Wednesday, 20 September 2017
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶
 

درانتظار دست غيبي / داريوش آشوري

اين يک مسئله‌ عام جهاني است. در عالم انتقال سازمايه‌هاي فرهنگي، هيچ چيز تازه اي وارد خلاء در يک فضاي فرهنگي ديگرنمي شود. هر فضايي بر حسب زيرمتنِ فرهنگي، تجربه‌هاي تاريخي و گفتمان‌هايي که در طول تاريخ آن توليد شده، عناصر تازه را معنا مي‌کند و به رنگ خود در مي آورد. براي مثال، وقتي

Thursday, Feb 23, 2006


داريوش آشوري در گفت و گو با روز:
درانتظار دست غيبي؛ يا از جمکران يا از آمريکا
مريم کاشاني
m.kashani@roozonline.com
۲۵ بهمن ۱۳۸۴


با داريوش آشوري، محقق و زبان شناس برجسته ايراني، درباره ويژگي هاي فرهنگ ايران و آنچه او "فرهنگ مطلق انديش" مي نامدش، سخن گفته ايم.

تفکرات مختلف به کشور ما که مي رسند رنگ و روي ويژه اي مي گيرند. چرايي‌اش را کجا بايد جست؟
اين يک مسئله‌ عام جهاني است. در عالم انتقال سازمايه‌هاي فرهنگي، هيچ چيز تازه اي وارد خلاء در يک فضاي فرهنگي ديگرنمي شود. هر فضايي بر حسب زيرمتنِ فرهنگي، تجربه‌هاي تاريخي و گفتمان‌هايي که در طول تاريخ آن توليد شده، عناصر تازه را معنا مي‌کند و به رنگ خود در مي آورد. براي مثال، وقتي مارکسيسم به چين مي رود، بايد خود را با آيين کنفوسيوس، تاريخ و فرهنگ چين، و در کل شيوه‌ انديشه، ساختار زبان و جهان بيني چيني همسازکند، يعني با زمينه‌اي که از بسياري جهت‌هاي اساسي هيچ ربطي به زيرمتنِ فرهنگ و زبانِ اروپايي ندارد. همين طور مارکسيسم با ورود در فضاي روسيه رنگِ ارتُدُکسي روسي به خود مي‌گيرد. به ياد داشته باشيم که روس ها، اگر چه از نظر جغرافيايي در اروپا قرار دارند و ريشه‌ نژادي و زباني‌شان با اروپاي غربي يکي ست، اما بسيار دير پا به ميدان فرهنگ اروپايي گذاشته اند. از جمله در رنسانس اروپا هيچ شرکتي نداشته اند و هيچ بهره‌اي از آن نبرده اند. تازه از قرن هجدهم است که آغاز به تماس جدي فرهنگي با اروپاي غربي مي‌کنند، آن‌هم بيشتر براي گرفتن تکنولوژي. زمينه‌ فرهنگي و فلسفي اروپاي غربي در روسيه وجود نداشت، در نتيجه مارکسيسم در روسيه...

مي شود لنينيسم.
بله، به عبارت ديگر، بلشويسم. فرهنگ ما هم همين گونه است. فرهنگ چيره در دنياي ما، به ‌ويژه در فضاي فرهنگ فارسي ‌زبان و نيز ترکي ‌زبانِ ايراني، فرهنگ شيعي ست؛ فرهنگي که مهم ترين رويدادِ تاريخي ديني اش واقعه کربلاست، که تبديل به اسطوره‌ پرشور شهادت مي‌شود که بر اساس آن آيين‌هاي عزاداري پردامنه‌اي بر پا مي‌شود که با آن به‌خوبي آشناييم. مسئله‌ امامت و ارتباط با عالم غيب از طريق توسل به امام، مسئله ظهور، و اينکه سرانجام امام غايبي بايد بيايد و عدل و داد را در عالم برقرار کند از بنيان‌هاي ايماني و اسطوره‌اي اين فرهنگ است. درميان کساني که در فضاي فرهنگ شيعي در ايران بار آمده اند، بسياري از رفتارها، خودآگاه و ناخودآگاه، زير تأثير اين عالم انگاره‌هاي جمعي سر مي زند. بسياري از جوانان ما که در دوره‌ شاه چريک شهري بودند و با درگيري مسلحانه خود را به "شهادت" مي دادند، بازماندگان ‌شان به‌گمان‌ام، مي‌بايد دريافته باشند که چقدر ناخودآگاه زير نفوذِ فرهنگ شهادت در مذهب شيعه بوده اند. اين فرهنگ شهادت اکنون از عالم تشيع به عالم تسنن راه يافته است، که سرچشمه‌ تروريسمِ اسلامي ست.

