردم تبریز ناگاه به پا خاستند و با کمک عده ای از سپاهیان ایران بر پادگان ترکان [عثمانی] تاختند. همه را از دم تیغ گذراندند و بر شهر مسلط شدند.» (سفرنامه شاردون) امیر سراج الدین نیز به ساختار دیوانسالاری ایران وفادار ماند و پس از بازگشت شاه اسماعیل از سوی او به دربارعثمانی رفت و در آنجا به بند کشیده شد و تاپایان عمر سلیم در زندان او بود.

با همه ستمکاری های خونریزانه شاه اسماعیل، مذهب شیعه به یکی از ستون های یگانگی ایران تبدیل نشده بود که این یگانگی، حتی در تبریز داغدیده از تبعیض قزلباشان، با نوید بازگشت به مذهب سنـّی فروپاشد. یگانگی ایران پیوندهایی استوار تر از این می داشت. مذهب، باور خصوصی مردم بود و شاه اسماعیل به این حوزه خصوصی تجاوز کرده بود. اما احساس ماندگاری و وفاداری به ایران، خاطره مشترک عمومی جامعه بود.

بازگشت مُداری مذهبی

با این حال، پشتیبانی دولتی از رفتار شاه اسماعیل و شاه تهماسب در براه انداختن دسته های تولایی و تبرایی و برانگیختن جشن عمرکشان و اهانت به باورهای دینی غیر شیعیان، ناپایدار بود. در کمتر ازهفتاد سال پس از تشکیل دولت صفوی، اسماعیل دوم، فرمان داد که آن عبارات توهین آمیز را که تبرائیان بر سردر مدارس، مساجد و حمام ها نوشته بودند، پاک کنند و «حکم کرد رسم تبری در کوچه ها و محلات مسلوب بوده من بعد تبرائیان ترک آن امر نمایند.» هنگامی که به دوره فرمانروایی شاه عباس یا اوج پی ریزی ساروج دولت ملی در ایران می رسیم، دشمنی سازمان یافته دیوانی با سنت از ساختار دولت رخت بر بسته و تنها در پاره ای از حوزه های دینی پای برجاست. پس وحدت ملی و دولت ملی که در روزگار شاه عباس به اوج رسید، بر چیرگی دین استوار نبود. حتی دراوج تبعیض های دینی دربارصفوی و دسته های تبرایی و تولایی، ساختارهای دینی و دیوانی از یکدیگر جداماند وساختارهای دیوانی به تندروی های دینی آغشته نگردید و مذهب به شالوده یگانگی ایران تبدیل نشد.

این جدایی ساختارهای دیوانسالارانه از تندرَوی های مذهبی به گونه ای است که به ترغیب دیوانسالاران، شاهان صفوی مناسبات گسترده ای را با اروپاییان «نجس» آغاز کردند. شاه سلیمان صفوی چون آگاهی یافت که مسیحیان لنجان به دلیل ناتوانی از پرداخت جزیه به اسلام روی آورده اند، جزیه را برایشان بخشید و ایشان را در بازگشت به دین خویش آزاد گرداند. آمدن میسیون های مسیحی به ایران گسترش یافت. بسیاری از دیوانسالان ایران از آن هنگام و به یاری همین مبلغین و کشیشانی که آزادانه در ایران می زیستند با زبان های اروپایی و تاریخ و دانش غرب و دیدگاه های فلسفی مسیحی آشنایی یافتند. گسترش نفوذ کشیشان مسیحی و خاخام های یهودی و پیروی فزاینده از ایشان درشهرهای ایران و از جمله در پایتخت یگانه دولت شیعه به پایه ای بود که سفرنامه نویسان دوره های میانی و پایانی صفوی، آن رفتار تندروانه سال های نخستین را فراموش کردند و در نوشته های خود به تحسین مُدارای مذهبی درایران پرداختند!

