Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

دانشگاه به منزلة نهادی فلسفی / رامین جهانبگلو

اکنون اگر به مفهوم دانشگاه و ريشة لاتيني آن بپردازيم مي­بينيم که دانشگاه ترجمه فارسي واژه انگليسي university و کلمه فرانسوي université است که خود مشتق از ريشة لاتيني universitas به معناي وحدت­، يگانگي و گستره همگاني است­. همچنين دو واژة universalitas به معناي کليت و universalis به معناي جهاني و عالم­گير نيز از همين ريشه مشتق مي­شوند­. زمانيکه ما به رابطه ميان اين سه مفهوم university، universality و universitas توجه مي­کنيم­، مي­بينيم که هدف از ايجاد نهادي تحت عنوان دانشگاه در اروپاي قرون وسطي­، پيدايش جامعه­اي از محققان است که در جست­وجوي دانش کلي جهاني هستند­. از آن­جا که university در ارتباط مستقيم


دانشگاه به منزلة نهادی فلسفی

صحبت امروز من در مورد دانشگاه و فلسفه است. بسياری از حاضرين در جلسه ممکن است به غلط تصور کنند که موضوع بحث تدريس فلسفه در دانشگاه است، ولی در واقع سخن من در مورد رابطة دانشگاه و فلسفه است يعنی توجه به جوهر فلسفی نهادی تحت عنوان دانشگاه. از اين رو می‌توان گفت که دانشگاه و فلسفه پيوندی ديرينه دارند و اين ارتباط هستی‌شناختی و شايد بهتر است بگوييم پديدارشناختی (به معنای هگلی کلمه) ميان دانشگاه و فلسفه از بدو پيدايش هر دو اين نهادها وجود داشته است.

بنيان گذاران يونانی فلسفه به خوبی می‌دانستند که فلسفه برای زنده ماندن و بهتر عمل‌کردن محتاج به فضايی فرهنگی و آموزشی است که محل بحث و گفتگو باشد. در آتن قرن پنجم قبل از ميلاد، آگورا (Agora) گستره همگانی بود که در آن فيلسوفان سوفسطايي و سقراط با يکديگر در مورد مباحثی چون حقيقت، زيبايی و عدالت به بحث می نشستند. ولی سقراط و سوفسطاييان فقط در مقام فيلسوف اين بحث و گفتگو را نداشتند، بلکه به خوبی مي‌دانستند که در مقام شهروندانی آتنی در آگورا فعاليت می‌کنند. احترام سقراط به قوانين آتنی موجب شد که او نوشيدن جام شوکران را بر فرار از زندان ترجيح دهد و اين موضوع را می‌توان به خوبی در مکالمات افلاطون ديد. اکنون زمانيکه آکادمی افلاطون را در نظر می‌گيريم، متوجه مي‌شويم که اين مدرسه که در باغ‌های آکادموس قرار داشت اجتماعی زنده بود، يعنی تنها نهادی بود که در آن افراد علاقه‌مند به فلسفه می‌توانستند به‌طور کامل قابليت‌های روحی و عقلی و اخلاقی خود را متحقق سازند. نويسنده کتاب پايده‌يا می‌نويسد آکادمی «قدرت لوگوس» بود يعني آن­جا که لوگوس به منزلة عقل شکل مي­يافت و تداوم پيدا مي­کرد. او در همان کتاب اضافه مي­کند که «مکالمات افلاطون بازتابي از تحقيقات علمي و تعليمات فلسفي آکادمي هستند»­. پس همان­طور که مي­بينم، سنت دانشگاهي و سنت فلسفي هيچ­گاه رقيب يکديگر نبوده­اند بلکه همواره يکديگر را تكميل کرده­اند­. به همين جهت، فلسفه در نهاد­هايي چون آکادمي، ليسه و در دانشگاه­هايي چون پادوُوا­، بولونيا (Bologna)­، سوربون و آکسفورد شکل گرفته است­.

