Thursday, 21 September 2017
پنجشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۶
 

گفتارى در باب سنت خرد ورزى و موانع آن در ايران / دكتر سيدمحمد طبيبيان

گفتارى در باب سنت خرد ورزى و موانع آن در ايران
شرق / دكتر سيدمحمد طبيبيان
بخش اول
متن زير سخنرانى دكتر سيدمحمد طبيبيان اقتصاددان شناخته شده كشورمان است كه در مراسم ماهانه‌اى كه در منزل شيخ عبدالله نورى برگزار مى شود انجام گرفته است. طبيبيان در اين نشست در باب موانع شكل گيرى سنت خردورزى در ايران سخن رانده است.

ايران امروز
نشريه خبری سياسی الكترونيك
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
Wed 08 03 2006 8:24

گفتارى در باب سنت خرد ورزى و موانع آن در ايران
شرق / دكتر سيدمحمد طبيبيان
بخش اول
متن زير سخنرانى دكتر سيدمحمد طبيبيان اقتصاددان شناخته شده كشورمان است كه در مراسم ماهانه‌اى كه در منزل شيخ عبدالله نورى برگزار مى شود انجام گرفته است. طبيبيان در اين نشست در باب موانع شكل گيرى سنت خردورزى در ايران سخن رانده است.

• • •
علت اينكه بحث خرد ورزى را براى طرح در اين جلسه انتخاب كردم برخى سئوال هايى بود كه مى توان زير سرفصل سنت خرد ورزى در فرهنگ ايران مطرح كرد. در واقع طرح اين پرسش ها كه به چه دليل به نظر مى رسد ما ايرانى ها نمى توانيم مشكلات جمعى خودمان را حل كنيم؟ اين سئوالى است كه براى من پيوسته مطرح است. از صد سال گذشته و از دوران انقلاب مشروطيت قبل از اينكه بسيارى از كشورهاى موجود تشكيل شوند و به صورت شخصيت هاى ملى به وجود بيايند، ما ايرانى ها حركات اجتماعى معنى دارى مثل انقلاب مشروطه را آغاز كرديم. كشورهايى كه طبيعتاً از نظر جغرافيايى وجود داشتند- اما از نظر شخصيت هاى ملى وجود نداشتند، بعدها به وجود آمدند و سيستم سياسى پيدا كردند. ملت هاى جديد، دولت هاى جديد پيدا كردند، هويت پيدا كردند و بسيارى از آنها از ما جلو افتادند. مانند اندونزى، مالزى و... ما اگر سابقه تاريخى خودمان را بررسى كنيم، مى بينيم بسيارى از مسائلى كه امروز با آنها دست به گريبان هستيم، پيوسته از طرف انديشمندان و متفكران ايرانى طرح شده است. مثل مسئله وابستگى بودجه به نفت. اگر دقت شود مى بينيد، ده ها سال است اين مسئله مطرح بوده، يعنى از اواخر دوره قاجاريه پيوسته مطرح شده است. اينكه ما صادرات توليدشده صنعتى نداريم، صنعت اساسى و ريشه دار نداريم، براى جوانانمان شغل نداريم و جامعه با مشكل فقر روبه رو است مسائلى است كه يك قرن است مطرح مى شود. همين طور مشكلات مختلف سياسى، اجتماعى و مسائل مختلف ديگرى كه ما در يكصد سال اخير به نتيجه اى نرسيديم. مانند حكومت قانون و آزادى هاى اساسى. نمى توانيم بگوييم ۵ تا ۱۰ تا مسئله مان را حل كرده ايم حالا سراغ بقيه مسائل برويم. ما يك نوع اشكال در اين خصوص داريم: به عنوان يك ملت به نظر مى رسد مسائل جمعى خودمان را نمى توانيم حل كنيم. براى حل مسائل عمومى مان مشكل داريم. اين سئوال يكى از سئوالاتى است كه هميشه براى من مطرح بوده و به آن فكر مى كنم: چرا سازوكارهاى خودكار نظام اجتماعى طى حداقل يكصد سال اخير نتوانسته ما را در يك مسير بهبود قرار دهد؟ چرا سازوكار هايى وجود دارد كه با پويايى خود ما را دائم در بحران و اضطراب و در حالت درجا زدن نگه مى دارند؟ سئوال من جنبه سياسى ندارد. از نظر ما كه رشته علوم اجتماعى و اقتصاد را تدريس مى كنيم اين يك سئوال علمى است. اگر از سال ۱۹۸۰ يعنى همان را به عنوان شاخص انتخاب كنيم، مى بينيم در سال ۱۹۸۰ درآمد سرانه مان حدود ۱۵۰۰ دلار بوده و درآمد سرانه كشورى كه ما به عنوان دشمن [آمريكا] با بلند نظرى انتخاب كرديم ۱۲ هزار دلار بوده است.

