Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

هانا آرنت و سياست مدرن / رامین جهانبگلو

هانا آرنت جالب‌ترين و بحث‌انگيزترين متفكر سياسي قرن بيستم است. در ميان متفكران قرن بيستم كمتر متفكري چون آرنت مفاهيم سنتي فلسفه سياسي را مورد تحقيق و بررسي و نقد قرار داده است. ولي با اين وجود آرنت را به سختي مي‌توان عضوي از مكتب فكري خاصي دانست و يا حتي برچسب سياسي چون ليبرال، ماركسيست، محافظه‌كار و يا آنارشيست به او زد

هانا آرنت و سياست مدرن

«گاهي مي‌انديشم، گاهي هستم»

(پل والري)

هانا آرنت جالب‌ترين و بحث‌انگيزترين متفكر سياسي قرن بيستم است. در ميان متفكران قرن بيستم كمتر متفكري چون آرنت مفاهيم سنتي فلسفه سياسي را مورد تحقيق و بررسي و نقد قرار داده است. ولي با اين وجود آرنت را به سختي مي‌توان عضوي از مكتب فكري خاصي دانست و يا حتي برچسب سياسي چون ليبرال، ماركسيست، محافظه‌كار و يا آنارشيست به او زد. از اين جهت خواننده با خواندن آثار آرنت قادر به تعيين خط سياسي خاصي در مورد او نمي‌شود. جالب اينجاست كه آرنت در برخي از نوشته‌هاي خود از دموكراسي شورايي دفاع مي‌كند و در برخي ديگر به انديشمندان محافظه‌كاري چوي ادموند برك ارجاع مي‌دهد. به همين منوال گاه به دستاوردهاي مدرنيته توجه مي‌كند و گاه به عنوان يكي از منتقدان مدرنيته در كنار متفكران پسامدرن قرار مي‌گيرد. ولي به هر عنوان آرنت متفكري است كه در تمامي نوشته‌ها، سخنراني‌ها و گفتگوهايش به دو مفهوم سياست و فلسفه توجه دارد و لحظه به لحظه زندگي خودر را در جهت فهم و درك اين دو قلمرو قرار مي‌دهد.

هانا آرنت در كتاب خود تحت عنوان سنت پنهان (The Jew as a Pariah) به رابطة ميان سياست و فلسفه اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: "من به محفل فيلسوفان تعلق ندارم ... حرفه من نظريه سياسي است ... من سال‌ها پيش در 27 فوريه 1933 به طور كلي از فلسفه كناره‌گيري كردم و به سمت تحقيق در مورد سياست رفتم. .... از اين لحظه به بعد بود كه حس مسئوليت در من بيدار شد و هر آنچه كه به امر سياسي تعلق داشت تبديل به سرنوشتي شخصي براي من شد". با توجه به اين گفتة آرنت مي‌توان نتيجه گرفت كه وقايع تاريخي چون نازيسم و استالينيسم او را از جهان فلسفه به طرف دنياي سياست كشانده است. در حقيقت آرنت در اكثر آثارش فلسفه را يكي از دلايل و علل اصلي سقوط مدرنيته در دام ايدئولوژي‌هاي توتاليتر قرن بيستم بررسي مي‌كند ولي تعجب‌آور نيست كه همزمان تنها راه چاره مبارزه با اين خطر را در انديشه فلسفي مي‌بيند. شايد به همين دليل نيز كتاب آخر آرنت كه زندگي ذهن (The Life of the Mind) نام دارد و در دو جلد به چاپ رسيده است، در واقع كوششي است براي طرح سه مقوله مهم انديشه، اراده و داوري و ارتباط كلي كه اين سه با پايه و اساس زندگي انسان‌ها يعني گستره همگاني دارند.

متأسفانه مرگ هانا آرنت در 4 دسامبر 1975 موجب شد كه جلد سوم اين كتاب ناتمام بماند، ولي او در درس‌هاي خود در زمينة فلسفه سياسي كانت (كه بعدها به صورت كتابي در اختيار خوانندگان قرار گرفت) به دفعات به مسئله داوري و اهميت آن مي‌پردازد. به عبارت ديگر، آرنت در پايان عمر مي‌كوشد تا با كمك گرفتن از فلسفه سياسي كانت خود فلسفه سياسي جديدي را ابداع كند. لذا هدف او از نظم بخشيدن به چنين فلسفه‌اي، تفكر دربارة جامعة اوتوپيايي جديدي نيست، بلكه بنا به معمول در انديشه و آثار آرنت غايت طرح پرسش‌هايي در مورد ماهيت سياست و چگونگي زندگي سياسي انسان‌هاست.

