Thursday, 21 September 2017
پنجشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۶
 

افسون چشم‌های بوف کور(قسمت هشتم) / جمشيد طاهری‌پور

رمان "بوف کور" تایيدی بر اين نظر است که بيرون از هستی‌شناسی‌ عصر جديد، نمی‌توان به مدرنيته دست يافت.

(قسمت هشتم)
افسون چشم‌های بوف کور
جمشيد طاهری‌پور

رمان "بوف کور" تایيدی بر اين نظر است که بيرون از هستی‌شناسی‌ عصر جديد، نمی‌توان به مدرنيته دست يافت.

١٢

درکتاب هدايت اگر مرگ و زندگی در هم تنيده و هم‌پای يکديگرند، واقعيتی آن را شکل داده است:

"... حس می‌کردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده!"

از منظر هستی شناختی؛ اين بيان واقعيت امروز ماست. بيان اين واقعيت است که ما در امروز و اکنون خويش نه جديد جديد هستيم و نه قديم قديم! اساس ناکامی‌های تاريخ معاصر ما را در همين "زنده - مرده"، "جديد - قديم"، "مشروطه- مشروعه" خود ما بايد جست. هر چه بوده و هرچه هست، از ما بوده، از ماست! در اساس همه چيز از ما برخاسته است! و البته منظورم از اين "ما"، همه‌ی نسل‌های ايران ١٠٠-١٥٠ سال اخير است.
تأويل مرگ و زندگی به هستی قديم و هستی جديد خط داستانی کتاب هدايت را در بخش دوم، با زيگ‌زاگ‌، انقطاع و اتصال، و رفت و بازگشت‌های پرشمار هم‌راه کرده است. خواب و بيداری پاهای اين رفت و بازگشت‌ها هستند و ما "راوی" را در خواب، آگاه‌تر از بيداری می‌بينيم و اين مصداق سخن "يونگ" است که معتقد بود چیزهایی که انسان در خواب درباره‌ی خود می‌بيند، حقيقی‌تر از آن که در بيداری در باره‌ی خود می‌انديشد، است.

"شب موقعيکه وجود من در سر حد دو دنيا موج ميزد، کمی قبل از دقيقه‌ای که در يک خواب عميق و تهی غوطه‌ور بشوم خواب ميديدم: بيک چشم بهم زدن من زندگی ديگری بغير از زندگی خودم را طی ميکردم. در هوای ديگری نفس ميکشيدم و دور بودم. مثل اينکه می‌خواستم از خودم بگريزم و سرنوشتم را تغير بدهم – چشمم را که می‌بستم دنيای حقيقی خودم بمن ظاهر ميشد – اين تصويرها زندگی مخصوصی بخود داشتند، آزادانه محو و دوباره پديدار ميشدند، گويا اراده من در آنها موثر نبود ولی اين مطلب مسلم هم نيست، مناظری که جلوی من مجسم ميشد خواب معمولی نبود، چون هنوز خوابم نبرده بود، من در سکوت و آرامش اين تصويرها را ازهم تفکيک ميکردم و با يکديگر ميسنجيدم، بنظرم ميامد که تا اين موقع خودم را نشناخته بودم و دنيا را آنطوريکه تاکنون تصور ميکردم مفهو م و قوه خود را از دست داده بود و بجايش تاريکی شب فرمانروائی داشت، چون بمن نياموخته بودند که بشب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.
من نميدانم در اينوقت آيا بازويم بفرمانم بود يا نه – گمان ميکردم اگر دستم را به اختيار خودش ميگذاشتم بوسيله تحريک مجهول و ناشناسی خود بخود بکار ميافتاد، بی آنکه بتوانم در حرکات آن دخل و تصرفی داشته باشم. اگر دايم همه تنم را مواظبت نميکردم و بی اراده متوجه آن نبودم قادر بود کارهائی از آن سربزند که هيچ انتظارش را ندا شتم – اين احساس از دير زمانی در من پيدا شده بودکه زنده زنده تجزيه ميشوم، نه تنها جسمم بلکه روحم هميشه با قلبم متناقض بود و با هم سازش نداشتند – هميشه يکنوع فسخ و تجزيه غريبی را طی ميکردم – گاهی فکر چيزهائی را ميکردم که خودم نميتوانستم باوربکنم، گاهی حس ترحم در من توليد ميشد در صورتيکه عقلم بمن سرزنش ميکرد. اغلب با يکنفرکه حرف ميزدم يا کاری ميکردم راجع بموضوع‌های گوناگون داخل بحث ميشدم در صورتيکه حواسم جای ديگر بود، بفکر ديگر بودم و توی دلم بخودم ملامت ميکردم - يک توده درحال فسخ و تجزيه بودم، گويا هميشه اينطور بوده و خواهم بود - يک مخلوط نامتناسب عجيب... " ص:٨١-٨٠

