Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

آجودانی: مشروطه موفق نبود که همان آرزوها را داريم

اينکه مشروطه هنوز ورد زبان ماست چه چيزی را نشان می دهد؟ همين خودش تناقض است. اگر مشروطه موفق بود که ما هنوز نبايد همان خواست ها را داشته باشيم. اين نشان می دهد که صد سال است که ما نتوانسته ايم اين خواست ها را در جامعه ايران نهادينه کنيم. اگر کرده بوديم که همان حرف ها را بعد از صد سال نمی زديم.

صد سال پيش طالبوف می گفت واضع قانون ملت است

با وجود اين شکست يا پيروزی مشروطه بستگی به اين دارد که شما از چه زاويه ای به آن نگاه کنيد. اگر از اين زاويه نگاه کنيد که پس از صد سال ما هنوز نه دولت قانونی داريم، نه نهادهای مدنی داريم، نه به عنوان شهروند يا ملت، حقوق داريم، می توانيم بگوييم که مشروطيت دستاوردهای خود را به وجود نياورد.

اما

19:03 گرينويچ - پنج شنبه 03 اوت 2006 - 12 مرداد 1385

سيروس علی نژاد

آجودانی: مشروطه موفق نبود که همان آرزوها را داريم
ماشاء الله آجودانی نويسنده کتابهای « يا مرگ يا تجدد » و « مشروطه ايرانی » از جمله صاحب نظرانی است که در زمينه مشروطه تحقيق می کند. يا مرگ يا تجدد او يکی از بهترين آثاری است که در زمينه ادبيات انقلاب مشروطه نوشته شده و « مشروطه ايرانی » نيز به قدری مورد توجه قرار گرفته که در ايران و خارج بارها تجديد چاپ شده است. به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب مشروطه بار ديگر با آقای آجودانی به گفتگو نشسته ايم.

اجازه بدهيد از تناقضی شروع کنيم که شما همواره در صحبت از مشروطيت از آن گفته ايد. چرا انقلاب مشروطه از نظر شما متناقض است؟

برای اينکه از يک طرف صحبت از آزادی است، صحبت از مجلس است، صحبت از حکومت ملی و همه چيزهای مدرن و مفاهيم جديد مترقی است، اما از طرف ديگر همين آزادی را، امر به معروف و نهی از منکر تعريف می کنند و به مسائل شرعی تقليل می دهند.

از يک طرف می گويند پارلمان و مجلس شورای ملی، و از طرف ديگر مفهوم "امرهم شورا بينهم" از درون آن بيرون می آورند. از يک طرف می گويند ملت، و مفهوم جديدی از ملت ايران می دهند، ولی از طرف ديگر اين مفهوم با همان معنای سنتی که در جامعه ايران وجود داشته – هميشه ملت به معنای دين در مقابل دولت قرار داشته – در هم می آميزد. ملت در معنای جديد هم با حکومت مخالف است. پس مفهوم مدرن ملت را به وجود نمی آورد.

جريان متناقض اين است که روشنفکری عرف گرا يک سری مفاهيم را مطرح می کند، مشروطيت را طرح می کند اما آن روايتی که در جامعه جا می افتد باز همان روايت شرعی شده است. روايت مشروطيتی است که بيان شرعی پيدا کرده. سرانجام اين می شود که دولت بايد به يک سری قوانين مقيد باشد.

آيا اين از کج فهمی روشنفکران مشروطه بود يا شرايط اجتماعی اساسا چيزی جز اين را بر نمی تابيد؟

اينجا بحث دو قسمت می شود. يک قسمت اين است که خود اين جريان های روشنفکری از درون يک جامعه سنتی بيرون آمده بودند و با ذهنيت ايرانی با مفاهيم غربی برخورد می کردند. اما همين روشنفکر به عقيده من از سر حسن نيت ناگزير است برای مطرح کردن مفاهيم جديد، يک بيان شرعی برای آن پيدا کند. يعنی قبل از اينکه روحانيون مشروطه خواه مشروطه را شرعی کنند، خود روشنفکران مشروطه خواه اين بيان شرعی را به وجود می آورند. چون اگر به وجود نمی آوردند نمی توانستند اين مفاهيم را ....