با خوانشي دقيق و عميق از آثار آرنت مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه هدف آرنت از انديشيدن دربارة مفهوم سياسي و پرداختن به رابطه ميان فرديت و فضاي عمومي "بازسازي پديدارشناختي ماهيت زندگي سياسي" است. در اين‌جا به‌خوبي مي‌توان تأثير فلسفه مارتين هايدگر و به ويژه كتاب هستي و زمان را بر انديشه سياسي آرنت ديد. انديشه هانا آرنت از بسياري جهات به دروة اول فلسفه هايدگر نزديك است و اين تنها به دليل روابط دانشگاهي و شخصي ميان اين دو متفكر نيست، بلكه بيشتر به دليل چارچوب روش‌شناختي است كه به انديشه آرنت انسجام مي‌بخشد. يكي از وجوه نزديكي تفكر آرنت با فلسفه هايدگر نقد او از نگرش ابزاري مدرن و تسلط آن بر جهان است. آرنت ويژگي مدرنيته را در گسست آن با سنت مي‌بيند و اين گسست به گفتة او رابطة ما با گذشته را تغيير داده است. به همين منظور آرنت با آگاهي كامل از چگونگي اين گسست به دنبال نجات و رهايي رابطه انسان‌هاي مدرن با گذشته است. به ديگر سخن، او از طريق به خاطر آوردن گذشته مي‌كوشد تا پيوستگي ميان گذشته و حال ايجاد كند. اين كوشش آرنت در بازخواني گذشته و ايجاد پل ارتباطي ميان گذشته و حال به منظور از فراموشي نجات دادن عناصري از گذشته بشري است كه براي زمان حال مدرن‌ها جنبه‌اي كنوني و امروزي دارند. آرنت خود اين كوشش را با الهام گرفتن از والتر بنيامين به فعاليت ماجراجويانة جست‌وجوگر مرواريدي تشبيه مي‌كند كه به قعر دريا فرو مي‌رود تا از كف آن زيباترين و شگفت‌آورترين شييء را با خود به خشكي بياورد. تأمل فلسفي هانا آرنت در مورد سياست در دورة يونان و روم باستان را مي‌توان در اين رابطه بررسي كرد. او خود در اين باره مي‌نويسد: "من احتياج به بازگشت به دورة باستان را همچون انقلابيون قرن هجدهم حس كردم". آنچه كه تجربه آتن به آرنت مي‌آموزد نحوة انديشيدن در مورد سياست است و آنچه كه او از تجربة رومي‌ها به دست مي‌آورد شيوة نگرش به دو مفهوم اوتوريته و سنت است. از ديدگاه آرنت رومي‌ها برخلاف آتني‌‌ها بنياد سياست را امري مقدس مي‌پنداشتند. به همين دليل در جهان‌بيني رومي‌ها حفظ و بقاي بنياد سياست از طريق دو مفهوم اوتوريته و سنت صورت مي‌گرفت. براي مثال براي مورخي چون پولوبيوس (Polubios) هدف آموزش، فهماندن مقام و ارزش نسل‌هاي پيشين به كودكان بود. ولي به گفتة آرنت مدرنيته با گسست يا سنت مفهوم اوتوريته را نيز دچار بحران ساخته است، زيرا در چنين جهاني بزرگسالان مسئوليت فضايي را به عهده نمي‌گيرند كه كودكان را در آن آموزش مي‌دهند. از نظر آرنت يكي ديگر از عواقبب جهان مدرن جدايي ميان انديشه و واقعيت است. به عبارت ديگر، واقعيت ديگر به وضوح در آينه انديشه ظاهر نمي‌شود و به همين دليل ارتباط انديشه با رويداد قطع مي‌شود. پس وظيفة فيلسوف بازانديشيدن رويداد است يعني ايجاد محورهاي فكري براي سامان بخشيدن به معناي سياست. در صورت غير، آزادي و دموكراسي در برابر اشكال سياسي توتاليتر مدرن در خطر نابودي خواهند بود. بنابراين آرنت با تأكيد بر گسستي كه در جهان مدرن با سنت اتفاق افتاده است، خود به انديشه گسستي دست مي‌يابد كه مي‌كوشد تا با فاصله گرفتن از سنت فلسفه سياسي نگرش جديدي به سياست را پايه‌ريزي كند.