درآمد سرانه ما الان بين ۱۵۰۰ تا ۲ هزار دلار است و آمريكا از ۴۰ هزار دلار هم گذشته. نه تنها آمريكا بلكه كشور هايى كه از ما عقب تر بودند هم جلو افتاده اند. جاهايى كه جزء مناطق مخروبه دنيا بودند آباد شده اند، مناطقى كه به طرز عجيب و غريبى عقب افتاده بودند. مانند چين كه ۶۰سال پيش مردمى با شرايط رقت بار داشت و فيلم جنگ ترياك ما را به ياد آن شرايط مى اندازد اكنون كشورى غيرقابل چالش شده است كشورهايى كه هيچ وقت حساب نمى شدند مثل كره و مالزى و دبى امروز از ما جلو افتاده اند. اين سئوال مطرح است كه چرا؟ مسئله ما فقط مسئله اقتصاد نيست. اگر در حيطه اقتصاد فكر كنيم، ما دچار ركورد هستيم و همين طور كه ارقام و اعداد را مى دانيد ميليارد ها دلار به طور بى سابقه به اقتصاد كشور ما تزريق شده. خيلى از اين كشورها كه از ما جلو افتاده اند اين امكانات را هم نداشته اند. بعضى از كشورها از نظر سياسى پيشرفت نكرده اند، همچنان سيستم هاى استبدادى دارند، ولى از نظر اقتصادى پيشرفت كرده اند. بعضى از كشورها از نظر سياسى و اقتصادى پيشرفت نكرده اند ولى از نظر اجتماعى رشد داشته اند. به نظر مى رسد كه ما در حيطه هاى مختلف از كاركرد هاى خودمان راضى نيستيم. دائماً مقامات و مردم اين را بيان مى كنند. هم از نظر اقتصادى بيان مى كنيم (كه ما بايد جلوتر باشيم)، هم از نظر سياسى. اين بحث مطرح است كه ما بايد وراى شرايط فعلى مان باشيم. از نظر اجتماعى مسائل مختلف مثل بيكارى، اعتياد، مشكلات جوانان، توزيع درآمد نامناسب، اختلاف بين مناطق كشور، مشكلات حاد گسترده در خيلى از مناطق مورد توجه و بحث فراوان بوده است. به نظر مى رسد كه مسئولان اجتماعى ما هم با توجه به توقعات خودمان كاركرد خوبى نداشته اند. چرا اين طور است؟ اين سئوالى است كه مطرح مى كنم و سعى مى كنم كه براى آن جوابى پيشنهاد كنم البته مطمئنم جواب ناقصى است. ولى اميدوارم اهل فكر و انديشه به اين سئوال به صورت علمى فكر كنند. ممكن است كه ما عوامل و افراد مختلفى را سرزنش كنيم، مثلاً ما هميشه اين عادت را داشته ايم كه خارجى ها را سرزنش كنيم. مى گوييم كه توطئه مى كنند و نمى گذارند ما پيشرفت كنيم يا مى خواهند ثروت هاى طبيعى ما را غارت كنند و نمى گذارند ما پيشرفت كنيم. هميشه ادعا مى كنيم خارجى ها فتنه مى كنند و ما را عقب نگه مى دارند. به نظرم مى رسد كه اين جواب، جواب قانع كننده اى نيست. حداقل بنده به عنوان يك نفر دانشجوى علوم اجتماعى با اين توضيح قانع نمى شوم.

