Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

دو جنبه‌ي انكار هولوكاست زمينه‌ی فاجعه / محمدرضا نیکفر

نازی‌ها در آستانه‌ی سقوط تلاش کردند، اسناد و آثارِ آدمکشی‌های خود را از بين ببرند. با وجودِ اين، شواهدِ به جا مانده فراوان‌اند و جای هيچ ابهامی باقی نمی‌گذارند. اسنادِ به دست‌آمده با دقت حفظ شده‌اند. مکتوبها در آرشيوهای مختلفی گردآوری شده‌اند و در دسترس همگان قرار دارند.[۵] هزاران جلد کتاب وجود دارند که سندِ دستِ اول اند، چون دربرگيرنده‌ی خاطره‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايند. هنوز هم کسانی از شاهدانِ فاجعه زنده‌اند و بسيارند آنانی که ماجرا را از زبانِ نزديکترين خويشاوندان و دوستان خود شنيده‌اند. هزاران تحقيقِ تاريخی در موردِ هولوکاست انجام گرفته است. گروهِ بزرگی از مورخانِ


زمينه‌ی فاجعه
دو جنبه‌ي انكار هولوكاست

شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵ - Saturday 3 June 2006
. محمدرضا نیکفر
. چاپ نخست در مجله‌ي "مدرسه"، چاپ تهران، شماره‌ي ۳، خرداد ۱۳۸۵

«پيش آمده است، پس باز هم ممکن است پيش آيد.
ممکن است در هر جايی پيش آيد.
اين سخن جانمايه‌ی آن چيزی است که بايد گفت.»

. پريمو لِوی[۱]

يکی از هدفهای اصلیِ از آغاز اعلام‌شده‌ی ايدئولوژی و سياستِ عملیِ رژيمِ آلمان نازی نابودیِ يهوديان بوده است. به زبانِ فارسی نمی‌توان حتّا به تعداد انگشتانِ يک دست کتابهايی يافت، که به تفصيل و با جديتِ علمی اين سياستِ ايدئولوژيک را بررسی کرده باشند. اگر فقط همين نکته‌ی ساده را معيار قرار دهيم، از اين موضوع بايد تعجب کنيم و آن را به حسابِ چيزی جز جسارت بگذاريم که در ايران عده‌ای بدون سابقه‌ای در پژوهش در علوم انسانی به ناگهان متخصصِ هولوکاست شده‌اند، تمام پژوهشهای تاريخی در اين زمينه را باطل اعلام کرده‌اند و فقط آن عده‌‌‌ی معدودی را مورخِ راستين در اين زمينه می‌دانند که وظيفه‌ی خود را خريدنِ آبرو برای نازيسم قرار داده‌اند. اين که در کشوری دولتمردان، درس‌نخوانده و فقط با اتکا به مقامشان استادِ تاريخ، استادِ اقتصاد، استادِ فيزيکِ اتمی، استادِ فلسفه، استادِ زيبايی‌شناسی و ادبيات و ديگر علوم و فنون شوند و از پشتِ ميزِ خطابه‌ی قدرت در اين زمينه‌ها حکم صادر کنند، هم چيزهايی در موردِ خود آنان به نمايش می‌گذارد و هم بی‌ارجیِ نهادِ دانش و دانشگاه و جايگاهِ دانشجو و دانشور را در آن ديار عيان می‌کند. اظهارِ نظرهای آنچنانی در موردِ هولوکاست اما به چيزی جز جسارتِ علمی نياز دارد. اگر موضوع فقط بحثی با ظاهری علمی بود، می‌شد آن را جدی نگرفت، چنان که بسياری از اظهار نظرهای ديگر را بنا به عادت يا از سرِ ملاحظاتی جدی نمی‌گيريم و اين البته باعثِ سوءتفاهم‌هايی اساسی در سمتِ مقابل شده است. موضوعِ هولوکاست تنها از زاويه‌ی بازنمايی و تفسيرِ عمق وابعادِ فاجعه موضوعِ بحثی علمی در زمينه‌ی تاريخ‌پژوهی است. اين که هولوکاست رخ داده يا نداده و اگر رخ داده چه ابعادی داشته است، قابل مقايسه نيست با موضوعهايی که هر چه هم ناگوار باشند، باز عادی هستند: عادی از اين نظر که در آنها معمولاً با دشمنی و ستيزی مواجه هستيم که نتيجه‌اش غلبه‌ی اين گروه بر آن گروه است و ستمی که بر اثر چپاولگری است يا امتيازخواهی. در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايره‌ی انسانيت کنار می‌گذارد و هدفِ اعلام‌شده‌اش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تک‌تکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشته‌ی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست. با اين کار هم واقعيتی انکار می‌شود که جايگاهِ بی‌نظيری در تاريخ دارد و انکارِ آن ناديده گرفتنِ گسل در انسانيت است و چشم بستن بر امکانِ تکرارِ آن است، و هم در افتادن با ايده‌هايی است که طرح شده‌اند تا آن فاجعه بی‌واکنشِ انسانی نماند. به نظر می‌رسد که منکرانِ ايرانی بيشتر با اين ايده‌ها مشکل داشته باشند.

. هولوکاست و منابع اطلاع از آن

هولوکاست[۲] واژه‌ای است يونانی به معنای همه‌سوزانی، قربانی کردنِ همگان در آتش. به عربی آن را "مُحرَقة" می‌گويند. اين عنوان اشاره‌ به فاجعه‌ای بزرگ دارد، نه فاجعه‌ای در ميان فاجعه‌های ديگر تاريخ، بلکه مصيبتی بی‌همتا، باپيشينه اما به لحاظِ وسعت و شدت و نيتِ برانگيزاننده‌ی آن بی‌پيشينه. اين فاجعه کشتارِ شش ميليون يهودی به دستِ رژيمِ نژادپرستِ تماميت‌گرای آلمانِ نازی به رهبریِ آدولف هيتلر است. کسانِ بسيار ديگری نيز همراه با يهوديان به قتل رسيدند: کمونيست‌ها و سوسيال‌دموکرات‌ها، کاتوليک‌ها، کولی‌ها، همجنس‌گرايان، معلولان و آدميانی از هر آن گروه که نازيها به دليلِ سياسی دشمن يا به دليلِ نژادی پستشان می‌شمردند.

در موردِ هولوکاست از اين منابعِ دستِ اول خبر داريم: گزارشهای نجات‌يافتگان از اردوگاههای مرگ که نزديک به ۵۰ هزار نفر بوده‌اند، گزارشهای ديگر بازماندگان که شاملِ مخفی‌شدگان و شناسايی‌نشدگان و وادارشدگان به کارِ برده‌وار در کارخانه‌ها و مزرعه‌ها می‌شوند، هزاران سندِ مکتوبی که رژيم فرصت از بين بردنشان را نيافت، انبوهی از جسدهای به جا مانده در اردوگاهها در لحظه‌ی گشودنِ درهايشان به توسطِ متفقين و گورهای دسته‌جمعی‌ای که بعداً پيدا شدند، بناها و آثاری که از کشتارگاهها و مکانيسم‌های کشتار به جا مانده‌اند، هزاران آلمانی که شاهدِ جنايتها بوده‌اند و از جمله در برخی از شهرها بلافاصله پس از گشودنِ دروازه‌های اردوگاهها متفقين آنان را وادار به تماشای جنايتگاه‌ها کرده‌اند تا خود به چشم خويش ببينند از چه رژيمی پشتيبانی کرده‌اند، گزارشهای نگهبانان و کارگزارانِ اردوگاهها و زندانها، خاطراتِ گروهی از سران و مقامهای حزب و دولت نازی، و سرانجام اعترافهای کسانی که به دليلِ جنايتهايشان پس از شکستِ رژيم به زندان افتاده و دادگاهی شدند از جمله در نورنبرگ[۳]. هيچ جنايتی در طولِ تاريخ همانندِ هولوکاست با دقت و ريزبينی بررسی نشده است. هولوکاست را نه يک گروهِ شوريده‌سر، بلکه يک دستگاهِ ديوانیِ عظيم پيش برده است، دستگاهی که همه چيز را با دقت وامی‌رسيده و با حوصله ثبت می‌کرده است. نازی‌ها به آدم‌کشی در اردوگاههای مرگ شکلِ صنعتی داده و آوشويتس و کشتارگاههايی نظير آن را همانندِ يک کارخانه‌ی عظيم ساز‌مان داده بودند که درون‌داد و برون‌دادش و خرج و دخلش بايد کاملاً مشخص باشند و در هر موردِ مربوط به آن بتوان حسابرسی کرد.[۴] اگر فقط به سندهايی که به امضای کارگزاران رژيم است بسنده کنيم، باز فاجعه‌ای در برابرمان شکل می‌گيرد که در طولِ تاريخِ بشريت بی‌سابقه است.