بنابراين ناگزير شدند.

بله ناگزير می شوند. اما اين ناگزير بودن نقطه پايان بحث نيست. اين نگاه اخلاقی به تاريخ است. در حالی که نگاه انتقادی، برخورد اخلاقی و شخصی نيست. برخوردی است از سر شناخت برای اينکه بفهميم در چه موقعيتی از تاريخ قرار داشتيم.

پرسش اين است که چرا روشنفکران ناگزير بودند حتا مطالبی را که کم و بيش می فهميدند، به شرع و شريعت تقليل بدهند. اگر اين جوری نگاه کنيم آن وقت مسأله فرق خواهد کرد.

پاسخ اين خواهد بود که دو استبداد در جامعه حاکم بود. يک استبداد سياسی و يک استبداد دينی، که بدتر از استبداد سياسی بود. اين دو استبداد مانع رشد تفکر مدرن بود. هنگامی که مشروطيت تاسيس می شود روحانيون نامه می نويسند با ثبت احوال مخالفت می کنند؛ مقدمه قانون اساسی فرانسه را ترجمه می کنند و با شرع تطبيق می دهند که نگويند مخالف شرع است.

اينها نشان می دهد يک قدرت سهمگينی در آن جامعه هست که با انديشه مدرن مخالف است. از ترس آن قدرت بايد اينها را به يک زبان ديگر در آورد.

درست که نگاه کنيم می بينيم ناصرالدين شاه از روحانيون مترقی تر است. مثلا ميرزای شيرازی در تلگرافی به او می گويد که راه آهن مخالف قرآن است يا مراوده و تردد با خارجيان مخالف نواميس قرآن است. ناصرالدين شاه حيرت می کند و می گويد اين چه حرفی است که اينها می زنند؟ بنابراين اگر آنجا که گفتم به بحث نقطه پايان نگذاريم بلکه به اين پرسش بپردازيم که چرا روشنفکران ناگزير بودند، آن وقت است که وارد تاريخ می شويم، آن وقت است که نگاه ما، نگاه تاريخی می شود. بايد ديد چرا ناگزير بودند.

به نظر من استبداد قاجار سد راه رشد تمدن جديد نبود، پادشاهان قاجار خود ترس خوردگان استبداد دينی بودند. مظفرالدين شاه وحشت داشت که اتهام شيخی به او بزنند. اهميت تاريخ در اينجاست که اگر ما نيروی روحانيت را در انقلاب اسلامی می شناختيم، يعنی تاريخ مشروطيت را می شناختيم، فکر می کنم سرنوشت ديگری داشتيم.

اگر از من درباره انقلاب اسلامی بپرسند خواهم گفت اين انقلاب حاصل جهل ملت و حاصل جهل روشنفکری ايران نسبت به تاريخ خود و قدرت روحانيون بود. جالب اين است که در همين دوره مشروطه ميرزای نائينی که رساله معروف خود را در تطبيق دادن مشروطيت با شرع می نويسد می گويد دو نوع استبداد داريم که از آن ميان استبداد دينی بدتر است. جالب تر گزارش مجدالاسلام کرمانی است که من در "مشروطه ايرانی" نقل کرده ام.

مجدالاسلام کرمانی که زمانی رييس طلاب حوزه اصفهان بود و از مشروطه خواهان بنام اين دوره، از عوامل و جهات مختلفی که باعث انحطاط مجلس ملی شده است، ياد می کند و می نويسد: "ورود آنها [ روحانيان ] به مجلس دو عيب بزرگ داشت، يکی آنکه عنوان مشروطيت را که به کلی خارج از امور ديانت بود، داخل در امور ديانت کردند و مثل ساير مسائل شرعيه، رای و عقيده علما را در آن مدخليت دادند."

