Wednesday, 20 September 2017
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶
 

هولو کاست و بخت بد ملت ايران / عباس ميلاني

آنچه آقاي بلاک درنهم ژانويه 2006 در روزنامه سان فرانسيسکو کرانيکل به چاپ رساند، چيزي جز افترا عليه ملتي بي دفاع نيست. ايشان با نخوتي شگفت آور، حقايق مهم تاريخي را ناديده گرفته اند، حکم هاي بي اساس صادر کرده اند و به مدد عباراتي که يک پا در حقيقت و پاي ديگر در جعل و کذب دارد، ملتي را به زباني که از آن بوي عفن نژادپرستي به مشام مي آيد، به زشت ترين گناهان متصور متهم کرده اند.


هولو کاست و بخت بد ملت ايران

عباس ميلاني
۱۱ اسفند ۱۳۸۴

حتي براي روزنامه نگاران کارکشته اي چون آقاي ادوين بلاک [ Edwin Black] کمتر وسوسه اي خطرناک تر از برهم زدن مرز ميان وهم و واقعيت و قصه و حقيقت است. نزد آنها هم اين خطر همواره وجود دارد که به جاي تعمق و تأمل، و تواضع همزاد آن، به دام دانشي سطحي و سست پايه، و تکبر و يقين کاذب همراه آن، بيفتند.

آنچه آقاي بلاک درنهم ژانويه 2006 در روزنامه سان فرانسيسکو کرانيکل به چاپ رساند، چيزي جز افترا عليه ملتي بي دفاع نيست. ايشان با نخوتي شگفت آور، حقايق مهم تاريخي را ناديده گرفته اند، حکم هاي بي اساس صادر کرده اند و به مدد عباراتي که يک پا در حقيقت و پاي ديگر در جعل و کذب دارد، ملتي را به زباني که از آن بوي عفن نژادپرستي به مشام مي آيد، به زشت ترين گناهان متصور متهم کرده اند.

اگر به راستي ملت ها مي توانستند در دادگاهي عليه مفتريان و کساني که نام و شهرتشان را بي پروا به باد حمله و افترا گرفته اند، شکايت کنند، آنگاه به گمانم آقاي بلاک بعد از مقاله کذايي اش مي بايست خيل عظيمي از وکلا را براي دفاع از خويش به استخدام مي گرفت. اما هيهات که نه تنها ملت ها از چنين حقي محروم اند، بلکه ايران در شرايط کنوني در دست حکامي است که دانسته و ندانسته آب به آسياب کژانديشان، بدخواهان و نژادپرستان مي ريزند.

اگر بخواهم يک يک لغزش هاي تاريخي آقاي بلاک را بشمارم، مقاله اي چندين بار طولاني تر از اصل نوشته ايشان لازم خواهد بود. در اينجا صرفا ً به ذکر نمونه هايي بسنده خواهم کرد که فاحش ترين خطاهاي تاريخي نوشته ايشان و سستي پايه هاي استدلالشان را نشان مي دهد.

ظاهرا ً انگيزه آقاي بلاک در نگارش مقاله شان اين واقعيت به راستي زشت و زننده بود که آقاي احمدي نژاد در سخنراني هايشان، در نفس وجود هولوکاست کشتار جمعي يهوديان شک روا داشتند. بدون شک عبارات شنيع آقاي احمدي نژاد مستحق سرزنش فراوان است. رهبران جهان متمدن بايد به حکام ايران اين واقعيت را، به زباني قاطع و صريح، تفهيم کنند که در روزگار ما جايي براي هيچ گونه سامي ستيزي نيست، حتي مي توان گامي فراتر نهاد و ادعا کرد که از سخنان آقاي احمدي نژاد هم بوي عفن يکي از خطرناک ترين شکل هاي نژادپرستي - که همان سامي ستيزي است - به مشام مي آيد. ولي درمان درد يک نوع نژادپرستي توسل به نوعي ديگر نژادپرستي نيست. اقوال نژادپرستانه آقاي احمدي نژاد را نبايد، و نمي توان، به مدد عبارات و احکامي نژادپرستانه دفع و طرد کرد و اين دقيقا ً دامي است که آقاي بلاک در چنبرش گرفتار شده اند.