فرهنگ انتظار
يا همين فرهنگ انتظار در شيعه‌ دوازه امامي، که از زمان صفويه فرهنگ غالب و رسمي دولتي درايران شده، به گمان من، ذهنيتي ست که بين جماعت مذهبي و روشنفکران لاييک ما مشترک است. به همين دليل، در عرصه‌ سياست و همه‌ زمينه‌هاي زندگي اجتماعي، همه انتظار يک معجزه را دارند. انتظار دستي که "از غيب برون آيد و کاري بکند". اين دست غيبي مي تواند دست امام زمان باشد که اين روزها گويا بناست از چاه جمکران بيرون آيد يا دست آمريکا که بايد از آستين بوش بيرون بيايد و ما را نجات بدهد.

و آن کسي هم که مي آيد، بايد همه کارها را خودش بکند.
بله، آن شعر فروغ به يادم مي آيد در باره‌ آن کسي که بايد بستني را تقسيم کند، نان را تقسيم کند، و همه چيز را. آن انگاره‌ بنيادي به نظر مي رسد که همچنان در ذهن ما در کار است. بايد کسي بيايد و همه چيز را تقسيم کند، از جمله علم و دانش و فرهنگ را در ميانِ روشنفکران‌مان. نه اينکه اراده و پيشگامي بشري ما خود را به کوشش و زحمت بيندازد و براي خود کاري کند. آنچه که در فضاي ما بسيار به چشم من مي‌خورد و ضعف بزرگ ما به شمار مي‌آيد اين است که اراده‌ در ما کاري نمي‌کند؛ يعني، اراده براي چيزي ديگر شدن، براي رهايي از وضع نکبت باري که از آن رنج مي‌بريم. در حالي که اساس مدرنيته براراده انساني ست؛ اراده‌اي که مي‌خواهد چيزي جز آن باشد که هست، به رغم طبيعت و ماوراء طبيعت. و البته، براي چيزي ديگر شدن، براي بيشتر دانستن و بهتر زيستن خود را بايد به رنج و زحمت ‌افکند. دست‌آوردهاي عظيم دنياي مدرن حاصل اراده است. اراده، چه فردي چه جمعي، از اساسي‌ترين مفهوم‌هايي ست که انديشه‌ مدرن به آن پرداخته است. بنياد "قرارداد اجتماعي" بر خواست همگاني، بر اراده‌ جمعي ست. انسان مدرن خود را انسانِ خواهنده، انسانِ داراي اراده مي‌شناسد.

معني اين حرف آيا اين نيست که ما با مدرنيته آشنا نيستيم؟
بله، به ‌درستي آشنا نيستيم و در آن راستا پرورش نيافته ايم. زيرا ما خود را هميشه زير فشار و در چنگال نيروهاي غيبي مي‌بينيم، خواه اراده‌ خدا و ماوراءالطبيعه باشد يا، اگر "روشنفکر" شده باشيم، اسير چنگال تاريخ و يا چنگال سياست‌هاي خارجي. وقتي هم که از زير چنگال اراده‌ مطلق الهي و تقديرِ آن بيرون آمده باشيم، چيز ديگري را جانشين‌اش مي‌کنيم و، به قول وثوق‌الدوله، مي‌گوييم، بدون اجازه‌ انگليسي‌ها برگ هم از درخت نمي افتد. يعني حضور هميشگي و همه جايي خدا، جايش را به انگليس يا آمريکا مي دهد. بر اين اساس، به يک جهانِ توتال باور داريم که در آن همه چيز به همه چيز وابسته است و ما در آن اسيران دست و پا بسته ايم. در کل خود را موجودات معصوم بري از مسئوليتي مي‌دانيم که جز اراده‌ الهي يا تاريخ يا عنايت انگليس و امريکا راهي براي رهايي از وضع نکبت‌بار خود ندارد. در نتيجه، همه چيز بايد يکباره با هم و معجزه‌وار درست بشود. ولي واقعيت اين است که، به خلاف گمانِ ما، چيزها اين گونه به هم زنجير نشده اند و اراده‌ فردي و جمعي مي‌تواند چيزها را و شرايط و فضا را در حد امکان گام به گام و مورد به مورد دگرگون کند. اما براي آن اراده و شکيبايي و پيگيري لازم است.