این داوری نیز که گویا پس از به قدرت رسیدن صفویان، فقها و روحانیون شیعه بر ساختارهای فرمانروایی و دیوانی سیادت جسته اند، سخت بی پایه است. حتی بازنویسان امروزین تاریخ فقاهت شیعه نیز نتوانسته اند به موردی اشاره کنند که فقیه و روحانی شیعه معتبری در سی سال نخست فرمانروایی صفویان به حوزه قدرت راه یافته باشد. معتبرترین فقیه شیعی مذهب این روزگار علی بن هلال جزایری است که هرگز نجف را ترک نکرد و هفت سال پس از مرگ شاه اسماعیل در همان جا درگذشت. به رغم رسمیت بخشیدن به تشیع دوازده امامی، کمبود فقیه و مدارس شیعی درایران به پایه ای بود که سی سال پس از تشکیل دولت صفوی، شاه طهماسب اول، روحانی عربِ جبل عامل لبنان، محقق کرکی را به ایران آورد و او را نخستین شیخ الاسلام شیعی مذهب ایران کرد و پس از او نیز این مقام به شیخ بهایی، که او نیز از جبل عامل لبنان به ایران آمده بود رسید. پرسیدنی است که اگرصفویان به راستی نشانه به قدرت رسیدن شیعه در ایران بوده اند، چرا بیشتر فقها و مجتهدین شیعی سده های دهم و یازدهم هجری زندگی در جبل عامل و نجف را که در زیر سیادت دولت عثمانی بوده بر آمدن به ایران ترجیح داده اند؟ حتی پس از کشته شدن فقیه شیعی معروف به شهید ثانی به دست یکی از گماشتگان دولت عثمانی در نیمه دوم سده دهم، شاگردان و هم اندیشان او به ایران شیعی سرازیر نشدند. حتی شیخ حسن فرزند او که خود یکی از بزرگان فقه شیعه بود، پذیرای آمدن به یگانه کشور شیعی مذهب جهان اسلام نشد. ملا احمد مقدس اردبیلی، فقیه مشهور زاده اردبیل که در نجف می زیست، هرگز دعوت شاه عباس را برای بازگشت به ایران نپذیرفت. حتی در پایان دوره صفوی نیز پس از دو سده رسمیت یافتن شیعه، حوزه درسی اصفهان که مهمترین حوزه درسی دینی درایران بود به جایگاه و اعتبار تاریخی نجف نرسید.

اگرچه فرمانروایی صفویان با تحمیل شیعه به یاری شمشیر قزلباشان و رسمیت یافتن شیعه و ستیز با پیروان مذاهب غیر شیعی آغاز شد و اگرچه دراین دوران، ساختارهای مذهبی، ارج و توانایی یافتند، اما تا پایان دوره صفوی دولت و شریعت از یکدیگر جدا ماند. شاه بود که صدرخاصه، صدرعامه و صدر الصدور و شیخ السلام را بر می گزید. آمدن و رفتن ایشان بر اراده ملوکانه و اشراف ایل تبار دربار بود. تنها در پایان دوره صفوی، این روال دویست ساله را آخوند محمد باقر مجلسی برهم ریخت و برای نخستین بار در تاریخ ایران، اراده شریعت را بر ساختار فرمانروایی ایران حاکم کرد و شاه را فرمانبردار روحانیون شیعه ساخت. مُدارای مذهبی که از دوران شاه اسماعیل دوم (هفتاد و اندی سال پس از بنیان گذاری دولت صفوی) به حوزه سیاست و فرمانروایی در ایران بازگشته بود، به یاری شیخ السلام مجلسی برچیده شد. سیادت زودگذر مجلسی بر دربار چنان بود که شاه به هنگام مستی و به تحریک مجلسی و از بیم «نفوذ کفـّار»، پروانه کشتار رهبران یهود و مسیحی اصفهان را داد و گماشتگان مجلسی ایشان را با بی رحمی به قتل رساندند. مجلسی و نوه او ملا محمد حسین خاتون آبادی کار را از این هم فراتر بردند و فرمان دادند که همه زرتشتیان یا باید مسلمان شوند و یا ریختن خون ایشان حلال است.