اکنون اگر به مفهوم دانشگاه و ريشة لاتيني آن بپردازيم مي­بينيم که دانشگاه ترجمه فارسي واژه انگليسي university و کلمه فرانسوي université است که خود مشتق از ريشة لاتيني universitas به معناي وحدت­، يگانگي و گستره همگاني است­. همچنين دو واژة universalitas به معناي کليت و universalis به معناي جهاني و عالم­گير نيز از همين ريشه مشتق مي­شوند­. زمانيکه ما به رابطه ميان اين سه مفهوم university، universality و universitas توجه مي­کنيم­، مي­بينيم که هدف از ايجاد نهادي تحت عنوان دانشگاه در اروپاي قرون وسطي­، پيدايش جامعه­اي از محققان است که در جست­وجوي دانش کلي جهاني هستند­. از آن­جا که university در ارتباط مستقيم با واژة universitas است­، بنابراين مسئله اصلي رسيدن به وحدتي در کثرت است­. بدين­­گونه­، اساتيد و دانشجويان اولين دانشگاه­هاي اروپا (از جمله بولونيا Bologna که چند سال قبل از سوربون در سال 1190 تأسيس شد) مي­کوشيدند تا از طريق آموختن دانش­هاي گوناگون به جهان‌بيني‌اي فلسفي دست­يابند­. اين جهان­بيني فلسفي به معناي جست­وجوي ارزش­هاي کلي و جهاني­اي بود که در دورة اول پيدايش دانشگاه­ها در اروپا وجود داشت­. با شکل­گيري فکر مدرن اين ارزش­هاي کلي نيز به تدريج محتوايي سکولار و علمي يافتند (Scientificum Scholarim) و از محتواي ديني (Sacerdotium Schohrium) کاسته شد­. بدين­گونه­­، تاريخ دانشگاه را مي­توان با فرايند تاريخي شناخت در غرب همسان ديد­، فرايندي که با روند حقيقت­جويي و پيکار براي آزادي همراه بوده است­. به عبارت ديگر­، دانشگاه هميشه در دوره­هاي تاريخي گوناگون محور اصلي حرکت پديدار­شناختي آگاهي در گستره همگاني بوده است­. از اين­رو­، دانشگاه همواره در مرکز جامعه مدني قرار داشته و در کنار يا در برابر نهاد مدرن دولت­، به عنوان يکي از نهاد­هاي کليدي گستره همگاني عمل کرده است­. دانشگاه نه تنها فضاي بر­خورد عقايد و رو­يا­رويي انديشه­ها بوده­، بلکه به پيشرفت عقلانيت و رشد انديشه انتقادي نيز کمک کرده است­. بدين عبارت­، دانشگاه به منزلة نهادي فلسفي، حوزه­اي براي زندگي در حقيقت و براي حقيقت بوده و هست­­.

زماني که ما از دانشگاه صحبت مي­کنيم­، اشاره به گستره همگاني داريم که فضاي جمعي فرديت­هاي گوناگون است­، يعني گستره سوژه­هاي خود­آگاه که با يکديگر در بحث و گفت­و­گو قرار مي­گيرند­. بنابراين دانشگاه فضايي «معنوي» است که در آن ذهن از وضعيت طبيعي خود خارج مي­شود­. به عبارت ديگر­، خود­آگاه شدن (يعني امري که در دانشگاه­هاي جهاني براي دانشجويان اتفاق مي­افتد) فرايندي معنوي است­، نه طبيعي­. خود­آگاه شدن يعني آگاهي از آزادي فکر يافتن و اين آزادي انديشه قبل از اين­که محتوايي سياسي داشته باشد­، داراي ماهيتي پديدار­شناختي است­. پس دانشگاه فضاي خود­آگاهي است يعني حوزة آموزش و تعليم­يافتگي فرهنگي سوژه­. در اين­جا من دو کلمه «فرهنگ» و «آموزش» را در قالب هگلي آن به کار مي­برم. هگل از کلمه Bildung استفاده مي­کند که همزمان دربر­گيرندة دو مفهوم «فرهنگ» و «آموزش» است­. Bildung با توان فلسفي‌اي همراه است که در جست­وجوي ايجاد فضاي روشنگري در جامعه است­، يعني فرايند تجربة آموزشي سوژه از شناخت­. شايد بتوان گفت که ضرورت وجود دانشگاه ايجاد اين تجربة آموزشي از شناخت است­. در اين­جا «تجربه کردن» به معناي «به تحقق رساندن چيزي» است­. فرد (استاد يا دانشجو) در دانشگاه بخشي از فرديت خود را به تحقق مي­رساند­، زيرا او خود هم فاعلي است که مي­شناسد و هم به نوعي موضوع شناخت خويش است­. «من» دانشگاهي يک «من» شناسنده است­، ولي همزمان يک «من» مشاهده شده نيز مي­باشد­. او سوژه­اي است که با شناختن دانش­ها و علوم گوناگون به مفهوم «خود» دست مي­يابد­، ولي همزمان با مفهوم شناخت نيز آشنا مي­شود­. شايد از اين نظر بتوان گفت که دانشگاه داراي جوهري پديدار­شناختي است­، زيرا در دانشگاه موضوع شناخت کليت شناختن است و نه فقط آنچه که به صورت جزيي مي­شناسيم­. پس به عبارتي جوهر فلسفي داشنگاه ما را در جزييت به کليت عبور مي­دهد. اين کليت همان واژة universitas است­.

