Thursday, 21 September 2017
پنجشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۶
 

مشروطه‌‌خواهى، پروژه‌اى ناتمام / گفتگو با دكتر سعيد پيوندى

سعيد پیوندی: بله. من فکر می‌کنم که در حقیقت روح مشروطیت و پیام مشروطیت اگر بخواهیم خیلی خلاصه کنیم، دو بخش داشت. یک بخش‌اش به نوسازی جامعه، به زیربناهایش و به ساختارها و ارکان اصلی‌اش برمی‌گشت و یک بخش‌اش هم به نوسازی فرهنگ و فکر و سیاست و حوزه‌ى ‌سیاسی و حوزه‌ى اجتماعی. ما می‌توانیم بگوییم که در یک قرن گذشته این دو بخش بطور یکسان پیش نرفتند و تنش‌ها و بحران‌های جامعه‌ی ما هم ناشی از تاخری‌ست که بین این دو بخش وجود دارد. یعنی بخش های بزرگی از زیرساخت‌های جامعه نوسازی شدند، آنچیزی که مى‌توان گفت مدرنیزاسیون انجام گرفته، مثل ساختن مدرسه، راه و بقیه کارهایی که انجام گرفت. ولی در مقابلش ما دارای ساختارهای سیاسی و ساختارهای فرهنگی که متناسب با این نوسازی باشد نيستيم و بخاطر همین هم جامعه‌ی ما با این تنش‌ها زندگی می‌کند.


گفت‌‌وگو: داود خدابخش

دویچه‌وله: آقاى دكتر پيوندى اين درست است كه مشروطه‌خواهى پروژه‌اى است ناتمام؟ و اگر چنين است به چه دليل؟

سعيد پیوندی: بله. من فکر می‌کنم که در حقیقت روح مشروطیت و پیام مشروطیت اگر بخواهیم خیلی خلاصه کنیم، دو بخش داشت. یک بخش‌اش به نوسازی جامعه، به زیربناهایش و به ساختارها و ارکان اصلی‌اش برمی‌گشت و یک بخش‌اش هم به نوسازی فرهنگ و فکر و سیاست و حوزه‌ى ‌سیاسی و حوزه‌ى اجتماعی. ما می‌توانیم بگوییم که در یک قرن گذشته این دو بخش بطور یکسان پیش نرفتند و تنش‌ها و بحران‌های جامعه‌ی ما هم ناشی از تاخری‌ست که بین این دو بخش وجود دارد. یعنی بخش های بزرگی از زیرساخت‌های جامعه نوسازی شدند، آنچیزی که مى‌توان گفت مدرنیزاسیون انجام گرفته، مثل ساختن مدرسه، راه و بقیه کارهایی که انجام گرفت. ولی در مقابلش ما دارای ساختارهای سیاسی و ساختارهای فرهنگی که متناسب با این نوسازی باشد نيستيم و بخاطر همین هم جامعه‌ی ما با این تنش‌ها زندگی می‌کند. برای مثال ما ۲میلیون و خرده‌ای دانشجو داریم، سطح تحصیل در کشورما، یعنی باسوادها حدود ۹۰درصد است یا بخش‌های مدرن اقتصادی بسیار رشد کرده‌اند، شهرنشینی بسیار رشد کرده و تمام داده‌های دموگرافيک ـ جمعیتی نشانه‌هایی از نوسازی جامعه دارند، ولی همزمان با آن ساختارهای سیاسی جامعه رشد نکرده است. آزادی بیان هنوز وجود ندارد. حکومت ما از لحاظ نوع عملکردش هنوز یک حکومت مدرن نیست و به همین جهت می‌شود گفت که پروژه انقلاب مشروطیت ناتمام مانده است. همین ناتمام ماندن تا حدودی سرگشتگی‌ها، سردرگمی‌ها، بحران‌ها و تنش‌های جامعه را توضیح می‌دهد. یعنی ناتمام ماندن این پروژه است که باعث می‌شود جامعه ما هنوز بعد از یک قرن پرسش‌های بسیاری از خود بکند و هنوز نتوانسته راهش را بيابد. زيرا پروژه‌ى انقلاب مشروطیت یا می‌بایست در بخش‌های اقتصادی‌، اجتماعی، فرهنگی و انسانی بطور کامل انجام می‌شد، برای اینکه جامعه ما یک رشد موزون و هماهنگ داشته باشد و یا اینکه این تأخرهایی که در بخش‌های مختلف وجود داشته، بخصوص اجرایی‌ نشدن پروژه و نهادینه نشدن بخش دمکراتیک و فرهنگی پروژه مشروطیت باعث می‌شد که آن بخش‌های نوسازی شده‌ى جامعه نتوانند پاسخ‌های لازم و کافی برای یک زندگی امروزی در یک جامعه مدرن قرن بیست و یکمی پیدا بکنند. و بخصوص آن کسانیکه بیشتر در معرض این تناقض هستند، در معرض این شرایط پاردوکسال هستند، اینها بیشتر از همه دچار آسیب می‌شوند، یعنی جوان‌ها و آنهایی که رابطه‌شان با دنیای مدرن بیشتر است و بخصوص مقایسه می‌کنند بقیه دنیا را با جامعه خودمان و متوجه می‌شوند که ما دارای تأخرهای فرهنگی و عقب‌ماندگی‌های سیاسی و فرهنگی بسیار بسیار اساسی هستیم و همین در واقع هم یک سردرگمی هویتی ایجاد می‌کند و هم یکنوع ناامیدی و سرخوردگی نسبت به جامعه‌ای که پاسخ‌های شایسته ولازم را برای نیازهای جامعه‌ى امروزی و مدرن ندارد.