جدايي آرنت از استادش مارتين هايدگر در اوايل سال‌هاي 1930 به دليل عضويت او در حزب نازي به منزلة گسست آرنت با بي مسئوليتي فلسفه در قبال اعتلاي شر در جهان مدرن است. از ديدگاه آرنت هايدگر فيلسوفي است كه به جهان پشت مي‌كند و به‌جاي چشم‌دوختن به جامعة انساني همچون طالس به ستارگان مي‌نگرد و با افتادن در چاه به سرنوشت او دچار مي‌شود. به عبارت ديگر براي هانا آرنت هايدگر نمونه خطري است كه فلسفه قادر است براي سياست به وجود آورد. آرنت خطر نوع ديگر را از جانب فيلسوفي چون افلاطون مي‌بيند كه برخلاف هايدگر به‌جهان مي‌نگرد ولي آن را بي اعتبار و بي ارزش مي‌پندارد و مي‌كوشد تا از آن محلي براي زندگي فيلسوفان بسازد. بدين‌گونه افلاطون جهان‌ظهوري و حسي نمادها و جلوه‌ها را تحت سلطة حقيقت تعالي قرار مي‌دهد كه همه‌كس امكان شناخت آن را ندارد. از اين رو، آرنت نتيجه مي‌گيرد كه افلاطون به گونه‌اي سياست يعني جهان ظاهرها را غلام و بندة فلسفه و فيلسوفان مي‌كند و در جهت عكس دموكراسي آتني كه بر مبناي عقايد و افكار (doxei) شهروندان قرار گرفته است، سنت انديشه سياسي جديدي را پايه‌ريزي مي‌كند. به گفتة آرنت افلاطون بنيانگذار دورغ بزرگي است كه تاريخ انديشه سياسي غرب را شكل داده و آن تعيين دو مفهوم حكومت و قانوگذاري به عنوان اهداف اصلي فلسفه سياسي است. جالب توجه است كه هانا آرنت بدون اشاره به تحليل كارل پوپر از فلسفه افلاطون در كتاب جامعة باز و دشمنانش خود نيز به اين نتيجه مي‌رسد كه يكي از دلايل وجودي اعتلاي توتاليتاريسم در دوران مدرن سنت فلسفة سياسي است كه با افلاطون آغاز مي‌شود. آرنت با بررسي توتاليتاريسم به‌عنوان پديده‌اي كه داراي "تازگي مخوفي" است كه با تمامي سنت‌ها در گّسست مي‌باشد، به اين نتيجه مي‌رسد كه مي‌بايد به‌تعريف جديدي از سياست دست يافت. او سياست را "جهان ظاهرها" و "جهان مشترك" تعريف مي‌كند كه موجب نزديكي انسان‌ها به يكديگر مي‌شود. از نظر آرنت، در اين جهان مشترك ديدگاه‌هاي گوناگوني وجود دارد كه هيچ‌يك نمي‌تواند از نظر هستي‌شناختي جايگزين ديگري شود. به همين دليل او كثرت (plurality) را بخش مهمي از جوهر زندگي بشري مي‌داند. آرنت در كتاب معروف خود تحت عنوان وضعيت بشري (The Human Condition) ويژگي اين كثرت در زندگي بشري را اين‌چنين توصيف مي‌كند: "انسان‌ها و نه انسان بر كرة ارض و در جهان زندگي مي‌كنند". بنا به اعتقاد آرنت "كثرت بشري شرط لازم گفتار (speech) و كنش (action) انساني است كه داراي دو ويژگي است: برابري و تفاوت". چرا كه "اگر انسان‌ها برابر نباشند قادر به فهم يكديگر نيستند و اگر با يكديگر متفاوت نباشند، احتياجي به گفتار و كنش براي فهماندن خود به يكديگر ندارند". پس در انديشة آرنت جهان انسان‌ها قلمرو كنش ارتباطي‌اي است كه در آن گفتار لازمه كنش است و كنش لزوم گفتار را به ما گوشزد مي‌كند. در اينجا مي‌توان تأثير تصوير ارسطويي از انسان را در انديشه سياسي آرنت ديد. زماني‌كه آرنت از جهان مشترك انسان‌ها سخن مي‌گويد، منظور او bios politikos يعني "زندگي سياسي" ارسطويي است و اشاره او به انساني است كه هم در پي گفتار است و هم در پي كنش. در اينجا آرنت يادآور مفهوم ارسطويي (Zoon logon echon) است كه به معناي موجود زندة عاقل و ناطقي است كه از گفتار و عقل در بهتر كردن رفتارهاي سياسي خود استفاده مي‌كند. آرنت خود بر اين عقيده است كه گفتار نوعي از كْنش است زيرا كه ما مي‌توانيم با زبان به اعمال خود معنا دهيم. بدين‌گونه انسان‌ها با سخن گفتن و عمل كردن هويت‌هاي شخصي خود را در گسترة همگاني آشكار مي‌كنند.