نازی‌ها در آستانه‌ی سقوط تلاش کردند، اسناد و آثارِ آدمکشی‌های خود را از بين ببرند. با وجودِ اين، شواهدِ به جا مانده فراوان‌اند و جای هيچ ابهامی باقی نمی‌گذارند. اسنادِ به دست‌آمده با دقت حفظ شده‌اند. مکتوبها در آرشيوهای مختلفی گردآوری شده‌اند و در دسترس همگان قرار دارند.[۵] هزاران جلد کتاب وجود دارند که سندِ دستِ اول اند، چون دربرگيرنده‌ی خاطره‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايند. هنوز هم کسانی از شاهدانِ فاجعه زنده‌اند و بسيارند آنانی که ماجرا را از زبانِ نزديکترين خويشاوندان و دوستان خود شنيده‌اند. هزاران تحقيقِ تاريخی در موردِ هولوکاست انجام گرفته است. گروهِ بزرگی از مورخانِ کاردان، در موردِ هولوکاست پژوهيده‌اند، چه بسا نه سالی چند و در حد رساله‌ای يا کتابهايی چند، بلکه با کاری عمری. در ميانِ اينان بسيارند کسانی که به دليلِ دانش و وجدانِ کاری و تيربينیِ‌ِ‌شان نام‌آور شده‌ و اينک از افتخارهای رشته‌ی تاريخ‌ اند.

. زمينه‌ی فاجعه

هولوکاوست اوجِ کينه‌ورزی به يهوديان است.[۶] زمينه‌سازِ آن يهودستيزیِ شکل‌گرفته در طولِ تاريخ است. يهودستيزی پديده‌ای است که به طورِ مشخص از سالِ ۷۰ ميلادی آغاز می‌شود که سالِ ويران شدنِ معبدِ دوم[۷] به دست رُمی‌ها و آغازِ آوارگیِ بزرگِ يهوديان است. يهوديان را می‌آزارند، به‌عنوانِ آواره و کسانی که آيينی خاص دارند و در حفظِ آن می‌کوشند. با پا گرفتنِ مسيحيت، که در ابتدا فرقه‌ای يهودی بود، جنبه‌ی دينیِ يهودآزاری تقويت می‌شود. دينهای همخانواده انگيزه و نيروی ويژه‌ای برای ستيزيدن با هم دارند، زيرا حساسيتِ مطلق‌بينان در درجه‌ی نخست روی آن چيزی است که مشابهِ "حقيقتِ" مطلق آنان است. "حقيقتِ" نزديک به "حقيقتِ" مطلق، چونان تهديدی به نسبی شدنِ آن ادراک می‌شود. دينهای پسين خود را مفسرِ راستينِ دينهای پيشين می‌دانند. يهودیِ خوب از نظرِ مسيحیِ راست‌آيين کسی است که مسيحی شده باشد و به همين‌سان از نظرِ مسلمانِ سخت‌کيش يهوديان و مسيحيانی که درکِ درستی از دينِ خود داشته باشند، طبعاً بايد به اسلام گرويده باشند. بر اين اساس گرويدن از دينِ پسين به دينِ پيشين را سخت خلافِ طبع و منطقِ گسترشِ حقيقتِ الهی می‌دانند.[۸] مسيحيت "آغازِ" خود را "پايانِ" يهوديت می‌دانست. اين تعريف از خويش متزلزل می‌شد، آنگاه که می‌ديدند يهوديت پايان نيافته است و عده‌ای بر "عهد عتيق" وفادار مانده‌اند و حاضر به بستنِ "عهد جديد" نيستند. متعصبان بودش‌يابیِ "پايان" را در "پايان دادن" می‌ديدند و طبيعی است که مرامِ پايان دادن به نابود کردن راه می‌برد. دورانِ سده‌های ميانی بويژه در مرحله‌ی پسينِ آن شاهدِ نمونه‌های فراوانی يهودآزاری از سوی مسيحيان است. برای آزار دادنِ يهوديان به آنان اتهامهايی می‌زدند که بعدها در مناطقِ مسلمان‌نشين هم به گوش می‌رسند: از همه رايجتر اين که يهوديان برای انجامِ برخی مراسم مذهبی خود کودکان را می‌ربايند، آنان را قربانی می‌کنند و خونشان را با آرد درآميخته و بر اين گونه فطير مقدس خويش را می‌پزند. يهوديان اجازه نداشتند در هر محله‌ای ساکن شوند و هر شغلی را که خواستند پيشه کنند و ای بسا موظف می‌شدند نشانه‌ای در پوشش داشته باشند که از مردمان ديگر متمايز باشند. اين نشانه را در ايران يهودانه می‌گفتند که معمولاً پارچه‌ای زردرنگ بوده که بر لباس دوخته می‌شده. در قرنِ شانزدهم در شهرِ ونيز برای نخستين بار يهوديان مجبور به زندگی در "گتو" يعنی محله‌ای مخصوص شدند. اين شيوه‌ی تبعيض به تدريج در شهرهای مختلف اروپايی رواج يافت. انقلابِ کبيرِ فرانسه و بازتابِ آن در اروپا آغازِ پايان دادن به اين تحميل بود.

آزارِ يهوديان در سده‌های ميانه انگيزه‌ی دينی داشته است. بيشترين آزارهايی که يهوديان ديده‌اند در سرزمينهای مسيحی بوده است.[۹] لشکريانِ صليبی پيش از آن که به فلسطين برسند و به نبرد با مسلمانان پردازند، سر راهِ خود يهودکشی می‌کرده‌اند. پايانِ قرونِ وسطا با اوج‌گيریِ تعصبهای دينی در برخی مناطق همراه است. در اسپانيا و پرتغال يهودآزاری‌ای راه می‌افتد که تا آن هنگام همانند نداشته است.

پايانِ دورانِ تعصبهای دينی پايانِ يهودآزاری نيست. در عصرِ جديد يهودآزاریِ برخاسته از تفاوت در هويتِ دينی تعديل می‌شود، اما تأثير گذاریِ آن به شکلِ مستقيم يا با عوض کردنِ چهره ادامه می‌يابد. ضمنِ استمرارِ جنبه‌ی دينی، آزار يهوديان بُعدِ تازه‌ای می‌يابد. يهودستيزی، "ملی" می‌شود. يهودستيزیِ ملی احساسی است برخاسته از هويت‌مندیِ ملی در برابرِ کسانی که اينک جرمشان را اين می‌دانند که هيچ احساس ملی‌ای ندارند و دلبسته نيستند به جايی که در آن زندگی می‌کنند. ملت‌پرستان در کشورهای مختلفِ اروپا يهوديان را به الحادِ مطلق در کيشِ ملی متهم می‌کردند. از نظرِ ملت‌پرستِ يهودستيز دشمنِ خارجیِ معمولی بر يهودی شرف دارد، زيرا به آب و خاکِ خود وابسته است و چون سرزمينش تصرف شود يا زير فشار قرار گيرد، او را می‌توان با تحمليهايی وادار به ايفای نقشهای تعريف‌شده‌ای کرد و خطرناکی‌اش را زدود؛ يهودی را ولی هيچ کار نمی‌توان کرد، چون او وطنی ندارد، بر سر هيچ پيمانی نمی‌ماند، با هيچ کس از ته دل دوستی نمی‌کند و به خاطرِ منافعش ممکن است با دشمنِ موطنِ فعلی‌اش ساخت و پاخت کند.

