Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

ايرانيان و انديشه تجدد / دکتر جمشيد بهنام

نويسنده در همان يادداشت اول کتاب تاکيد می کند که توجهش به دورانی است که از جنگ های ايران و روس آغاز می شود و به سال ۱۳۵۷ پايان می يابد. « آنچه از آن پس در ايران روی داده آن چنان به ما نزديک است که هر گونه ارزيابی از آن ارزش علمی نمی تواند داشت.»

12:46 گرينويچ - دوشنبه 28 مارس 2005

سيروس علی نژاد

نگاهی به کتاب ' ايرانيان و انديشه تجدد'
ايرانيان و انديشه تجدد
نوشته دکتر جمشيد بهنام
انتشارات فرزان روز
چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳

"ايران در خواب زمستانی فرو رفته است. حتی کشور گشايی های زودگذر نادر نيز نتوانسته است غرور و بزرگی گذشته را بازگرداند. شهرها از رونق افتاده اند و روستاييان فقير و درمانده اند. نه تنها در زمينه اقتصاد بلکه در زمينه تفکر هم از دوران صفويه به اين سوی خبر تازه ای نيست و سنتز بزرگ تفکر اسلامی يعنی تجديد حيات مکتب اصفهان هم به پايان رسيده است. به قول داريوش شايگان « ما کار خود را به انجام رسانده بوديم و زمان فراغتمان در تاريخ فرا رسيده بود ». اما ناگهان تکانی سخت پديد آمد. جنگ های ايران و روس، عهدنامه گلستان و ترکمانچای. نتيجه اين رويدادها خود آگاهی گروهی از زمامداران و تحصيلکردگان است ... »

اين درآمد کتاب ايرانيان و انديشه تجدد نوشته جمشيد بهنام است که چاپ دوم آن در سال ۱۳۸۳ در تهران منتشر شده و هدف آن طرح مسئله تجدد در ايران است و « آشنايی با واقعيتی که از صد و پنجاه سال پيش تا کنون بر انديشه ها و کوشش های جمعی سايه افکنده و جستجوی آن هنوز ناتمام مانده است.»

نويسنده در همان يادداشت اول کتاب تاکيد می کند که توجهش به دورانی است که از جنگ های ايران و روس آغاز می شود و به سال ۱۳۵۷ پايان می يابد. « آنچه از آن پس در ايران روی داده آن چنان به ما نزديک است که هر گونه ارزيابی از آن ارزش علمی نمی تواند داشت.»

در رويدادها، فصل اول کتاب، می گويد پس از آن تکان سخت - شکست در جنگ های ايران و روس - عباس ميرزا به فکر چاره اساسی افتاد و دست به اصلاحات زد. تاريخ پطر کبير ولتر و انحطاط امپراتوری روم اثر ادوارد گيبون را گفت ترجمه کنند، تعدادی دانشجو به اروپا فرستاد و از اروپاييان خواست که به ايران بيايند و در تبريز يا هر جای ديگر ايران ساکن شوند. « اصولاً بهتر است اروپاييانی که پی در پی به آفريقا و گرجستان و داغستان می روند به ايران بيايند و در ايران زندگی کنند و ايرانيان را با تمدن غرب آشنا نمايند.»

پس از عباس ميرزا که روزگار به او امان نداد، اميرکبير با بنياد کردن دارالفنون و ترجمه کتابهای علمی و فلسفی کارهای او را دنبال کرد و آنگاه با زمامداری سپهسالار دور جديدی آغاز شد. « اوج فلسفه دولت سپهسالار « تغيير » بود در جهت « ترقی ».

نگرش او صرف عقلی بود و تکيه کلامش اينکه « در طريق عقل اختلاف نيست ». سپهسالار به اصول زير اعتقاد داشت: اصلاح طرز حکومت و تاسيس دولت منتظم بر پايه قوانين جديد، تفکيک سياست و روحانيت و اينکه روحاينون را به قدر ذره ای در امورات حکومت مداخله نداد و مشاراليهم را ابداً واسطه فيمابين دولت و ملت نکرد.»

