Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

نگاهی به کتاب تأملی در مدرنيته ايرانی / سيروس علی نژاد

حرف اصلی نويسنده اين است که حتی آن بخش از روشنفکری که سودای بازگشت به اصل داشت بر ضد مدرنيته نبود. «هنگامی که ايدئولوژی انقلاب ايران را به دقت بررسی می کنيم متوجه می شويم که اين ايدئولوژی بيش از آنکه بازتابی از برخوردی سخت ميان "مدرنيته" و "سنت" باشد، تلاشی است برای تحقق مدرنيته، از طريق مطابقت آن با تجربه های ملی، فرهنگی و تاريخی ».

اما اين حرف با افکار سازندگان ايدئولوژی انقلاب جور در نمی آيد. مثلا دکتر شريعتی می گفت: « آزادی، دمکراسی و ليبراليسم غربی، چونان حجاب عصمت بر چهره فاحشه است »، يا « آزادی و دمکراسی هديه بورژوازی و لقمه چرب و شيرين مسمومی است که با صد منت به ما اعطا می کنند».

17:28 گرينويچ - پنج شنبه 02 فوريه 2006

سيروس علی نژاد

نگاهی به کتاب تأملی در مدرنيته ايرانی
جان کلام کتاب "تاملی در مدرنيته ايرانی" نوشته علی ميرسپاسی، اين است که «جنبش ضد مدرنيزاسيون دهه ۴۰ و ۵۰ کوششی برای سازگار کردن مدرنيته با بافت ايرانی و اسلامی» بوده است.

نويسنده اين برداشت را در سرتاسر کتاب دنبال می کند و مقدماتی فراهم می آورد تا حرف خود را به کرسی بنشاند. او حتی به وضع آلمان پيش از جنگ جهانی دوم چنگ می اندازد تا روشن کند آنچه در ايران اتفاق افتاده موضوعی منحصر به فرد نيست و در ديگر نقاط دنيا سابقه دارد.

با وجود اين وقتی کتاب را که مملو از نکات و ظرايف پژوهشگرانه است، به پايان می بريم، هنوز نمی توانيم با نويسنده همدل شويم. در عوض لطف کتاب اين است که صرفاً به پژوهش های جامعه شناختی بسنده نمی کند و خواننده را به کشاکشی می کشاند که در صد سال اخير همواره بين سنت و تجدد جريان داشته است.

در همان مقدمه می خوانيم: «بر اساس تجربه ايرانی می توان حکايتی جذاب درباره مدرنيزاسيون جامعه ای تقرير کرد که ميان دو وضعيت متعارض گير کرده بود: از طرفی در آتش اشتياق برای نيل به پيشرفت مادی می سوخت و از طرف ديگر نگران از دست دادن هويت منحصر به فرد ملی، اخلاقی و فرهنگی بود» و نتيجه می گيرد که اين تناقض جامعه را به دو پارگی بزرگی می کشانيد که بخشی از آن در سودای مدرن شدن می سوخت و بخشی ديگر هوای بازگشت به اصل داشت.

حرف اصلی نويسنده اين است که حتی آن بخش از روشنفکری که سودای بازگشت به اصل داشت بر ضد مدرنيته نبود. «هنگامی که ايدئولوژی انقلاب ايران را به دقت بررسی می کنيم متوجه می شويم که اين ايدئولوژی بيش از آنکه بازتابی از برخوردی سخت ميان "مدرنيته" و "سنت" باشد، تلاشی است برای تحقق مدرنيته، از طريق مطابقت آن با تجربه های ملی، فرهنگی و تاريخی ».

اما اين حرف با افکار سازندگان ايدئولوژی انقلاب جور در نمی آيد. مثلا دکتر شريعتی می گفت: « آزادی، دمکراسی و ليبراليسم غربی، چونان حجاب عصمت بر چهره فاحشه است »، يا « آزادی و دمکراسی هديه بورژوازی و لقمه چرب و شيرين مسمومی است که با صد منت به ما اعطا می کنند».