به جای پرداختن به امور دیوانی و لشگری برای پاسداری از ایران، شکستن خمره های شراب و فتوا برحرام دانستن کبوتر بازی اهمیت یافت و به گفته محمدهاشم آصف در رستم التواریخ «امورخرصالحی و زاهدی چنان بالا گرفت و امورعقلیه و کارهای موافق حکمت و تدبیر درامور، نیست ونابود گردید.» این سیادت زودگذر شریعت بر دربار و دیوان به یاری شاه سلطان حسین میگسار و همیشه خمار نه تنها یگانگی ملی را استوار نساخت، بلکه آخرین تیشه به ریشه دولت ملی ایران زد و فروپاشی دولت صفوی را شتابان کرد.

توسل به شیعه در توجیه سیادت صفویان اگرچه از دوره شاه اسماعیل آغاز شد و در دوره شاه تهماسب به اوج رسید، به تدریج رنگ و روباخت و در پایان دوره صفوی به سیادت خرافات و توسل به استخاره برای گذران امورمملکتی تنزل یافت. نه تنها آموزش های فلسفی اندیشمندان برجسته شیعه چونان محمد باقرمیرداماد، میرزا ابوالقاسم میرفندرسکی و صدرالدین شیرازی معروف به ملا صدرا و صدرالمتألهین از حوزه تفکر غالب بر درباریان پایان دوره صفوی برکنار بود بلکه حتی اندیشه های بی خطر محقق سبزواری نیز میدان نداشت. یکه تاز میدان مذهب خشک اندیشی خرافات آلود و اخباری مسلک ملا محسن فیض و ملا محمد تقی مجلسی وفرزندش ملا محمد باقر مجلسی بود. همین مجلسی دوم بود که «به دلایل و براهین و آیات قرآنی حکم های صریح نموده که سلسله جلیله ملوک صفویه، نسلاً بعد نسل بیشک به ظهورجناب قائم آل محمد خواهد رسید.»

از این هم فراتر رویم، مذهب شیعه نیز از آمیزش با ساختار فرمانروایی در دوره صفوی زیان دید. فقه و کلام شیعه در دوره صفوی گسترش نیافت. توانایی اندیشه های دینی در درازای تاریخ ایران در بیرون از حوزه فرمانروایی بود. مهمترین اندیشه های حکمت و فلسفه اسلامی و برجسته ترین کارهای فقه و اصول در روزگاری تدوین شد که فقها و اندیشمندان مذهبی خویشتن را از ضروریت های سیاست روز رهانیده بودند. علی بن عبدالعالی عاملی، مشهور به محقق کرکی تا آن هنگام که در جبل عامل لبنان می زیست، از شمار سرآمدان فقه و اصول بود. پس از آمدنش به ایران و گزینش او به جایگاه نخستین «شیخ السلام» شیعه ایران در روزگار شاه تهماسب صفوی، اورا به چهره ای سیاسی تبدیل کرد. مانند یک سیاست مدار، مخالفان مذهبی خویش و از جمله میر نعمت الله حلی را از میدان به درکرد و شاه تهماسب بنگی و شرابخوار را نایب خویش ساخت و به مملکت داری پرداخت. مذهب شیعه صفوی را نیز هم او بنا نهاد. نه دولت از برکت دین پایدار شد و نه دین از برکت شرکت گذرا در دولت شکوفایی ماندگار یافت. دین در روزگار صفوی ابزار توجیه فرمانروایی شاهان شد و ازراستای اندیشه کناره گرفت. به دشمنی با دین اهل سنت و تبری از خلفای سه گانه پرداخت. حدیث و روایت و خرافات جایگزین منطق، اصول، احکام و عرفان شد.