ولي چرا وقتي آن کسي که در انتظارش هستيم، مي آيد، با او چنان رفتاري مي کنيم که در کمتر جاي جهان مي توان شاهدش بود؟
براي اينکه آن موجودِ "پاکِ" و "روحاني" که از عالم غيب يا به تأييد عالم غيب مي‌آيد، پس از چندي از قالب فرشتگي بيرون مي‌آيد و انساني و زميني [سکولاريزه] مي شود. يعني، گيتانه و عادي مي شود و فرّه‌ خود را از دست مي دهد. آن وقت ناگزير دنبال نجات بخش ديگري مي‌گرديم فرشته-‌خصال. اين رفتار در ما طبيعي هم هست، چون از دل عاطفه‌هاي ما برون مي‌جوشد و بر هيچ عقلانيتي استوار نيست. در واقع، از دل خيالستانِ جمعي [collective imagery] ما برمي‌آيد.

چه ترکيب زيبايي. خيالستان جمعي.
بله خيالستان جمعي ماست که اينها را توليد مي کند، و در اينجا نقش خيال، بسيار مهم است. آدمي که چهل روز جلوي خانه اش را آب و جارو مي کند تا حضرت خضر را ببيند، اولين کسي را که بعد از چهل روز از جلوي خانه اش رد شود، همان حضرت خضر مي‌گيرد. با اين ذهنيت، که پشت‌اش هيچ از منطق و شناختِ عقلي نيست و عنان‌اش به دستِ عواطف است، هيچ مسئله اي به روشني طرح و حل نمي شود. من در جريان روشنفکري خودمان هم جز همين "انتظارِ ظهور" يا، باژگونه‌ آن، نوميدي از "ظهور"، را نمي‌بينم. به عبارت ديگر، جز گرفتاري در چنبره‌ ذهنيتِ ديرينه‌ هزاران ساله‌اي که اساس آن بر نفي فرديت و اراده‌ فردي ست.

حتي روشنفکري لاييک؟
بله. چون آن خيالستان جمعي، به عنوانِ ميراثِ تاريخي فرهنگ، در روشنفکري ما هم همان گونه کار مي کند. فرهنگ روشنفکري ما هم فرهنگِ انتظار ظهور است، نه فرهنگِ اراده. و اين ما را هميشه در همين فضا نگاه مي دارد. فرقي نمي کند که به امام زمان اعتقاد داشته باشيم يا نداشته باشيم.

فرهنگ مطلق انديش

آيا به همين دليل نيست که ما "خائن" کم از خادم نداريم؟ به آرمان هاي خود نيز پشت مي کنيم، و بد جور؟
براي اينکه فرهنگ مطلق انديش داريم. براي ما جهان ميدانِ جنگ خير و شر مطلق است، جنگ اشقيا و اوليا. صحنه هميشه کربلا ست، از جمله صحنه‌ "نبرد طبقاتي". يک طرف امام حسين است و خاندان امامت و نبوت، يک طرف اشقيا و شمر و يزيد و خولي. اولي ها مظهر خير مطلق، و دومي‌ها مظهر شر مطلق اند. ما در فضاي ذهني مان، از آدم ها انتظار داريم مظهر خير مطلق باشند، و هيچ خطايي را بر کسي، جز خودمان، هرگز نمي بخشيم. براي مثال، هيچ کس نمي تواند بگويد مصدق مرد بزرگي بود، اما اين ايرادها را هم داشت و اين اشتباهات را هم کرد. از ديد يک مصدقي دوآتشه اين حرف کفر است. يا هرکس ديگري از اين نوع. ما با ضعف هاي خودمان زندگي مي کنيم، ولي از ديگران انتظار داريم مظهر خير مطلق باشند، و هيچ ضعف انساني نداشته باشند. يک بار خطا، البته از ديد ما، کمابيش به معناي نابودي مطلق و طرد هميشگي از صحنه است. چنين کسي حق ندارد اشتباه خود را اصلاح کنند؛ حق ندارد از اشتباهات خود درس بياموزد. فرهنگ ما هر خطايي را همان "گناه" مي‌شناسد که هرگز پاک نمي‌شود و سند آن توسط ملکِ مراقب ما تا قيامت مي‌ماند و سرانجام به دادگاه عدل الهي در قيامت ارجاع مي‌شود. به عبارت ديگر، ذهنيت و ساختار ذهني ما، به رغم همه‌ نماهاي به اصطلاح مدرن، تغيير چنداني نکرده است. و البته، عواملي هم پيوسته اين ذهنيت را تقويت مي کنند.