توطئه هاى بيرونى- البته هميشه هم هست شكى نيست - بازى سياست بين كشورها يك «بازى» خيلى خيلى ظريفى است و همه به نفع خودشان كار مى كنند و اين قابل انتظار است. يك عده مى گويند ما بداقبال هستيم، سرنوشت محتومى داريم، شايد آن هم براى شرايط ما يك توضيح قابل قبولى نباشد. من به دو اثرى كه در سال هاى اخير نوشته شده اشاره مى كنم كه شايد بيشتر به اين موضوع فكر كرده اند. يك نفر كتابى نوشته تحت عنوان «جنگ ايرانيان با تاريخ خود» كه فكر مى كنم اواخر دهه ۱۹۹۰ چاپ و منتشر و توسط جان لينبرت نوشته شده است. او نوشته كه ايرانيان به ناگاه با تاريخ خودشان به جنگ پرداخته اند و با فرهنگ خودشان به مقابله و معارضه پرداخته اند. او هم همين سئوال را مطرح مى كند: چطور شده ايران كه يك مملكت با فرهنگ است و هميشه به واسطه فرهنگش شهرت داشته و از طريق هنر و سابقه خوب فرهنگى در جهان معروف بوده است و با نام فلاسفه، شاعران و متفكران بزرگ شناخته شده چرا ناگهان به اين روز مى افتد. فرض كنيد هرجا كه از ايران در محافل بين المللى صحبت مى شود به نحوى منفى است و با كارهاى منفى شناخته مى شوند. لينبرت مولف كتاب مزبور مى گويد كه ايرانيان به دليلى با تاريخ خودشان شروع به جنگ كرده اند. اين كتاب بسيار جالبى است هرچند كه قانع كننده نيست. مقاله ديگرى كه به آن اشاره مى كنم آقاى «همايون كاتوزيان» تحت عنوان «جامعه ايران، جامعه كوتاه مدت» يا جامعه كلنگى نوشته اند. دكتر كاتوزيان استدلال مى كند كه به دلايل فرهنگى جامعه ايران يك جامعه كلنگى است مثل ساختمان كلنگى كه آن را مى سازيم و بيست سال بعد كه كهنه شد، تيشه به ريشه آن مى زنيم تا يك ساختمان ديگر بسازيم. ايشان استدلال مى كند كه اين اتفاق به طور مرتب در كشور رخ داده است. مرتب يك عده مى آيند پايه اى مى گذارند، بنيادها ونهادهايى را مى سازند، بعد از ۲۵ سال يك نسل يا يك عده ديگر مى آيند آن را تخريب مى كنند و شروع مى كنند دومرتبه پايه ديگرى مى گذارند، دومرتبه كسانى آنها را مى سازند، بعد يك عده ديگر مى ريزند و تخريب مى كنند و بعد از اينكه تخريب شان را كردند آنها هم سعى مى كنند پايه جديدى بگذارند و همين كار را هم مى كنند، تا نسل بعدى آن را خراب كند. به همين دليل كاتوزيان اسم جامعه ايران را گذاشته جامعه كوتاه مدت. دليل اينكه نام جامعه ايران را در مقايسه با جامعه اروپايى، جامعه كوتاه مدت مى گذارد، اين است كه در جامعه اروپايى نهادهاى سياسى _ اجتماعى _ اقتصادى و كمپانى هاى بزرگ شكل مى گيرند و دوام مى يابند و به جهت وجود همين نهادها جامعه بادوام مى شود و جوامع بلندمدت نام مى گيرند. ما در انگلستان بانك هايى با قدمت ۱۰۰ يا ۱۵۰ سال داريم، كمپانى هايى داريم كه بيش از يك قرن است كار مى كنند، نشريات و روزنامه هايى مى بينيم كه ۱۰۰ سال است منتشر مى شوند. همچنين انجمن ها و احزاب با قدمت چندصدساله وجود دارد ولى در كشور ما نهادها و بنيادها و بناها، كوتاه مدت و كلنگى هستند. كاتوزيان در مقاله بسيار جالبى كه اخيراً در ژورنال مطالعات خاورميانه چاپ شده علت اين شرايط را توضيح مى دهد. مى گويد كه رابطه خاص دولت _ ملت دليل آن است. اين رابطه خاص در ايران در طول تاريخ براساس استبداد شكل گرفته، به همين دليل هم ما هميشه اين ويژگى را ملاحظه مى كنيم كه حكومت ها از ملت مى ترسيده اند. حكومت ها از ملت ها مى