Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

افسون چشم­های بوف کور / جمشيد طاهری‌پور / قسمت اول)

.
نویسنده افسون چشم های بوف کور در گفتگویی با داریوش آشوری انگیزه و راهبرد خود را در نگارس این اثر چنین بیان میدارد
مسیول سایت

٦
اجلاس بعد از ظهر که تمام می‌شود؛ می‌گردم ببينم آقای آشوری کجاست. به بوفه‌ی رستوران هتل سرک که می‌کشم، می‌بينم ليوان بدست نشسته و دارد با کسی گپ می‌زند. دگمه می‌اندازم و می‌روم جلو! رسيده نرسيده می‌گويم: اجازه هست؟ و می‌نشينم. تعارف می‌کنند، می‌گويم؛ يک ليوان آبجوی خنک می‌چسبد! و حواسم را جمع می‌کنم که چه جوری سرصحبت را با او باز کنم!
می‌پرسد: ما چند بار کلن همديگر را ديديم، نه؟ می‌گويم: بله! چند سخنرانی که داشتيد من آمدم، آخرين بار دورتموند بود! می‌گويد:‌ها... بله! يادم آمد. هم صحبت او زودی می‌رود و من با او تنها می‌مانم.
می‌گويم: شما را اينجا ديدم خيلی خوشحال شدم، به همه‌ی ما قوت می‌دهد.
می‌گويد: خواهش می‌کنم!
می‌گويم: اتفاقا" چند روز پيش به ضرورت فرهنگ اصطلاحات سياسی و فلسفی شما را نگاه می‌کردم؛ مقدمه‌ی بلندی روی‌اش نوشته‌ايد، داشتم ورق می‌زدم چشمم روی پاراگرافی از مقدمه‌ی شما ماند؛ در باره‌ی گريز ناپذير بودن دست يافتن ما به مدنيت معاصر نوشته بوديد، با تکيه‌ای بر "نيچه" و "هايدگر"!
می گويد: خب، بله! تمدن معاصر؛ مدرنيته يک پديدار جهان شمول است. نيرو‌هائی که هنوز بيرون از آن مانده-اند و نوع نگاه-شان بيشتر به حوزه‌ی تمدنی ماقبل عصر جديد و مدرنيته تعلق دارد، تا هميشه نمی‌توانند با آن مقابله کنند! سرانجام آنها تسليم است؛ مثلا" اين آخوند‌های ما!
می‌گويم: اما اين مقاومت در ما هم هست!
می‌گويد: خب، بله! اين دشواری و معضل ماست! اما ما مجبور به فکر کردن شده‌ايم. در مقايسه با ديگر کشورهای منطقه و مشابه، ما در موقعيتی قرار گرفتيم که مجبور به فکر کردن شده‌ايم! به همين خاطر نيز در کشورهای منطقه از نوشته‌های ما خيلی استقبال می‌شود؛ هر اثر تازه که نشر می‌دهيم فورا" ترجمه و در اين کشورها با علاقه خوانده می‌شود.
می‌گويم: من از اين "نيچه"‌ی شما خيلی استفاده کردم!
با هيجان می‌پرسد: جالبه! چطور؟
می‌گويم: يک عبارتی "نيچه" دارد که به من الهام داد و کليدی شد برای فهم خودم!: "همزمانی نا همزمان‌ها".
چشم‌هايش برق می‌زند و با هيجانی مضاعف می‌پرسد: يادم نميآد! چه جوری؟ چه از آن فهميديد؟
می‌گويم: من ذيل اين عبارت يک کتاب نوشتم!: "افسون چشم‌های بوف کور". و... از او خواهش می‌کنم کتابم را بخواند.
می‌گويد: حتماً! کجا هست؟