اين "مخلوط نامتناسب عجيب" ما هستيم! ما هستيم که هرچه زور می‌زنيم سرنوشت خود را تغيیر بدهيم می‌بينيم نمی‌توانيم. آرزوی ما نفس کشيدن در هوای ديگر است اما مثل اينکه نصيب و قسمت ما نيست در هوای ديگر نفس بکشيم. اراده‌ی ما موثر نيست! در يک دور باطل گريزناپذير دور خود می‌چرخيم! پيش خود فکر می‌کنيم همه چيز را به درستی و در آرامش سنجيده‌ايم، اما هميشه و دائم حساب ما غلط از کار در می‌آيد و می‌بينيم دنيا آن طور که ما تصورمی‌کرديم مفهوم و قوه‌ی خود را از دست داده است. يک دليل‌اش البته اين است که نياموخته‌ايم به شب نگاه بکنيم و شب را دوست داشته باشيم. فرهنگی که ما در آن بار آمده‌ايم فرهنگ تحقير عقل است! وتا زمانی که نياموخته‌ايم با مشعل عقل، شب مجهولات را بشکافيم، محکوم به ماندن در تاريکی هستيم و اين زندانی تاريکی معنايش مصلوب‌الاراده بودن ماست. معنايش اين است که ما مختار و آزاد نيستيم، يعنی در زندگی و سرنوشت خود دخل و تصرفی نداريم!
چرا مختار و آزاد نيستيم؟ "راوی" در جست‌وجوی پاسخ همين چرایی است.

١٣

بخش دوم کتاب هدايت با همه‌ی گستردگی انديشه و کثرت صورخيال به ترتيبی متمرکز است روی رابطه‌ی "راوی" و "زن لکاته". اين تمرکز، انعکاس حقيقی رابطه‌ی "راوی" با "زن اثيری" - زيبای مثال- در بخش نخست است که زندگی وی در سياهی مهيب چشم‌های افسونگر او غرق بود.
روابط متقابل "راوی" و "زن لکاته" بستر انعکاس تضادها و تناقض‌هايی است که "راوی" را دستخوش فسخ و تجزيه کرد و از او يک مخلوط نامتناسب عجيب ساخت. بر همين بستر است که اساس ناتوان بودن "راوی" در گسست قطعی از "قديم" و بنيان ناکام ماندن او در دست يافتن به اختيار و آزادی، از پرده بيرون می‌افتد و بر ملا و آشکار می‌شود!
اين "لکاته" کيست؟ در رابطه ی "لکاته" با "راوی" چه رازی در ميان است که "لکاته" را می درد، "راوی" را شکنجه می کند و از او يک "مرده متحرک" می سازد؟ نوشته:

"...مثل اين بود که اين لکاته از شکنجه من کيف و لذت ميبرد، مثل اينکه دردی که مرا ميخورد
کافی نبود- بالاخره من از کار و از جنبش افتادم و خانه نشين شدم – مثل مرده متحرک، هيچکس از رمز ميان ما خبر نداشت." ص٧٥

اين کدام "رمز" است؟ اين کدام طلسم است که از رابطه‌های ما مسلخ و حبس و شکنجه گاه می سازد؟ ما را می کشد و لاشه مارا روی کول –مان می گذارد تا مثل يابو‌های تب لازمی اين در و آن در بکشانيم؟ اين کدام طلسم است که از ما اين قيافه‌های اهانت شده، تحقير شده، مچاله و پژمرده را ساخته؟ که مجبور-مان کرده هر روز يک نقاب بصورت بکشيم و پشت آن بی صدا گريه کنيم؟ اين کدام طلسم است که اين گونه سرد و لال و بی کس-مان می کند؟ اين کدام طلسم است؟ بايد بگردم سحرباطلش را پيدا کنم!

اين "لکاته" کيست که "راوی" ذليل اوست؟ هر اندازه که "زيبای مثال" اثيری است، زن لکاته واقعی است. "لکاته" دختر عمه "راوی" است، نه! زن اوست. "راوی" و "لکاته" از يک پستان شير نوشيده اند، نوشته: "اصلا" مادر او مادر منهم بود"ص٦٤ ، در يک گهواره پرورش يافتند، زير يک سقف بزرگ شدند. نوشته:"... من او را گرفتم ...، چون يک شباهت محو و دور با خودم داشت"ص٨٢
"لکاته" آن اندازه واقعی است که "راوی" طعم لب او، بوی و گرمای تن او را نوشته، سفتی شهوت انگيز ماهيچه دست و پای "لکاته" را نيز "راوی" نوشته،حتی هفت قلم آرايش او را هم نوشته: "... فربه و جاافتاده شده بود- ارخلق سنبوسه طوسی پوشيده بود، زير ابرويش را برداشته بود، خال گذاشته بود، وسمه کشيده بود،سرخاب و سفيدآب و سورمه استعمال کرده بود. مختصر با هفت قلم آرايش وارد اطاقم شد."ص:١٢٤- با وجود اين لکاته يک حضور غايب در "بوف کور" است!چندان که صدای سخن او را تنها از زبان "راوی" می شنويم که کلام "لکاته" را روايت می کند!اگر "لکاته" بنوبه خود تناسخ "زن اثيری" است، تا آنجا که زن "راوی" است مدفن احساسات کشته شده و ميل‌های سرکوب شده است! در همين بخش دوم "راوی" را می بينيم که خاکستر نشين، نه! ذليل و دست آموز، بازهم نه! آدم و غلام خلوت "لکاته" است تا آنجا که می توان گفت؛"لکاته" سلسله جنبان اوست، گفتار و کردار "راوی"، نقل و فعلی است که منشاء صدور و منبع انگيزش آن "لکاته" است! من از خود می پرسم اين اقتدار غايب، اين مرداب جوشان تباهی و مسخ و مرگ، درون ناپيدای "راوی" نيست؟ باطن پنهان ما نيست که "هدايت" خواسته فسق و فساد تباهی آور و منگ و مسخ کننده آن را در برابر چشم ما بگيرد؟