حمله افغانان سنـّی مذهب و سپس تشکیل دولت افشار که خویشتن را وارث صفویه می دانست، به بازمانده نفوذ روحانیون شیعه در حوزه سیاست و دیوانسالاری پایان داد و کانون نفوذ ایشان را از ایران به عتبات (نجف، کربلا، سامرا و کاظمین) منتقل کرد. اگر چیرگی شیعه دوازده امامی، آن گونه که اینک گفته می شود، ملات و ساروج یگانگی و یکپارچگی ایران می بود، در پی آمد لشگرکشی افغانان و چیرگی ایشان بر یگانه دولت شیعی جهان، طبیعی بود که جنبش برای بیرون راندن افغانان و بازسازی دولت ملی با جنب و جوش مذهبی شیعی گرایانه برای «نجات دین و دولت» همراه گردد. اما نه تنها چنین نشد، بلکه از هیچ گوشه ایران قیامی برای پاسداری ازدین برنخاست. بخش بزرگی از علمای دین که خویشتن را نه وارث دربار و دیوان می دانستند و نه پاسدار وحدت ملی، از اصفهان و دیگر مراکز مذهبی ایران به عتبات کوچیدند و بیش از پیش به اعتبار نجف و شهرهای پیرامونش به عنوان کانون دینی و فکری شیعه دوازده امامی افزودند. حتی پس از فتوای ملا زعفران، پیشوای سنـّی افغانان دررافضی بودن ایرانیان شیعه، و بسته شدن پیمان میان محمود افغان با دولت عثمانی برای واگذاری بخش های مهمی از ایالات غربی ایران و از جمله آذربایجان به ایشان، یک برگ کاغذ از سوی روحانیون بزرگ آن زمان برای برانگیختن ایرانیان در پاسداری از مرزوبوم و یگانگی سرزمین خویش صادر نشد. شیخ بهاء الدین اصفهانی معروف به فاضل هندی، که آخرین فقیه برجسته دوره صفوی در اصفهان است همچنان خویشتن و شاگردانش را از ستیزمیان محمود افغان با شاه سلطان حسین صفوی برکنار داشت. همه فقهای نجف و عتبات نیز دراین باره سکوت کرده اند. داوری من در این جا نه پرخاش به رفتار فقها و روحانیون شیعی در آن روزگار، بلکه در اشاره براین است این روحانیون، به هر دلیل جایگاه خویش را در حوزه سیاست و ستیز بر سر فرمانروایی ندیدند.

در دوره سد ساله ای که از میانه سده یازدهم (آغاز سده هژدهم میلادی) با آمدن افغان ها، فروپاشی دولت صفوی و تشکیل دولت نادرشاه آغازمی شود و به تشکیل دولت قاجار می انجامد، ایران از یکسو شاهد ماندگاری و ساختاری شدن مُدارای مذهبی است و از دیگر سو شاهد کشاکش دولت های بریتانیا، عثمانی و روسیه برای دستیابی به سرزمین های حوزه نفوذ و فرمانروایی ایران. در درازای این دوران، گفتمان چیره بر روحانیت شیعه، چالش میان اخباریون و اصولیون در حوزه فقه، اصول و کلام است که سرانجام با چیرگی وحید بهبهانی بر حوزه نجف و پیدایش ساختار مرجعیت تقلید به سود مکتب اصولی به انجام می رسد. اگر مذهب شیعه یکی از بنیادهای یگانگی ملی ایران می بود، دراین دوران مهم که رسمیت مذهب شیعه درایران به پایان رسیده، مُدارای مذهبی پایدارگشته وساختارهای مذهبی بیش از پیش از حوزه فرمانروایی و ساختار دیوانسالاری ایران بیرون رانده شده بود، ماباید نشانی از فرایند فروپاشی یگانگی ایران بیابیم. اما سرزمین ایران پایان دوره صفوی، همان سرزمین یکسد سال پس از آن در هنگام تشکیل دولت قاجار است و در بخش های آتی این نوشتارخواهیم دید که مهم ترین بخش ایران که ازحوزه فرمانروایی هزارو و اندی ساله ایران جدا شد، در همان دوره قاجار و به یاری تندروی های پاره ای از علمای شیعه و فتوای مجتهد محمد اصفهانی معروف به سید مجاهد بود که به جنگ خانمان سوز میان ایران و روسیه در روزگار فتحعلیشاه قاجار و از دست رفتن قفقاز انجامید. در این دوره یکسد ساله، ساختارهای دینی نه در حفظ یگانگی ایران نقشی ایفا کردند ونه فقهای مهم شیعه چونان ملا اسماعیل خواجویی، محمد رفیع گیلانی، شیخ یوسف بحرینی و آقا محمد بیدآبادی توجهی به رویدادهای دیوانسالاری و فکری در ایران داشتند و اگر هم می داشتند، نوشته و گفته ای از ایشان به جای نمانده که مارا گواهی برآن باشد.

