Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

چالش سنت و مدرنيته در ايران از انقلاب مشروطه تا ۱۳۲۰ / سيروس علی نژاد

کتاب "چالش سنت و مدرنيته در ايران از انقلاب مشروطه تا ۱۳۲۰" نوشته دکتر محمد سالار کسرايی با همان شمارگان اندک هزار تايی خود، از نمونه آثاری است که نشان می دهد قشر تازه ای از روشنفکری در ايران در حال برآمدن است که از زيستن در گذشته، به بررسی گذشته برای درک و دريافت تازه ای از زندگی باز آمده است.

کتاب، تاريخ معاصر ايران را خلاصه می کند و بر صفحه کاغذ و کتاب می ريزد و از اين ديدگاه مورد بررسی قرار می دهد که تجدد و تجددگرايان در طول يک قرنی که از اصلاحات عباس ميرزا تا سقوط رضاشاه گذشت، جامعه ايرانی را به کجا رهنمون شدند و اگر در رويارويی با سنت ديرپا به شکست تن دادند، اين شکست از سر کدام ناگزيری ها بود؟ نويسنده پس از بحث های جدی در زمينه اوضاع اقتصادی و اجتماعی ايران در آستانه انقلاب مشروطه، و نيز درباره ضعف بورژوازی و قوت سنت گرايان، به اين نتيجه می رسد که هم انقلاب مشروطه در رسيدن به هدف های خود ناکام ماند، هم رضاشاه با همه تلاش هايش برای فاصله انداختن بين يک جامعه سنتی و نو.

12:40 گرينويچ - جمعه 05 مه 2006

سيروس علی نژاد

چالش سنت و مدرنيته در ايران از انقلاب مشروطه تا ۱۳۲۰
کتاب "چالش سنت و مدرنيته در ايران از انقلاب مشروطه تا ۱۳۲۰" نوشته دکتر محمد سالار کسرايی با همان شمارگان اندک هزار تايی خود، از نمونه آثاری است که نشان می دهد قشر تازه ای از روشنفکری در ايران در حال برآمدن است که از زيستن در گذشته، به بررسی گذشته برای درک و دريافت تازه ای از زندگی باز آمده است.

پيش از اين نگاه روشنفکران ايران به گذشته، يا حتی به دنيای دور و بر خود، يک سويه، حق مدارانه، قاطع و ترديد نا پذير بود. روشنفکری ايران حق و باطل را چنان از هم جدا می کرد که در وادی حق جايی برای باطل نمی ماند و در وادی باطل حق ذره ای هم جا نداشت.

اين شيوه نگاه و نگرش، همان شيوه نگاه و نگرش گذشتگان و در واقع زيستن در گذشته بود اما امروز اين نگاه – دست کم در بخشی از روشنفکری - تا بدانجا تغيير کرده است که می تواند با تحليل درست رويدادهای گذشته ما را برای زندگی امروز و آينده آماده سازد. چالش سنت و مدرنيته از اين دست آثار است.

کتاب، تاريخ معاصر ايران را خلاصه می کند و بر صفحه کاغذ و کتاب می ريزد و از اين ديدگاه مورد بررسی قرار می دهد که تجدد و تجددگرايان در طول يک قرنی که از اصلاحات عباس ميرزا تا سقوط رضاشاه گذشت، جامعه ايرانی را به کجا رهنمون شدند و اگر در رويارويی با سنت ديرپا به شکست تن دادند، اين شکست از سر کدام ناگزيری ها بود؟ نويسنده پس از بحث های جدی در زمينه اوضاع اقتصادی و اجتماعی ايران در آستانه انقلاب مشروطه، و نيز درباره ضعف بورژوازی و قوت سنت گرايان، به اين نتيجه می رسد که هم انقلاب مشروطه در رسيدن به هدف های خود ناکام ماند، هم رضاشاه با همه تلاش هايش برای فاصله انداختن بين يک جامعه سنتی و نو.