هويت با مرزکشی تعيين می‌شود؛ "ما" در برابر "آنان" قرار می‌گيرد. "آنان" همواره آن سوی مرزِ ملی قرار ندارند، ممکن است در ميان "ما" زندگی کنند. يهوديان از جمله‌ی اين "آنان" اند. پيشتر در موردِ آنان تبعيض روا داشته شده و در نتيجه زمينه فراهم است که "آنان"ی تلقی شوند ايستاده در برابر "ما". هر چه "ما" در هويت‌يابی بيشتر دچارِ مشکل باشد، اين خطر بيشتر بالا می‌گيرد که درگيریِ خود را با "آنان" تشديد کند. آن ضعف از طريقِ اين شدت پوشانده می‌شود. ملتهای دچارِ تأخير در ملت شدن و فاقدِ سنت‌مندیِ اجتماعی در روشنگری و سياستِ مدنی، اين مشکل را دارند و آلمان يکی از آن ملتهاست.[۱۰]

عارضه‌های سرمايه‌داری و مشکلهای گذار به آن نيز چه بسا به وجودِ "آنان"ی برگردانده می‌شد که پيشتر متهم شده‌اند که "مال‌اندوز" و "رباخوار" و "استثمارگر" اند. کليشه‌سازی در موردِ يهوديان چنان مکانيسمِ خودکارِ بی‌انديشه‌ای داشت — و دارد — که اگر يکی از آنان ثروتی داشت و به درستی يا به نادرستی متهم می‌شد که بهره‌کش است، اين صفت چنان گسترش داده می‌شد — و می‌شود — که کلِ يهوديان را در برگيرد. بلانکيستها چپِ افراطی بودند، اما همزمان يهودستيز نيز بودند و پساتر بخشی از آنان فاشيست از کار درآمدند. فوريه و پرودون نيز که با مدرنيت و سرمايه‌داری‌ای که آن را مظهرِ دورانِ مدرن می‌پنداشتند، مخالف بودند و اين مخالفت را در در قالبِ يک بديلِ سوسياليستیِ رمانتيک عرضه می‌کردند، يهودستيزهای سرسختی بودند، زيرا روحِ سرمايه‌داری را روحِ يهودی می‌دانستند.

يهوديان هم متهم می‌شدند که باعث و بانیِ سرمايه‌داری اند و هم به آنان می‌بستند که جنبشِ کمونيستی را به راه انداخته‌اند تا مالکيتِ فردی را از ميان بردارند و از اين راه جهان را مالِ خود کنند.[۱۱] ليبراليسم، فردگرايیِ مدرن، انقلابی‌‌گریِ آغازشده با انقلابِ کبيرِ فرانسه، جمهوری‌خواهی، مشروطه‌خواهی و هر چيزِ ممکنِ ديگر و اگر لازم می‌شد ضدِ آن را به يهوديت نسبت می‌دادند. پس از جنگِ جهانیِ اول شايع کردند که کلِ جنگ توطئه‌ی يهود برای سروری بر جهان بوده است. در همين هنگام است که سندی که پليسِ تزاری آن را در آغازِ قرن جعل کرده است، با شمارگانی درشت به زبانهای مختلف چاپ و پخش می‌شود. اين سند «پروتُکُل‌های دانشورانِ يهود» نام دارد که ادعا می‌شد و می‌شود که بازگوکننده‌ی نقشه‌های سرانِ قوم يهود برای سلطه بر جهان است. اين سندِ ساختگی هنوز هم يکی از مهمترين نوشته‌ها برای تحريکِ عوام است.[۱۲]

تماميتِ يهودستيزی توضيح‌پذير از راهِ نژادپرستی نيست. در اين مورد سه دليلِ عمده می‌توان عرضه کرد: ۱. يهودستيزی کهن‌سال‌تر از نظريه‌های نژادپرستانه‌ است. ۲. در همه جا يهودستيزی از راه ايدئولوژیِ نژادی موجه نمی‌شود. ۳. نژادپرستان معمولاً نژادِ پست را ضعيف و بی‌قدرت می‌دانند، اما يهودستيزان به يهوديان قدرتی نسبت می‌هند که می‌رود بر جهان مسلط شود. نازی‌ها ولی برای نابود کردنِ يهوديان هم از ايدئولوژیِ نژادی بهره می‌گرفتند و بر اين پايه يهوديان را پست و بی‌ارزش می‌دانستند، و هم آنان را بسی قوی و توطئه‌گر گمان می‌کردند. تناقضی را که رخ می‌نمود، اين گونه توجيه می‌کردند که يهوديان به خاطرِ پست بودنِ نژادشان، ناتوان از زندگی و کارِ شرافتمندانه‌اند و فقط بلد اند توطئه کنند. از نظرِ آنان اين يهوديان بودند که هم از سمتِ شرق و هم سمتِ غرب به مقابله با آلمانِ هيتلری برخاسته بودند. در زمانی که مديريتِ جنگ ايجاب می‌کرد امکان‌هايی چون راه‌آهن به تمامی در خدمتِ تدارکاتِ نظامی قرار گيرد، از بخشِ بزرگی از آنها برای سازماندهی و انجامِ انتقالِ يهوديان به اردوگاههای مرگ استفاده می‌کردند. اگر هيتلر پيروز می‌شد و زمانی می‌شنيد در سرزمينی دور يک تن يهودی زندگی می‌کند، حاضر بود لشکری بزرگ به آن ديار گسيل کند و تمامی آن سرزمين را به خاک و خون کشد، تا آن آخرين يهودی را از بين ببرد. در يهودستيزیِ مدرنِ آلمانی ستيز با يهوديان با مفهومها و گزاره‌هايی توضيح داده می‌شود که در اصل از پزشکی و بهداشت آمده‌اند: يهودی در کلامِ هيتلر مدام به باسيل و ميکروب و آلودگی و موجودهای ناقلِ بيماری تشبيه می‌شود. پيشوا مدامِ خواهانِ پاک‌سازی است و هشدار می‌دهد که اين خطر وجود دارد که آلودگی تکثير شود.