ترسيده اند و مردم هم از حكومت ها نفرت داشته اند. در طول تاريخ، اين ويژگى را ما مى بينيم و جالب توجه آنكه كاتوزيان توجه ما را به اين نكته جلب مى كند. ملاحظه مى كنيم هنگامى كه حكومت ها تغيير مى كنند، مسئولان حكومتى از دست مردم به بيگانه پناه مى برند. به جاى اينكه مورد محبت و علاقه مردم باشند، مورد نفرت هستند. اين كنش و واكنش ها محركه اى براى شكل دهى به حركت هاى سياسى _ اجتماعى در كشور ما است كه سبب شده است نهادهاى سياسى و مدنى و اقتصادى شكل نگيرد. از جمله مهمترين نهادهايى كه به دليل همين كنش و واكنش ها شكل نگرفته، نهاد مالكيت خصوصى و قداست آن است. در كشور ما مالكيت خصوصى وجود دارد، ولى نه به صورت يك حق قابل احترام و مقدس بلكه مالكيت خصوصى به صورت يك امتياز است و امتياز كسانى كه به قدرت نزديك هستند و كسانى كه از قدرت دورند مالكيت خصوصى شان مخدوش يا به راحتى مصادره و نقض مى شود. اين اتفاق در طول تاريخ مى افتد و ماركس هم در بررسى تاريخى كه از ايران كرده، به آن توجه داشته است. ماركس خيلى با دقت در يك مقاله كه مربوط به بيش از يك قرن پيش است مى گويد كه ايران و هند نمى توانند پيشرفت كنند. به دليل اينكه در اين كشورها مالكيت خصوصى محترم شناخته نمى شود. مقاله دكتر همايون كاتوزيان يعنى مقاله جامعه كوتاه مدت نيز بسيار جالب و خواندنى است ولى به نظر من توضيح كافى را ارائه نمى كند. مى گويد رابطه حكومت و مردم از قرن ها و هزاران سال پيش به همين شكل بوده يعنى ترس حكومت از مردم و نفرت مردم از حكومت. ولى اين توضيح كافى نيست. بايد توضيح آن پرسش را در جاهاى عميق ترى پيدا كنيم. اينكه چرا ما اين وضع را داريم، چرا اين طورى است، چرا تاريخ ما اين است و به خصوص در دنياى معاصر كه تحولات و دايناميك خيلى شديد است، اين دايناميك جهان بر يك كشور و ملتى مثل ما اثرات بسيار شديد و مخربى مى تواند بگذارد. براى همه كشورها همين طور است. همان طور كه مى بينيد بسيارى از كشورها در همين قرن اخير مضمحل شدند و ديگر نتوانستند روى پاى خودشان بايستند، فرهنگ ها از بين رفته اند. اگر ثبات اساسى نداشته باشيم اين ضربات بيرونى باعث مى شود كه در درون عدم ثبات بيشترى داشته باشيم. توضيحى كه براى پرسش مطرح شده در ابتداى بحث به نظر من مى رسد اين است كه انقلاب انديشه قرن ۱۷ در دنيا كه به آن عصر روشنگرى مى گويند، در جامعه ايران اتفاق نيفتاد. ما انقلاب فكرى قرن ۱۷ به بعد را كه در اروپا و جهان اتفاق افتاد با توجه به سابقه غنى فكرى كه داشتيم، دور زديم. ما ۳۰۰ سال است كه عصر روشنگرى را داريم دور مى زنيم و فكر مى كنيم كه به آن احتياجى نداريم و لازم نيست از آن عبور كنيم. به همين دليل چون مقطع عصر خرد و روشنگرى را دور زده ايم و رسيده ايم به قرن بيست و يكم، بعضى بنيادهاى پايه اى خرد را قبول نداريم. به نظر بنده عدم پذيرش عمومى توان انسان ها به دانستن و در نتيجه عدم به رسميت شناختن توان انسان ها در آزاد بودن هنوز براى جامعه و مجموعه ما كاملاً جا نيفتاده است. يكى از نكات مهم حركت فرهنگى قرن هفدهم به بعد و عصر روشنگرى و عصر خردورزى همين اعتقاد است. افرادى مثل كانت و قبل از آن دكارت و مانند آنها از اينجا شروع مى كنند كه انسان ها توان فهميدن را دارند، چون توان فهميدن و كسب دانش را دارند پس مى توانند آزاد باشند و براى اينكه بتوانند