پيش از آن روشنفکران مساله تجدد را مطرح کرده بودند و ميرزا ملکم خان « آشکارا از اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی » سخن می گفت. بعدها با وقايعی که در ايران اتفاق افتاد گروهی از روشنفکران راهی کشورهای ديگر شدند و در روسيه و عثمانی و هند روزنامه هايی بنا گذاشتند و سبب اشاعه افکار تازه شدند.

پيش از دوره پهلوی روشنفکران ايرانی مدل تنظيمات عثمانی را به رغم نظر شاه و دربار سرمشق قرار داده بودند اما رضاشاه، نوسازی های آتاتورک را مدل قرار داد و به رقابت با ترکيه برخاست. هر دو کشور نوگری آمرانه و از بالا را با شتاب پی گرفتند با اين تفاوت که « در ترکيه سخن از اروپايی شدن و قبول تمدن بود و در ايران تنها سخن از اقتباس علم و فن غرب ».

بعد از رضاشاه، از سال ۱۳۳۱ شمسی دوره دوم نوسازی آمرانه در ايران شروع شد که هدفش رشد اقتصادی بود. « اصلاحات ارضی، ايجاد شبکه ارتباطی، ايجاد کشتزارهای بزرگ، ايجاد صنايع متوسط و توجه به مساله نيرو ارکان اصلی سياست محمد رضاشاه بود. در آمد سرشار نفت نيز به اين توسعه کمک کرد. آموزش در همه سطوح توسعه پيدا کرد و به بهداشت و درمان توجه خاص شد ... اين توسعه در ابعاد اقتصادی خود بسيار موفق بود و در زمانی کوتاه راهی دراز پيمود ولی در ضمن تعادل قديم را از ميان برد و گروهی را ناخوش آمد. اين نوسازی اقتصادی با نوگری سياسی که لازمه آن است همراه نبود. ... به ابعاد فرهنگی توسعه نيز توجه لازم نشد و بسياری از نمودهای غير لازم تمدن غرب نسنجيده و با شتابزدگی وارد جامعه ايرانی شد. ... پيشرفت های زيادی حاصل شده بود اما نارضايی وجود داشت و ايرانيان که از سياست دول غرب سرخورده بودند و به انديشه های سياسی غربی نيز ديگر ايمانی نداشتند با دولت که در نظر آنها نماينده تجدد بود، به مخالفت برخاستند و دولت ستيزی مترادف ضديت با تمدن غرب شد ».

انديشه ها

فصل بعدی کتاب انديشه ها نام دارد و در آن انديشه تجدد خواهی ايرانيان دنبال می شود. اين فصلی خواندنی از کتاب است که به طرزی هنرورانه فشرده نوشته شده است. طرح انديشه های ميرزا ملکم خان و آخوند زاده در اين فصل نشان می دهد که اين روشنفکران تا چه حد در شناخت تمدن غرب ژرف رفته بودند. ملکم خان می نويسد: « ما خيال می کنيم که درجه ترقی آنها همان قدر است که در صنايع ايشان می بينيم و حال آنکه اصل ترقی ايشان در آيين تمدن بروز کرده است و برای اشخاصی که از ايران بيرون نرفته اند محال و ممتنع است که درجه اين نوع ترقی فرنگ را بتوانند تصور کنند. ملل يوروپ هرقدر که در کارخانجات و فلزات ترقی کرده اند صد مراتب بيشتر در اين کارخانجات انسانی پيش رفته اند ».

و فتحعلی آخوند زاده در نامه ای به مستشارالدوله چنين می گويد: « اتخاذ تجربه ديگران حاصلی نخواهد بخشيد وقتی که انسان به اسواد خيال و طرح اندازی عقول ارباب تجربه پی نبرده باشد... بايد مردم به قبول خيالات يوروپاييان استعداد به هم رسانند. بايد خيالات يوروپاييان در عقول مردم ايران به تجارت و مصنوعات يوروپاييان سبقت و تقدم داشته باشد ».

در همين دوره است که بهار شعر معروفش را می گويد:

يا مرگ يا تجدد و اصلاح
راهی جز اين دو پيش وطن نيست
ايران کهن شده است سراپای
درمانش جز به تازه شدن نيست

و تقی زاده جمله معروفش را در کاوه می نويسد. « ايران بايد روحا و جسما، ظاهرا و باطنا فرنگی مآب شود.» عقيده ای که بعدها نويسندگان ايرانشهر و نامه فرنگستان نيز آن را پی می گيرند.