در همه جا به اين جنونِ "بهداشت" برنمی‌خوريم، اما جنونِ "توطئه‌ی جهانی يهوديان" فراگير است. خودِ هيتلر تجسمِ کامل باورِ جنون‌آميز به اين توطئه است. در کشوری مثل ژاپن نيز که اکثرِ مردمانش نمی‌دانند يهوديت يعنی چه و در عمرشان يک نفر يهودی نديده‌اند، افرادی را می‌بينيم که دچارِ اين هيستِری شده‌اند. از قرار معلوم اين گونه جنونها مسری هستند. در قرنِ نوزدهم و آغازِ قرن بيستم اين ايده در اروپا شکل می‌گيرد و از آنجا به ديگر سرزمينها سرايت می‌کند که يهودی سرچشمه‌ی نهانِ همه‌ی آن جنبشها و حرکتها و بحرانهای پيش‌بينی‌نشدنی و مهارنشدنی‌ای است که عصرِ جديد را هراسناک می‌کند. آنچه نظامِ توليدِ کالايی را هراسناک کرده است، نه طبيعتِ آشکار آن در قالبِ انبوهِ کالاهای مصرفی است که هر يک نام و نشان و افسونِ مشخصی دارند، بلکه آن طبيعتِ ثانويه‌ی پنهان است که به مثابهِ حوزه‌ی ارزش، قانونهای عمل‌کننده در پسِ نمايشِ ظاهریِ کالاها را تعيين می‌کند. تقابلِ مشخص و انتزاعی در بطنِ نظامِ سرمايه‌داری زمينه‌سازِ طيفی از ايدئولوژی‌ها می‌شود. از جمله‌ی آنهاست ايدئولوژی‌ای که مشخص را می‌پرستد، ولی انتزاعی را متعلق به حوزه‌ای اهريمنی می‌داند. اين ايدئولوژی در کالاپرستی‌اش مدرن است، اما رمانتيسيسمی ضدِ مدرن را تبليغ می‌کند که شر را فقط در "پول" می‌بيند. اين ايدئولوژی وجودِ اجتماعی کالا را می‌پوشاند و پول را نه به مثابه نمودِ جنبه‌ی ارزشیِ کالا، بلکه به مثابه‌ی شاخصِ حوزه‌ای انتزاعی در نظر می‌گيرد که در مقابلِ حوزه‌ی مشخصِ توليد و مصرف قرار گرفته است و در آن اختلال می‌کند.[۱۳] يک کارکردِ ايدئولوژی تبديلِ انتزاعی به مشخص است. مشخصِ مشخص همواره افراد و گروهها و گروهبندی‌های سياسی از جمله دولتها هستند. در ايدئولوژیِ نازيسم آن مشخصی که قدرتِ حوزه‌ی انتزاعیِ بحران‌انگيز را در دست دارد، يهودی است، انسانِ يهودی، نژادِ يهود، و گروهها، حزبها و دولتهايی که آلتِ دستِ يهود پنداشته می‌شوند.

. توضيح و توجيه

در موردِ زمينه‌های بروزِ هولوکاست می‌توان بسيار نوشت. می‌توان مجموعه‌ای از عاملهای دينی و غيرِ دينی، کهن و جديد، فکری و اجتماعی، و اقتصادی و سياسی را برشمرد که هولوکاست را باعث شدند. با اين کار می‌توان نشان داد که طبيعی بود حادثه‌ها چه جهتی بيابند، اما نمی‌توان بر اين مبنا همه چيز را توضيح‌پذير پنداشت. عنصری وجود دارد که از فهمِ انسانی فراتر می‌رود، عنصری که در جريانِ پويش عاملها و ترکيبِ فاجعه‌آميز آنها ايجاد شده و با هيچ تحليلی نمی‌توان بدان رسيد. تحليل پاسخگو نيست، چون فاجعه نتيجه‌ی ترکيب است و ترکيب را نمی‌توان بازسازی کرد، جون بايد خود را در متن آن قرار داد و دريافت پيش‌برندگانِ فاجعه چگونه از آن معجونِ نکبت‌بار برای پيشبردِ کار نيرو گرفتند، و نمی‌توان خود را به قصدِ فهم به جای پيش‌برندگانِ فاجعه گذاشت، چون در اين صورت هم‌احساسی و به ناگزير همدلی و همفکری‌ای لازم می‌شود که در تصورِ انسانی با پرورشِ اخلاقیِ متعارف نمی‌گنجد. حادثه‌های معمولی را می‌توان فهميد، بی آنکه با مشکلِ اتهام به همدلی مواجه شد. جهان، تاريخ و بودشی غيرِ اخلاقی دارد و ستم و قتل و غارت در منطقِ آن می‌گنجند. می‌فهميم چرا فلان کس بهمان کس را کشت، می‌توانيم زمينه‌های آن را توضيح دهيم و با اين توضيح آن را موجه يا غيرموجه بدانيم. توضيح هميشه به ارزيابی از نظرِ موجه بودن منجر می‌شود. ولی فاجعه‌هايی وجود دارند که پيشاپيش اين ارزيابی را برنمی‌تابند و از اين نظر در مسيرِ توضيحی که بخواهد به پرسشِ توجيه راه يابد، قرار نمی‌گيرند. هولوکاست چنين فاجعه‌ای است.[۱۴] هولوکاست فاجعه‌ی فاجعه‌هاست چون فشرده‌ی مجموعه‌ای از رذالتهای پيشامدرن و مدرن است، دامنه‌ و عمقی بی‌سابقه دارد و مشخصه‌‌اش اين است که در آن گروهی از انسانها به خاطرِ نفسِ بودنشان محکوم به نابودی شدند، به خاطرِ نفس بودن، نه چگونه بودنی، که ممکن بود با تغيير در آن و با تسليم شدن به خواستی از سوی گروهِ کينه‌ورز از خطرِ نابودی رهايی يابند. قتلِ عامِ ارمنی‌ها يه دستِ ترکها فاجعه‌ای بزرگ است، ترکها اما ارمنی‌ها را از دم تيغ نمی‌گذراندند، اگر ارمنی‌ها به خواسته‌های آنان تسليمِ مطلق می‌شدند. در موردِ هولاکوست موضعِ دينی و فکری و سياسیِ يهوديان مطرح نبوده است. يهودی اگر مسيحی می‌شد و به عضويتِ حزبِ نازی هم درمی‌آمد، باز مشمولِ فرمانِ قتل بود. در هولوکاست ما با گسستی در جنسِ انسانی مواجه هستيم، نوعی از بشر می‌خواهد نوعی ديگر را از ميان ببرد، بی‌توجه به اين که آحادِ آن چه فکر می‌کنند، چه مليتی دارند، در چه سنی اند، در چه حالی‌اند. هولوکاست گسست در انسانيت است.[۱۵] از اين نظر موضوعی است مربوط به کلِ انسانيت. اين خطر، بروز کرده است و باز ممکن است بروز کند.