آزاد باشند، لازم است توان خردورزى را هر چقدر كه مى شود توسعه داد و اين جمله بسيار مشهور دكارت را هميشه دوستان شنيده اند كه «عقل در جوامع انسانى به طور مساوى قسمت شده است.» ولى نكته اى كه وجود دارد مشكل درست راه بردن عقل است. نحوه درست راه بردن عقل متفاوت است. بعضى ها مى آموزند كه عقل را درست راه ببرند كه به نتيجه برسند، بعضى ها اين را نمى آموزند و اين مهارتى است آموختنى و فطرى نيست. مغز انسان به زبان امروز مثل يك كامپيوتر، يك hard ware است. هر كامپيوتر يك سخت افزارى دارد. مغز انسان از نظر سخت افزارى و ساختار فيزيولوژى طى ۱۰ هزار سال يا بيشتر تغيير زيادى نكرد و مغز از نظر توانايى و ذهن تغيير چندانى نكرده است. آنچه كه تغيير كرده، نرم افزارهاى مغز و آداب و روش هاى خرد است. همه ما كه به دبيرستان و دانشگاه رفته ايم و رياضى خوانده ايم مى دانيم كه رياضى را دكارت پايه گذارى كرده بود. محور مختصات، به كار بردن معادلات، تلفيق هندسه و جبر، به كار بردن سمبل هاى حروف در رياضى و... اينها قبلاً در رياضى نبود. خوارزمى پايه گذار جبر است اما به صورت حرفى و كلامى و توضيحى. اولين كسى كه اينها را فرموله كرد، دكارت بود. x و y و z را به صورت متغير و a و b و c به صورت پارامتر را دكارت پايه گذارى كرد و جبر را متحول كرد براى اينكه ابزار فكر كردن صحيح را فراهم كند. ما در دبيرستان و دانشگاه جبر مى خوانيم اما فقط براى نمره و توجه نمى كنيم كه پايه گذاران اين مباحث، اين ابزار را براى درست فكر كردن پايه گذارى كرده اند. مثلاً كسانى كه مشتق و انتگرال را اختراع كردند به خاطر اين بود كه دايناميك را به تفكر وارد كنند و امروز همان طور كه مى بينيد تمام علوم به رياضى نوشته مى شود. رياضى زبان دقيق منطق است. من بعضى از كتاب هاى قديمى منطق را پيدا كردم و نگاه كردم. مثلاً منطق مظفر را خواندم و ديدم چقدر ساده مى شود همان مباحث را به صورت جبر مجموعه ها خلاصه تر و فشرده تر ارائه كرد. بنابراين تمام قسمت هاى مهم رياضى براى درست فكر كردن و سروسامان دادن به خرد و درست راه بردن خرد و به نتيجه رسيدن صحيح و ابزار كردن رياضى براى خردمندى است. پيرو همين هم هست كه علوم به وجود آمده است. علوم نرم افزارهاى ذهن انسان هستند. رياضى كمك كرده كه فيزيك توسعه پيدا كند. فيزيك نيوتن، فيزيك اينشتين با تحولات رياضى توسعه پيدا كردند، همين تحولات كم و بيش در علوم اجتماعى هم مثلاً در اقتصاد، جامعه شناسى، روان شناسى و مردم شناسى اتفاق افتاده است. اينها همه سنت هاى چكش خورده خرد است. يك وجه ديگرى كه در دوران خردمندى و روشنگرى _ كه ما هنوز آن را در جامعه مان قبول نكرده ايم و حتى روشنفكران ما هم به طور كامل به آن نرسيده اند _ اصل قبول و پذيرش آزادى و كرامت فرد انسان است. براى دانشجويان در درس روش تحقيق مى گويم كه پيشرفت علوم كه امكان كالاها و خدمات مختلف را فراهم كرده، بر حول كاربرد خرد براى بهروزى انسان شكل گرفته است. اين را سال هاى پيش زمانى فهميدم كه به يك كشور كمونيستى رفتم و آ نجا ديدم اصالت فرد انسانى را به رسميت نمى شناسند و به همين دليل نمى توانند به اين ترتيبى كه در كشورهاى پيشرفته وجود دارد، علم پيشرفته و پويا هم داشته باشند. آنها هميشه بايد نگاه مى كردند كه بقيه دنيا چه چيزى را يافته و آن را تقليد كنند. در چنين جامعه اى