در سال ۱۳۲۴ شمسی سيد فخرالدين شادمان تسخير تمدن فرنگی را منتشر می کند. پاره های نقل شده از سخنان شادمان نيز نشانگر آن است که او نيز مانند تقی زاده بسيار خرد ورزانه به آينده ايران می نگريسته است: « تمدن فرنگی خوب و عالی است وليکن آن را به مفت به کسی نمی دهند و هيچ ملتی چه نزديک به اروپا و چه دور از آن نمی تواند به تغيير لباس و خط و زبان علمای فرنگی را به اشتباه بيندازد. ... ابله است آنکه در اين سفر پنج روزه عمر کشتی بی خطر بزرگ عالی را به کشتی بادبانی اسير موج و باد اختيار نکند... بايد در مقابل علم وادب و هنر فرنگی سر تعظيم فرود آورد و کوشيد تا به اسرار آنها پی برد.»

از سال ۱۳۳۰ گروهی ديگر از تجدد طلبان تازه نفس به تجدد طلبان پيشين اضافه می شوند. اينان تکنوکرات کرات هايی هستند که پس از تحصيل در اروپا و آمريکا به ايران بازگشته اند و مسئوليت های مهمی بر عهده گرفته اند. گروهی از اينان پس از رويدادهای سال ۵۷ به غرب می روند اما بسياری نيز به کار خود ادامه می دهند. هدف اين گروه رسيدن به رشد اقتصادی است و « برای رسيدن به اين هدف راهی جز پذيرش کامل علم و فن غربی و راه و رسم زندگی غربی نمی شناسند.، به حفظ هويت فرهنگی توجه خاصی ندارند و هر نوع پای بندی به سنت را نوعی عقب نشينی در راه پيشرفت می دانند... اعتقاد به جدايی سياست از دين دارند. ايران را درست نمی شناسند و ...»

اما افکار غرب ستيز نيز به موازات افکار غرب گرا به زندگی خود در بين ايرانيان ادامه می داده است. چنانکه کاظم زاده ايرانشهر، که پس از تعطيل کاوه، ايرانشهر را بنيان می گذارد، عقيده ديگری ابراز می دارد و به افکار ديگری روی می آورد. می گويد ايران نه روحا و فکرا و ظاهرا و باطنا فرنگی بايد شود و نه در حال ناگوار امروزی بماند بلکه ترقی بايد بکند.

يا سيد جمال الدين اسد آبادی در عين آنکه طرفدار پذيرش علم و فن جديد است، خواستار بازگشت به صدر اسلام است. همين امر موجب جدل های او با فيلسوف فرانسوی ارنست رنان است.

ارنست رنان عقيده داشت که اسلام و انديشه های علمی با هم سازگار نيستند و همين علت واپسماندگی مسلمانان است، در حال که سيد جمال الدين می گفت اين مسلمانان هستند که نمی خواهند خود را با اصول اسلام واقعی و با وضع جديد تطبيق دهند و گناه به گردن اسلام نيست.

به نوشته جمشيد بهنام بعدها در اواخر دوره پهلوی، در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ انتقاد از تجدد در انديشه غير مذهبی ايران نيز توسعه يافت. « گروهی تجدد را مترادف با غرب گرايی گرفتند و چون به دلايلی با غرب سر ستيز داشتند با تجدد نيز در افتادند ». آل احمد با نوشتن غربزدگی به همين افکار دامن زد و « تجديد حيات کليت اسلامی » را چاره اصلی دردهای جامعه عنوان کرد. به نوشته دکتر بهنام « در غربزدگی آل احمد، از يک سو انديشه مذهبی و غير مذهبی در زمينه تجدد به هم نزديک می شود و از سوی ديگر تمايلات « جهان سومی – هايدگری – اسلامی». در نتيجه معجونی پديد می آيد که به خاطر توانايی نويسندگی آل احمد و محيط سياسی آن زمان ايران نسلی از جوانان را تحت تاثير قرار می دهد. شريعتی نيز مانند آل احمد معجونی از افکار گوناگون را در کتابهايش می ريزد و به همان راه آل احمد می رود.»

