Friday, 22 September 2017
جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶
 

فرهاد جعفري - چقدر و چرا «اعطای آخرین فرصت به رقیب» ضرورت دارد؟! قسمت نخست

اگر برخی از این دموکراسی خواهان همه ی گناه را به گردن «اینها» می اندازند اما برخی دیگرشان؛ گناه را یکسره به گردن «ملت ایران» و غیرت آنان می اندازند و می پرسند که « پس چرا نمی شورند و خود را از شر استبدادیان حاکم خلاص نمی کنند. واقعا نمی بینند که دارند ناموس شان را با زور می چپانند توی ماشین پلیس؟ پس "غیرت ایرانی" شان کجا رفته؟ اگر بگویند "ما که نبودیم و ندیدیم" خب بفرما. از هفته ی پیش تا به حال که هشتاد بار نشان شان دادیم. پس چرا غیرت شان را نشان نمی دهند؟! یعنی از زن هم کمترند؟! ».

چقدر و چرا «اعطای آخرین فرصت به رقیب» ضرورت دارد؟! قسمت نخست

مقدمه 1)
در هنگام یک بازی سیاسی با رقیب خود؛ می توانید نهایتی و «موعدی برای خاتمه»ی آن متصور نباشید. آنقدر بازی کنید تا سرانجام یکی از بازیگران خسته شود و یا بر حسب اتفاق و به علل گوناگون؛ بازی را به دیگری واگذار کند.
goftamgoft.com
چیزی که در نتیجه ی چنین شیوه ای از بازی از دست می دهید؛ عامل بسیار ارزنده و گران قیمتی مثل «زمان» است. ضمن آنکه «نیروی خود را نیز تحلیل می برید» و این فقط رقیب نیست که ممکن است از «کشدار بودن و خسته کننده شدن بازی» به تنگ آید و آن را به شما واگذار کند.

بلکه محتمل هم هست (و احتمال اش هم بیشتر است) که شما از این بازی بی نتیجه به تنگ آیید و قید بازی را بزنید. عطایش را به لقایش ببخشید و آن را به وقتی دیگر؛ مثلا هنگامی که تجدید قوا کرده باشید، موکول کنید. مانند بسیاری از ایرانیان دموکراسی خواه که در نتیجه ی «ناشیانه بازی کردن شان با ساخت سیاسی» و ناکامی های پیاپی که دامنگیرشان شده؛ باخت های بسیار خود به نخبگان حاکم را به هر عاملی نسبت می دهند مگر کفایت یا عدم کفایت خودشان!

برخی از آنها می گویند «با اینها نمی شود بازی کرد. بی فایده است». یا می نویسند « اینها ایدئولوژیک بازی می کنند و تا وقتی تماشاگران هم تا حدودی به این ایدئولوژی معتقدند؛ نمی توانیم برنده شویم. باید مردم را لائیک کرد».
می گویند « اینها از ابزارهای غیرمنصفانه ای در هنگام بازی استفاده می کنند؛ بنابراین نتیجه ی بازی از پیش معلوم است!». توضیح می دهند « اینها امکانات و وسایلی دارند که ما نداریم. اگر ما هم تلویزیون داشتیم؛ آنوقت می دانستیم چکارشان کنیم!».
می نویسند « اینها دولت اند و دنیا با اینها معاملات تجاری دارد. بنابراین به نفع ما بازی نمی کند. به جای بازی با اینها؛ باید با "جابجا کنندگان اصلی قدرت در ایران" وارد "تعامل" شویم. مردم چه کاره اند؟!» . برخی شان می گویند « اینها اصلا بازی بلد نیستند. حیف ما که با اینها بازی کنیم!».
برخی دیگر شان می گویند « با اینها باید "مثل خودشان" بازی کرد. همانقدر خشن. همانقدر غیر منصفانه». برخی می گویند « بازی ی مذاکره؟! با اینها مگر می شود مذاکره کرد؟!» و بالاخره برخی دیگر معتقدند « باید بازی را اساسا به هم بزنیم. اینها باید بروند تا بتوانیم درست و حسابی بازی کنیم»!