این که شکست افغانان و بازگشت دولت ملی به دست دولتی صورت گرفت که پایبندی ویژه به هیچ یک از مذاهب اسلامی نداشت و این که دولت نادر شاه به رغم پایان دادن به مداخله روحانیون شیعه در دیوان، بستن دادگاه های شرع و گرفتن بخش مهمی از موقوفات از روحانیون، پاسدار نیرومند یگانگی ایران و دوام دولت ملی شد، بیهودیگی این داوری را که گویا مذهب شیعه دوازده امامی بنیاد یگانگی ایران و سنگ بنای ناسیونالیسم ایرانی در دوره های بعدی است، آشکار می سازد. بارگران پاسداری از یگانگی ایران و بازگرداندن دولت ملی پس از یک دوره کوتاه چیرگی افغانان، به گـُرده همان دو ساختار ماندگار تاریخی این سرزمین، یعنی ساختار دیوانسالاری شهروند ایران و ساختار فرمانروایی متکی بر اتحادهای مصلحت آمیز ولی ضروری اشراف و سلحشوران بیش از یک هزار تیره قومی و ایلی افتاد. نقد به رفتار خونریزانه نادرشاه نیزجایگاهی در این ارزیابی ندارد. زیرا که نادر شاه مُداراگر، کم یا بیش به همان میزان خونریز بود که شاه اسماعیل متعصب.

نادربه رغم رفتار خونریزانه اش، باردیگر در پیشاپیش اتحاد ایل ها و عشایر و با پشتیبانی نخبگان شهری و قبایل به بریدگی زودگذر فرایند دولت ملی درایران پایان داد و در عین حال عنصر بردباری مذهبی دیرینه ای را که برخلاف کوشش بنیان گذاران دولت صفوی، با تاروپود فرهنگی ایران پیوند یافته بود، بار دیگربه ساختار دولت و مناسبات اجتماعی باز گرداند و به این بردباری مذهبی رسمیت بخشید. این ساختاری شدن تسامح مذهبی و پایان یافتن نفوذ زودگذر روحانیون تندرو خرافاتی در ساختارهای فرمانروایی و دیوانی، یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخی ایران است. به ویژه این که این چالش، اساساً چالشی مسالمت آمیز بود و خونریزی های نادر دراین راستا صورت نگرفت.

واقعیت این است که برخلاف پاره ای از داوری های رایج امروزین، به رغم همه کوشش های تبعیض گرایانه بنیان گذاران دولت صفوی، عنصر سیادت یک مذهب معین، به یکی از مبانی تشکیل دولت ملی و وحدت ملی ارتقاء نیافت. اگر پذیرش مذهب شیعه جعفری، نقشی بنیادین در وحدت ملی ایران می داشت، پس طبیعی بود که پس از آمدن افغان سنـّی مذهب و فتوای ملا زعفران به رافضی بودن همه ایرانیان شیعه، مبارزه با افغانان برای بازگشت دولت ملی درایران، با اقبال به سوی رسمیت بخشیدن مجدد به تشیع جعفری همراه می شد و بانگ دشمنی با تسنن از هر گلدسته و منبری به هوا برمی خواست. اما نادرشاهی که تربیت مذهبی نیافته بود، نه تنها ضرورتی برای برانگیختن پرچم یگانگی مذهبی نیافت، بلکه به راهنمایی دیوانسالارانی چونان میرزامهدی استرآبادی و محمدکاظم مروی، بردباری مذهبی و پایان دادن به سیادت رسمی مذهب شیعه و مداخله روحانیون را در امور کشوری و لشگری به یکی از نخستین برنامه های دولت خویش تبدیل کرد.