از توجه آرنت به دو مفهوم كنش و گفتار و نقش آنها در شكل دادن به فضاي عمومي انسان‌ها مي‌توان نتيجه گرفت كه هدف او از انديشيدن دربارة سياست فراهم آوردن شرايط وجودي تجربة سياسي است. در حقيقت آرنت مي‌كوشد تا ابعاد گوناگون كنش بشري را به گونه‌اي پديدارشناختي بازسازي كند، يعني به عبارتي روش هوسرلي "بازگشت به خود چيزها" را در مورد "هستي سياسي" به‌كار گيرد. از اين جهت، آنچه را كه هانا آرنت vita activa يعني "زندگي عملي" مي نامد و در برابر مفهوم vita contemplativa يا "زندگي نظري" به كار مي‌برد، تمامي وجوه و شيوه‌هاي فعليت بشري را در بر مي‌گيرد. او در ادامة نقد خود از سنت فلسفه سياسي غرب معتقد است كه اين سنت به زندگي عملي vita activa بي توجه بوده است و همواره به زندگي نظري vita contemplativa بها داده است. با توجه به اين نكته آرنت تجلي زندگي عملي انسان را در سه مفهوم "كار" (labour)، "توليد" (work) و "كنش" (action) بررسي مي‌كند. "كار" در حقيقت فضايي است كه انسان‌ها براي تداوم‌پذيري و بقاي نسل در آن قرار مي‌گيرند. به همين دليل "كار" فرايندي بي‌پايان است كه براي زنده ماندن ضروري است. پس "كار" فعاليتي است كه مناسب با احتياجات بيولوژيكي انسان است و به همين جهت آرنت اين شكل از وضعيت بشري و زندگي عملي انسان را با كلمه لاتيني animal laborans توصيف مي‌كند. از ديدگاه آرنت كارگر (labourer) انسان زحمت‌كشي است كه در مرتبه بردگي به‌سر مي‌برد و به همين دليل او با ماركس در آرماني‌كردن دو مفهوم "كار" و "كارگر" مخالف است. به همين منوال او با تفسير جديدي كه از ساختار دولت‌شهر آتني مي‌دهد، به اين نتيجه مي‌رسد كه "كار" همواره به عنوان مقوله‌اي خارج از فضاي عمومي پنداشته شده است و در واقع رژيم‌هاي سرمايه‌داري و كمونيستي هستند كه اين مفهوم را به نحوي مثبت از فضاي خصوصي وارد فضاي عمومي كرده‌اند. ولي از نظر آرنت آنچه را كه مدرن‌ها فضاي خصوصي مي‌نامند و آتني‌ها از آن به عنوان oikos يا فضاي خانه ياد مي‌كردند (كه فضاي تصنعي است و به دست انسان‌ها ساخته مي‌شود) نتيجه مقوله "كار" نيست، بلكه محصول "توليد" (work) است كه شكل دوم زندگي عملي انسان‌هاست. "توليد" برخلاف "كار" بخشي از بّعد غير طبيعي انسان است كه ابداع جهان چيزها و اشياء را به همراه دارد. يونانيان باستان براي توصيف مفهوم "توليد" از دو كلمة techne و poiesis استفاده مي‌كردند كه منظور ابداع ساختارهاي مصنوعي است كه دنيايي را بيرون از دنياي طبيعي ايجاد مي‌كند. به همين جهت آرنت براي توصيف كسي كه توليد كننده است از كلمه لاتيني homo faber استفاده مي‌كند. هوموفابر (homo faber) يا انسان سازنده و توليد كننده به منزلة انساني است كه ديوارهاي دولتشهر (polis) را مي‌سازد و فضاي انساني را از فضاي طبيعي جدا مي‌سازد. به عقيده آرنت، نمونه‌هاي اجتماعي هوموفابر homo faber معماران، صنعتگران، هنرمندان و قانونگذاران هستند. از اين عده برخي فضاهاي خصوصي را طراحي مي‌كنند و برخي هم قانون دولت‌شهر را. شايد به همين دليل "توليد" بر خلاف "كار" بْعدي خصوصي ندارد، بلكه در فضاي عمومي مطرح مي‌شود. به همين منوال، "توليد" برخلاف "كار" فعاليتي است كه انسان‌ها را غلام و برده خود نمي‌كند. زيرا انسان‌ها هستند كه در اجتماع مهار "توليد" را در دست دارند. پس در "توليد" آزادي است كه در "كار" نيست. شايد به همين دليل آرنت مفهوم "توليد: را به فضاي سياسي نزديك‌تر مي‌بيند، زيرا به گفتة او انسان‌ها از طريق توليد كردن نهادها و فضاهاي عمومي‌اي را مي‌سازند كه خود در آن به فعاليت مي‌پردازند. در واقع هوموفابر homo faber با داشتن تصويري در ذهن از محصول آتي خود، "همزمان داراي آزادي توليد و آزادي تخريب است". به همين دليل، آرنت هوموفابر را تجلي حاكميت خشن انسان بر طبيعت مي‌داند. بدين‌گونه، در حالي‌كه كارگر بنده و غلام ضرورت‌هاي زندگي است، انسان توليد‌كننده چيرگي خود بر طبيعت را بيانگر عظمت خود به حساب مي‌آورد. ولي نه "كار" و نه "توليد" هيچيك موجب آزادي انسان را فراهم نمي‌آورد. از ديدگاه آرنت تنها بْعدي از "زندگي عملي" (vita activa) كه آزادي انسان را ايجاد مي‌كند، كنش (action) است. كنش به گفتة آرنت عالي‌ترين و توسعه‌يافته‌ترين شكل زندگي عملي انسان است. انسان در كنش خود قابليت شروع دوبارة زندگي عملي را مي‌يابد. اين شروع دوباره در واقع امكان بي‌پاياني است كه كنش به انسان‌ها مي‌دهد. آرنت مي‌نويسد: "انسان آزاد است چون او خود شروع جديدي است". از اين رو، هدف سياست به پايان رساندن غايت‌ها نيست، بلكه فعاليتي است كه هيچگاه به پايان نمي‌رسد و همواره در مرحلة شروع قرار دارد. آرنت با الهام گرفتن از اين جمله سنت آگوستين قديس در كتاب شهر خدا كه مي‌گويد: "انسان خلق شد، براي اينكه شروعي باشد" (initium ut esset creatus est homo)، هر شروع و آغازي را همچون چشم به جهان گشودن نوزاد جديدي قلمداد مي‌كند. به عبارت ديگر، آرنت معتقد است كه انسان آزاد است، زيرا انسان خود بنا به تعريف شروع و آغاز است. پس مي‌توان نتيجه گرفت، كه هدف سياست به پايان رساندن غايت‌ها نيست، زيرا سياست فعاليتي است كه هيچگاه به پايان نمي‌رسد و همواره در مرحلة شروع قرار دارد و اگر انسان در بْعد "كار" غلام و بردة هم‌نوع خود است و در "توليد" بيگانه نسبت به طبيعت، در عوض او در بْعد كْنش در جهان كثرت (plurality) قرار مي‌گيرد، چون به همراه انسان‌هاي ديگر در فضاي عمومي شركت مي‌كند. بنابراين از نظر آرنت كنش (action) برخلاف "كار" (labour) يك مفهوم عمومي است زيرا تمريني است كه در جهان كثرت و همراه با انسان‌هاي ديگر صورت مي‌‌گيرد. به ديگر سخن، مفهوم كنش و عامل كنش هر دو در ارتباط مستقيم با مفهوم كثرت بشري معناي خود را به دست مي‌آورند. انسان در اين مرحله از "زندگي عملي" (vita activa) خود نه animal laborans است و نه homo faber بلكه به قول ارسطو زوئون پوليتيكون (Zoon Politikon) است، يعني موجود زنده‌اي كه براي زندگي و فعاليت در جامعة سياسي ساخته شده است. به گفتة آرنت، دليل وجودي اين زندگي سياسي آزادي است و حوزة تجربة آن كنش است. به همين منوال، دو ويژگي كنش انساني آزادي و كثرت است. بنابراين، كنش تحقق آزادي است به منزلة شروع جديدي، يعني در جهت ابداع بْعدي نو در جهان. از اين رو، هر بار كه انسان‌ها اين بْعد نو را با كنش خود ابداع مي‌كنند، درست مثل اين است كه بار ديگر از نو زاده شده‌اند. توجه آرنت به پديدة "انقلاب" و تجزيه و تحليلي كه او در كتاب انقلاب خود از انقلاب‌هاي فرانسه و آمريكا مي‌كند، در همين راستا قرار مي‌گيرد.