از اين­رو­، دانشگاه فضايي است ک به بهترين شکل ارتباط ميان ذهني intersubjective را ايجاد مي­کند و پرورش مي­دهد­، زيرا سوژه­هاي خود­آگاه را در بحث و گفت­وگو با يکديگر قرار­ مي­دهد­. به همين جهت انديشة در مورد داشگاه به معناي تفکر در مورد جوهر و عملکرد گسترة همگاني است­. گسترة همگاني بنا به تعريف فضاي عمومي ايجاد و پرورش آراء و عقايد است و دانشگاه محور فرهنگي اين تعليم­يافتگي است­. دانشگاه­ها همواره يکي از محور­هاي کلاسيک زندگي روشنفکري بوده­اند­، زيرا عملکرد آنها در چارچوب انتقال فرهنگ از نسلي به نسل ديگر صورت گرفته است­. همچنين مي­توان اضافه کرد که دانشگاه‌ها فضا­هايي هستند که در آنها جغرافياي انديشه طراحي مي­شود­. روشنفکران دانشگاهي طراحان نقشه­هاي فکري­اي هستند که پارادايم­هاي اصلي عقلانيت و مدنيت را در جامعه شکل مي­دهند­. دانشگاه نه تنها نهادي است که بر مبناي توافق اخلاقي و مدني قرار گرفته­، بلکه به مراتب مهم­تر از آن­، نهادي است که با پرورش قوة داوري شهروندان دانشجو­، اخلاق مدني را در جامعه توسعه مي­دهد­. اين قوة داوري­، داوري انتقادي است که داراي جوهري فلسفي است­. پس مي­توان نتيجه گرفت که دانشگاه فضاي مدني است که در آن افراد اخلاق شهروندي را مي­آموزند و به اين مسئله پي مي­برند که چگونه مي­بايستي به تفاوت­ها احترام گذاشت­. اين تفاوت­ها را دانشجويان مي­توانند در وجود افراد گوناگون و عقايد مختلف و حتي دانشکده­هاي متنوع در حوزة دانشگاه ببينند­­. در اين­جا مي­توانيم به واژه uni-versitas باز گرديم و به اين مطالب توجه داشته باشيم که دانشگاه چگونه در معناي اصلي­اش فضاي کثرت­گرايي است­. به عبارت ديگر­، دانشگاه در ضمن اين­که گستره­اي است که در آن همگان هدفي واحد دارند (يعني آموختن فرهنگ و دانش و از همه مهم­تر شرکت در روند اجتماعي شدن) در عين حال فضايي است که به اساتيد و دانشجويان مي­آموزد که به شيوه­هاي گوناگون بيانديشند­. از اين­رو مي­توان گفت که دانشگاه نهاد ايجاد انديشه است و بدون بسط جوهر فلسفي دانشگاه به منزلة کليتي کثرت­گرا­، توسعه و گسترش مفهوم گسترة همگاني در جهت پرورش انديشة دموکراسي امري غير­ممکن است­.