فرد انسان و حقوق فرد انسانى و آزادى هاى فرد انسانى و كرامت انسانى مهم نيست. اين فرد بايد ارزش داشته باشد تا بتواند خودش را بيان كند. او بايد با قدرت خريد و پول خودش راى بدهد و بگويد كه من اين كالا را مى خواهم. تا وقتى كه افراد اين راى را ندهند توليدكننده علامت نمى گيرد كه آن را توليد كند و به دست مردم برساند. پيشرفت پايدار در سازمان اقتصادى مقدور است كه در آن كرامت انسانى معتبر شمرده شود. سازمان اقتصادى كه براساس بازار رقابت آزاد شكل مى گيرد. آنجا است كه مردم با پولشان راى مى دهند و جايى كه مردم با پولشان راى مى دهند بهترين راى است. همين نظام مى تواند توسعه اقتصادى پيدا كند. انقلاب عقلانيت در اروپا به دلايل مختلفى ظهور كرد كه شايد الان براى ما قابل درك نباشد. من هنوز به جواب قانع كننده اى نرسيده ام. چند صد سال پيش اين انقلاب فكرى به چه دليل اتفاق افتاده است. مى گويند فتح قسطنطنيه به دست سلطان محمد فاتح خيلى مهم بوده است. اما به هر حال اين تحولى كه اتفاق افتاد، چند پيامد داشته كه همين طور آمده جلو تا قرن بيست ويكم را ساخته است. چه ما بپسنديم چه نپسنديم، چه بخواهيم چه نخواهيم اين فراگرد آنقدر قدرتمند است كه سازوكار خودش را دارد، يك جزء آن به كار بردن منطق و عقلانيت است كه به صورت علوم امروز شكل گرفته است. همان گونه كه كانت هم به خوبى در پايان قرن هجدهم بيان كرده، عقلانيت در انديشه پايه علوم و عقلانيت در سليقه و قضاوت فردى تبديل به مبانى اخلاق و عقلانيت در زيبايى شناسى تبديل به هنر شده است. يعنى دامنه عقلانيت توسعه پيدا كرده است. در جامعه امروز چند مورد است كه از هم قابل تفكيك نيست. يكى اعتقاد به آزادى فرد و كرامت فرد. يكى ديگر اعتقاد به مكانيسم بازار آزاد و سوم اعتقاد به مكانيسم مشاركت افراد در سياست و اگر اين سه تا نباشند پيشرفت فنى و تكنولوژى و علمى به وجود نمى آيد. افرادى تصور مى كنند ما فيزيك پيشرفته مى توانيم داشته باشيم، فكر مى كنند ما مى توانيم در فيزيك و شيمى و پزشكى جلو بيفتيم ولى آن اجزاى ديگر را نداشته باشيم. من اين را به عينه ديده ام كه نمى شود. ما مى توانيم تقليدكننده باشيم. كشورهاى شرقى _ كمونيستى سابق _ تقليد مى كردند، به تقليد از غربى ها تلفن و هواپيما مى ساختند ولى هيچ خلاقيتى نمى توانستند ايجاد كنند. ما نمى توانيم علوم پيشرفته و پيشرونده داشته باشيم بدون اينكه آن سه مورد را دارا باشيم. پس اين سنت خرد كه بنده اجزاى آن را عرض كردم را چون ما دور زده ايم و قبول نداريم يعنى مثلاً هنوز به كرامت فرد انسانى اعتقاد نداريم. من گاهى اوقات در صحبت با دوستانى كه در مسائل سياسى خيلى هم پيشرو هستند مى گويم اين درست است كه ما مسلمان هستيم و اسلام قبل از ساير دكترين ها به كرامت انسان و احترام به فرد انسانى رسيده است ولى ما نتوانسته ايم همراه با تحولات روزگار پيش برويم و اين مفهوم را روزآمد بكنيم و از درون مفاهيم دينى مان آن را بيرون بياوريم و آن را تبديل كنيم به يك مفهوم كاركردى. احترام به انسان و اينكه او بايد محور باشد را در تفكرات قديمى از قرن سوم مى بينيم. من نمى خواهم وارد اين بحث شوم. بحث ديگران است ولى جالب است. اين نكته را بايد بپذيريم، احترام به آدم معمولى را بايد محور قرار بدهيم. كانت مى گويد كه من هميشه براى آدم هاى بى سواد، عادى و عوام الناس ارزش