می‌گويم: در آرشيو "ايران امروز" و سايت "فرهنگ گفتگو" در "ايران گلوبال". و حکايت پيدا کردن خودم در کتاب صادق هدايت را برايش تعريف می‌کنم با تأکيد‌هايی از اين دست:
مشکل ما گم کردن معنای "زمان" بوده! کار ما پيدا کردن خود در "زمان" و به دست دادن تعريفی از خود موافق "روح زمان": مدرنيته است. من اين جستجو را در چند بعد پی گرفته-ام:
در بعد انسان شناختی؛ بجا آوردن خود در مقام "فرد". بدون آشنائی با "کانت" چنين توفيق تعين کننده-‌ای دست نمی‌داد.
در بعد "جنبش چپ" ايران؛ گذر از سوسيال اتوپی به سوسيال دموکراسی. آشنائی با تاريخ و سير جنبش سوسيال دموکراسی- کارگری آلمان، نقد لنينيسم و گسست قطعی از آن را برای من آسان کرد.
در بعد ملی؛ اهتمام در راه تکوين عام و تام روند تاريخی ملت- دولت. شناخت من از تاريخ و فرهنگ ايران خود-مان نازل و کليشه‌ای بود! وقتی با فکری باز شروع به شناخت خودمان کردم، متوجه‌ی يک انقطاعی در سير تکامل فرهنگ در ايران شدم و به اين نتيجه رسيدم که هسته‌ی اصلی فرهنگ ما، يعنی هستی شناختی ما دينی و قرون وسطائی؛ عقل گريز و واقعيت ستيز، باقی مانده و انسان ايرانی و از جمله خود من، حامل آن هستم! معرفت من به سرشت بدوی هستی شناختی ما، چشم اندازی به رويم گشود که در افق آن خود را در پهنه‌ی هستی شناختی "عصر جديد" يافتم. و... از اينجا بود که با الهام و برداشتی از "هگل" که وظيفه‌ی فلسفه را آشتی "روح قومی" با "مکان" و "زمان" می‌فهميد؛ به اين درک رسيدم که تکوين فرجامين "ناسيون" در ما و ورود ايران به "مدرنيته"، در معنای هگلی، در گروی آشتی "روح قومی" ماست با "روح زمان" در ظرف مکانی ايی که ايران نام دارد وتأليف ايران است با جهانی که در آن زندگی می‌کنيم. به نظر من محمل اين تکوين و تحول؛ دموکراسی، در همين معنای موجود در غرب است. اين آن محتوائی است که در کشور ما بايد تحقق پيدا بکند، از منظر اين محتوا است که من بعنوان يک سوسيال دموکرات می‌گويم؛ جمهوری يا پادشاهی مشروطه، مسأله‌ی امروز ايران نيست، مسأله‌ی امروز ايران دموکراسی است. مشکل امروز ايران حکومت دينی است.
و با خنده‌‌ای می‌گويم: اين جستجو‌ها و فکر وذکرها، مرا به اينجا کشانده و در اينجا نشانده!
می خندد! من شادمانی "جان" او را احساس می‌کنم. می‌گويد: باز هم بنوشيم! و بی‌آن که منتظر پاسخ من باشد، سفارش می‌دهد. با يخ و گوارا می‌نوشيم؛ به سلامتی يکديگر جام به هم می‌زنيم و در آهنگ جام‌هامان می‌نوشيم! چشم‌هايش به من می‌گويد؛ بذر انديشه‌ای "که به جانش کشتم/ وبه جان دادمش آب"، شادمانا! ببرم می‌شکفد.