او در انتقاد از مداخلات روحانيان در امر شرعی کردن مشروطه تا جايی پيش رفت که صريحاً نوشت: "يکی از اسباب انحطاط مجلس، ورود آخوندها بود در او، و اگر يک مرتبه ديگر مجلس و مشروطيت در اين مملکت پيدا شد، حتما بايد مراقب باشند جنس عمامه بسر را در مجلس راه ندهند. اگرچه به عنوان وکالت هم باشد."

درست است که مجدالاسلام اين حرف را می زند اما با توجه به اينکه روحانيت نقش قابل توجهی در انقلاب مشروطه داشته و شايد بدون حضور آنها انقلاب به ثمر نمی رسيد، اين سوال پيش می آيد که با اين اوصاف که شما می گوييد نقش روحانيت در انقلاب مشروطه را چگونه بايد توجيه کرد؟

من ترديدی در نقش روحانيت در انقلاب مشروطه ندارم. از قضا موضوع بحث اساسی من همين است. اين پرسشی است که پيش روی همه ماست. و آن اين است که يک انقلاب تجددخواه که برنامه کارش مدرنيزاسيون ايران بود، رهبری آن در دست روحانيون ماند و يک انقلاب ديگر که دو شعار از سه شعار اصلی آن استقلال و آزادی بود، باز رهبری اش در دست روحانيون بود.

ناچار بايد به اين پرسش پاسخ داد که چرا چنين است؟ چرا روحانيون در هر دو انقلاب نقش اول را دارند. به نظر من، اين به ساختار قدرت در ايران بر می گردد. در ايران هميشه يا ايلات قدرت را در دست داشتند يا روحانيون. قدرت در ايران همواره بين اين دو جريان در نوسان بوده است.

يعنی بين روحانيان و درباريان. با جنگ های ايران و روس اتفاقی در مملکت ما می افتد و آن اين است در جنگ با روس فتحعليشاه برای اينکه در مقابل روس بايستند، می بيند حرفش خريدار ندارد، مردم و بخصوص روستاييان حاضر نيستند به جنگ بروند مگر اينکه روحانيون فتوا دهند که اين جنگ، جهاد مقدس است و جنبه شرعی دارد.

ماجرای جنگ ايران و روس هم درسی به حکومت قاجار داد، هم به روحانيون. به روحانيون اثبات کرد که چه قدرتی دارند و تا کجا می توانند پيش بروند و به شاهان قاجار فهماند که با چه نيروی بزرگی سروکار دارند.

البته اين ساختار از دوره صفويه وجود داشت اما در دوره قاجار عميق تر شد و روحانيون استقلالی پيدا کردند که پيش از آن نداشتند. اينان در جنگ های ايران و روس قدرت بزرگی را تجربه کردند و مفهوم ولايت فقيه هم در همين دوره پديد آمد و برای حمايت از فتحعليشاه تدوين شد.

در واقع در اين جنگ ها يک زمينه اجتماعی فراهم آمد که روحانيون فهميدند می توانند قدرت سياسی را در اختيار بگيرند. اما جنگ ايران و روس به نحو مفتضحانه ای شکست خورد. بخش های مهمی از مملکت از دست رفت و کار به جايی رسيد که ساختار قدرت ترک برداشت. هيچگاه شاه ايران برای اينکه مثلا وليعهدش پادشاه شود، نياز به تاييد و حمايت قدرت خارجی نداشت، اما در اين دوره اين اتفاق افتاد.

علاوه براين از همين زمان همسايگان تازه ای برای ايران پيدا شدند. از قديم در شرق ايران ازبک ها و در غرب عثمانی ها بودند و جهان، جهان اسلام بود. ما با مذهب شيعه و زبان فارسی، سفره خودمان را از جهان اسلام جدا و استقلال خود را حفظ کرديم.

در واقع ما از جهان اسلام کنار کشيديم و گفتيم ما ايرانی هستيم و مذهب ما و زبان ما فرق دارد. اما با جنگ های ايران و روس جای همسايه ها عوض شد. روس ها و انگليسی ها همسايه ما شدند.