كمى قائل بودم تا اينكه كتاب هاى ژان ژاك روسو را خواندم و آن وقت فهميدم كه هر فرد انسانى فى نفسه موجود شريفى است و هر انسانى فى نفسه داراى كرامت است. اگر ما هدف را ارتقاى اين فرد بدانيم آن وقت مى توانيم پيشرفت كنيم، آن هم نه فقط آدم هاى مهم. بلكه بايد كرامت آدم هاى عادى را پاس بداريم. آدم هاى معمولى كوچه و خيابان را، آدمى كه به نظر حقير مى آيد، آدمى كه سر و وضعش كثيف است و كسى كه سواد ندارد، چون آدم هايى كه ثروتمند و باسواد و قدرتمند هستند كرامت خودشان را به يك شكلى حفظ مى كنند. بنابراين سازمان اجتماعى و سياسى بايستى براى حفظ حقوق فرد عادى شكل گرفته باشد. در بعد اقتصاد كه بحث عدالت مطرح مى شود مى گوييم كه جامعه عادلانه جامعه اى است با تقوا. يعنى مى گوييم عدالت تقواى نظم اجتماعى است. عدالت شخص عادل مى تواند وجود داشته باشد مثل شخص راستگو مى تواند وجود داشته باشد. اما وقتى از عدالت در مفهوم مدرن حرف مى زنيم تقواى نظم اجتماعى است و نظام اجتماعى باتقوا آن است كه يك انسان معمولى را تعالى بخشد و احترام كند و حقوق و زندگى او را بهبود ببخشد. اين دستاورد مهم اين ۳۰۰-۲۰۰ سال اخير است. در جامعه ما هنوز اين را نمى پذيريم. چون هنوز در كشور ما اين بنيادهاى اوليه تحول انديشه مدرن جا نيفتاده است. من خودم اين را به دفعات ديده ام و مى توانم مثال بزنم كه ما ايدئولوژى را مطلق تلقى مى كنيم. منافع شخصى يا باند و گروه خودمان را مطلق تلقى مى كنيم اما جالب است كه منطق را نسبى تلقى مى كنيم. مثلاً در مورد بودجه صحبت مى كنيم. بودجه بايد متعادل باشد.
اين منطق است. وقتى درآمد نداريم خرج هم نبايد بكنيم. اين منطق رياضى است. جمع اين طرف [هزينه ها] بايد با جمع آن طرف [درآمدها] بخواند. ما اين را قبول نداريم و نسبى مى دانيم. فرض كنيم اگر مى خواهيم صادراتمان بيشتر باشد و وارداتمان نظم داشته باشد بايد نرخ ارز متعادل داشته باشيم، منطق آن، اين است. اما ما معتقديم كه منطق نسبى است. درحالى كه منطق اگر جنبه و وجه رياضى داشته باشد مطلق است. ۴=۲+۲ بحث ديگرى ندارد ولى ما نپذيرفته ايم. هنوز برايمان جا نيفتاده چون ما عصر خرد را دور زده ايم. منظور من اين نيست كه ما به عنوان افراد، افراد خردمندى نيستيم. ما افراد خيلى خيلى باهوشى هستيم ولى از نظر فردى. منتها من از خرد كه يك ويژگى اجتماعى است صحبت مى كنم. يك جور نرم افزار جمعى است. وقتى ۴=۲+۲ است كسى نبايد بگويد ۵=۲+۲. ما بايد بر سر اين موضوع به تفاهم رسيده باشيم. بايد همه ما به يك شكل مشابه از منطق استفاده كنيم. اين استفاده وجه جمعى دارد و از آنجا كه وجه جمعى دارد، به شرط امكان نقادى تصحيح مى شود و به تكامل مى رسد. ما اين را از كانت داريم. كانت سخن جالبى دارد. مى گويد ذهن انسان يك ذهن سازنده و پرتوليد است. همين طور كه ما نشسته ايم، خوابيده ايم، رانندگى مى كنيم، غذا مى خوريم در تمام اين حالت ها ذهن مان كار مى كند. مى گويد اكثر چيزهايى كه ذهن انسان مى سازد بنجل است. مثل كار مجسمه سازى كه مجسمه هاى بنجل را با سرعت زياد توليد مى كند. فقط آن مجسمه ساز زمانى مى تواند اثر هنرى خود را توليد كند كه با چكش به جان آن مجسمه ها بيفتد يا تهذيب و تكميلش كند يا اگر نمى شود آن را خرد كند و بريزد دور. آن چكش كه اين ذهنيت ها را مى تواند به نتايج باارزش تبديل كند نقادى است.