آقاي بلاک مدعي است که اگر به "تاريخ دوران هيتلر" بنگريم درخواهيم يافت که "ايران و ايرانيان به شدت با کشتار جمعي يهوديان و با رژيم هيتلري مرتبط بوده اند." اما واقعيات تاريخي درست نقطه مخالف اين افترا هستند. در واقع، به محض آنکه نشانه هاي کشتار يهوديان [هولوکاست] آشکار شد، دولت وقت ايران کوشيد متخصصان "نژادي" نازيسم را متقاعد کند که يهوديان ايران بيشتر از دو هزار سال در ايران زيسته اند و شهروندان تمام عيار ايران اند و بايد از همه حقوق شهروندي برخوردار باشند. خوشبختانه "متخصصان" نازي استدلال دولت ايران را پذيرفتتند و بدين سان جان يهوديان ايراني ساکن ممالک اشغالي نازي ها نجات پيدا کرد. مشروح اين ماجرا را مي توان در تحقيقات درخشان آقاي احمد مهراد، که در جلد سوم کتاب يهوديان ايراني در تاريخ، که توسط مرکز تاريخ شناسي يهوديان ايران منتشر شده، سراغ گرفت.

به علاوه، همانطور که در کتاب معماي هويدا نشان داده ام، برخي از ديپلمات هاي ايراني در اروپا و در ديگر نقاط دنياي جنگ زده آن زمان چندين هزار پاسپورت ايراني را در اختيار يهوديان ممالک مختلف قرار دادند و بدين سان آنان را از چنگال ماشين آدم کشي هيتلري وارهانيدند. و بالاخره اينکه وقتي اين دستگاه آدم کشي در لهستان به جان يهوديان بيگناه افتاد، 1388 يهودي، از جمله 871 کودک يهودي لهستاني، به تهران نقل مکان کردند و دوران پرمخاطره جنگ را در آنجا در امنيت نسبي گذراندند و اغلب شان پس از پايان جنگ راهي اسرائيل نوبنياد شدند. شرح زندگي اين مهمانان يهودي را دوباره در يکي از مجله هاي يهوديان ايراني در تاريخ مي توان خواند.

آقاي بلاک، بي اعتنا و يا شايد بي اطلاع از اين واقعيات، گامي ديگر در سياه کردن تاريخ و چهره ايران برداشته و مي نويسد، ايران و رهبرانش نه تنها "از کشتار دسته جمعي يهوديان مطلع بودند، بلکه سعي کردند نقشي دوگانه بازي کنند. [ از سويي ] براي فراريان يهودي راهي براي گريز از مهلکه فراهم کردند... اما به بهايي سخت گزاف و پس از دريافت حق و حسابي جنايتکارانه" ولي اين ادعا هم يکسره بي اساس است. معير عزري که در سالهاي جنگ از مسئولان کار تسهيل مهاجرت و گذار يهوديان از ايران بود و بعد از تأسيس کشور اسرائيل سالها سفير آن کشور در ايران بود، روايتي يکسره متضاد آنچه آقاي بلاک ادعا کرده مي گويد. آقاي عزري مي نويسد: "از آنجا که شاه مردم دوست ايران به يهوديان مهري فراوان داشت، دستگاه لشکري و کشوري از هيچ گونه ياري به پناهندگان براي رسيدن به سرزمين اسرائيل خودداري نمي کرد. دستگاه هاي اداري، گذرنامه، پليس و گمرک نيز در دادن گواهيها، رواديدها، پروانه ها و برخي معافي ها دست و دل باز بودند." [معير عزري، يادنامه، جلد يکم، اورشليم، 2000، صفحه ص 52 ] در قسمت ديگري از همين خاطرات، آقاي عزري در تقابل مستقيم با افتراي آقاي بلاک، مي نويسد: "شايسته يادآوري است که بدانيم کشورهايي مانند بلغارستان و روماني براي آزادي يهوديان کشورشان در مهاجرت به اسرائيل پولهاي فراواني از دولت اسرائيل درخواست کردند. ولي از دولت ايران در اين زمينه هرگز درخواستي ديده نشد." [ يادنامه، 60]