ايران امروز
نشريه خبری سياسی الكترونيك
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
Thu 19 01 2006 12:12

(قسمت اول)
افسون چشم­های بوف کور
جمشيد طاهری‌پور
پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴


رمان "بوف کور" تایيدی بر اين نظر است که بيرون از هستی‌شناسی‌ عصر جديد، نمی­توان به مدرنيته دست يافت.

اشاره
دست­نوشته­ی "بوف­کور" به خط صادق هدايت، نخستين بار به‌صورت پلی­کپی درپنجاه نسخه درسال‌ ١٣١٥ در هند منتشر شد. به­اين ترتيب نزديک به هفتاد سال از انتشار"بوف کور"،مشهورترين اثر داستانی مدرن زبان فارسی می­گذرد اما جست­ و جوی انديشه­هايی که هدايت در این کتاب، بر آن­ها لباس داستان کشيده هنوز يک جست­ و جوی نا تمام است.
کدام رويکرد اجتماعی در"بوف کور" مطرح است؟ هدايت به کدام افق فلسفی-تاريخی نظر دارد؟ نويسنده­ای که با خرافه­ها و تاريک‌انديشی­های مردم، عقب­ماندگی و انحطاط جامعه و فرهنگ ايرانی، دليرانه در پيکار بود، آنرا در شاهکار خود- بوف­کور- چگونه و در چه بعدی بازتاب داده است؟ راز اين­که پس از گذشت هفتادسال از انتشار "بوف کور"هنوز این اثر کتابی گشوده محسوب می‌شود، درچيست و از کجاست؟
انبوهی مقاله و کتاب درباره‌ی "بوف­کور" نوشته و منتشر شده‌است اما من تنها به شمار اندکی از آن­ها توانستم دست پيدا کنم. از آن شمار اندک "مشت نمونه­ی خروار"، اين دستگيرم شد علاقه منتقدان به ابعاد روان‌شناختی رمان "بوف­کور"، کاوش دررويکرد اجتماعی، تاريخی و فلسفی اين اثر را درسايه قرارداده است.
٣٨سال پيش – وقتی که جوان بودم – "بوف­کور" را خوانده بودم. آن زمان در نظرم کتابی پر از راز و ابهام آمد و از کتاب هدايت هيچ سر در نياوردم، اما تاثيرش در من نيرومند بود: به بيگانه خويی با زندگی و به عصيانی که در من در حال شکل­گيری نهايی بود دامن زد. خاطره­ی پر راز و رمز کتاب درمن باقی بود تا اين­که در صدمين سالگرد تولد هدايت آن­را بار ديگر خواندم. اما اين بار آن­را مثل کتابی خواندم که هدايت برای «من نوشته». آن آدمی که در سابق بودم را در نواحی "بوف­کور" و در شخصیت "راوی" پيدا کردم و به­جا آوردم. بر من آشکار شد ابهام و کورذهنی ٣٨سال پيش به اين سبب بوده که "من سابق" چشمش به روی خودش بسته بود. کتاب راروايت جانی ديدم شيفته و شورشگر. دلنگان ميان آسمان و زمين، نه پذيرنده آسمان، نه پذيرای زمين. ديدم روايت جان پريشان و يک هستی ناهم­زمان است. شرح ناتوانی ماست در تغیير خود به‌نحو سازگار با روح زمان. رمان‌ "بوف­کور" پديدارشناسی اين "مخلوط نامتناسب عجيب" است که هستيم.