اما وقتی یک یا چند نمونه از «رقبایی مشابه رقیب خودمان» ( مثلا در امریکای لاتین یا آسیا یا افریقا) را نشان شان می دهی و از این گویندگان می پرسی:

« مگر آنها ایدئولوژیک نبودند و ایدئولوژیک بازی نمی کردند؟ مگر آنها با دموکراسی خوهان غیر منصفانه بازی نمی کردند؟ مگر در آنجا برابری خواهان تلویزیون و روزنامه داشتند؟ مگر آنها دولت نبودند و دنیا باهشان معاملات تجاری هنگفت نداشت؟ مگر در آنجا به همین راحتی دم شان را گذاشتند روی کول شان و رفتند؟ مگر در آنجا دموکراسی خواهان مثل اقتدارگرایان رقیب شان، خشن و غیر منصفانه بازی کردند؟ و مگر آنجا "بازی ی مذاکره" کارگر نیفتاد. چرا اینجا نیفتد؟» هیچ پاسخی بهت نمی دهند!

مقدمه 2)
و بسیاری پرسش های دیگر. که همه و همه روشن می کنند «دموکراسی خواه و برابری طلب ایرانی» در حال «سلب مسئولیت از انفعال و ناشیگری خود» است و مایل است گناه «دموکراسی نشدن» را تماما به گردن رقیب بیاندازد.
بنابراین؛ طبیعی ست و باید که هیولای «منحصر به فرد»ی از جمهوری اسلامی بسازد و تحویل مان بدهد تا چنین نمایانده شود که اگر راهبردها و تاکتیک های جناب دموکراسی خواه کارگر نمی افتد؛ مربوط به این نیست که آن راهبردها یکسره غلط و از ایجاد هرگونه تحولی در زندگی اجتماعی ایرانیان ناتوان اند. بلکه به این مربوط است که «اینها» مثل هیچ «اینها ی دیگری» نیستند!

اگر برخی از این دموکراسی خواهان همه ی گناه را به گردن «اینها» می اندازند اما برخی دیگرشان؛ گناه را یکسره به گردن «ملت ایران» و غیرت آنان می اندازند و می پرسند که « پس چرا نمی شورند و خود را از شر استبدادیان حاکم خلاص نمی کنند. واقعا نمی بینند که دارند ناموس شان را با زور می چپانند توی ماشین پلیس؟ پس "غیرت ایرانی" شان کجا رفته؟ اگر بگویند "ما که نبودیم و ندیدیم" خب بفرما. از هفته ی پیش تا به حال که هشتاد بار نشان شان دادیم. پس چرا غیرت شان را نشان نمی دهند؟! یعنی از زن هم کمترند؟! ».

و یکی هم نیست از این «جماعت باغیرت» بپرسد که شما که لالایی بلدی اخوی؛ چرا خودت بلند نمی شوی بیایی به ایران:

تا رگ گردن ات را که از سر خشم باد کرده؛ از نزدیک ببینیم ؟! تا غیرت مرد ایرانی را تو نشان مان بدهی تا رگ گردن ما هم بلکه بجنبد!
.....تا لائیسیته را که فهمیده ای و می گویی چاره ی کار است؛ تو به مردم عرضه کنی. تا نافرمانی مدنی را تو شروع کنی و ما هم پشت سرت راه بیفتیم به نافرمانی مدنی کردن؟!
.....یا تو «اخوی با اعتماد به نفس من» که «در لندن و حین ارتباط مستقیم ات با واشنگتن» توصیه می کنی [فریب اینهایی را نخورید که می گویند اگر رژیم ناگهان برود یا حمله نظامی شود، کشور ممکن است به آشوب و آنارشی کشیده شود. جوان ها! بله همین جوان ها؛ می توانند هسته های 5 نفره ای تشکیل دهند که اوضاع را به کنترل خودشان در بیاورند.... اینهایی که مردم را از آشوب و تجزیه می ترسانند؛ یا اعتماد به نفس ندارند یا با رژیم اند] بلکه لندن بودن را بی خیال شوی. قید صفای بی مثال هر روز عصر ترافالگار رفتن و هایدپارک رفتن و مادام توسو رفتن را بزنی.
بلند شوی؛ یک بلیط یکسره ی بریتیش ایرویز بگیری بیایی ایران و با این اعتماد به نفس حیرت انگیزی که داری، چند تا از این هسته های 5 نفره ترتیب بدهی که وقتی رژیم را ساقط کردی؛ بتوانی آشوب های قومی و مذهبی و منطقه ای را هم تحت کنترل خودت در بیاوری!

واقعا چرا بلند نمی شوید بیایید ایران؟!