. باز بودن باب پژوهش

با وجودِ کنکاشهای فراوان از زاويه‌های گوناگون، هنوز بابِ پژوهش در موردِ هولوکاست باز است، نه فقط در زمينه‌ی تفسيرِ داده‌ها، که کاری است هميشگی و هيچ نسلی و دورانی بی‌نياز از پرداختن به آن نخواهد بود، بلکه در زمينه‌ی کشفِ داده‌های تازه و پردازشِ دقيقترِ داده‌های پيشين. بحث ميانِ کاردانانِ علومِ انسانی در موردِ هولوکاست همواره گرم بوده است. در عرصه‌ی بحث ميان آنانی که حيثيتِ برشناخته‌ی علمی دارند، در دانشگاههای معتبر تدريس می‌کنند و مقاله‌هايشان در نشريه‌های معتبر و کتابهايشان توسطِ انتشاراتی‌های معتبر چاپ می‌شوند، هيچ سخنی از انکارِ واقعيتِ هولوکاست در ميان نيست. بحثها عمدتاً می‌روند بر سرِ تعيينِ وزنِ حادثه، ديدگاه يا فرد و گروهی خاص در آن توازنی که فاجعه‌زا شد و رخدادها را در مسيرِ شناخته‌شده‌ی‌شان انداخت. تفسيرِ کلِ فاجعه از ابتدا موضوعِ اختلاف بوده است. به‌عنوانِ نمونه در بحثی که در نيمه‌ی دومِ دهه‌ی ۱۹۸۰ در آلمان بالا گرفت و زيرِ عنوانِ مشخصِ چالشِ مورخان شهرت يافت، موضوع اين بود که هولوکاست را بايد بر چه زمينه‌ای نشاند، آيا بايستی آن را حادثه‌ای يگانه ديد و ضمنِ توجه به پيشينه‌ی آن ذاتش را کنشِ مطلق دانست، يا آن که بايد آن را در ارتباط با رخدادهای ديگر گذاشت و آن را به‌عنوانِ واکنش ديد. بحث را ارنست نولته[۱۶] مورخِ آلمانی برانگيخت با طرحِ اين نظر که هولوکاست واکنشی بوده است از سرِ وحشت به فاجعه‌‌ای ديگر با انگيزه‌ی تماميت‌خواهِ مشابهی که در اردوگاههای استالينی تجسم يافته بوده است. سخنِ نولته از دلِ راستِ آلمان برمی‌آمد. نخستين واکنشِ پربازتاب در مقابلِ آن از آنِ يورگن هابرماس بود که راستگرايان را متهم به رفعِ بلا کرد از طريقِ تلاشی که به خرج می‌دادند که هولوکاست را واکنش بنمايند و صرفاً پاسخی بدانند به آفتی که به پندارِ آنان از آسيا می‌آمد و در آن خِطّه پيشتر فاجعه‌آفرين شده بود. همه‌ی کسانی که بر اين محور پيش رفتند، بر مسؤوليتِ تاريخیِ ملت آلمان تأکيد می‌کردند و اين که واکنشی جلوه دادنِ جنايتهای هيتلر مقدمه‌ای است بر انداختنِ مسؤوليت بر دوشِ ديگران. در استدلالهای آنان تأکيد بر بی‌همتايیِ هولوکاست جای برجسته‌ای داشت. راستگرايان در عوض به نمونه‌های ديگری از نسل‌کشی اشاره می‌کردند، مثلا به نمونه‌ی قتلِ عامِ[۱۷] ارمنيان به دستِ ترکان. چپ در تلاشِ راستگرايان برای آوردنِ نمونه‌های مشابه عادی، جلوه دادنِ فاجعه را می‌ديد.[۱۸] نمونه‌ی ديگرِ از اين بحثها بحثی است که کتابِ دانيل گُلدهاگن، سياست‌پژوهِ تاريخ‌نگارِ آمريکايی در پايانِ دهه‌ی ۱۹۹۰ برانگيخت. کتابِ گلدهاگن، کارگزارانِ اراده‌مند هيتلر[۱۹] نام دارد و نويسنده در آن می‌کوشد ثابت کند که کارگزارانِ رژيم آدمهای بی‌اراده‌ای نبوده‌اند که فقط دستورِ بالا را اجرا کنند؛ آنها از خود مايه می‌گذاشته و با ميل و علاقه "جهودکُشی" می‌کرده‌اند. گلدهاگن برای اثباتِ نظرِ خود يک گردان از پليسهای هامبورگ را که در لهستانِ اشغال‌شده مستقر شده بودند، برمی‌رسد و با استناد به نامه‌هايی که اعضای آن برای خانواده‌هايشان ‌فرستاده‌اند، روحيه‌ی کاریِ آنان را بازمی‌نمايد. به نظرِ گلدهاگن هولوکاستی را که نازيسم برانگيخت، با يهودستيزیِ عمومیِ رايج در اروپا نمی‌توان توضيح داد؛ آلمانی‌ها يهودستيزیِ خاص خود را داشته‌اند و با جديتی که خاص خود آنهاست، اين ستيز را پی گرفته و به حدِ آدم‌کشیِ صنعتی‌شده رسانده‌اند. در برابرِ گلدهاگن استدلال شده است که يهودستيزیِ آلمانی تفاوتی ذاتی با يهودستيزیِ رايج در اروپا از سده‌های ميانه ندارد و جديت در آدم‌کشی را هم در آلمانی‌ها می‌توان ديد و هم در همدستانِ آلمانی‌ها از مليتهای ديگر در منطقه‌های اشغال‌شده. به نظر منتقدان ريشه‌ی فاجعه‌ی آلمانی را بايد در پويشی يافت که عاملهای فاجعه‌انگيز در آلمان در موقعيتی خاص يافتند. موضوعِ ديگری که کتابِ گلدهاگن آن را به بحثِ همگانی تبديل کرد، موضوعِ تقصيرِ همگانی بود. در موردِ اين موضوع حتا پيش از سقوطِ نازيها بحث آغاز شده است. بحث بر سر اين است که آيا رواست در هنگامِ داوری درباره‌ی هولوکاست کلِ يک ملت را مسؤول و مقصر دانست.[۲۰]

در اين مدتی که از سقوطِ نازيها می‌گذرد، نيازِ سياسی و فرهنگی به چيرگی بر گذشته[۲۱] باعث شده است که در آلمان بحث در موردِ گذشته هيچگاه قطع نشود. در اين کشور بر خلافِ ژاپن، که متحدِ آلمان در جنگِ جهانیِ دوم بود و فاجعه‌های بزرگی در آسيا برانگيخت، خطِ فراموش کردنِ گذشته‌ها غالب نشد و فرهنگِ ياد‌آوری[۲۲]‌ای پرورانده شد که احترامِ جهانی را برانگيخت. يکی از ستونهای استوارسازِ دموکراسیِ جديدِ آلمانی اين فرهنگ است.

. انکار

يادآوری در برابرِ دو گرايش می‌نشيند: يکی فراموشی و ديگری انکار. تا دو دهه پس از پايانِ جنگ گرايش به فراموشی در آلمان بسيار قوی بود. کمتر کسی مسؤوليت می‌پذيرفت و کمتر کسی پيشقدم می‌شد تا تصويرهای گذشته را در برابرِ چشمِ همگان بازبگشايد. اکثريت می‌گفتند: نمی‌دانستيم، نبوديم، نقشی نداشتيم، نديديم، نشنيدم؛ "اصلاً به ما چه مربط؟" با جنبشِ دانشجويی ۶۸ و خيزشِ فرزندان عليهِ پدران و مادران، پرده‌ی فراموشی دريده شد.[۲۳] دانشجويان رو به نسل گذشته کردند و گفتند: شما مسؤول بوده‌ايد، حتا در اين که اگر به راستی نديده‌ و نشنيده باشيد. اين دوران، دورانِ رويکرد به انديشمندانِ انتقادگر است. در آن نسلِ تازه‌ای از انديشمندان پروريده شدند که به استوارگردیِ انديشه‌ی انتقادیِ آزاديخواه نه تنها در آلمان بلکه در کلِ جهان ياری رساندند. انديشمندی چون يورگن هابرماس پروريده‌ی اين دوران است. فکرِ او فرآورده‌ی فرهنگِ يادآوری و پيشبرنده‌ی آن است.

در اين پهنه حاشاگران نيز حضور دارند. در اينجا طبعاً ديوارِ حاشا بلند است، چون طبعِِ قضيه می‌طلبد بلند باشد. انکارِ حادثه‌ای که اين همه شاهد داشته است، نشان می‌دهد که جهانِ مشترکِ انسانی تا چه حد شکننده است. می‌توان دو قسمتش کرد و گفت آن قسمت دروغ است و اين قسمت راست. وقتی بنا بر انکار باشد، ديگر هيچ استدلالی کارگر نيست. استدلال در اين حوزه‌ها معمولاً برای شکسته‌بندی کردنِ جهانِ مشترک است. آن را از بيخ و بن نمی‌پذيرد هر آن کسی که نفسِ اشتراک را نمی‌پذيرد. منکران نفعی در انکار دارند. در آلمان نيز مثلِ بقيه‌ی جهان منکرانِ نامدار همان مجرمانِ نامدار ‌اند.[۲۴] در جاهای ديگر انگيزه‌ی نسلِ اولِ منکران اشتراکِ نظر و در موردهايی اشتراکِ عملی بود که با نازی‌ها در يهودستيزی داشتند. گروههای نئونازی، يعنی آنهايی که بر آن اند از نو نظامِ نازی‌ها را برقرار کنند، آن جايی که بنا را بر انکار می‌گذارند، پا در جای پای منکرانِ نخستين نهاده و حرفهای آنان را تکرار می‌کنند. آنان اما معمولاً افتخار کردن بر گذشته‌ی هيتلری‌ را بر انکارِ آن گذشته ترجيح می‌دهند. اکثريتِ اعضای گروههای نئونازی را جوانانی تشکيل می‌دهند که دارای کمترين آگاهی از گذشته هستند. به آنان ايدئولوژی‌ای تزريق می‌شود که جانمايه‌ی آن ستايش از نفرت و خشونت است. آنان می‌آموزند که از خارجيان، رنگين‌پوستان و گروههای دموکرات و چپ نفرت داشته باشند. در اروپا خشونت و نفرتِ آنان در درجه‌ی نخست روکرده به کسانی است که از آسيا و آفريقا آمده‌اند. مسلمانان به طورِ ويژه موردِ نفرتِ اين گروهها هستند. آن کسانی که به مسجدهای مسلمانان حمله می‌برند، همانی‌اند که متعرضِ گورستان‌ها و مکانهای عبادی و اجتماعیِ يهوديان می‌شوند.