هدايت را می­توان دليرترين و روشن­بين­ترين نويسنده‌ی ايران دانست که بدون هيچ واهمه وملاحظه­ای، عقب ماندگی، تحجر و تاريک‌انديشی و مرده‌پرستی فرهنگ و جامعه­ی ايرانی را از منظر هستی شناسی عصرجديد مورد انتقاد قرارداد. وجه تمايز هدايت با شاعران و نويسندگان تجددخواه زمان خود در اين است که در نزد او هستی‌شناسی عصرجديد به يک تجربه و فرايند درونی تبديل شده و نگاه و فرهنگ او را در قاب خود نشانده است. اين سخن را درباره­ی همگنان او نمی­توان گفت و حتی درباره‌ی "نيما یوشیج"، "احمد شاملو" و يا "فروغ فرخزاد"، به طور مشروط و محدود صادق است.
آثار هدايت و به­ويژه "بوف کور" را می­توان در کادر "پروژه‌ی روشن­گری" ارزيابی کرد. افق فلسفی تاريخی در نگاه هدايت به همان چشم اندازی تعلق دارد که "دکارت"و "کانت" مسیرهای اصلی آن­ را به روی انسان عصر جديد گشودند.
هدايت در "بوف­کور" به تجربه­ی هستی شناسی خود لباس داستان پوشاند اگر"راوی"، "يک مخلوط عجيب" و "مرده‌ی متحرک" است، به علت تعليق او ميان دنيای قديم و دنيای جديد است. اين تعليق اساس هستی شناختی دارد: در يک­سوی آن عالم مثال يعنی "سنت" و در سوی ديگر جهان واقع يعنی "مدرنيته" ايستاده است. "راوی"در "بوف کور" ناتوان از گسست از "مثال" است و اهميت کتاب هدايت آشکارکردن بنيان هستی ناتوان ما در واقعيت جهان عصرجديد است.

ترويج يک فکر، اقبال به يک اثر، به زمينه­های اجتماعی مساعدی نيازمند است. نيروهای اجتماعی معينی بايد وجود داشته باشند که آن فکر را بپذيرند و آن اثر را حاوی خواست­ها، آرزوها، عواطف وانديشه­های خود بيابند. در شرايط امروز، هدايت در اذهان گروه­های بزرگ زنان و مردان نسل­های جوان ايران تولد تازه پيدا کرده است. آثار هدايت، به ويژه"بوف­کور"در گستره­ی وسيعی خوانده می­شود و مورد بحث قرار می­گيرد و اين به­هيچ رو پديده­ای تصادفی نيست، و می­توان آن­را پیامد تجربه­ی انقلاب اسلامی بهمن ١٣٥٧، انقلاب جهانی اطلاعات و ارتباطات، تحول روان­شناسی اجتماعی و رشد و بلوغ نيروهای اجتماعی مدرن در ايران دانست.
در "بوف کور" موضوع اصلی گسست از"سايه" و بيرون آمدن از"تاريکی" است. اين موضوع درمتن مواجهه­ی "راوی" با يادمان­هايی که به هستی قديم – به عالم مثال- تعلق دارند تبيين شده است. "راوی" دراين مواجهه در پی يافتن خويش، درجست­و جوی فرديت خود و دست يافتن به اختيار و آزادی است. هم­زبانی هدايت با نسل­های امروز ايران که پيکارشان معطوف به حقوق و آزادی­های فردی است و پيام نيرومند کتاب او که انسان ايرانی را بيرون از "حبس سايه­ها" و"تاريکی" قرون وسطا می­طلبد، هدايت را نويسنده­ی محبوب نسل­های جوان کشور کرده است.
کتاب هدايت که متأثر از شکست انقلاب مشروطيت ايران است، در عين حال تجربه­ی نسلی است که در بهمن ١٣٥٧ انقلاب کرد، کتاب نسلی است که در انقلاب متولد شده و با انقلاب زيسته است، اما "وقت" نگاه کردن چون رسيد ديد زندگی­اش در ظلمات "يک تناقض"درتاريکی فرورفته: "... نه تنها جسمم بلکه روحم هميشه با قلبم متناقض بود و با هم سازش نداشتند". جسم و روح خود را در حبس سايه­ها ديد و قلب­اش را در هوای آزادی. خود را ناکام و در اسارت ديد. ديد پوسيده،کرم انداخته و درحال تجزيه است، درست مثل "راوی" در "بوف­کور".
درکتاب هدايت علت ناکامی و اسارت و تباهی در خود"راوی" – که ما هستيم- نموده شده است: "ديوی" در درون ماست که ما را ناکام می­کند و همدم با اسارت و تباهی و مر گ‌ می­سازد.
پس از هفتاد سال، خروش حسرتبار و درداندود "راوی":‌ نتوانستم خود را از دست ديو درون نجات بدهم...، بغض مانده در گلوی ماست.