گذشته از خون ریزی های بی رحمانه نادرشاه، داوری تاریخ درباره نقش او در رسمیت بخشیدن به فرایند مُدارای مذهبی که اندکی پیش از دوره شاه عباس صفوی آغاز شده بود، به گونه ای دیگراست. با اینکه او از خانواده ای تهی دست از تیره قرقلی ایل افشار در درگز خراسان زاده شده و افشار یکی از هفت طایفه شیعی مذهب قزلباش بود، از چند و چون مذهب خاندانی او آگاهی های بسیاری در دست نیست. همین اندازه می دانیم که به اعتبار بسیاری از اسناد تاریخی از جمله عالم آرای نادری، به شکرانه تسخیر هرات «گلدسته بالای سر مبارک [آرامگاه امام رضا] را و ایوان میرعلیشیر را به تـُنـُکـَه [برگ نازک] طلا زیب و زینت و آرایش داده» تا «شعشعه قوت دین اثنی عشری یوم به یوم در تزاید شده و ... روسرخی دنیا و تحصیل عقبی به عمل آید.» و نیز می دانیم که دستور داد که علی بیگ افشار، ایلچی یا سفیر او را در بخارا که به ابوالفضل خان، حاکم اوزبک سنـّی مذهب آن دیار گفته بود که «نادرهم سنـّی است»، به مکافات این سخن، ریش بتراشند، جامه زنان در برش کنند و در لشگرگاه بگردانند!

شرایط نادر برای پذیرش پادشاهی در شورای دشت مغان درسال 1148 هجری، جای تردیدی باقی نمی گذارد که اگرچه به شکرانه شمشیر قزلباش، بیشتر مردم ایران به مذهب شیعه روی آورده اند، اما این مذهب نه ملات وحدت ملی است و نه بنیان تشکیل دولت ملی. میرزا محمد مهدی استرآبادی نویسنده تاریخ جهانگشای نادری که خود از بانیان نشست مغان بوده و درآن جا حضور داشته است، از زبان نادربه ده هاهزارتن نمایندگان گردآمده در دشت مغان چنین نقل می کند که «از زمان رحلت حضرت پیغمبرصل الله علیه و سلم چهار خلیفه بعد از یکدیگر متکفل امر خلافت شده اند...درایران هم سابقاً همین مذهب رایج و متداول بوده، خاقان گیتی سان شاه اسماعیل صفوی در مبادی حال بنا بر صلاح دولت خود آن مذهب را متروک و مذهب تشیع را شایع و مسلوک ساخته، به علاوه آن سبّ و رفض [یعنی دشنام به سه خلیفه پیش از علی] را که فعل بیهوده و مایه مفاسد است در السنه و افواه عوام و اوباش دایر و جاری کرده، شرر شرارت به چخماق دوبرهمزنی برانگیخت و خاک ایران را به خون فتنه و فساد آمیخت و مادام این فعل مذموم انتشار داشته باشداین مفسده از میان اهل اسلام رفع نخواهد شد.» فراموش نکنیم که این رویداد در روزگاری است که بیشتر ایرانیان، پس از گذشت دوسده و نیم رسمیت داشتن مذهب شیعه و تحمیل خونریزانه آن در آغاز دولت صفوی، خواسته و یا ناخواسته به این مذهب گرویده بودند. این که نمایندگان ایل ها وعشایر، اعیان، دیوانسالاران و روحانیون در دشت مغان که بیشترشان شیعی مذهب بوده اند، این شرط نادر را می پذیرند که شیعه جعفری یکی از پنج مذهب اسلام باشد و نه مذهب رسمی، گواه این است که ایشان بازسازی دولت ملی و یک پارچگی ایران را از سیادت یک مذهب مهمترمی شمارده اند. این رفتار نشانی از پیشرفتگی چالش دولت ملی درایران است. ما به چنین نمونه ای از مُدارای مذهبی در دوران تشکیل دولت های ملی در اروپا برنمی خوریم.