به گفتة آرنت "انقلاب‌ها تنها رويدادهاي سياسي‌اي هستند كه ما را به‌طور مستقيم با مفهوم "شروع و آغاز" درگير مي‌كنند"، زيرا هر انقلابي كوششي است براي ايجاد فضاي سياسي جديدي. آرنت ويژگي انقلاب‌هاي مدرني چون انقلاب فرانسه و آمريكا را در تجربه قابليت‌هاي سياسي مي‌بيند كه در جهت ايجاد فضاي آزادي شكل مي‌گيرند. با وجود اين آرنت معتقد است كه انقلاب فرانسه و انقلاب آمريكا هيچيك قادر به ايجاد فضاي آزادي مستمر و مداومي نبودند كه در آن تصميمات به صورت جمعي گرفته شود. آرنت شكست انقلاب فرانسه را در طرح مسئله رفاه اجتماعي از طريق نهادهاي سياسي مي‌بيند. به عقيدة او كوشش انقلابيون فرانسه براي حل مسائل اجتماعي موجب تضعيف و شكست نهادهاي سياسي مي‌شود. تجلي اين شكست را مي‌توان در اين جملة معروف سن ژوست (Saint Just) و انقلابي معروف آن دوده ديد كه مي‌گويد: "تنگدستان نيروي زمين هستند". به عبارت ديگر، از ديدگاه آرنت موضوع اصلي انقلاب فرانسه مسئله خوشبختي است و نه مفهوم آزادي. به گفتة او، انقلابيون آمريكايي از چنين سرنوشتي در امان بودند زيرا انقلاب آمريكا با شورشي براي نان شروع نشد، بلكه كوششي بود براي به‌دست آوردن استقلال سياسي. از نظر آرنت، مْدل آزادي سياسي را كه پدران انقلاب آمريكا در جست‌وجوي آن بودند مي‌توان در مفهوم isonomia يا برابري در برابر قانون دوران آتن باستان يافت. به همين دليل آرنت انقلاب آمريكا را تجربه‌اي نو بررسي مي كند، زيرا به قول او اين انقلاب پايه‌هاي دموكراسي مدرن را پايه‌ريزي مي‌كند. ولي او انتقادهايي نيز به نحوة عمل دموكراسي آمريكايي دارد. از نظر آرنت شهروند آمريكايي با وجود بهره‌بردن از حقوق فردي و داشتن امنيت لازم در مقابل تهديد هرگونه اوتوريته خودسرانه، امكان تمرين كامل قابليت‌هاي سياسي خود را نمي‌يابد. آرنت بهترين مثال چنين وضعيتي را در مسئله واترگيت مي‌بيند كه از نظر او شكلي از تبهكاري سياسي است كه دموكراسي را به خطر مي‌اندازد.