مقدمه 3)
از هر کدام شان هم که بپرسی:
آن یکی در «دانشگاه کبک» تدریس دارد و نمی تواند بچه های مردم را همینجوری «این آخر ترمی» به امان خدا رها کند و بیاید! پس چه کسی واحد «سبق شناسی مبارزه در جوامع اقتدارگرا» را تدریس کند؟!
آن دیگری «پس تلویزیون اش را چه کار کند» و دست کی بدهد که وقتی برگردد صاحب نشده باشد!
این یکی؛ این «جوانی کردن ها» دیگر ازش گذشته. همه ی عمرش را وقف «فرزندان ایران» کرده بوده. این باقی مانده ی عمرش را دیگر باید به «فرزندان خودش» برسد! یعنی آنها سهمی از وجود او ندارند؟!
آن یکی کلاه اش هم بیفتد به این مملکت حاضر نیست برگردد تا کلاه خودش را بردارد. چه برسد به این کارها. "وقتی در ایران بودم، خیلی قدرم را دانستند که حالا برگردم. مگر مغز گوسفند خورده ام؟!".
این دیگری می گوید "برگردم که چه بشود. که مثل جهانبگلو بگیرندم ببرندم زندان و ازم توبه نامه بگیرند. که آخر عمری و بعد این همه مبارزات خستگی ناپذیر، همین نیم مثقال آبرویم را هم به باد بدهم؟! نه دور سرت بگردم. همه ی حرفهایت قبول. اما از پاچه ی من یکی بکش بیرون"!
این یکی اگر در ایالات متحده نباشد؛ پس چه کسی آگاهی تقسیم کند و میزگرد تلویزیونی ترتیب بدهد و مرتب «گذشته ی نحس و نکبت مان» را به یادمان بیاورد و اوقات تلخ مان را تلخ تر کند؟!
این یکی تازه در انتخابات شهرداری شهر بورلی هیلز رای آورده و شده شهردار منطقه ی 3. چطور بلند شود بیاید ایران. پس چه کسی به کار شهرداری منطقه ی 3 بورلی هیلز برسد؟!
آن یکی تا وقتی در ایران بوده؛ همه ی ایرانی ها را اول دموکراسی خواه و بعد سازماندهی کرده. فقط «پوپر و هایدگر و کانت و توکویل و ویتگنشتاین» را کم داشته. همین که آنها را هم دموکراسی خواه کرد؛ بر می گردد!
آن دیگری می گوید «آلزایمر» دارد و آنها که می روند ایران و می آیند؛ می گویند قرص هایش توی ایران پیدا نمی شود. اگر آمد و «یادش رفت نافرمانی مدنی بکند» واقعا چه کار باید کرد؟!
و آن آخری می گوید ایرانی ها اهل هزینه دادن نیستند. اول تو متقاعدشان بکن که دموکراسی یک کالای لوکس است و اگر می خواهند باید بهایش را بپردازند. بعد به روی چشم. برمی گردم!

حالا من یک چیزی گفتم که "....کسی هم نیست که ازشان بپرسد"! مبادا به این خاطر برگردید و ازشان چیزی بپرسید. چون من که جرات کردم و یکبار این را پرسیدم؛ ناگهان به بسیاری فضایل مفتحر شدم!

موخره:
در یادداشت پیشین (دموکراسی یک پازل است نه یک معما و محتاج رویا ورزیدن است) در حد توان خود کوشیدم تا روشن سازم که چرا لازم و ضروری ست که اولا «یک رویای بزرگ داشته باشید» و ثانیا چرا رویای شما باید به نحوی باشد که «همگان در آن سهمی برای خود متصور باشند» تا «آنها» نیز به تحقق رویای شما کمک کنند.
و چرا ضرورت دارد آن را به «قطعات مختلفی از چند رویای کوچکتر» تقسیم کنید. و چرا می باید در مراحل نخست از بازی؛ یک «رویای مقدماتی برای خود» تدارک ببینید. چون هیچ رویایی به ناگهان محقق نمی شود؛ چون هیچ رویایی موکول به فقط توان و خواست شما نیست. بلکه باید از نیروی دیگران نیز به نفع خود استفاده کنید و خواست خود را به خواست آنان هم مبدل کنید. و از آن گذشته؛ دستیابی به رویای مقدماتی و کامیابی در آن، برانگیزاننده و شوراننده ی شما برای «تحرک بیشتر در جهت رویای بزرگ» شماست.

در «قسمت دوم» همین نوشته می کوشم تا روشن کنم که:
«چرا ضرورت دارد به رقیبی که در اغلب موارد به قوانین بازی پای بند نیست و نامنصفانه بازی می کند؛ "فرصت آخر"ی اعطا کرد ؟! ».
که در چند روز آینده در همین پایگاه خواهید خواند.