شاه ايران فهميد که اگر بخواهد حکومتش استمرار پيدا کند بايد دست به دامن اينها بزند. روحانيون هم که خود را مسئول شکست می ديدند، دريافتند که جهان، جهان تازه ای شده است. بخشی از روحانيت فهميد که اگر از افکار نو و بعدها مشروطيت حمايت نکند، کلاهش پس معرکه است.

بخش خوشفکر روحانيون که دل سوخته ای هم داشتند و از دست روحانيون سنتی و مرتجع هم ناراحت بودند و شرايط زمانه را می فهميدند فکر کردند بيايند وسط، نه تنها وسط، که قدرت را هم به دست بگيرند. يعنی آگاهانه وارد قدرت سياسی شدند.

مشارکت آنها برای اين بود که به مشروطه تفسير شرعی بدهند و خودشان مملکت را اداره بکنند. حتا اين افسانه را ساخته بودند که مشروطيت اصلش مال اسلام بوده و در جنگ های صليبی، مسيحيان آن را از اسلام گرفتند و با خود بردند. کتاب آيت الله نايينی اصلا با اين داستان شروع می شود. بنابراين آن بخش از روحانيونی که وارد مشروطيت شده بودند برای اين وارد شده بودند که قدرت را به دست بگيرند، نظام اسلامی را حفظ کنند و اين نمادهای جديد را با شريعت تطبيق بدهند.

دو مجتهد بزرگ، خراسانی و مازندرانی، بعدها می گويند که ما مشروطيتی خواستيم که اسلامی باشد ولی روشنفکران خيالات ديگر داشتند. در عمل ديديم که بالاخره روشنفکری ايران با همه گرفت و گيرهايی که داشت حد اقل توانست مفاهيم جديد را وارد جامعه کند و جزو مطالبات سياسی مردم ايران قرار بدهد.

با همه اينها هنوز مشروطه ورد زبان روشنفکران ايران است، هنوز روشنفکران ايران همان آمال و آرزوهايی را دنبال می کنند که روشنفکران مشروطه داشتند. نتيجه حرف های شما اين است که مشروطه از همان اول شکست خورده به دنيا آمد در حالی که همين امر که مشروطه هنوز ورد زبان ماست، نشان می دهد که به رغم همه شرعی شدن ها انقلاب مشروطه پيروز بوده است. اينطور نيست؟

اينکه مشروطه هنوز ورد زبان ماست چه چيزی را نشان می دهد؟ همين خودش تناقض است. اگر مشروطه موفق بود که ما هنوز نبايد همان خواست ها را داشته باشيم. اين نشان می دهد که صد سال است که ما نتوانسته ايم اين خواست ها را در جامعه ايران نهادينه کنيم. اگر کرده بوديم که همان حرف ها را بعد از صد سال نمی زديم.

صد سال پيش طالبوف می گفت واضع قانون ملت است

با وجود اين شکست يا پيروزی مشروطه بستگی به اين دارد که شما از چه زاويه ای به آن نگاه کنيد. اگر از اين زاويه نگاه کنيد که پس از صد سال ما هنوز نه دولت قانونی داريم، نه نهادهای مدنی داريم، نه به عنوان شهروند يا ملت، حقوق داريم، می توانيم بگوييم که مشروطيت دستاوردهای خود را به وجود نياورد.

اما از همين زاويه که شما گفتيد هنوز تداوم و استمرار مشروطيت را می توان ديد. يعنی همچنان بذر انديشه قانون خواهی در ايران، انديشه حکومت ملی و ايجاد دادگستری، انديشه انسان مدرن هنوز جزو مطالبات زنده ملت ماست. البته – ناشکری نبايد کرد – ما به بخش هايی از آنچه خواست مشروطه خواهان بوده دست يافته ايم. به همين دليل بسته به اين است که از چه زاويه به موضوع نگاه بکنيد.