خوراکِ فکریِ کادرهای رهبری‌کننده‌ی اين جريانها را افزون بر نوشته‌های رهبرانِ نسلِ اولِ فاشيسم، مجموعه‌ای از نوشته‌ها در قالبِ مقاله و کتاب تشکيل می‌دهد که برخی از آنها به بيانِ تاريخ می‌پردازند. تاريخ‌نويسیِ نئونازی‌ها معمولاً شرحِ عظمتِ دستگاهِ هيتلر و توانِ نظامی آن است. جريانِ اصلیِ راستِ متمايل به فاشيسم اما بيشتر طالبِ نوشته‌هايی است که گذشته را پاک بنمايند و برای مشکلهای سياسی و اجتماعیِ جهانِ معاصر راه‌حلهايی در مسيرِ فاشيستی پيش بنهند که چندان از طبعِ روز دور نباشند. در ميانِ اين نوشته‌ها آثاری وجود دارند که زيرِ عنوانِ تاريخ‌نويسیِ انکارِ هولوکاست دسته‌‌بندی می‌شوند. نويسندگانِ قريب به اتفاقِ آنها کسانی‌اند که در تاريخ تحصيلِ دانشگاهی نداشته و در مجمع‌های علمی فاقدِ نام به‌عنوانِ مورخ هستند. معدود تحصيل‌کرده‌ای که در ميان اين گروه به چشم می‌خورند، با انگيزه‌های مختلفی به انکارِ جنايتِ بزرگ رو آورده‌اند. نفسِ انکار شهرت‌آور است و در محفلهايی که انکار را می‌پسندند، منکر را دارای نام و شخصيت می‌کند. انکار طبعاً کاسبی نيز هست.

گروهی از منکران خود را "تجديدِ نظر طلب" می‌نامند. ادعای بازنگرش‌گری برای دادنِ ظاهری علمی به مشیِ انکار و توجيه است. به تک‌تکِ ايرادهای به اصطلاح "بازنگرش"‌گرِ آنان پاسخ داده شده[۲۵]، با وجودِ اين، انکار ادامه دارد، چون دعوا بر سر حقيقت نيست و چون بر سر حقيقت نيست، نمی‌توان آن را با دليل و شاهد حل کرد.

. جنبه‌ی نخست انکار

برای انکار بخشِ بزرگی از واقعيت را ناديده می‌گيرند و سپس ترکيبی در برابر می‌گذارند از حقيقتهای پيش‌ِ‌پاافتاده، نيمه‌حقيقت‌ها و انبوهی دروغ. منطقِ ساده‌ی بداهت می‌گويد که هزاران تن شهادت داده‌اند، اثرهای جنايت فراوان‌فراوان به‌جا مانده‌اند و کوهی از پرونده پيش و پسِ فاجعه را مستند کرده‌اند، پس بايستی پذيرفت وجودِ اين زخمی را که بر جانِ جهان دهان گشوده است. بحث با کسانی که اين منطقِ ساده را نمی‌پذيرند، بی‌فايده است. برای آنان نفسِ جنايت مهم نيست، مهم نتيجه‌گيری‌هايی است که اينک می‌شود و آنان نمی‌خواهند اين نتيجه‌ها را بپذيرند. از حادثه طبعاً می‌توان برداشتهای مختلفی داشت[۲۶] و با تفسيرِ آن به نتيجه‌های مختلفی رسيد. نتيجه‌گيری‌ها در يک چارچوبِ عمومیِ پذيرفتنی قرار می‌گيرند، اگر به انکارِ نفسِ موضوع راه نبرند و با اراده‌ای به مخالفت برنخيزند که می‌خواهد مانعِ تکرارِ فاجعه شود.

انکار دو جنبه دارد: جنبه‌ای از آن به نفسِ موضوع مربوط می‌شود و جنبه‌ی ديگر به آگاهی و اراده‌ای که در برخورد با موضوع برای ممانعت از تکرار آن شکل گرفته است. جنبه‌ی نخستِ انکار، ناديده گرفتنِ فاجعه‌ای است که نه فقط گسستی تمدنی، بلکه گسستی در انسانيت است. آنسان که پيشتر گفته شد منظور از گسست در انسانيت شکافی در جنسِ انسان است، از اين راه که نوعی از انسان خواسته است نوعی ديگر را به طورِ کامل از پهنه‌ی گيتی بزدايد. اين گسست از يک کينه‌توزیِ معمول و مرسوم در تاريخ برنخاسته است. آن را مجموعه‌ای از پيشداوری‌ها، فکرهای پليد، حسادت‌ها، دژخيمی‌ها، جاه‌طلبی‌ها و — فراموش نکنيم — حرصِ چنگ انداختن بر مال و منالِ قربانيان[۲۷] برانگيخته است، اما واکاستنی به اين مجموعه نيست. انکارِ آن محروم کردنِ جهانيان از ادراکِ آن پويشی از ترکيبِ عاملهای فاجعه‌‌انگيز است که می‌تواند از بحرانهای سياسی، خشونت، از خشونتهای گسترده گسست‌های تمدنی و از گسست‌های تمدنی گسست در انسانيت بسازد. نازی‌ها به کودکانِ خردسالی که روانه‌ی اتاقِ گازشان کرده‌اند، کينه‌ی مشخصِ شخصی نداشتند. فکر می‌کردند که آنان نبايد زنده بمانند، چون زنده‌ماندنشان زنده‌ماندنِ ذهنهايی است که به ياد می‌آورند، به ياد می‌آورند انسانهايی، حادثه‌هايی و گذشته‌‌هايی را. انکارِ هولوکاست نيز به نحوی تکان‌دهنده مخالفت با يادآوری است. بايستی گفت، آن هم با وحشت، که جنسِ هر دو نوع مخالفت يکی است. آگاهی بر اين امر بايد هشداری باشد در اين مورد که فاجعه می‌تواند تکرار شود. جريانی از آن، جريانِ مخالفت با يادآوری، هم اکنون ادامه دارد. اين جريان هيچ‌گاه از جاری بودن بازنايستاده است.