شگفت اينکه آقاي بلاک، در بيان روايت پرغلط خود از تاريخ ايران و رابطه اش با يهوديان ناگهان شخصيت مفتي اورشليم را به ميان مي کشد. گناهانش را، که از قضا کم هم نبودند، يکسره به حساب ايرانيان مي گذارد. انگار نمي داند که در زمان جنگ، حدود هشتاد درصد ايرانيان شيعه مذهب بودند و به علاوه اگر تاريخ هزار ساله پرتنش ميان ايرانيان و اعراب- يا همان عرب و عجم مألوف متون قديمي - را در نظر بگيريم، آنگاه درمي يابيم که يکي پنداشتن پرونده مفتي اورشليم و ملت ايران به راستي حکايت از بي خبري تاريخي، يا سوء نيت سياسي دارد.

روايت آقاي بلاک از چند و چون رابطه رضا شاه با نازي ها هم پر از خطاهائي است که گاه ريشه در جهل تاريخ و زماني در جعل آن دارد. برخلاف ادعاي آقاي بلاک، همدلي رضا شاه با آلمان به دستکم 15 سال قبل از برآمدن هيتلر تأويل پذير است. در دوران جنگ جهاني اول بسياري از ايرانيان، از جمله رضاخان، آلمان را "راه سومي" مي دانستند که مي توانست مددکار ايران در تقابل با انگليس و روسيه، باشد. حتي شواهدي حکايت از آن دارد که در آن سالها که رضاخان افسر قزاق بود با سفارت آلمان در تهران تماس گرفته و از آنها براي تسخير قدرت مدد خواسته بود.

شکي نيست که نازي ها بر آن بودند که رضا شاه و دولت ايران را به سوي آنان جذب کنند. حتي حاضر شدند کارخانه ذوب آهني را که رضا شاه آن را کليد دروازه تجدد و رونق صنعتي مملکت مي دانست و انگليس و آمريکا از فروشش به ايران امتناع داشتند، در اختيارش بگذارند. بالاخره اينکه در آستانه جنگ جهاني دوم، به رغم نگراني ها و تبليغات گسترده روس و انگليس، شمار مستشاران آلماني در ايران، به تصريح خود سفارت انگليس، بيشتر از هزار نفر نبود.

آقاي بلاک حتي در زمينه تغيير نام کشور در زمان رضا شاه هم صحيح و سقيم را مخلوط و مغشوش کرده. مي نويسند، "احساس همبستگي و وحدت رضا شاه با رايش سوم چنان بود که در سال 1935 نام کشور باستاني خود را تغيير داد و آن را ايران ناميد." انگار نمي داند که ايران دست کم دو هزار سال است که ايران بود! رضا شاه نام کشور را به ايران تغيير نداد. تنها از کشورهاي ديگر خواست که در مراسلات خود به جاي واژه هايي چون Persia از ان پس ازکلمه ايران استفاده کنند. بدون شک اين تغيير ريشه در تلاش براي هم صدا و همسو شدن با اسطوره اريايي داشت. ولي در اين واقعيت هم شکي نمي توان داشت که بسياري از ايرانيان، از همان زمان تا امروز، با اين تغيير نام در زبان هاي خارجي مخالف بودند. مي گفتند و مي گويند Persia در ادبيات و خاطره قومي غرب با هزار و يک پديده وصف مثبت عجين است و واگذاشتن اين پشتوانه خطا است. ولي سياق عبارات آقاي بلاک سبک کارش را به خوبي نشان مي دهد. از کليت تاريخ تنها نکاتي را برمي گيرد که چهره ايران را به مددش سياه مي توان کرد. پيچيدگي تاريخ و چند لايه بودن تجربه دياري ديرينه چون ايران را برنمي تابد. حقيقت هائي را که با تصوير سياهش از ايران ناسازگار است، وامي گذارد و در عوض دست چيني برگزيده از حقيقت ها و کذبيات محض را کنار هم مي چيند تا بگويد کذبي که آقاي احمدي نژاد گفته نه خطا و بدانديشي او و همدستان، بلکه صفت يک ملت است.