همانطور كه مي‌بينيم آرنت در گسست كامل با سنت دموكراسي با ميانجي است. نقد او از ليبراليسم سياسي را مي‌توان در ارتباط مستقيم با نقد او از مدرنيته ديد. از نظر آرنت، يكي از ويژگي‌هاي مهم جهان مدرن سلطة امور خصوصي بر امور عمومي است. به قول او در مدرنيته توجه انسان‌ها بيشتر به سوي مفهوم "زندگي" سوق مي‌يابد و مفهوم "جهان" معناي سياسي خود را از دست مي‌دهد. اين افول گسترة همگاني در دورة مدرن به مثابه انحطاط فضايي است كه در دورة باستان انسان‌ها در آن هويت خود را باز مي‌يافتند و سنت‌ها در آن باز توليد مي‌شوند. به عكس دورة باستان در دورة مدرن اين ارزش‌هاي انسان كارگر يا animal laboransاست كه در تقابل با ارزش‌هايي چون آزادي و كثرت‌گرايي براي كل جامعه مطرح مي‌شوند. بدين‌گونه، هدف ديگر فعاليت براي دست يافتن به آزادي در فضاي عمومي نيست، بلكه تأمين و تضمين ضرورت‌هاي اوليه زندگي است. از اين رو، آرنت معتقد است كه جامعة مدرن جامعه‌اي توده‌اي است، يعني جامعه اي كه از انسان‌هايي شكل يافته كه در جست‌وجوي جهان مشتركي نيستند. پس، از ديدگاه او جامعه مدرن متشكل از افراد بي ريشه و سطحي‌نگري است كه فقط به دنبال رفع احتياجات حيواني خود هستند. اين افراد با بيگانه‌شدن نسبت به جهان، قوه داوري، حس عمومي و بي طرفي خود را از دست مي‌دهند. نتيجه اينكه اين عده در برابر دو پديده قرار مي‌گيرند. نخست حس آزادي خود را از دست مي‌دهند و سپس به طرف بي معنايي مي‌روند. در اينجا آرنت مقايسه‌اي ميان شهروندان جوامع مدرن و شهروندان جوامع قديم مي‌كند و به اين نتيجه مي‌رسد كه آنچه به شهروندان جوامع قديم معنا مي‌داد، حس واقعيتي بود كه از آن برخوردار بودند. اين حس واقعيت موجب مي‌شد كه شهروندان دولتشهرهاي آتن و روم باستان، جهان مشترك خود را همچون خانة خود حس كنند. زيرا اين جهان مشترك فضاي عمومي بود كه اين افراد در آن مي‌‌توانستند توسط ديگران ديده و شنيده شوند. لذا براي آرنت ديده‌شدن و شنيده‌شدن فقط در چارچوب كثرت بشري امكان‌پذير است. آنجا كه اين چارچوب نابود شود، انسان‌ها تبديل به موجودات به معنايي مي‌شوند كه به صورت بهترين عناصر براي نظام‌هاي توتاليتر در مي‌آيند.

از نظر آرنت دليل وجودي اردوگاه‌هاي مرگ نازي و گولاگ‌هاي استاليني انهدام كثرت بشري و تقليل انسان‌ها به يك نوع انسان است، (Homo sovieticus يا Homo Nazismus). به عبارت ديگر، توتاليتاريسم فرديت انسان‌ها را خّرد مي‌كند و آنها را به هيچ تبديل مي‌كند تا حدي كه هيچكس ديگر ديده و شنيده نشود. بنابراين با وجود اينكه به نظر مي‌رسد كه همه در همه‌جا به صورت توده‌هاي ميليوني حضور دارند، ولي در واقع هيچكس در هيچ‌جا حضور واقعي ندارد. بدين‌گونه همه در بدبختي و فلاكت با همديگر شريك و برابرند ولي هيچ جهان مشتركي وجود ندارد كه در آن انسان‌ها فرديت خود را در كثرت عقايد به دست بياورند. بهترين بيان چنين وضعي را مي‌توان در اين جمله معروف مارچلو ماستروياني در فيلم يك روز خاص اتوره اسكولا ديد كه مي‌گويد: "اين مستأجر طبقه ششم نيست كه با فاشيسم مخالف است، بلكه فاشيسم است كه با مستأجر طبقة ششم مخالف است".