فلسفيدن يعني جست­وجو کردن حقيقت؛ حقيقتي که هيچ­گاه به آن دست نمي­يابيم­، ولي هميشه آن را به منزله افقي آتي در برابر چشمان خود داريم­. رفتن به دانشگاه و تدريس يا تحصيل در اين فضاي اجتماعي اعتقاد داشتن به وجود چنين افقي است که همواره ما را از روزمرگي و بر­خورد بلاواسطه با واقعيت دور مي­کند و به درجه­اي از خود­آگاهي فلسفي مي‌رساند­. بي­شک مي­توان به اين افق اميدوار نبود­، ولي حتي اگر ما هم اميد خود را از دست داده باشيم­، فلسفه از خود نا­اميد نخواهد شد­. تا زماني که انديشة فلسفي­، يعني شوق و اشتياق به پرسش کردن وجود دارد­، نهادي چون دانشگاه نيز وجود خواهد داشت­، زيرا دانشگاه محل ايجاد پرسش­هاي انتقادي و انتقال آن به افراد جامعه است­. همچنين آن­جا که نقد و پرسش هست­، جزم­گرايي شکست مي­خورد­، زيرا در صورتي که دانشگاه تبديل به نهادي ايدئولوژيک شود­، تمامي جوهر فلسفي خود را از دست مي­دهد­. از اين­رو افول معناي فلسفي دانشگاه به منزلة انحطاط گسترة همگاني و اخلاق مدني است­. بايد به اين امر توجه داشت که در تمامي کشور­هاي متمدن جهان که امور اجتماع بر مبناي منطق و عقلانيت پيش مي­رود­، دانشگاه نهاد پيشبرد عقل و توليد نخبگان است­. اگر بي­عقلي­، جهل و لومپنيسم بر اين نهاد چيرگي يابد­، اين فقط دانشگاه نيست که از هدف فلسفي خود دور مي­شود­، بلکه تمامي جامعه است که به طرف دروغ و تباهي و فساد انديشه کشيده مي­شود­. شايد به همين جهت بتوان گفت که بحران دانشگاه بحران کليت است و اگر همچون هگل قبول داشته باشيم که عنصر اصلي فلسفه مفهوم کليت است­، بنابراين بحران دانشگاه قبل از هر چيز بحراني فلسفي است و نه سياسي­. به عبارت ديگر­، راه­حل بحران دانشگاه طرح پرسش فلسفي است و نه نسخه­پيچي سياسي و ايدئولوژيک. دانشگاه مي­بايستي شايستة انديشه فلسفي باشد يعني مي­بايستي فلسفه را به دست آورد و به همين دليل تنها چاره پرسش در مورد جوهر دانشگاه است­. مسلم اينکه آکادميسم خشک و
بي­محتوا دانشجويان را به عمل انديشيدن و فکر کردن دعوت نمي­کند­. پس طرح پرسش فلسفي در دانشگاه مستلزم ايجاد حرکت در درون جوهر آموزشي و فرهنگي است­. منظور اين­جا­، ايجاد حرکتي هستي­شناختي که به کليت جهان بيانديشد و خود را از وضعيت پيراموني­اي که در آن زنداني شده خلاصي دهد­. همچنين ايجاد حرکتي پديدار­شناختي که فرايند تجربه آگاهي از شناخت را جايگزين مدرک­پرستي کند­. و مهم­تر از همه ايجاد حرکتي ذهني که انديشة «جهاني بودن» را در کنار مکانيسيم­هاي «جهاني­سازي» قرار­ دهد­. زيرا دانشگاه فضايي است که در آن افراد به صورت کلي و جهاني مي­انديشند­. در غير اين صورت هيچ دانشگاهي قادر نيست که در روند جهاني­سازي اقتصاد­، سياست و فرهنگ جامعة خود شرکت فعال داشته باشد­.