اما اين به معنای نگاه منفی نويسنده به کوشش های اصلاح طلبانه تاريخ ايران نيست. بر عکس او متوجه تأثيرات مهم حرکات اصلاح طلبانه هست و از آنها با ستايش ياد می کند. آنچه گفته آمد نگاه و نتيجه گيری کلی است.

کتاب از دو بخش تشکيل می شود. بخش اول مبانی تجدد در مغرب زمين را مورد تجزيه و تحليل قرار می دهد و در بخش دوم به مباحث تجدد در ايران می پردازد.

مقصود از نوشتن بخش اول اين است که بگويد شکل بندی طبقاتی اروپايی هرگز در ايران پا نگرفت و برخلاف برخی تحليل ها فئوداليسم به شکل اروپايی آن هرگز در ايران پديد نيامد.

علاوه بر آن، قدرت ايلات و عشاير که نقش آنان در استقرار قدرت و حکومت تا دوره رضاشاه همواره پر رنگ بود، فرصت نداد که سرمايه داری و بورژوازی شکل بگيرد.

نويسنده عقيده دارد که فقدان بورژوازی به معنای فقدان دمکراسی است که حاصل تجدد است، و تجدد پيروزی خرد باوری است بر باورهای سنتی.

بر اساس مندرجات کتاب، وجود نواحی کوهستانی و نيز مناطق جلگه ای اطراف آنها و نيز کم آبی و خشکی، زمينه خاصی برای زندگی ايلی و چادرنشينی در ايران ايجاد کرده است. اين وضعيت جغرافيايی سبب شده است که ايلات و عشاير نقش درجه اولی در ايجاد قدرت و حکومت بيابند.

چنانکه از زمان آل بويه تا دوره رضاشاه، تمام سلسله های سلطنت و قدرت از ميان ايلات و عشاير برخاسته اند. از آن ميان دوره صفويه به علت ارتباطی که با برخی کشورهای اروپايی برقرار شد، پيشرفت هايی به همراه داشت اما در همين دوره قشری و طبقه ای شکل گرفت ( روحانيت ) که نقش آن در تمام دوره های بعدی تاريخ ايران تعيين کننده بوده است.

روحانيت قدرت گرفته در دوره قاجار، در انقلاب مشروطه نقش اساسی بازی کرد. در کتاب آمده است که سه گروه مهم اجتماعی در انقلاب مشروطه نقش داشته اند؛ روشنفکران که به ترويج افکار جديد همت گماردند، روحانيان که در بسيج مردم کوشيدند و بازاری ها و اصناف که از ارائه کمک مالی و برگزاری اجتماعات و اعتراض به سياست دولت دريغ نکردند.

نويسنده اما از تحليل های خود به اين نتيجه می رسد که روشنفکران سرانجام نتوانستند افکار و اندوخته های جديد را به پيکر اجتماع منتقل کنند زيرا « سرمنشاء و مبدأ افکار و عقايد آنها از فرهنگ و تمدن ديگری بود و سنن، فرهنگ و باورهای جامعه ايران اوايل قرن بيستم توان هضم چنين افکاری را نداشت ».

روحانيون نيز اگرچه بخشی و برای مدت کوتاهی « در صف مشروطه خواهان قرار گرفتند ولی ديری نپاييد که با آشکار شدن تضادهای اساسی تجدد با مذهب و برخی حوادث ديگر... از صف مشروطه خواهان جدا شده و بسياری از آنها از سياست دوری گزيدند ».

در بحث زمينه های اجتماعی عدم موفقيت تجدد گرايان در مشروطيت، نويسنده روشن می کند که مخالفت شيخ فضل الله نوری با مشروطيت، صرفاً بر اثر رقابت های شخصی يا پيوندهايش با استبداد نبود بلکه حاصل تضاد ايدئولوژيک به شمار می رفت.

بنابراين تقليل اختلافات شيخ با مشروطه خواهان به دعوای شخصی و مانند آن نوعی ساده انگاری به حساب می آيد. در زمانی که محمد عليشاه به استقرار مجدد مشروطه راضی شده بود، شيخ با او ملاقات کرد و گفت « تا ما زنده باشيم نمی گذاريم مشروطيت داير شود».