اين طرز تفکر منحصر به دکتر شريعتی نبود. چپها نيز کمابيش چنين می انديشيدند. دکتر شريعتی بيشتر مفاهيم خود را - همانگونه که نويسنده تأکيد می کند از ترمينولوژی چپ بر می گرفت. "غرب زدگی" آل احمد نيز - که نويسنده يک فصل اساسی به او و دکتر شريعتی پرداخته است - نوستالژی بازگشت به گذشته را داشت نه سودای دمکراسی و آزادی خواهی را.

اساسا در آن دوران، آزادی به معنای امروزی کلمه و دمکراسی نزد روشنفکران اعتباری نداشت، ايدئولوژی های ديگر – آنها که نوعی عدالت اجتماعی را پی می گرفتند - ذهن روشنفکران را به خود مشغول کرده بود. حتی در نظر دانشجويان ايرانی عضو کنفدراسيون که در غرب، از موهبت های مدرنيته برخوردار بودند، دمکراسی ترجمان امپرياليسم و کاپيتاليسم و ايسم های بد ديگر بود.

انقلاب ايران همانگونه که نويسنده می گويد "حرکتی يکدست" نبود. و «طبقات و گروههای اجتماعی مختلف، بر اساس برنامه ها و چشم اندازهای متفاوت و گاه حتی متعارض خود – در آن مشارکت» داشتند.

بنابراين اين گروههای مختلف نمی توانستند ايدئولوژی واحدی داشته باشند. هر گروه به سودايی در آن شرکت داشت و روحانيت – که بنا به گفته نويسنده انعطاف بيشتری داشت - از آن ميان پيروز در آمد. نه تنها گروههای چپ که نويسنده سهم آنان را در انقلاب قابل توجه می داند و می گويد افکار آنها توسط ديگران به سرقت رفت، بلکه ديگر گروهها هم به مدرنيته و ارکان آن نمی انديشيدند و اساسا با تمدن غرب سازگاری نداشتند.

اگرچه شعار آزادی در انقلاب بزرگترين شعار بود اما درک از آزادی تقريبا همان درک فرخی يزدی از آزادی بود که شعرهای شعارگونه اش در انقلاب ورد زبان همه بود. مباحثی مانند آزادی و دمکراسی پس از انقلاب اهميت يافتند. انقلاب هر زيانی که داشت، اين فايده را هم داشت که چشم همه را نسبت به مفاهيمی که پيش از آن در نگاه هيچ يک از گروههای سياسی پشيزی ارزش نداشت، باز کرد.

يکی از استدلالات نويسنده برای روشن کردن اين موضوع که جنبش ايران در عين سنت گرا بودن، اصلاح طلب بود، حمايت گروههای چپ از جنبش مذهبی است. می گويد « از عجايب روزگار است که روشنفکران سکولار در معقول جلوه دادن، مردم پسند کردن و حتا مشروعيت بخشيدن به تشيع و روحانيت شيعه در دو دهه پيش از انقلاب، نقش ايفا کردند ».

شگفتی نويسنده در واقع از تناقضی بر می خيزد که بين دين و بی دينی وجود دارد وگرنه نقاط مشترک چپها و مذهبی ها بيش از آن است که حمايت يکی از ديگری جای شگفتی بگذارد، بويژه آنکه چپهای ايران همه در دامان فرهنگ تشيع بزرگ شده بودند.

نقاط مشترک چپها و مذهبی ها از جمله در اين بود که هر دو گروه به نحوی رمانتيک با فقر و غنای جامعه برخورد می کردند؛ هر دو گروه، روستاييان به شهر آمده بودند و بيشتر افراد هر دو گروه پايگاه طبقاتی واحدی داشتند.

هيچ يک از آنان سودای آزادی در سر نداشت و آرمانها و ايده آلهای آنان چنان مشترک بود که اگر موضوع دين و بی دينی از آن ميان حذف می شد، تفاوتی بين آنان – دست کم در طرز تفکر آنان در حل مسائل اجتماعی - احساس نمی شد.