***

پيش از آن­که به قرائت خود از "بوف کور"‌ بپردازم، بد نيست چند نکته را درباره­ی ساختار کتاب هدايت يادآور شوم و درباره‌ی قرائت خود‌ از این کتاب نيز به اختصار توضيحی بدهم:
"بوف کور" با ضمير اول شخص روايت می­شود؛ يعنی "راوی"‌ - شخصيت اول کتاب -‌ متن روايت را خود می‌انديشد و می‌نويسد. اين شکل بيان با مضمون کتاب که انديشيدن، خود را ديدن، شناختن و يافتن است در سازگاری کامل قرار دارد و "بوف­کور" را به نمونه­ی "رمان – انديشه" نزديک می­کند.
نکته دوم ساختار آينه‌سان متن "بوف­کور" است. صادق هدايت اين ساختار بديع را در دو سطح "کل" و "جزء" به کار گرفته است. کل کتاب از دو بخش تشکيل شده و هر بخش يک مدخل دارد که يک صفحه و چند سطر بيش‌تر نيست. ساختار آينه­سان متن به اين ترتيب است که مدخل اول و بخش اول انگار در آينه انعکاس يافته، در مدخل دوم و بخش دوم انعکاس پيدا کرده است. "راوی" نوشته: "اين انعکاس حقيقی زندگی منست". معنای اين عبارت در لايه‌ی زيرين متن "بوف‌کور"، انعکاس مثال، يعنی حضور هستی شناسی قرون وسطا در افکار و زندگی حقيقی ماست؛ و همين نکته يکی از کليد­های اصلی فهم "بوف­کور" است:
بخش اول روايت ديدار با مثال است. "اتفاق" يا حادثه­ی بخش اول، ديدار زن اثيری و عشق و شيفتگی "راوی" است به زيبای مثال. به گمان "راوی" اين ديدار مانند "يک شعاع آفتاب" در زندگی او درخشيد. نوشته: "...او همان حرارت عشقی مهر گياه را در من توليد کرد."
در بخش دوم، زيبای مثال، در انعکاس حقيقی خود در زندگی "راوی"، صورت "زن لکاته"را پيدا می کند و "عشق" نيز ديگر " يک شعاع آفتاب" نيست،" يک هاله ی مقدس رنجور" است که شکنجه می­کند، می درد و تباهی ومرگ به بار می­آورد.
مکان در بخش اول، تهران زمان رضاشاه است، و در بخش دوم، "شهر ری" است؛ در هزارسال پيش. در بخش اول "راوی" خود را "همان نقاش" می­يابد که در "شهر ری" هزار سال پيش می­زيست و در بخش دوم ا و را می­يابيم‌ در "شهر ری" هزارسال پيش؛ درحالي­که وجودی متعلق به زمان رضاشاه است، هم از اين­ رو خود را در "گور" می­يابد. نوشته: "...برای کسي­که در گور است زمان معنی خودش را گم می‌کند – اين اطاق مقبره زندگی و افکارم بود."
"راوی" در گمشدگی معنای زمان، پير مثال را پيرمرد خنزرپنزری گورکن می­بيند و نيز نقاش قديم را در او به جا می­آورد و آن هنگام که در آينه­ی زندگی بر خود می­نگرد­، می­بيند پير مرد خنزرپنزری است: وجودی سترون و قبرستانی. به اين ترتيب ساختار پيچيده و تو در تو، اما سرشار از زيبایی و خلاقيت هنری متن "بوف کور" به جامعه­ای راه می­برد که در قرون وسطای خود باقی مانده، فرهنگ آن به انحطاط گرایيده، هستی شناختی آن ناهمزمان و سترون شده، جامعه­ای منحط که ديگر مقبره­ی زندگی و افکار انسان­هايی طالب عشق، انديشه و آ فرينندگی است.
نکته‌ی سوم، کاراکتريزه کردن ناخودآگاهی جمعی در "بوف‌کور" است. زن اثيری، پير مثال و صورت­های متناسخ آن‌ها: زن لکاته، پيرمرد خنزرپنزری، عمو- پدر، ننه­جان، گور کن، نعش کش، مرد قصاب، و... نيز گلدان راغه، مظاهری از ناخودآگاهی جمعی هستند که در زندگی "راوی"- در حقيقت در زندگی ما – نقش خود را بازی می­کنند. هدايت با کاراکتريزه کردن ناخودآگاهی جمعی، به درون روان انسان ايرانی راه می­برد و می­کوشد برای بيرون آمدن او از حبس سايه­ها­، از تاريکی باورها و عادات نسل­های مرده و به پايان رسیده راهی بگشايد و در حقيقت از ناخودآگاهی جمعی افسون‌زدایی می‌کند.