اگرچه نمی توان نقش درباريان، دودمان قاجار، زمين داران و ديگر عوامل وابسته به سنت گرايان را در شکست مشروطه و برقراری استبداد صغير ناديده گرفت اما به نظر نويسنده « رويارويی اصلی، رويارويی مشروطه و مشروعه بود ».

گذشته از اين به نظر او ماهيت و پايگاه اجتماعی رهبران مشروطه پس از فرار محمدعليشاه ( همچون سردار اسعد بختياری و سپهدار تنکابنی )، با ماهيت آزاديخواهان و تجددگرايانی که باعث مشروطه شدند تفاوت داشت و به گونه ای نبود که در مسير انقلاب گام بردارند. به همين جهت « فتح تهران موجب قدرت يافتن دو گروه شد و آن دو، ايلات و عشاير و ملاکين بزرگ بودند ».

نويسنده حتی عقيده دارد که پس از کودتای محمد عليشاه نقش سران ايلات و عشاير در تعيين مسائل سياسی کشور – همان گونه که در تمام طول تاريخ پس از اسلام - بار ديگر عيان می شود.

وی برای اثبات حرف خود از سخن احمد کسروی مدد می جويد که به هنگام بحث درباره کميته ۲۲ نفره ای که پس از فتح تهران زمام امور را به دست گرفت، نوشته است: « اگر کسی به فهرست وزيران می نگريست و اندامهای ( اعضای ) آن را می شناخت بايستی چندان شادی ننمايد زيرا چنانکه پيداست بسياری از اينان از نزديکان محمد علی ميرزا و در باغ شاه از همدستان او بودند ...».

در هر حال چهارده سال پس از مشروطه، يعنی از زمان امضای فرمان تا کودتای ۱۲۹۹ سالهای وحشتناکی بود که در آن قحطی و نا امنی و هرج و مرج داخلی بر همه جا حکمفرما بود. در چهار گوشه کشور قيام های محلی و جريان های تجزيه طلب، يکپارچگی کشور را تهديد می کردند و قوای خارجی خاک کشور را اشغال کرده بود.

در اين ميان بی ثباتی دولت ها مزيد بر علت می شد و طومار مشروطيت را در هم می نورديد. در فاصله چهارده ساله مشروطيت، از مرداد ۱۲۸۵ تا اسفند ۱۲۹۹، عمر دولت هايی که بر سر کار آمدند بطور متوسط از سه ماه بيشتر نبود.

در اين بی ثباتی و عدم امنيت عوامل مختلفی از بی سوادی مردم گرفته تا نفوذ دولتهای خارجی تأثيرگذار بود و کار را به جايی رساند که مردم و روشنفکران و حتی شخص بيدار و آگاهی همچون ملک الشعرای بهار که تمام عمر در راه آزادی قلم زده بود آرزوی يک دولت متمرکز و يک دولتمرد قوی را در سر می پرورانيد که بتواند شيرازه گسيخته مملکت را به جای خود باز آورد.

اينها همه موجب روی کار آمدن رضاشاه شد تلاش های بسياری کرد؛ اما او نيز در کار اصلی، يعنی گسيختن بندهای سنت از جامعه و رساندن به دوران نو ناکام ماند.

فصل مربوط به رضاشاه با همه اعوجاج های قابل فهمی که دارد از قسمت های خواندنی کتاب است که در آن ذکر آمار و ارقام و نشان دادن پيشرفت های چشمگير جای تعصبات کور و کهنه را گرفته است. سرتاسر کتاب با نگاه درست يک مشاهده گر بی تعصب، با ذهن روشن يک محقق بيدار دل نوشته شده و نويسنده همه جا خود را از غرض های آلوده به مرض دور نگهداشته است.

مشخصات کتاب
چالش سنت و مدرنيته در ايران از مشروطه تا ۱۳۲۰
دکتر محمد سالار کسرايی
چاپ دوم ۱۳۸۴
تهران - نشر مرکز
۵۰۳ صفحه ۴۹۵۰ تومان