اکنون پرسش اصلي اين است که چگونه مي­توان در چارچوب دانشگاه پرسش­هاي فلسفي طرح کرد و مهم­تر اين­که چگونه مي­توان از طريق فلسفه در مورد ماهيت دانشگاه به پرسش پرداخت­؟ شکي نيست که وظيفه فلسفي­، اخلاقي و مدني فلاسفه پرسش کردن است­. اين پرسش به صورتي کثرت­گرا انجام مي­گيرد­، زيرا فلسفه زمين حاصل­خيز کثرت­گرايي است و ويژگي گفتمان فلسفي در اين است که به هيچ گفتمان نهادينه شده­اي تقليل نمي­يابد­. زيرا همواره در جست­وجوي حقيقت و کليت است و تمامي گفتمان­هاي اجتماعي را به پرسش مي­گذارد­.
بدين­گونه­، فلسفه با گفتمان­هاي ديگر قابل مقايسه نيست­، زيرا گفتماني است که هميشه فرا­سوي خود مي­رود­. فلسفه به معناي دگر­انديشي است و فيلسوفان دگر­انديشان جهان ما هستند­.
دگر­انديشي به معناي ايجاد حرکت در هستي­شناسي موجود است­ و بي‌حركت­ترين فيلسوفان هم حرکت انديشه و منفيت را مي­طلبند­، زيرا در جست­وجوي ايجاد بحران در مفاهيم و معيار­ها هستند­. ايجاد بحران يعني نگاه و بررسي انتقادي به مفاهيم­، واژه­ها­، نگرش­ها و نهاد­هاي
جا­افتاده و دروني شده که بوي کهنگي و فرسودگي مي­دهند­. همچنين ايجاد بحران يعني
رويا­رويي با چالش­هايي که جهان در جلو پاي فيلسوفان قرار مي­دهد­. پس ايجاد بحران خود نوعي حل بحران است و فلسفه به دنبال از ميان بر­داشتن جزم‌ها همراه با حفظ تاريخ انديشه است­. فيلسوف توانايي فاصله گرفتن و از دور نگريستن به واقعيت را دارد­، زيرا همواره تعهدي فلسفي و اخلاقي به افق حقيقت دارد­. شايد به همين دليل فيلسوف فراسوي تمامي ايدئولوژي­ها و انديشه­هاي جزم­گرا فکر و عمل مي­کند­. به قول موريس مرلوپونتي­، فيلسوف فرانسوي قرن بيستم­، «فيلسوف کسي است که بيدار مي­شود و سخن مي­گويد»­. بنابراين فلسفه هوشياري و بيداري است که موجب خروج فرد از صغارت خويش مي­شود و مانع آن مي­شود که تفاوت هستي­­شناختي ميان حقيقت و دروغ و درست­گويي و بيهوده­گويي به فراموشي سپرده شود­.

اکنون اگر قبول داشته باشيم که هدف فلسفه افسون­زدايي و افسانه­زدايي در تاريخ است و اگر بپذيريم که دانشگاه بنا به تعريف نهادي فلسفي است­، بنابراين مي­توانيم نتيجه بگريم که دانشگاه فضايي است که در آن پژوهش و تحقيق مي­بايستي به صورت آزاد صورت بگيرد و بنابراين آنچه که به رسميت شناخته شده از نظر فلسفي به بحث و گفت­وگو گذاشته مي­شود­. در چنين وضعيتي نهاد دانشگاه به ما مي­آموزد که چگونه فکر کنيم و چگونه فکر و انديشه خود را با ديگري در ميان بگذاريم و به انديشه ديگري گوش فرادهيم­. بدين­گونه­، نهاد فلسفي دانشگاه ما را در وضعيتي برون موضعي (exotopic) قرار مي­دهد که به ما مي­آموزد که چگونه در ازاي خفه کردن نداي ديگري به‌همراه او به ارزش­هاي متقاطعي دست پيدا کنيم­. اين عمل مستلزم عبور به سطح ديگري از مسئوليت اجتماعي است که در آن وضعيت ما به معناي واقعي ارزش­هاي بنيادي جهانشمول معناي پي مي­بريم­.

آگاهي از ضرورت اين ارزش­هاي کلي و بنيادين آزموني فلسفي است که به پرورش گفت­وگو­هاي متقاطع اخلاقي و فرهنگي ما کمک مي­کند­. محور اصلي اين گفت­و­گو موضوع «مسئوليت» است که از همگي ما فاعلاني اخلاقي مي­سازد و ما را موظف مي­سازد که در برار ضد­انديشه از انديشه و انديشيدن دفاع کنيم­. اگر دانشگاه نهادي است که فرد را از صغر خويش خارج مي­کند­، بنابراين مي­توانيم با کانت هم صدا شويم و بگوييم که ايدة دانشگاه با آرمان «خودمختاري» همراه است­.