نويسنده در فصل فرايند نوسازی می گويد در اين مرحله - که به ويژه دوره دوم آن، از ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷ اهميت دارد – نيروهای اصلی اجتماعی تغيير شکل دادند، يک نيروی تازه وارد ميدان شد که همان دانش آموختگان غرب يا فارغ التحصيلان دانشگاههای ايران بودند. اينان جای نخبگان سنتی را پر کردند و دولت را به دست گرفتند. در مرحله اول اين دوره که تا ۱۳۲۰ طول کشيد نوسازی آمرانه جريان يافت و در مرحله دوم تمدن آمريکايی رواج گرفت و همزمان افکار سوسياليستی نيز روشنفکران غير حکومتی را به خود جذب کرد بطوری که در سالهای شصت و هفتاد ميلادی دو جريان موازی در جامعه ديده می شد. « از يک سوی سياست نوسازی شتابزده دولت با بهره گيری از افزايش درآمد نفت و از سوی ديگر جريانی که اين تغييرات را نمی پذيرد و با اين نوسازی به مبارزه بر می خيزد.»

نوسازی ايران که در دهه های اخير با پيروی از نظريه مدرنيزاسيون در « وضع غير استعماری وابسته » به صورت آمرانه توسط دولت و نخبگان انجام گرفت، واکنش هايی برانگيخت و کار به جايی رسيد که « تجدد با کفر و استکبار و ثروت و طاغوت مترادف شد و در برابر آن سنت با اسلام و اصالت و استضعاف» به يک معنی در آمد.

نويسنده در فصل آخر کتاب می گويد جامعه ايران در دوران نوسازی خود دگرگونی های اساسی بسيار به خود ديده و به ميزان زيادی در راه تجدد پيش رفته است و برخلاف آنچه گفته می شود اين تغييرات در حد ظواهر نيست بلکه ساخت های اساسی در حال تغييرند.

باز می گويد که ايران از جمله کشورهای نادری است که طی صد سال اخير در زمينه نوسازی موفقيت هايی به دست آورده است اما ارزيابی اين نوسازی ما را با اشکالات متعددی که وجود داشته آشنا می کند. کسانی می گويند که جنبه کمی بر کيفی غالب شده است، يا آهنگ توسعه سريع بوده است در حالی که جامعه هنوز تاب و توان لازم را برای رويارويی با نوآوری ها نداشته است. برخی کمبود عدالت اجتماعی را مورد توجه قرار می دهند و برخی نيز فقدان بعد فرهنگی را در توسعه اقتصادی ايران عنوان می کنند.

و سرانجام برداشت خود را نيز از تجدد به دست می دهد.

به نظر می رسد آنچه گفته آمد - در واقع خلاصه ای از مطالب کتاب - نوع نگاه نويسنده را به جريان تفکر در تاريخ معاصر و برخورد ما با تمدن غرب « که بعد از برخورد ايران با اسلام مهمترين پديده فرهنگی تاريخ ايران است » نشان بدهد. يک نگاه غير سياسی و بی طرفانه به فراز و نشيب های جامعه ايرانی که تا کنون مانند آن کمتر ديده شده است. نگاه محققانه ای که آينه ای در برابر روشنفکر ايرانی می نهد تا سرگذشت صد و پنجاه ساله خود را در آن به تماشا بنشيند. «تاريخ صد وپنجاه ساله اخير ايران و خاورميانه با وسوسه غرب، انديشه تجدد و توجه به ناسيوناليسم عجين است و از اين پس نيز ناگزير ساليان دراز چنين خواهد بود.»

اين طرز نگاه کردنی است که روشنفکری ايران پيش از سال ۵۷ با آن بيگانه بوده است و گويا بر اثر تکان های سختی که حاصل انقلاب اسلامی است پديد آمده باشد. اين شيوه تحقيق می تواند ما را به آينده خود اميدوارتر کند زيرا بيش از هر طرز برخوردی ما را به فکر می اندازد. ما را چنان در برابر خودمان می گذارد که چاره ای جز نگاه کردن بی تعصب به خودمان نمی ماند.