با دقتي روش‌شناختي به‌آثار آرنت مي‌توان نتيجه گرفت كه توجه او به ايدئولوژي‌هاي توتاليتر قرن بيستم و طرح و بررسي آنها در كتاب منشاء توتاليتاريسم در واقع در امتداد تحقيق او در مورد سياست مدرن قرار مي‌گيرد. از نگاه آرنت، نازيسم و استالينيسم اشكال جديد و ترسناكي از زندگي سياسي مدرن است كه براي نخستين بار در تاريخ بشري ظهور مي‌كند و بنابراين متفكران سياسي چون ارسطو و منتسكيو قابليت پيش‌بيني آنها را نداشتند. آنچه كه به عنوان پديده‌اي جديد در نظام‌هاي توتاليتر جلوه مي‌كند، استفاده اين رژيم‌ها از عنصر "ترور" است. به گفتة آرنت، مسئله اينجاست كه در اين شكل از رژيم‌هاي سياسي ترور ديگر يك وسيله براي پيشبرد اهداف ديكتاتوري نيست، بلكه "ترور" خود بخشي از ساختار سياسي جامعه است. به همين دليل، در چنين ساختارهايي شهروندان از يكديگر مي‌هراسند و ما با بحران شهروند و شهروندي روبه‌رو هستيم. از نظر آرنت، اين بحران شهروند با بحران انديشه همراه است، زيرا در چنين فضايي جايي براي بحث و گفتگو باقي نمانده است. به گفتة آرنت، از آنجا كه فكر خود امري گفتگويي است، (زيرا در جهان مشترك انسان‌ها معنا مي‌يابد)، بنابراين پايان گفتگو به منزلة پايان تفكر است. از آنجا كه فكر كردن به انسان‌ها قدرت داوري در مورد "شر" را مي‌دهد، بنابراين عدم تفكر قدرت مبارزه با شر را از آنان مي‌گيرد. به عبارت ديگر، اگر انديشيدن در جست‌وجوي معنا بودن و پرسش طرح كردن در مورد جهان و دربارة مسئوليت انساني در جهان است، پس عدم طرح پرسش عدم مسئوليت فردي را به همراه دارد. به گفتة آرنت، چنين وضعيتي را مي‌توان در وجود شخصيتي چون آدولف آيشمن، جنايتكار نازي ديد كه خود تجلي "ابتذال شر" است. استفاده آرنت از كلمه "ابتذال" و ربط آن به مفهوم "شر" به منزلة كم بها دادن به مسئوليت آيشمن در تدارك و عمل جنايت‌هاي نازي در بازداشتگاه‌هاي مرگ نيست. از نظر آرنت، "ابتذال شر" ويژگي فردي است كه به طور كامل قابليت انديشيدن و داوري در مورد اعمال خود را از دست داده است. او معتقد است كه "يكي از بزرگ‌ترين جنايت‌ها نيانديشدن است". و به همين دليل، آيشمن از نگاه آرنت نه ياگو (Iago) است و نه مكبث (Macbeth). آيشمن در واقع فردي است كه گفتگوي دروني با وجدان خود را به كل از دست داده است و اين عدم گفتگو موجب عدم آگاهي او از وجود "شر" مي‌شود. آرنت در كتاب خود آيشمن در اورشليم (Eichmann in Jerusalem) كه موجب نقدهاي بسياري عليه او شد، بر اين مسئله تأكيد مي‌كند كه آيشمن فردي است كه از دستورات پيروي مي‌كند و به خود فرصت فكر كردن در مورد اعمالش را نمي‌دهد. شايد به همين دليل، او كشتن يهوديان در آشويتس را مثل هر دستور بوروكراتيك ديگري تلقي مي‌‌كند. جوليا كريستوا (Julia Kristeva) نويسنده و منتقد ادبي فرانسوي در كتابي تحت عنوان هانا آرنت به اين مسئله اشاره مي‌كند كه آيشمن در دوراني كه در انتظار محاكمه خود در زندان به سر مي‌برده حاضر به خواندان كتاب لوليتا نوشتة نابوكوف نشده چون او لوليتا را كتابي غيراخلاقي و ناسالم بررسي كرده است.