زبان هدايت در "بوف‌کور" زبان استعاره و تمثيل، نشانه و اشاره است. در ضرورت و شايد هم اجبار به کار گرفتن چنين زبانی به دو نکته بايد توجه داشت:
اول ظرفيت استعاره، تمثيل، نشانه و اشاره در بيان صور خيال و صدای دنيای درون انسان است. نبايد ناديده گرفت که اين طرز بيان، ذهن را در گستره­ی تجريد و انتزاعی می­برد که بدون ورود به آن نمی­توان به اصل و حقيقت "وجود" واقعيت پی­برد. تخيل و رويا در "بوف کور"، واقعيت را به پس پرده ابهام و ايهام نمی­راند. برعکس، پرده­ها را از روی واقعيت کنار می‌زند به خواننده کمک می­کند به درون، به عمق واقعيت دست يابد، حقيقت را برهنه ببيند و به­تمامی درک کند.
و دوم: شايد هم اجبار به کار گرفتن چنين زبانی از آن جايی آمده که هدايت در پایين صفحه دوم نسخه­ی دست‌نويس – آن هم با دو خط ممتد تأکيد – نوشته:‌ "طبع و فروش در ايران ممنوع است". در اين صورت نيز به کار گرفتن زبان استعاره و تمثيل، انعکاس استبداد مستمر در جامعه و جان ماست.

و اما توضيح قرائت: من دو شکل قرائت را در هم آميخته­ام. قرائت خط داستانی و قرائت ­انديشه­هايی که هدايت به آن­ها لباس داستان پوشانده است. فرض من اين بوده که اين دو شکل قرائت را بر پايه­ی منطق کتاب هدايت درهم بياميزم؛ طوري­که وقتی آميزه­ی من خوانده می­شود، بند به بند، خواننده خود را با کتاب هدايت - و يا... قرائت من – آشناتر بيابد.
ميان " نقد" يک اثر و به دست دادن قرائتی از آن تفاوت و تمايز وجود دارد، نقد يک اثر متوجه باز شناخت ساختار ذهن نويسنده است در حاليکه قرائت، تا آنجا که "تأويل" است،ساختار ذهن خواننده را باز می تابد. براين پايه اشتباه خواهد بود اگر قرائت من نقد "بوف­کور" فهميده شود،مکتب­های نقد ادبی‌ تئوری­های خاص خود را دارند وشيوه­ای متفاوت با "قرائت" می­طلبند. من حق خود را بعنوان خواننده­ی"بوف‌کور" اداء می‌کنم. زيرا هر خواننده­ای اين حق را دارد قرائت فرد خود را ارائه دهد. نبايد از خا طر برد جایي‌که يک اثر شکوفه می‌دهد و به بر می‌نشيند اذهان خوانندگان آن است.

