پرسش دربارة معناي فاجعه / رامین جهانبگلو
زلزلة بم و پرسشهايي كه اين فاجعه دربارة حدود مسئوليتهاي دولت و همبستگي شهروندان ايراني بههمراه داشت، يادآور بحث و گفتگوي ميان متفكران عصر روشنگري دربارة زمين لرزة ليسبون است
پرسش دربارة معناي فاجعه
(گفتگوي ميان وُلتر و روسو)
زلزلة بم و پرسشهايي كه اين فاجعه دربارة حدود مسئوليتهاي دولت و همبستگي شهروندان ايراني بههمراه داشت، يادآور بحث و گفتگوي ميان متفكران عصر روشنگري دربارة زمين لرزة ليسبون است.
زلزلهاي كه در روز اول نوامبر 1755 بهمدت 3 دقيقه و نيم پايتخت كشور پرتغال را لرزاند بيش از 70 هزار كشته داست و 85 درصد از شهر ليسبون را ويران ساخت. آن فاجعه همچنين منجر به تخريب ساختمان اُپرا، كليساي سانتاماريا و سوختن بزرگترين بيمارستان شهر و قصر پادشاه شد كه در كتابخانة آن بيش از 60 هزار جلد نسخة خطي و صدها آثار نقاشي استاداني چون تيسيانو و روبنس گردآوري شده بود. ولي زلزلة ليسبون بيش از انهدام بناهاي شهري و مرگ هزاران شهروند پرتغالي، جايگاه معنايي ويژهاي در خاطرة تاريخي اروپاييان پيدا كرد. بهياد بياوريم كه ليسبون در قرن هجدهم يكي از مراكز مهم كاتوليسيسم بود و براي ذهنيت ديني اروپاييان آن دوران علل ظهور فاجعهاي كه موجب تخريب كليساهاي شهر مقدسي چون ليسبون شود قابل توضيح نبود. از سوي ديگر، ليسبون در آن زمان چهارمين شهر بزرگ اروپا بود و از ثروت بسياري برخوردار بود. ولي آن ثروت و اهميت سياسي و ديني شهر ليسبون مانع از بين رفتن 20 هزار خانة شهر نشده بود. اما شكي نيست كه اهميت زلزلة ليسبون از نظر انديشمندان آن عصر تنها به سبب ابعاد فاجعه نبود بلكه بيشتر به دليل زمان و مكاني بود كه واقعه در آن رخ داده بود. آن واقعة دلخراش در زماني اتفاق افتاد كه اروپاي قرن هجدهم در برابر پرسشهايي چون نقد سنت و پيشرفت در زمينة علم و فلسفه قرار گرفته بود. شايد بههمين دليل زمينلرزة ليسبون موجب شود كه بحثهاي فراواني در ميان بنيانگزاران عصر روشنگري مطرح شود كه از جمله مهمترين آنها كتاب كانديد اثر وُلتر است.
نوشتههاي متفكراني چون وُلتر و روسو در ارتباط مستقيم با تخريت بناهاي ليسبون و مرگ اهالي شهر نبود، بلكه تأمل و ژرفنگرياي بود پيرامون دلايل فرهنگي آن فاجعه و تفكرات خوشبينانة فيلسوفاني چون لايبنيتس كه جهان قرن هجدهم را «بهترين جهان از جهانهاي ممكن» ميپنداشتند. وُلتر در نامهاي به تاريخ 24 نوامبر 1755 به دكتر تئودور ترونشن مينويسد: «براي ما كشف اين مسئله كه قوانين حركت چگونه در چنين فاجعة هولناكي در «بهترين جهان از جهانهاي ممكن» عمل ميكنند، كار دشواري است». و ميافزايد: «زندگي بشري همچون بازي بختآزمايي است. آنهايي كه فقط موعظه ميكنند ديگر چه حرفي براي گفتن دارند، بهويژه اگر بعد از وقوع چنين زلزلهاي بناي تفتيش عقايد هنوز بر جاي خود ايستاده باشد. اميدوارم كه آن پدران مقدس كه مجريان تفتيش عقايد هستند همچون ديگر مردمان زير آوار رفته باشند. درسي خواهد بود براي انسانها تا انسانهاي ديگر را آزار و شكنجه ندهند ...» همچنين وُلتر در شعري تحت عنوان دربارة قانون طبيعي با اشاره به واقعة ليسبون فلسفه خوشبينانة لايبنيتس را اينگونه به نقد ميكشد:
«لايبنيتس نميتواند به من بگويد كه به چه دليل اسرارآميزي در جهاني كه با فرزانهترين قوانين اداره ميشود بينظميهاي ديرپاي و درد و اندوههاي بي پايان وجود دارد»
در پي انتشار اين شعر ژانژاك روسو نامهاي در جواب وُلتر نوشت كه بهنوبة خود نگرشي ديگر بود دربارة فاجعة ليسبون. روسو با تجزيه و تحليل فلسفي زلزلة ليسبون اساس ساختار اجتماعي و فرهنگي جامعهاي را به نقد ميكشيد كه در آن چنين واقعهاي رخ داده است. بهگفتة روسو: «بايد پذيرفت كه اين 20 هزار خانة شش يا هفت طبقه در شهر ليسبون ساختة دست طبيعت نبود و چنانچه اهالي اين شهر بزرگ به نحوي مناسبتر سكونت گزيده بودند، ويراني به مراتب كمتر ميبود». از ديدگاه روسو وقوع فاجعهاي چون زلزلة ليسبون حاصل ساختار اجتماعياي است كه به پاية هنجارهاي فرهنگي كهنه و فرسوده قرار گرفته است. وُلتر نيز از سوي ديگر اهالي شهر ليسبون را افرادي خرافاتي و فاناتيك ميخواند كه در درك و فهم دنياي مدرن قاصرند.
زلزلة ليسبون فرصت تاريخياي بود تا متفكراني چون وُلتر و روسو نظريات و نگرشهاي سياسي و فلسفي زمان خود را به چالش بگيرند و بحث معناي فاجعه را در ارتباط با معناي مدرنيته مطرح كنند. از اين نظر شايد بتوان گفت كه پرسشهاي وُلتر و روسو چه بسا پرسشهاي كنوني ما باشند. اينكه وقوع فاجعهاي چون زلزلة بم تا چه حد در ارتباط با وضعيت فرهنگياي است كه در آن قرار گرفته ايم و مهمتر اينكه مسئوليتهاي اخلاقي و مدني هر يك از ما در قبال چنين حادثهاي و فجايع آتي چيست، پرسش كليدي است كه همگي امروزه در برابر آن قرار گرفتهايم.