دانشگاهي که کانت در رسالة خود تحت عنوان نزاع دانشکده­ها در سر مي­پروراند­، دانشگاه عقل است­، يعني نهادي که معرف زندگي عقلاني باشد و استفادة عمومي از عقل را ترويج کند­. به عبارت ديگر دانشگاهي کانتي نهادي است که درآن عقل قادر است به گونه­اي خود­مختار شرايط عملکرد خود را براي خود تعيين کند­. بدين عبارت­، جوهر فلسفي دانشگاه به معناي مشروعيت­يابي قانون عقل در چارچوب دانشگاه است­. صحبت اصلي کانت در رسالة نزاع دانشکده­ها در اين است که دانشکده فلسفه بر­خلاف دانشکده الهيات (که مفاهيم جزم­گرايانة خود را در اختيار داوري دولت قرار مي­دهد) فقط جوابگوي به عقل است­. به همين جهت از نگاه کانت دانشکده­ فلسفه مي­بايستي به دانشجويان شيوة استفاده از عقل به منظور داوري در مورد امور را آموزش دهد و ترس و جزم­انديشي را از دل و روح آنان دور کند­. کانت در رسالة ديگري تحت عنوان «جهت­يابي در انديشيدن چيست؟» مي­نويسد: «آزادي انديشه­، بدين معناست که عقل تحت سلطة هيچ قانوني نيست جز قانوني که خود به خود تحميل کند». آنچه که عقل فلسفي به ما مي­آموزد اين است که پرسش فلسفي در ميراثي شکل گرفته که داراي فرايندي پديدار­شناختي بوده است­. لذا ماهيت اين فرايند پديدار­شناختي آگاهي در فلسفه در كوشش براي به پرسش قرار دادن اين ميراث خلاصه مي‌شود­. در حقيقت­، انديشة فلسفي نتيجة ميراث فلسفي است که فيلسوف در مورد آن پرسش مي­کند و با انديشة فلسفي ديگري آن را کامل مي­سازد­.

دانشگاه محل زايش و انتقال انديشه­هاست و فيلسوفان نگهبانان و پرسش­گران اين انديشه­ها هستند­. آن­جا که فلسفه حرکت دروني آگاهي در جهت شناخت جهان است­، دانشگاه نيز فضاي تجربه آموزشي اين آگاهي است­. به عبارت ديگر­، دانشگاه فضاي خود
اکتشاف­يافتگي ذهن است که در قالب آن فرد به شکوفايي فرديت خود مي­پردازد­. اين شکوفايي زماني صورت مي­گيرد که فرد خود را به درجه­اي از آگاهي فلسفي برساند­، يعني درمورد قوة داوري خويش و مفاهيمي پرسش کند که از طريق آنها جهان را توضيح مي­دهد­.

به قول ويتگنشتاين­: «فلسفه پيکاري عليه سحر شدن هوش و عقل ماست». پرسش فلسفي از دانشگاه و در دانشگاه فضاي حقيقت­جويي و آزادي­خواهي­اي را ايجاد مي­کند که فرد را متوجه داوري مسئولانه خود در مورد جامعه مي­کند­. بنابراين دانشگاه زماني تبديل به نهادي پويا و زنده مي­شود که در روند زندگي انديشه­، يعني تحقق­پذيري کليت جهان­، قرار گيرد­. تنها بدين­گونه است که حرکت دروني شناخت و حرکت بيروني روند آموزشي سوژه با يکديگر همراه و همسان مي­شوند­. پس مي­توانيم بگوييم که دانشگاه فضاي فعاليت و کوششي آموزشي و فرهنگي است در جهت ترفيع و پشت سر­گذاشتن ساده­انديشي روزمره­. فاصله گرفتن از ساده­انديشي روزمره به معناي پرورش قوة داوري­، توسعه اخلاقي مدني و بسط پرسش فلسفي در جامعه است­. بدين­گونه­، دانشگاه به ما اين فرصت را نمي­دهد که بهتر از زمان خود باشيم ولي اين اجازه را به ما مي­دهد که به بهترين وجه فرزند زمان خويش باشيم­.­