دویچه‌وله: آيا اين سردرگمى در هويت و نااميدى و سرخوردگى بازتاب چالش تاريخى سنت و تجدد در جامعه‌ى ماست؟

سعيد پیوندی: می‌شود گفت، البته نمی‌شود فقط این موضوع را به دعوای میان تجدد و سنت تقلیل داد، برای اینکه این یک زاویه‌ای‌ست که خیلی مهم است. یعنی این زاویه‌ای‌ست که از شروع قرن ما همیشه با آن درگیر بودیم و ابعاد مختلفی هم داشته و ریشه بسیاری از بحران‌های بزرگ سیاسی ـ اجتماعی قرن گذشته‌ی ما هم بوده است. برای مثال، به نظر من انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و استقرار جمهوری اسلامی در واقع یک نوع سیر قهقهرایی در تفکر مشروطیت بوده، هرچند که بُعد این روند احتمالا در حال تسریع است. ولی می‌شود گفت که پروژه انقلاب مشروطیت هم با استقرار یک حکومت سلطنتی تمامت‌‌خواه در ایران دچار مانع شد، هم با استقرار جمهوری اسلامی. برای اینکه عصاره‌ و روح انقلاب مشروطیت، روح آزادیخواهانه، روح دمکراسی و روح تجدد بود و بازگشت این چنینی به سنت و روش‌های سنتی نوعی مقاومت جامعه را در مقابل این گرایش نوگرایانه نشان می‌داد.

ولی همزمان باید فکر کنید که این نبرد بین سنت و تجدد نبردی‌ست که آن را در تمام این یک قرن و در تمام وقایع این یک قرن می‌شود دید، اما همه حوادث یک قرن را هم همزمان نمی‌شود به همین برخورد بین سنت و تجدد تقلیل داد. ضمن آنکه باید توجه کرد که تجدد فقط شروع یک رابطه جدیدی بود بین سنت با جامعه و با دنیای مدرن در جامعه ایران و متأسفانه در این شروع که خیلی امیدوارانه بود، یعنی وقتی نگاه می‌کنید به پیام کسانیکه نقد را از درون سنت شروع کردند، مثل نائینی، سید جمال‌الدین اسدآبادی، بهبهانی، طباطبایی، مدرس و غیره، متأسفانه راه اینها در یکقرن گذشته ادامه داده نشد و این انقطاعی که وجود داشته باعث شده که ما امروز در بسیاری از نقاط شاید بطور حیرت‌انگیزی در همان نقطه‌ای باشیم که در یکقرن پیش بودیم.