اگر امروز جمهوری اسلامی را در نظر بگيريد که صد سال پس از مشروطه مستقر است بايد گفت همه آرزوهای مشروطه خواهان بر باد رفته است. اما از زاويه ديگر مشروطيت هنوز در زندگی ما نقش دارد. نظام دادگستری موجود و دانشگاه های موجود همه دستاوردهای مشروطيت است. پس نمی توان گفت مطلقا شکست خورده يا مطلقا پيروز بوده است.

مشروطيت به اعتقاد من به علت همان تناقض ها نتوانسته بنيادهای اساسی را مستقر کند. يعنی اگر دادگستری به معنی واقعی کلمه نهادينه شده بود، مجلس به معنی درست کلمه نهادينه شده بود، يک انقلاب ديگر نمی توانست همه چيز را بر باد دهد.

صد سال پيش طالبوف می گفت واضع قانون ملت است. بگذاريد اين نکته را از آخوند زاده نقل کنم که حدود صد و سی چهل سال پيش نوشته است ولی ما امروز در مملکتی زندگی می کنيم که می گويند ملت حقی ندارند واينها حق الهی است به دست نمايندگان او بر روی زمين.

يکی از دستاوردهای مشروطيت ايجاد مفهوم بود. درست است که ملت–دولت را تشکيل نداديم، اما کلمه "ملت" قبلا بار شرعی داشت، انقلاب مشروطه اين بار شرعی را گرفت و به همه مردم ايران اطلاق کرد.

مشروطيت رعيت را تبديل به ملت کرد. اين دستاورد کمی نيست. اينها را نمی توانيم ناديده بگيريم. تمام متون تاريخی آن دوره وقتی از مردم می گويند، از اهالی ايران به عنوان رعيت صحبت می کنند.

ملت اگر می گويند منظور ملت شيعه است. ربطی به مفهوم امروزی ملت ندارد. اما با مشروطيت اين مفهوم عوض شد. هنوز ما دولت ملی تشکيل نداديم. هنوز Nation State به وجود نيامده، اما مفاهيم آن آمده است و اين به برکت تلاش توانمند نسل پدران ما بود. آخوند زاده در ۱۸۷۱ ميلادی در نامه ای به ميرزا يوسف خان مستشارالدوله چنين می نويسد:

« ملت ما کل ارباب خدمت را و کل ارباب مناصب سلطنت را اهل ظلمه می شمارند. مادامی که اين اعتقاد در نيت ملت باقی است، مغايرت باطنی فيمابين ملت و سلطنت جاويد است... اين مغايرت باعث مفاسد عظيمه است که به تعداد نمی گنجد و رفعش از واجبات است. سبب اين مغايرت فيمابين ملت و سلطنت علماست. آيا به چه سبب علما در امزجه و طبايع مردم آنقدر تصرف دارند که مردم بلا بحث و ايراد به حرف ايشان گوش می دهند و از سلطنت باطناً تنفر می ورزند؟ به سبب آنکه علما مرجع ناس اند و آيا به چه سبب مرجع ناس شده اند؟ به سبب آنکه امر مرافعه [قضاوت] که اعظم شروط سلطنت است، در دست ايشان است و حوايج مردم از علما رفع می شود و سلطنت امر عارضی است. در حقيقت عمال سلطنت نسبت به علما به منزله چاکرانند که بايد احکام ايشان را مجری دارند. نهايت منافع ملت و آبادی مملکت و وطن مقتضی آن است که در ميان ملت و سلطنت اتحاد و الفت پيدا شود و سلطنت استقلال باطنی و ظاهری حاصل کند و خودش تنها مرجع ملت گردد. علما را در امور اداره شريک خود نسازد *».

در واقع می گويد که امر قضا بايد دست دولت باشد، نه روحانيت. امثال آخوند زاده اين فکرها را در آن دوره وارد جامعه کرده اند و همان جور که گفتم تبديل رعيت به ملت از دستاوردهای مشروطيت است.