١

"من سعی خواهم کرد آنچه را که يادم است،آن‌چه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع به آن يک قضاوت کلی بکنم."‌ ص: ٦
‌‌‌‌‌‌‌
"...اگر حالا تصميم گرفتم که بنويسم فقط برای اينست که خودم را به سايه­ام معرفی بکنم...شايد بتوا نيم يکديگر را بهتر بشناسيم...ميخواهم‌ خودم را بهتر بشناسم. "ص: ٧

"من فقط برای سايه خودم مينويسم که جلو چراغ بديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفی بکنم."‌ ص:٧

"...اين احتياج نوشتن بود که برايم يکجور وظيفه اجباری شده بود، ميخواستم اين ديوی که مدتها بود درون مرا شکنجه ميکرد بيرون بکشم."ص:٥٤

"...من فقط برای اين احتياج نوشتن که عجالتا" برايم ضروری شده است مينويسم، من محتاجم،بيش از پيش محتاجم که افکار خودم را به موجود خيالی خودم، بسايه خودم ارتباط بدهم."ص:٥٦

مدخل اول و مدخل دوم "بوف کور" بيانيه‌ی احتياج نوشتن است. اين احتياج را ضرورت شناخت "سايه"، شنا خت "خود"، ضرورت نجات از "ديو درون" پيش آورده. "راوی" به اين ضرورت آگاهی يافته و از همين جاست که او گام در راهی می­گذارد که مقصود و مطلوب در آن گسستن از "سايه"، بيرون آمدن از "تاريکی" و نجات يافتن از دست "ديو درون" است.
ملازم نوشتن تعقل است. پس اظهار احتياج نوشتن تأکيد بر " کاربست عقل " است: انديشيدن. تاريخ ما، تاريخ سرکوب انديشيدن است، تاريخ تحقير عقل است.‌ ما محتاجيم، بيش از پيش محتاجيم از اين تاريخ بگسليم. آغاز گسستن در خود ماست. در ماست که اين گسستن آغاز می­شود: وقتی که از انديشيدن نترسيم، از تحقير عقل روی برتابيم و به ترنم آوازی گوش بسپاريم که می­خواند: "می‌انديشم، پس هستم".
"می­انديشم، پس هستم"! از اين ديدگاه چشم اندازی به روی "راوی" گشوده شد که در افق آن طلوع "بودن" تازه­ای را ديد، بيرون از اسارت ديو درون، و حبس و زنجير سايه­ها و ظلمات تاريکی.
ضرورت شناخت "خود"، مشغله­ی ذهن کسی می­شود که ديوار ايمان و يقين سابق در او ترک برداشته، به"گذشته" خود شک کرده، و آن سئوأل مشهور" بودن يا نبودن" برايش پيش آمده و کم و بيش فهميده آن آدمی که هست، از جنس اين زمان نيست.

"...من نميدانم کجا هستم و اين تکه آسمان بالای سرم يا اين چند وجب زمينی که رويش نشسته‌ام مال نيشابو ر يا بلخ و يا بنارس است. در هر صورت من بهيچ چيز اطمينان ندارم. من از بس چيزهای متناقض ديده و حرفهای جور بجور شنيده­ام...به ثقل و ثبوت اشياء، به حقايق آشکار و روشن همين الان هم شک دارم. نميدانم اگر انگشتهايم را به هاون سنگی گوشه حياطمان بزنم و از او بپرسم آيا ثابت و محکم هستی در صورت جواب مثبت بايد حرف او را باور کنم يا نه. "ص: ٥٨-٥٧
‌‌ "... آيا من خودم نتيجه يکرشته نسل­های گذشته نبو دم... آيا گذشته در خود من نبود؟" ص:١٠٠
‌‌‌
‌‌‌ همين که کسی به اين شک رسيد گويا آدم اين زمان نيست، موضوع نسبتش با"سايه" پيش می­آيد. مراد از "سايه"، افکار و عادات زمانه های به پايان آمده و نسل های در گذشته است، هستی ناخودآگاه ماست. پاره­ی وجودی از ماست که در تاريکی است، وديعه­ی نسل­ها­ی در گذشته و زمانه­های به‌سر آمده است که صورت اشباح و ارواح را دارند، اشباح و ارواحی که به چشم ما نمی‌آيند اما در زندگی ما حضو رشان قاطع است، حکم "ايده" و "مثل" را دارند، سر مشق و سرنمون­های زندگی ما هستند بدون آن­که ما خواسته باشيم و حتا اشراف و آگاهی و معرفتی به آن­ها داشته باشيم تا آن­جا که اگر فکر می‌کنيم، حرف می­زنيم، عمل می­کنيم به فرمان سايه و سايه­هاست. مختار و آزاد نيستيم.