در فصل مربوط به آل احمد و شريعتی می نويسد «با مطالعه آثار آل احمد و شريعتی در می يابيم که گفتمان بازگشت به اصل به جای اينکه از مشی ای متعصبانه برای مقابله با مدرنيته دفاع کند، مشوق گفت و گويی بود که هدف آن، سازگار کردن مدرنيته با فرهنگ های بومی بود.»

اما مدرنيته از قبيل موضوعاتی نيست که گروههای سياسی با آن بطور دربست "مقابله" کنند. مخالفت در اجزای آن اتفاق می افتد. مثلا طرفداران استبداد، يک شبه دخل روزنامه هايی را که موافق ميلشان نباشند، می آورند. حتی سنت نيز که بطور معمول در مقابل مدرنيته قرار می گيرد، تصوری از اين ندارد که به جنگ مدرنيته برود. اگر برود به جنگ اجزای مدرنيته می رود.

مدرنيته مفهوم عامی است که می تواند همه چپها و راستها، مذهبی ها و غير مذهبی ها – را شامل شود و مانند مشروطه - که به آن خواهيم پرداخت، نمی توان عليه کليت آن اقدامی کرد. نقد مدرنيته مبحث ديگری است.

مشروطه و سازگاری با تمدن غرب

ميرسپاسی در فصل "مشروطه: سازگاری با تمدن غرب" می نويسد: « به رغم تلقی های اجتماعی و سياسی بسيار متفاوت موجود، معتقدم که هر دو جنبش انقلابی [مشروطيت و انقلاب اسلامی] منعکس کننده کوششی ملی در جهت پذيرش مدرنيته است ». در پايان همين بخش اشاره می کند که « به دنبال هويت اسلامی بودن، تداوم همان کوشش ملی برای همسازی با مدرنيته است: اين بار اما از طريق اصلاح گری اسلامی ».

نويسنده در اين بخش، ضمن سيری در روشنفکری دوره مشروطه، به مقايسه دو انقلاب نظر دارد، و «حرکت ضد غربی ای را که در تاريخ جديد ايران در دهه های ۴۰ و ۵۰ به راه افتاد » عکس العمل رويکردهای "غرب محور" جنبش مشروطه می خواند.

نظر او اين است که در دوره مشروطه «تجدد به معنای تقليد کردن از غرب و تسليم شدن به آن بود» و روشنفکران پيش از انقلاب، در پی بومی کردن مدرنيته بودند. او با نقل حرف معروف تقی زاده در زمينه تسليم محض به تمدن غربی و همچنين نظرات ميرزا ملکم خان، افکار آنان را "کودکانه" توصيف می کند. چنان کودکانه که « به عقايد مباشران استعماری بيشتر شبيه بود »!

مشکل ميرسپاسی اين است که با نگاه امروز به عملکرد روشنفکران ديروز می نگرد و شرايط و بحران ها و تجربه ها و دانش موجود در آن روزگاران را از ياد می برد. عين همين مشکل را با روشنفکران دوره رضاشاه دارد و در شگفت می ماند که « بعضی از آنان در دوران فرمانروايی آن پادشاه، به روشنفکرانی دولتی تبديل شدند و نقش با اهميتی در فرايندهای موسوم به "استبداد سياه" ايفا کردند ».

چنين اعجابی فقط زمانی روی می دهد که شرايط آن روزی کشور را در نظر نياوريم يا ندانيم که تغيير مکرر دولتها در فاصله ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۹ و نيز پاره پاره شدن کشور به دست کسانی چون
خزعل و ميرزا کوچک خان و کسان ديگر در ديگر نقاط که هر يک به نحوی به يک قدرت خارجی وابسته بودند، اساسا کشوری باقی نگذاشته بود و روشنفکری ناگزير از يک قدرت مرکزی قاهر دفاع می کرد تا دست کم يکپارچگی کشور از دست نرود.

اگر آن حمايت ها نبود که انگليسی ها به کمک خزغل يک شيخ نشين ديگر در خليج فارس ساخته بودند و ايران به جز پاره ای از خاک، تمام منابع ثروتی خود را از دست می داد، و کشور به سامان امروزی نمی رسيد.