بنابراين مشروطيت شکست نخورده است. نهادهايی به وجود آورده و مفاهيمی به وجود آورده که ما در بستر آن مفاهيم بزرگ شده ايم و در بستر همين نهادهای نيم بند مفهوم جديدی از انسان ايرانی به دست داده شده است.

اينجاست که اگر منصفانه نگاه کنيم مشروطيت در ابعاد فرهنگی هنوز استمرار دارد. ما در مشروطيت با نقد، با نمايشنامه، با مقاله، با داستان و با روزنامه آشنا می شويم و نمونه های ايرانی آن را خلق می کنيم. اينها همه مدرنيته است. تبديل نظام شرعی به نظام عرفی شايد از همه مهمتر باشد.

ولی « مشروطه ايرانی » چنين درکی به دست نمی دهد!

نه. « مشروطه ايرانی » دچار بدفهمی شده است. چون اين کتاب مشکل را طرح کرد و سياهی ها و ناگزيری های روشنفکری را نشان داد فکر کردند که عليه جريان روشنفکری است. در حالی که عليه جريان روشنفکری نيست، بلکه عليه موقعيت تاريخی است. يعنی افشاگر موقعيت تاريخی است که روشنفکری در آن گرفتار شد. من در خود کتاب هم در اين باره نوشته ام:

« خواننده نکته ياب البته توجه خواهد داشت که در آن دوره استبداد و در جامعه اسلامی آن زمان مطرح کردن مسائل مربوط به مشروطيت بدون در نظر گرفتن الزامات و امکانات حکومت استبدادی و جامعه اسلامی اگر نه غير ممکن لااقل کار ساده ای نبود. به همين جهت بسياری از مشروطه خواهان لاييک و غير مذهبی هم ظاهراً از سر حسن نيت و برای پيشبرد مقاصد سياسی خود و جا انداختن هرچه سريع تر نظام پارلمانی مشروطيت دست به نوعی اينهمانی يعنی مطابقت دادن اصول مشروطيت با اصول و قوانين شرع زدند. با اينهمه حسن نيت آنان و ضرورت های تاريخی ياد شده نبايد ما را از عواقب خطرناک چنين کاری که منجر به تقليل دادن و حتا بدفهمی آن اصول می شد غافل کند * ».

برخی بين مشروطه اول و مشروطه دوم تفاوت زيادی قائل اند. يعنی مجلس اول را رويايی و آرمانی توصيف می کنند، در حالی که پس از فتح تهران دوباره خان ها و ملاکين و قدرتمندان سابق بر اريکه قدرت تکيه زدند، به گونه ای که آرمان های مشروطيت از دست رفت. نظر شما چيست؟

مجلس اول عمر کوتاهی داشت و در حد توان خود سعی کرد بنيان های اساسی نظام سياسی جديد را پی ريزی کند. متمم قانون اساسی مهمترين دستاورد اين مجلس بود. در همين متمم قانون اساسی است که قوای مملکت از ملت ناشی می شود. در واقع نهاد موسس بود.

فراموش نکنيم که مجلس اول در واقع اپوزيسيون حکومت است. يک مجلس انقلابی است که در مقابل محمد عليشاه ايستاده و دارد از منافع ملت دفاع می کند. بر سر کار به آن معنا نيست، قدرت سياسی ندارد.

قدرت سياسی در دست همين قدرتمندان بود. يعنی اگر قرار بود مجلس واقعا زمام امور را به دست بگيرد باز هم می بايست امثال سپهدارها باشند که مملکت را اداره کنند. ستار خان چه فهم و درکی از اداره مملکت يا آزادی داشت؟ او سرباز وطن پرست و شريفی بود که برای مشروطيت مبارزه کرد. همين امروز روشنفکران ما بر سر فهم آزادی مشکل دارند، چه رسد به اينکه ستار خان بفهمد دمکراسی يعنی چه، و آزادی يعنی چه. اين حرف ها غير واقع بينانه است.