عجب پوسته سفتي. ما در منطقه بيشتر از همه نشانه هاي مدرنيسم را پذيرفته ايم، ولي مدرنيته در برخورد با لايه هاي سفت و سخت فرهنگي ما ظاهرا دچار چالش دشواري است.
همان طور که گفتم عوامل ديگري هم وارد، دست بر قضا، قضيه مي شود. مثلا، همين برنامه‌ توسعه‌ اقتصادي ايران با تکيه بر درآمد نفت. يعني، يک منبع درآمد استثنايي که در دل طبيعت براي‌مان گذاشته شده و علم و تکنولوژي مدرن آن را استخراج مي کند و سهم ما را هم مي دهد. ما با اين سهم، ابزارهاي زندگي مدرن را مي خريم، هواپيما، اتومبيل، ساختمان مدرن... بدون اينکه خودمان براي به دست آوردن آنها کاري کرده باشيم. ما منطق و معناي کار کردن و اخلاق آن را به ‌درستي نمي دانيم.

يعني يک ارثي به ما رسيده.
بله. مثل پسر حاجي‌اي که پدرش برايش ثروت کلاني گذاشته، و او همه را به کار عيش و عشرت مي زند و بر باد مي‌دهد. در حالي که، در ميانِ ملت‌هاي آسيايي، ملت هايي که منطق کار را فهميده اند، و انباشتِ سرمايه از طريق کار را، در طول زمان و با يادگيري مهارت هاي فني و علمي، اکنون جاي مهمي در جهان يافته اند. کره امروز يک مملکت درجه‌ يک صنعتي است. ولي وضع ايران را ببينيد که با اينها شروع کرد و حالا کجاست. يک موقعي فکر کرديم شاه دارد همه پول نفت را مي خورد و به ما کم مي دهد. انقلاب کرديم که اين وضع تغيير کند و پول نفت مان بيشتر شود. انگيزه بخش عمده اي از آنها که به خيابان ها ريختند، از اين نوع بود. به نتيجه هم رسيدند. شاه رفت.

اين موضوع زمينه ساز عوامفريبي و عواميگري نمي شود؟ به هر حال، هميشه مي توان با شعارهاي اين چنيني، جمعيتي را با دهان باز به دنبال خود کشيد.
به‌ طبع همين طور است. ملتي که هرگز براي درک منطق دنياي مدرن و منطق کار تربيت نشده و اصولا فرهنگ‌اش ضد کارو ضد منطق است، و مي گويد کار مالِ خر است، حرکت‌هايش نيز هميشه براساس هيجان آني ست و پيگيري "کار دنيا" با روش و منطق برايش ملال‌آور است. توجه کنيد که در اساس پشتوانه‌ تاريخي ذهنيت ما آثارِ شاعران ماست و آنچه آنان در ما تلقين مي‌کنند، آن هم به‌ويژه شاعرانِ صوفي و، به گمانِ ما، متصل به عالم غيب. با مثنوي مولوي چه گونه مي شود دنياي مدرن را جز به عنوانِ اصطبل و آخورِ "نفس امّاره" درک کرد؟ به اين حافظ‌ بازي ما توجه کنيد تا بفهميد که چه مي‌گويم.

عجب دور باطلي.
بله، مجموعه اين عوامل دست به دست هم مي دهند که ما دائما در يک دور باطل تاريخي بمانيم. و از اين دور بيرون نخواهيم آمد، مگر اينکه منطق و مسئوليت اخلاقي آنچه را که هستيم، در مقام انسانِ صاحب اراده، بپذيريم.