قاعدتا ً همين سوداي دست چيني کردن يافته ها و بافته هاي تاريخي براي تحريف تاريخ ايران سبب شده که آقاي بلاک، در بررسي تاريخي خود يکسره از دوران محمدرضا شاه درگذرد و ناگهان به دوران رياست آقاي احمدي نژاد بپردازد. واقعيت هاي فراواني در دوران حکومت محمدرضا شاه به تصوير قالبي و نژادپرستانه آقاي بلاک ناسازگار است.

ايران نخستين کشور مسلماني بود که با اسرائيل روابط ديپلماتيک و اقتصادي برقرار کرد. در تمام دهه هاي سي، چهل، پنجاه [دهه هاي پنجاه و شصت و هفتاد مسيحي] ايران به اسرائيل نفت مي فروخت، وقتي که جنبش جمال عبد الناصر در مصر قوت گرفت، ايران و اسرائيل و دستگاه هاي امنيتي دو کشور در مقابله با آن بيشتر به همکاري پرداختند. مستشاران اسرائيل با همکاري ايرانيان در اهواز راديويي به راه انداختند که کشورهاي مسلمان عرب نشين را مخاطب قرار مي داد با انديشه ها و تبليغات ناصر به مقابله بر مي خاست. آقاي ديويد مناشري [ Menashr ] که از برجسته ترين محققان ايران شناس اسرائيل است، مي گويد دهه هاي چهل و پنجاه [ شصت و هفتاد مسيحي ] "دوران طلايي يهوديان ايران بود. در آن زمان يهوديان تقريبا ً از استقلال فرهنگي و مذهبي کامل برخوردار بودند. در زمينه اقتصادي پيشرفت کردند و به اندازه برادران مسلمانشان از آزادي سياسي برخوردار بودند." [ يهوديان ايران از شاه تا خميني، در ANTI-SEMITISM IN TIMES OF CRISIS ص 356 ]. او مي افزايد: "از زاويه درآمد سرانه ملي، [ يهوديان ايران ] چه بسا که ثروتمندترين جامعه يهودي جهان بودند،" [ ص 358 ] ولي اين گونه حقايق، مزاحم آقاي بلاک و روايت معيوب و مخدوششان از تاريخ اند و لاجرم چاره اي جز ناديده گرفتنشان نيافته اند.

تاريخ ايران، به سان تاريخ بيش و کم همه کشورهاي جهان، از لوث سامي ستيزي يکسره پالوده نيست. کتاب مقدس از زماني مي گويد که استر ملکه ايران بود و يهودي مذهب بود و با وزير بدطينت و يهودي ستيز زمان، هامان تيره دل، در ستيز بود. هامان مي خواست يهوديان ايران را نابود کند و استر در فکر نجاتشان بود و يکي از اعياد مهم يهوديان اين واقعيت نيک فرجام تاريخ را سپاس مي گذارد که استر در نبردش موفق شد و هامان را شکست داد. همان کتاب مقدس از کوروش بسان رهبري" برگزيده" ياد مي کند. مي گويد هم او بود که يهوديان را از اسارت بابلي وارهانيد. هم او بود که فرمان خداوند را گردن نهاد و اورشليم را از نو ساخت. در تاريخ دو هزار سال بعد از ايران، هم انسان دوستي کوروش و هم دنائت هامان ادامه داشت. آقاي بلاک، و ديگر کژانديشان و بدخواهان، روح هامان را با روح ملت و تاريخ ايران يکي مي گيرند و بخت بد ملت ما است که گاهي کژانديشي رهبراني چون آقاي احمدي نژاد، آب به آسياب اين بدخواهان مي ريزد.

عباس ميلاني، رئيس گروه ايرانشناسي دانشگاه استانفورد، مقاله فوق را در روزنامه سانفرانسيسکو کرونيکل ، در پاسخ به به مقاله ادوين بلاک روزنامه نگار آمريکايي در مورد "يهودي ستيزي ايرانيان" نوشته است.

برگرفته از روزانلاین