سپهدار يا سردار اسعد نيرو و امکانات داشتند. وقتی تهران را فتح کردند معلوم است که همين ها می بايست کشور را اداره می کردند. ما جامعه تحصيلکرده نداشتيم. طبقات در جامعه ما معنا نداشت. فرهنگ طبقاتی وجود نداشت. همان فرهنگ ايلياتی ادامه داشت و استمرار يافته بود. بنابراين کسانی می توانستند مملکت را اداره کنند که از ساختار قدرت گذشته آمده بودند.

شما معتقديد که روشنفکران به عنوان موتور فکری جامعه کار خود را درست در مقطع انقلاب اسلامی انجام ندادند و همين سبب شد که روحانيت بار ديگر رهبری انقلاب را به دست گرفت. آيا نقد سنت در انقلاب مشروطه و پس از آن رويارويی با سنت در زمان رضاشاه چندان کارساز نيفتاده بود که تجدد، صد سال پس از مشروطيت هنوز در آغاز راه است؟

من معتقدم تجدد در ايران معکوس خواهد بود يعنی با نقد تجدد آغاز خواهد شد نه با نقد سنت. يعنی اگر ما نتوانيم تجدد خود را مورد نقد قرار دهيم نخواهيم توانست سنت را نقد کنيم. ما بايد بدفهمی های تجدد را تصحيح کنيم تا بتوانيم راه نقد سنت را باز کنيم. اگر از نقد تجدد شروع کنيم اين چيزها را خواهيم ديد:

روشنفکری ايران در دوره مشروطيت ساختار ايدئولوژيک نداشت، اما بعد از انقلاب عمدتا روشنفکران دارای ساختار ايدئولوژيک اند. اين ساختار ايدئولوژيک نه تنها روشنفکران عرفی گرا را در بر می گيرد بلکه روشنفکران دينی را هم در بر می گيرد، خود روحانيون را هم در بر می گيرد.

يعنی آقای خمينی و شريعتی و آل احمد و سازمان چريک ها همه واژگان شان شبيه به هم است و مانند هم فکر می کنند. تفاوت تنها در سليقه هايشان ديده می شود. همه از زحمتکشان و امپرياليسم با نام های گوناگون صحبت می کنند.

روحانيونی که در انقلاب شرکت می کنند، پديده های جديدی هستند و عارضه های همين تجدد اند. بن لادن هم به سنت مربوط نيست. سنت برای او ابزار است. او از درون سنت پديد نيامده است، از درون تجدد سربلند کرده است. مجسمه های بودا قرن ها در جامعه اسلامی افغانستان وجود داشت. چرا نشکسته بودند و ويرانش نکرده بودند؟

جامعه سنتی برای خود حساب و کتابی داشت. چيزهايی را پذيرفته بود و تساهلی در درون آن جريان داشت. اما در دوران ايدئولوژيک هيچ تساهل در تجدد وجود ندارد. همه، خشونت انقلابی و صدای ويرانگری است. حرف هايی از درون آن در می آيد که حرکت انعکاسی در برابر تجدد است، عارضه تجدد است.

به عقيده من روشنفکری دوران پيش از انقلاب اسلامی عمدتا از سنت های خود اطلاع نداشت، از سنت بدفهمی های عميق داشت و در درون اين تجدد هم برخلاف روشنفکران عصر مشروطه برخورد ايدئولوژيک می کرد.

اين نوع برخورد بطور گسترده ای جامعه ما را در بر گرفته بود. در نتيجه روشنفکران اين دوره نه منافع ملی شان را می ديدند، نه شناخت درستی از تاريخ و گذشته خود داشتند، نتيجه اين است که ما در يک دوره ای به سر می برديم که روشنفکری ايران آنقدر بی اطلاع بود که از پنجاه سال پيش خود خبر نداشت، چه رسد به تاريخ ايران. اين بی اطلاعی تاوانی دارد که اکنون داريم می پردازيم.

  • نقل از "مشروطه ايرانی".