توجه آرنت به شخصيت آيشمن و فجايع توتاليتاريسم نازي بيشتر به منظور ايجاد رابطه‌اي فكري ميان شرايط سياسي مدرن و زندگي ذهني فرد مدرن است. به همين دليل آرنت در مقاله‌اي تحت عنوان "فهم و سياست" مي‌نويسد: "اگر ما مي‌خواهيم كه اين كرة ارض مثل خانة ما باشد، .... بايستي كه در گفتگوي بي پايان با جوهر توتاليتاريسم قرار گيريم". به گفتة آرنت، توحش توتاليتر در قرن بيستم تجلي اين امر ساده است كه سرشت بشري فقط بشري است و ديگر هيچ، يعني كه انسان فقط قابليت انسان شدن را دارد. از ديدگاه آرنت براي انسان شدن و انسان بودن بايستي در چارچوب جهان مشترك قرار گرفت و تجربه‌هاي تاريخي به ما مي‌آموزند كه اين جهان مشترك جهاني است شكننده. شايد به همين علت است كه آرنت در كنفرانسي در سال 1972 در شهر تورنتو به اين مطلب اشاره مي‌كند كه در "هريك از ما آيشمني هست". معناي اين جمله آرنت را مي‌توان در ارتباط با تأكيد او بر مرگ انديشه در رژيم توتاليتر بررسي كرد. آرنت معتقد است كه مرگ انديشه به معناي مرگ زندگي است و در اين رابطه جملة معروف متافيزيك ارسطو را نقل قول مي‌كند كه مي‌گويد: "كنش انديشيدن زندگي است". پس آرنت با ارسطو هم قول و هم فكر است كه زندگي بشري چيزي نيست جز شركت در فضاي سياسي مشترك انسان‌ها. به عبارت ديگر، براي انسان بودن وجود داشتن كافي نيست، بلكه مهم تعلق داشتن به فضايي است كه در آن انسانيت فرد معنا مي‌يابد. به قول مارسل پروست در كتاب در جست‌وجوي زمان از دست رفته "پرسش بودن يا نبودن نيست، بلكه تعلق داشتن يا تعلق نداشتن است". به عبارت ديگر، دليل انساني بودن انسان‌ها در اين است كه هر فرد ايدة بشريت را با خود به همراه دارد. از ديدگاه آرنت اگر اميدي به كنش انساني و آزادي وجود دارد به اين دليل است كه بشريت همواره به عنوان هدف والايي در افق ذهني ما قرار دارد. بدين‌گونه، اگر در دوره‌هايي از تاريخ تمامي افراد بشر نيز دچار جنون و سردرگمي فكري شوند، باز مي‌توان به مفهوم "بشريت" فكر كرد زيرا به گفتة آرنت بشريت به منزلة قابليتي براي "توسعه دادن ذهن" است. براي آرنت اين قابليت در ساختار زبان تجلي مي‌يابد، زيرا زبان وسيله‌اي است براي ارتباط و ايجاد حس عمومي Sensus communis. پس حتي اگر بپذيريم كه افراد جامعه‌اي مي‌توانند همگي قدرت داوري سياسي خود را از دست دهند و دچار جنون و سردرگمي شوند، باز مي‌توان با آرنت به اين نتيجه رسيد كه زبان دچار جنون نمي‌شود. بنابراين در دوره اي كه همه چيز از بين رفته است و به نظر مي‌رسد كه ديگر جاي اميدي نيست، زبان به عنوان آخرين پناهگاه متافيزيكي بشريت نويد وضعيت جديدي را مي‌دهد. از نظر آرنت زبان به مثابه روايت معناي واقعي كنش انسان‌ها را بازگو مي‌كند. كلمات و اعمال تنها در صورتي به خاطر مي‌مانند و فراموش نمي‌شوند كه توسط روايت‌ها براي جمعي بازگو شوند. به همين جهت آرنت معتقد است كه هر جامعة سياسي خود جامعه‌اي از خاطرات است. به عبارت ديگر در كنار هر بازيگر سياسي يك راوي قرار گرفته و در برابر هر راوي جامعه‌اي كه از خاطره‌اي برخوردار است. رويداد را روايت بازگو مي‌كند. آنجا كه روايت نيست، تاريخي نيز وجود ندارد. پس زماني‌كه ايدئولوژي جايگزين روايت مي‌‌شود، تاريخ نيز مي‌ميرد چون ديگر رويدادي براي بازگو كردن باقي نمانده است. بدين‌گونه روايت سياسي خاطره جمعي جامعه‌اي را سامان مي‌دهد. در صورت عدم وجود اين روايت اعمال و گفتار افراد جامعه دچار بي معنايي مي‌شوند. از نظر آرنت، يكي از خطراتي كه فرهنگ مدرن را تهديد مي‌كند خطر فراموشي است. او در كتاب خود بين گذشته و آينده مي‌نويسد: "تراژدي از زماني آغاز شد ... كه ديگر ذهني براي به ارث بردن، براي پرسش طرح كردن، براي انديشيدن و براي به خاطر سپردن باقي نمانده بود". در برابر چنين بحراني، آرنت خود به عنوان آخرين راوي قرن بيستم از ما دعوت مي‌كند كه به روايت او در مورد زندگي عمومي انسان‌ها و جهاني مشتركي كه به افكار و اعمال ما معنا مي‌بخشد گوش فرا دهيم. روايت براي آرنت نحوه‌اي از انديشيدن است و انديشيدن نحوه‌اي از مقاومت كردن. به عبارت ديگر، آرنت فراسوي تمامي رويدادهاي تراژيك بشري باز هم به انديشه روي مي‌آورد تا بار ديگر "به حقيقت امكان ظهور" بدهد.

s
منبع سایت انترنتی رامین جهانبگلو
C:\Dokumente und Einstellungen\-\Desktop\ramin-hana.htm