راستی این است که اگرچه شمشیر ترکمانان قزلباش، ساروج اتحاد یا تمکین ایل ها و طوایف فلات ایران در فرایند تشکیل دولت ملی ایران بود، سیادت یک تیره قومی هیچ گاه به شالوده این چالش تحول نیافت؛ و اگرچه تعصب به شیعه دوازده امامی و کوشش در رسمیت بخشیدن به آن به عنوان دین این دولت نوپای ملی، کوتاه زمانی و با شقاوت دنبال شد، هرگز پی آمدی ماندگارنداشت و به یکی از پایه های بنای دولت تبدیل نشد. چالش بنای دولت ملی در ایران، اساساً بر بنیاد آمیزش قومی، گسترش ساختارهای دیوانسالارانه و شهروند و بردباری مذهبی استوارگشت. دولت ملی که بر گرده اتحاد ترکمانان قزلباش بناشده و به هر روی به تحمیل مذهب شیعه پرداخته بود، در کوتاه زمانی بلوغ یافت و از یکسوگریبان خویش را از چنگ قزلباش رها کرد و ازدیگر سو از تحمیل مذهب شیعه کناره گرفت. به اعتبار همه تاریخ نویسان، ازجمله محمد کاظم مروی در«عالم آرای نادری»، میرزا مهدی خان استرآبادی در «جهانگشای نادری»، مینورسکی در «تاریخچه نادرشاه»، بارتولد در «ترکستان نامه» و میرزا رفیعا در «دستورالملوک»، همین دولت ملی هنگامی که به دوره نادر رسید، با همه خودکامگی و بیرحمی های او، بر بنای اتحاد اقوام و بردباری مذهبی و بازسازی ساختارهای دیوانی استوار گشت. پادشاه شیعی مذهب زند نیز کوششی برای آمیزش ساختارهای دیوانسالارانه با دین نکرد. دوره قاجار نیز با همه تظاهرات شاهان به دین داری و مذهب پروری، به هیچ روی تکرار فاجعه زودگذر دوران شاه اسماعیل صفوی در ستیز سازمان یافته با پیروان مذاهب و دین های غیر شیعی نبود. با اینکه تبعیض های مذهبی گاه و بیگاه صورت می گرفت، اما مُدارای مذهبی در حوزه فرمانروایی و دیوانسالاری ماندگاری یافت.

اینک، به هر روال، شیعی دوازده امامی مذهب بیشترین مردم ایران است. تجربه روزگار کنونی به خوبی نشان داده که تحمیل آموزش های یک دین، حتی دین بیشترین مردم بر دیگر شهروندان، نه تنها به یگانگی ملی یاری نمی رساند، بلکه ستیز میان مردم را افزایش می دهد و پایه های یگانگی سرزمین ایران را که در درازای هزاران سال به دست آمده، سست می گرداند. یگانگی ایران نه پی آمد سیادت یک تیره قومی است و نه دستاورد چیرگی یک مذهب. این یگانگی حاصل هم سرنوشتی داوطلبانه مردمی از سدها تیره ایلی و عشیره ای، با زبان و گویش های متفاوت و باورهای دینی جداگانه است. این پیوندهای اهورایی را با ستم های اهریمنی نمی توان و نباید گسست.

بند ناگسستنی یگانگی ایران که امروز را به پیشینه دوهزار و اندی ساله ما پیوند می دهد، نیرویی توانا تر از یک مذهب، یک قوم و یک سلسله پادشاهی است. فرهنگ دولت ملی ایران، برخاسته از آمیزش های دیرپایی است که در فراز و نشیب تاریخ به شکل گیری یکی از ماندگار ترین کشورهای تاریخ جهان انجامیده است. میراث این یگانگی، هستی مشترک همه ایرانیانی است که از تبار وتیره ها و پیشینه های گوناگون و باور وآئین هایی متفاوت و گویش های زبانی بسیاربرخاسته وبا تاروپود و هست و نیست این سرزمین پیوندیافته و خویشتن را وارثین این سرنوشت مشترک یافته اند.

محمد امینی
دهم ژانویه 2006
بیستم دیماه 1384
m.amini@cox.net