. تقابل دردناک دو فاجعه

[۲۸] "No Germans, no Holocaust" برپايه‌ی اين سخنِ مشهورِ دانيل گلدهاگن می‌توان گفت که در درجه‌ی اول آلمانی بايستی در تلاش برای ادراکِ هولوکاست باشد، در موردِ درسهای آن بينديشد و نسبت به خطرِ تکرارِ جزئی‌ترين عاملِ برانگيزاننده‌ی آن حساس باشد. از شهروندانِ کشورهای ديگری نيز که در تماس نزديک با آلمان بوده‌اند، چنين انتظاری می‌رود. آنان از تدارکِ فاجعه و شروعِ آن خبر داشته‌اند و بهنگام واکنش نشان نداده‌اند؛ در ميانشان بوده‌اند کسانی که با فاجعه‌آفرينان همکاری کرده‌اند يا با آنان همدلی داشته‌اند؛ پس از جنگ خواسته‌اند با شتاب به روالِ هميشگیِ امور بازگردند و تنها به اين بسنده کرده‌اند که بگويند آلمانی‌ها مقصر بوده‌اند. اين که می‌توان تعيين کرد ميزان مربوط‌بودنِ موضوع را به‌عنوانِ موضوعی مشخص به مردمانی مشخص، در اين واقعيت تغييری نمی‌دهد که موضوع در وجهِ هشدار دهنده‌اش به کلِ آدميان مربوط می‌شود. آنجايی که فاجعه ديگر نه بر اساسِ نابود کردنِ انسانهايی که کارِ خاصی کرده‌اند و اتهامهای خاصی به آنها زده شده، پيش رفته، بلکه جريان يافته، چون پای نفسِ وجودِ آنان مطرح بوده است، حادثه ديگر چهره‌ی مشخصِ خود را از دست می‌دهد و به يک فاجعه‌ی مطلقِ انسانی تبديل شود.

در منطقه‌ی ما آگاهی از هولوکاست بسيار ضعيف است. در کشورهای عربی از آگاهی‌رسانی و بحث درباره‌ی همدستیِ يک جريانِ نيرومندِ ناسيوناليستی عربی با نازی‌ها خودداری می‌شود. نمادِ اين جريانِ عربی حاج امين الحسينی مشهور به مفتیِ اعظمِ اورشليم است که مرکزی در برلين داشته و به عضويتِ "اِس اِس" نيز درآمده بوده است.[۲۹] هنوز اکثرِ رهبرانِ فلسطينی او را قهرمانِ خود می‌دانند. جريان نازيستی در ميان عربها بدونِ گسست تداوم يافته و تنها صورت عوض کرده است. جريانِ بعثی ريشه‌ای در نازيسمِ عربی دارد.[۳۰] در اين مورد چشم‌پوشی بر اين گوشه از تاريخ خود يا حتّا فخر به آن متأثر از موضوعِ دولت اسرائيل و چگونگیِ تشکيلِ آن است.[۳۱] حرکت در جهتِ تشکيلِ اين دولت پيش از بروزِ هولوکاست آغاز شده بود. پس از پايانِ جنگ جهانیِ دوم دولت نوپای اسرائيل وجهی از مشروعيتِ خود را از هولوکاست گرفت، با اين استدلال که اگر يهوديان دولتی می‌داشتند، به آن بلا گرفتار نمی‌شدند. از واقعيتِ هولوکاست اما نمی‌توان هيچ حقانيتی را استنتاج کرد جز حقانيتِ مبارزه برای آزادی و حقوقِ بشر، مخالفت با هر گونه تبعيض و نژادپرستی و به بيانی ديگر تلاش برای آن که فاجعه تکرار نشود، در هيچ کجای جهان و در موردِ هيچ قوم و گروهی. کسانی که خود می‌بايست به آموزه‌ی اخلاقیِ برخاسته از انديشه درباره‌ی هولوکاست وفاداریِ نمونه‌واری نشان دهند، به شکلی خشن آن را نقض کردند. جريانهای افراطی در ميانِ يهوديان دست بالا را گرفتند و به فلسطينيان جنگ و آوارگی تحميل کردند. گروه بزرگی از فلسطينيان سرزمين خود را از دست دادند.[۳۲]

هولوکاست را به عبری "شوآ"[۳۳] می‌گويند که معنای آن فاجعه است. فلسطينيان داستانِ آوارگی‌ها و مصيبت‌های خويش را "نِکبَة" می‌خوانند که اين واژه نيز به معنای فاجعه است. در منطقه‌ی ما تقابلِ دردناکی شکل گرفته است از دو فاجعه. اين گمان پديد آمده است که اذعان به يک فاجعه به معنای ناديده گرفتنِ فاجعه‌ی ديگر است. اين امر آگاهی‌يابی و آگاهی‌رسانی را مشکل کرده است، هم در موردِ "شوآ" و هم در موردِ "نکبة". واقعيتِ "شوآ" و بی‌همتايیِ آن انکار می‌شود، انگار از اين راه عرصه باز می‌شود تا "نکبة" وسعت و دردناکیِ خود را پديدار سازد. عدالت ايجاب می‌کند که هر يک در جای خود فهم شود. واقعيتِ يکی شکننده‌ی واقعيتِ ديگری نيست. تقابلِ ذهنیِ دو واقعيت تنها نشان‌دهنده‌ی اين واقعيتِ دردناک است که آموزه‌ی اخلاقیِ برگرفته از انديشه بر هولوکاست همگانی نشده است‌.

. جنبه‌ی دوم انکار

با انکارِ واقعيتِ هولوکاست، ذهنِ خود را به روی انديشه‌هايی می‌بنديم که با تأمل بر اين فاجعه برآن‌اند مانعِ تکرارِ آن شوند. زمينه‌ی تکرارِ اين گونه فاجعه‌ها هنوز در جهان ما موجود است. با وجودِ اين اکنون بشريتِ معاصر می‌تواند به خود ببالد که دارای يک فرهنگِ جهانیِ حقوقِ بشر شده است، از اين نظر خود را نسبت به دوره‌های پيشتر ممتاز کرده است و انتظار می‌رود که در برابر ستم‌گری و حق‌کشی مقاومتِ بيشتری از خود نشان دهد. يک ستونِ اصلیِ اين فرهنگ واکنشهای اخلاقی–انديششی به هولوکاست است. همه‌ی ايده‌های اصلی در موردِ حقوقِ بشر پس از جنگِ جهانیِ دوم به "شوآ" بازمی‌گردند و هشدار می‌دهند که از حق‌کشی‌های کوچک به سادگی ممکن است حق‌کشی‌های بزرگ و از تبعيض آوشويتس ايجاد شود. در مقدمه‌ی اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر، آنجايی که اعلاميه ضرورتِ خود را از پاسخگويی به «اقدامات وحشيانه‌ای» که «وجدان بشر را برآشفته‌اند»[۳۴] می‌گيرد، مقدم بر هر چيز به هولوکاست اشاره دارد.

هولوکاست را صورتبندیِ خاصی از ترکيبِ عاملهای فاجعه‌انگيز موجب شد. آن چه در نهايت به هولوکاست امکانِ بروز داد، اين بود که نيرويی با ظرفيتی عظيم برای جنايتکاری قدرتِ دولتی را به دست گرفت و جامعه، که پيشتر به لحاظِ ذهنی به ايدئولوژیِ جنايت تسليم شده بود، فاقدِ آن توانِ سياسی، ظرفيتِ فکری و شهامتِ اخلاقی بود که بر اين قدرت لجام زند و آن را مهار کند. ايده‌های دموکراتيک پس از جنگ جهانی دوم همگی از اين درسی که بُروزِ فاجعه به بشريت آموخت، سرچشمه می‌گيرند. طبيعی و منطقی آن است که انکارِ جنايت‌های نازی‌ها محروم کردن خود از بهره‌وری از اين ايده‌های دموکراتيک باشد.