"اطاقم... روی خرابه هزاران خانه­های قديمی ساخته­شده... درست شبيه مقبره است‌ ...‌
بوی اشياء و موجوداتی که سابق برين درين اطاق بوده­اند استشمام ميشود...بخا رهائی که از کوچه آمده و بوهای مرده يا در حال نزع که همه ی آنها هنوز زنده هستند و علامت مشخصه خود را نگهداشته­اند، خيلی بوهای ديگر هم هست که اصل و منشاء آنها معلوم نيست ولی اثر خود را باقی گذاشته­اند. " ص:٦٠

"...من ميترسم از پنجره اطاقم به بيرون نگاه بکنم،در آينه بخودم نگاه بکنم، چون همه جا سايه­های مضاعف خودم را می­بينم. "ص:٥٧
"...تصويری را که ديشب از روی او کشيده بودم از توی قوطی حلبی بيرون آوردم، مقابله کردم با نقاشی روی کوزه ذره­ای فرق نداشت، مثل اين­که عکس يکديگر بودند. هر دوی آن­ها يکی و اصلا کار يکنفر،کار يک نقاش بدبخت روی قلمدان­ساز بود. شايد روح نقاش کوزه در موقع کشيدن درمن حلول کرده بود و دست من به اختيار او بوده است. "ص:٤٨

"... نمي­دانم چرا ياد مرد قصاب روبروی دريچه اطاقم افتاده بودم که آستينش را بالا می­زد، بسم الله مي‌گفت و گوشتها را مي­بريد...آستينم را بالا زدم وگزليک دسته استخوانی را که زير متکايم گذاشته بودم بر داشتم...حس کردم که در عين حال يک حالت مخلوط از روحيه قصاب و پيرمرد خنزرپنزری در من پيدا شده­بود."ص:١٣١

‌‌‌‌‌‌‌ "...در ميان کشمکش دستم را بی­اختيار تکان دادم وحس کردم گزليکی که در دستم بود بيکجای تن او فرو رفت، مايع گرمی روی صورتم ريخت... و تمام تنم غرق خون شده­بود" ص:١٤١

"... گويا پير مرد خنزرپنزری، مرد قصاب، ننجون، و زن لکاته­ام همه سايه­های من بوده­اند، سايه­هائی که من ميان آنها محبوس بوده­ام. در اينوقت شبيه جغد شده بودم... " ص:١٣٧

‌‌ انديشيدن، "راوی" را با سوألی دست بگريبان می‌کند که بيرون آمدن از حبس سايه­ها جز با تحقق آن امکان پذير نيست:

"... آيا من يک موجود مجزا و مشخص هستم؟ "ص:٥٨

‌‌ اين سوأل مطالبه‌ی فرديت، اختيار و آزادی است و چنانکه خواهيم ديد "راوی" را توان تحقق آن نيست.
"بوف کور" پديدارشناسی اين ناتوانی است و همه‌ی اهميت کتاب هدايت نيز در همين حقيقت نهفته است. اگر کتاب هدايت بعد از هفتاد سال، تازه و هنوز کتاب روز ما به شمار می‌آید، به اين خاطر است که ناتوانی "راوی"، ناتوانی خود ماست. ناتوانی امروز ماست.

ادامه دارد