در روانشناسی "يونگ" "ناخودآگاهی جمعی" مرد، مادينه است. از اين زاويه نگاه، "لکاته" ناخود آگاهی جمعی "راوی" است و تقلای ناکام "راوی"، در گير و دار -اش با "لکاته"، جد و جهد اوست برای بيرون آمدن از ظلمات ناخودآگاهی جمعی و تسجيل حضور خود در پهنه روشن خودآگاهی فردی. از نگاه "يونگ" مضمون گذار از جامعه سنتی به جامعه مدنی، روند تاريخی برون شدگی از ناخودآگاهی جمعی و رسيدن به خودآگاهی تاريخی است. طی اين روند انسان خود را در مقام فرد باز می شناسد و به اختيار و آزادی می رسد. "بوف کور" با منطق "يونگ" سازگار است اما ارزش بزرگ کتاب "هدايت" در شناخت و شناسائی خلاق اوست از وجود تاريخی و فردی انسان ايرانی! و پی جوئی همين شناخت و شناسائی است که امروز بکار می آيد و نياز روز ماست.

رابطه "راوی" با "لکاته" در خلاء جريان ندارد، اين رابطه محاط است با يک فضای پر از خاطره‌های دور و دردناک، آرزوها و اميدهای دست نايافته و احساسات کشته شده! و نوميدی‌های موروثی."راوی" در لکاته "زيبای مثال" را می جويد و "لکاته" در راوی "خنزرپنزری" را می طلبد! و اين ناکامی و تباهی و مسخ و مرگ ببار می آورد!
ما خوانندگان "بوف کور" علی العموم از لکاته بدمان می آيد. فکر می کنيم "لکاته" ربطی به ما ندارد! وجودی پتياره است! از او روبرمی تابيم و اوف اوف کنان به او که می رسيم دماغ-مان را می گيريم! حتی شنيده-ام "هدايت" را به اين خاطر که "لکاته" را نوشته زن گريز و زن ستيز خوانده اند! در چشم من "لکاته" درون ناپيدای "راوی" است. خميره و جنم اوست. باطن کرم انداخته و پر از مار و عقرب و اژدهای اوست! "راوی" از خود فاصله گرفته و حالا که به خود نگاه می کند می بيند لکاته است. ما از نگاه به خود می گريزيم! ما از گفتگو با خود گريزانيم! گريز از "لکاته"، برخاسته از همين روحيه و روانشناسی در نزد ماست.در عين حال فراموش نبايد کرد که "لکاته" زن "راوی" است. زن است با تمام جذبه‌ها و خواهش‌های جسم، که ناتوانی "راوی" در پاسخ گفتن به خواهش‌های او فسق و فساد ببار می آورد! اين "زن" را که خوب نگاه کنيم در او بارقه ی عصيان و "روح شروری" می بينيم عليه محروميت و بردگی و پلشتی و آن ارزشهای مستقری که " مثل جانوری... برای اثبات مطلق و مجنون وجود ديگری" ص١١٣- زن را تنها دو سوراخ از پس وپيش؛ کارگاه توليد مثل، ماشين اطفای شهوت، در حبس و حصار و حجاب می خواهد و نمی گذارد تا او به خود عينيت ببخشد.- زن "راوی"- از اين منظر نماد عصيان زن ايرانی عليه مردسالاری، تحقير و اهانت، محروميت و صغارت و رقيت است!و اتفاقا" هدايت در "بوف کور" با نيرومند ترين کلام از آنچه که دفاع می کند آزادی زن ايرانی است. حقيقتی که در "بوف کور" تصوير می شود گرفتار آمدن صدای آزادی – پاسخ به خواهش‌های جسم - در چنبره و اسارت عادات و افکار نسل‌های مرده –پير مرد خنزرپنزری– و "‌هاله رنجور مقدس" – خاطره زيبای مثال- است و از اينجاست که عدم تمکين، قهر و غضب و افسونگری زن و جانور خوئی، تملک و تصرف کردن‌های مرد، تلخ فرجام و تباهی آور و ويرانگر می شود. "لکاته" را می درد و می کشد و از "راوی" نيز، پير مرد خنزر پنزری می سازد؛ مرده ای برخاسته از گور!