جنبه‌ی نخستِ انکارِ هولوکاست ناديده گرفتنِ واقعيتی است با جلوه‌‌ای ناديده‌گرفتنی و جنبه‌ی دوم آن پشت کردن به فرهنگی است که در واکنش به آن واقعيت شکل گرفته است. اين فرهنگ در بحثهای حقوق بشر، در بحثهای مربوط به سامانِ دموکراتيک جامعه، در ورودِ مفهومِ "جنايت عليه بشريت" به واژگانِ حقوقیِ بين‌المللی و در کلِ نگرش اخلاقی و فلسفی و سياسی و هنری به جهان پس از جنگِ جهانیِ دوم جلوه‌گر است. يک مسئله‌ی عمده‌ی هنرِ پس از جنگ پرسش درباره‌ی امکان و چگونگیِ هنرورزی پس از آوشويتس است.[۳۵]

در منطقه‌ی ما هستند کسانی که کلِ اين فرهنگ را به صهيونيسم نسبت دهند. نوشته‌‌های اخوان‌المسلمين و ديگر جريانهای بنيادگرا بر اين مدار می‌چرخند. چندی است که آنها را با جديت به فارسی برمی‌گردانند.[۳۶] بحرانِ هويت و نياز به دشمنی که همه‌ی ناکامی‌ها را بتوان به وی نسبت داد، بازتوليدکننده‌ی انگيزه‌هايی است که نمودی از آن انکارِ هولوکاست است. در منطقه‌ی ما اما انکار هولوکاست بيشتر و پيشتر از آن که انکار در وجهِ نخست آن باشد، انکار در وجهِ دوم آن است. مشکلِ انکارگرايان با ايده‌های حقوق بشری است و اين چيزی نيست که آن را پنهان کنند. اگر با فرهنگِ حقوق بشری برخاسته از واکنش اخلاقی، سياسی و انديشه‌ای در قبالِ هولوکاست مشکل نداشتند، به انکار واقعيت هولوکاست رو نمی‌آوردند.

[نیلگون]

-----------------------------

[۱] Primo Levi, Die Untergegangenen und die Geretteten, München u. Wien 1990, S. 205.

پريمو لوی (۱۹۸۷—۱۹۱۹) يهودیِ ايتاليايی؛ او توانست از آوشويتس (Auschwitz)جانِ سالم به در برد. لوی در آثاری چند مشاهداتِ خود را از نظامِ فاشيستی، اردوگاهِ مرگِ آوشويتس و ويرانگری‌های جنگ مکتوب کرده است. از همه مشهورتر کتابی است با عنوان آيا اين يک انسان است؟ که آن را در سال ۱۹۴۷ يعنی دو سال پس از رهايی از آوشويتس نوشته است. موضوعِ مرکزیِ اين کتاب چگونگیِ زدودنِ ارجِ انسانی از زندانيان در اردوگاههای مرگ است.

[۲] Holocaust (هولوکاوست)

[۳] در موردِ دادگاهِ نورنبرگ در مقاله‌ی يک انکارگرِ هولوکاست — که آن را با حفظ املا و انشای اصلی آن نقل می‌کنيم — چنين می‌خوانيم:

«سرانجام با اتمام جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ و پيروزی متفقين و درپی آن دستگيری هيتلر و رهبران آلمان نازی، دادگاه نورنبرگ برای رسيدگی به جنايات آنها تشکيل می‌شود. اما چرچيل معتقد بود؛ دليلی ندارد که کسی خودش را معطل مسخره بازی‌ها‌يی مثل دادگاه کند و هيتلر و کارگزارانش را بايد درجا اعدام کرد. اين مخالفتهای چرچيل و ديگر سران متفقين تنها به علت مبرهن بودن جنايات هيتلر درطول زمان جنگ نبود بلکه، بطور يقين در روند دادگاه، بسياری از مسائل مبهم ديگر نيز روشن می‌شد که متفقين با علنی شدن آن مبارزه می کردند.

در تمام مدت،برگزاری محاکمه، دادگاه هيچ سند مکتوبی درباره کشتار سازمان يافته يهوديان نمی‏يابند. عده‌ای در دادگاه معتقد ند هيتلر دستور داده يهوديان را در اردوگاه‌ها‌يی مثل آوشويتس با گاز زيکلون ب يا (سيليکون) خفه کنند و بعد در کوره بسوزانند. همه چيز، مبهم است. شاهدانی عليه متهمان شهادت می‌دهند، اما بالاخره نهادهای رسمی می‌پذيرند که هيتلر شش ميليون يهودی را با اين روش کشته است. اين‌ آمار در سال‌ ۱۹۴۶ از سوی‌ دادگاه‌بين‌المللی‌ نظامی‌ در نورنبرگ‌ و با استناد به‌شهادت‌ (رودلف‌ هس‌) افسر نيروی‌ مخصوص ‌پليس‌ آلمان‌ نازی‌ يا (SS) ارائه شد که‌در زمان جنگ فرماندهی ‌آوشويتس‌ را بر عهده‌ داشت‌. هس از ياران‌اوليه‌ هيتلر بشمار می آمد و با او در نوشتن‌ کتاب‌ خاطراتش در زندان با عنوان (نبرد من‌) همکاری‌ داشت‌. (شايان ذکر است، نزديک به يک دهه پس از برگزاری دادگاه نورنبرگ مشخص شد که‌ شهادت‌ هس‌ و همچنين‌ اعترافات‌ وی‌ که‌ در دادگاه‌ نيز مورد استفاده‌ قرار گرفته‌بود‌نه‌تنها با واقعيت بسيار فاصله داشت، بلکه‌ اين‌ اعترافات‌ باضرب‌ و شتم‌ شديد وی، گرفته‌ شده‌ و همسرو فرزندان‌ وی‌ نيز به‌ مرگ‌ و تبعيد در سيبری‌تهديد شده بودند!)

در اين راستا حتی يک سطر نوشته در مورد‌هلوکاست در اسناد نازی ها يافت نشد و مدافعان هلوکاست معتقدند که (هيتلر دستور کشتار يهوديان را شفاهی صادر کرده است)، که اين تحليل بسيار سادلوحانه و غير قابل قبول است. از طرفی بعد از پايان جنگ جهانی اتاق های گاز در بعضی اردوگاه ها اصلاً وجود نداشت و آنها را پس از تصرف اردوگاه ها ساختند!

بهر صورت پس از تأييد رسمی هلوکاست (برای اولين بار) در دادگاه نورنبرگ، لوح يادبودی تهيه و جلوی اردوگاه آوشويتس نصب می‌شود و روی آن حک می شود، به ياد شش ميليون قربانی يهودی!. ( البته اين لوح بعدها از اين محل که هم اکنون نيز به موزه تبديل شده است برداشته شد ). جالب آنکه به غير از برخی از گروههای متعصب يهودی، دولت اسرائيل بعنوان بزرگترين مدافع حقيقی بودن‌هلوکاست، صحبتی از شش ميليون نفر نمی کند و ديگر به رقم نهصد هزار مرگ يهوديان در طول جنگ اکتفا کرده است، (نهصد هزار مرگی که آنهم معلوم نيست چه تعدادی به جنگ مربوط است و چه تعدادی براثر پيری، بيماری و مسائلی شبيه آنها‌ بوده است). آنچه مبرهن است در دو سال آخر جنگ جهانی دوم، بيماری‌ها‌ی همه گيری مثل وبا و تيفوس در تمام اروپا شايع شده بود و يقينا اين بيماری‌ها‌ ميان يهوديان و غير يهوديان فرق نمی‏گذاشت. (دراين راستا با دقت بربيشتر تصاويری که درارتباط با هلوکاست ارائه می شوند، بدنهای نحيف و استخوان نمای انسانها بخوبی مشخص است که نشانه بيماری تيفوس است! )»

برگرفته از مقاله‌ی «افسانه شوآه و صنعت هلوکاست» نوشته‌ی مهدی عليخانی، منتشرشده در سايت عارف نيوز به تاريخ ۲۱ اسفند ۱۳۸۴. آدرس اينترنتی مقاله:
www.arefnews.com/NewsBody.aspx?ID=1308

در موردِ گفته‌های اين متخصص فقط به ذکرِ دو نکته بسنده می‌شود: آن کسی که اردوگاهِ آوشويتس را سرپرستی می‌کرده نه رودلف هِس (Rudolf Hess) از «ياران‌ اوليه‌ هيتل