دویچه‌وله: حالا ما می دانیم که این پروژه مشروطه‌خواهی، یا قانونخواهی و آزادیخواهی در مقاطع مختلف پس از مشروطیت طی سده‌ى گذشته دستخوش وقفه‌هایی بوده است. فکر نمی‌کنید که این ”استبداد شرقی” است كه در فرهنگ ايرانى همچنان بقوت خود باقی‌ست و چه حاکمان و چه زيردستان بنوعی پذیرای این استبداد هستند؟

سعيد پیوندی: من می‌توانم بگویم که استبداد شرقی و درکی که توده‌های مردم دارند از حکومت، قدرت، عدالت، سیاست، دولت و از قانون همه اینها از جمله ریشه دارد در این فرهنگ بسیار جاافتاده جامعه‌ى ما که بنوعی از یک جنبه‌هایی می‌شود از نظر تاریخی به آن یک استبداد شرقی نام داد. ولی من همزمان فکر می‌کنم که جامعه ما در یکقرن گذشته فرصت‌های بسیار اساسی‌ای داشت برای اینکه بتواند یک فرهنگ جدیدی را بتدریج جایگزین بکند و تا حدودی این استبداد شرقی را تضیف بکند. چون در جامعه ما صحبت بر سر توازون نیروها هست. نیروهای دمکراسی در یکقرن گذشته به هيچ‌وجه نتوانستند تبدیل به نیروی غالب در جامعه بشوند. ولی زمان‌هایی پیش آمد که اینها شانس بسیار بزرگی داشتند برای اینکه بتوانند نیروهای استبداد را، نیروهای سنت و نیروهای عقب‌مانده را وادار به عقب‌نشینی بکنند. ولی ما متأسفانه هیچیک از این فرصت‌ها را نتوانستیم خوب استفاده کنیم و هیچ وقت بخت با جامعه ما از این نظر همراه نبود.

جوامع دیگری هم بودند که شاید شباهت‌هایی در این زمینه با جامعه ما داشتند، ولی شاید بخت تاریخی با آنها بیشتر همراه بود و اینها بعضی‌شان توانستند از این فرصت‌های تاریخی به خوبى بهره ببرند، روشنفکرانشان آگاه‌تر و شاید هوشیارتر و فعال‌تر بودند و توانستند تأثیرگذار باشند و حرکت جامعه را به سمت نوسازی جامعه پیش ببرند و بخصوص زیربنای سیاسی را نوسازی کنند. ولی در کشور ما این اتفاق نیفتاد و اگر همان انقلاب ۱۳۵۷ را هم بعنوان مثال بگیرید، می‌بینید که بخش مهمی از نیروهای سیاسی که ظاهراً بنام آزادی وارد میدان مبارزه علیه شاه شده بودند، در عمل خودشان نیروهای مستبدی بودند که اعتقاد واقعی نه به دمکراسی داشتند و نه به حقوق بشر. و اگر بعدها آن بلاها سر جامعه ایران آمد، فقط به این دلیل نبود که تنها نیروهایی که این حکومت را نمایندگی می‌کردند این راه را به جامعه ما نشان دادند. به خاطر این بود که بقیه هم حداقل در بخش تفکر دمکراتیک زیاد از این عملکرد و مشی‌‌ای که در ایران پیش رفت، دور نبودند. این است که می‌شود گفت، شاید استبداد شرقی ریشه و مادر بسیاری از این برخوردها، فرهنگ و ذهنیت است، ولی همزمان ما هم مثل کشورهای دیگر فرصت‌های تاریخی را داشتیم. یعنی حتا در همین چندسال گذشته در جریان انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ششم، ما این فرصت را بطور واقعی داشتیم که بتوانیم به نوعی این تاریخ‌مان را ورق بزنیم و یک دوره جدیدی را شروع بکنیم. ولی متأسفانه بازهم نه توان نیروهای دمکراسی آنقدر زیاد بود و نه خواست حاکمان اینقدر قوی بود یا آن اراده قوی در آنها وجود داشت برای اینکه این تاریخ ورق بخورد و ما یک صفحه جدیدی را شروع بکنیم. بهرحال شاید همه اینها دست بدست هم دادند، هم تفکر و فرهنگ استبداد شرقی و هم ضعف نیروهای دمکراتیک در ایران. متاسفانه ما هنوز هم، شاید در بسیاری از جنبه‌ها، در جایی ایستاده‌ایم که شایسته این تاریخ یکصدساله نیست. ما یکی از قدیمی‌ترین انقلاب‌های مشروطه‌خواهانه و قانونخواهانه قرن نوزدهم و بیستم را در منطقه آسیا داشتیم، ولی الان هم همزمان یکی از آخرین استبدادها یا حکومت‌های بسته‌ی این منطقه هستیم و این خودش نشان می‌دهد که ما متأسفانه نتوانستیم در تاریخ موفق باشیم و آن چیزی را که مشروطیت می‌خواست در جامعه‌مان جا بیندازیم.


http://www2.dw-world.de/persian/iran/1.192181.1.html
© Deutsche Welle