مشروطيت، هم در ايده و هم در نوع روشنفکری، با ايده ها و روشنفکری دوره های بعد تفاوت داشت. مشروطه برخلاف گرايش هايی چون سوسياليسم، اسلام گرايی، ليبراليسم، ملی گرايی، يک مقوله عام بود که هم چپ می توانست طرفدار آن باشد، هم راست؛ هم روحانی، هم لامذهب؛ هم شاهزادگان، هم رعايا.

روشنفکران مشروطه، مشروطه خواه بودند، نه ملی گرا يا اسلام گرا يا سوسياليست. از اين رو می توانستند طيف های گوناگون فکری را جذب کنند. روشنفکران دوره مشروطه داعيه قدرت نداشتند و به اصلاحات راضی بودند. آنان در همان آغاز کار روشنفکری نشان دادند که کار روشنفکر دعوا بر سر قدرت نيست، جدال بر سر بهتر کردن و اصلاح وضع کشور است.

دستاورد روشنفکران مشروطه نمی توانست ديکتاتوری باشد چون آنها آزادی را عزيز می شمردند و دستاورد روشنفکران دهه ۴۰ و ۵۰ نمی توانست دمکراسی باشد زيرا آنان آزادی را خوار می شمردند و بدان به مثابه نمادی غربی و آمريکايی و ليبرالی – همه اينها در زمان خود ناسزاهايی بود که می شد نثار مخالفان کرد – می نگريستند.

روشنفکران مشروطه با روشنفکران دوره های بعد اين تفاوت را هم داشتند که زمينه متفاوت عصر بيداری را پشت سر گذاشته بودند؛ اما روشنفکران دهه ۴۰ و ۵۰ به جای آن، دوره ديکتاتوری پرولتاريا و آشتی ناپذيری های دوره سوسياليسم را طی کرده بودند. پروژه مشروطيت آنگونه که نويسنده "تاملی در مدرنيته" می گويد آن بود که « فرهنگ سياسی ايران را بر مبنای سنت ليبرالی مدرن بازسازی کند »، در حالی که پروژه انقلاب اسلامی، زدن ريشه های ليبراليسم و سرمايه داری و امپرياليسم بود.

اگر جامعه امروز ايران بر اثر انقلاب اسلامی به مدرنيته نزديک تر، يا با مفاهيم و مقولات مدرنيته آشناتر شده است؛ اگر امروز عبارات حقوق بشر، مطبوعات آزاد، حقوق زنان و عناصر ديگر مدرنيته از زبان ما نمی افتد، اگر امروز حرکت از يک جامعه پيش مدرن به سوی يک جامعه مدرن احساس می شود و اگر ...، اينها ربطی به روشنفکران دهه ۴۰ و ۵۰ ندارد.

به يقين از آثار انقلاب است که جوانان ما به جای ديکتاتوری پرولتاريا، امروز در سودای دمکراسی می سوزند و روشنفکران ما تصاحب مدرنيته را به وظيفه اصلی خود مبدل کرده اند. اينها حاصل انقلاب و تجربه های تاريخی همزمان و بلافاصله است، نه روشنفکری پيش از آن.

"تاملی در مدرنيته ايرانی" تنها همين نکات را که به آنها ايراد می گيريم ندارد. هزار نکته باريک تر از مو و پر فايده دارد که در اين مختصر نمی توان به آنها پرداخت. تنها گفتن اين نکته ناگزير است که اصل کتاب به انگليسی است و توسط آقای جلال توکليان به فارسی ترجمه شده و نويسنده، آقای علی مير سپاسی، نيز ترجمه را تأييد کرده است. ترجمه کتاب عالی است و نثر آن به روانی يک نوشته فارسی حرکت می کند.

مشخصات کتاب
تاملی در مدنيته ايرانی
علی ميرسپاسی
ترجمه جلال توکليان
انتشارات طرح نو ( تهران )
چاپ اول ۱۳۸۴