Monday, 25 September 2017
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
 

از جهان ديني تا دنياي علمي/ فصلي از رساله: «آرامش دوستدار و هنر نينديشيدن / علی اصغر حقدار

آرامش‌ دوستدار از جمله‌ مدرن‌انديشان‌ ايراني‌ است‌ كه‌ در سه‌ دهه‌ از فعاليت‌هاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ خود، مشكل‌ ايران‌ را موضوع‌ پروسه‌ي‌ انديشگي‌اش‌ قرار داده‌ و آن‌ را به‌ جد و بر بنيان‌ فلسفه‌اي‌ واقع‌بينانه‌ و روشمند به‌ پرسش‌ گرفته‌ است‌؛ دوستدار در پروژه‌ي‌ خويش‌ از عوامل‌ عقب‌ماندگي‌ ايران‌ مي‌پرسد و «امتناع‌ تفكر» را در «فرهنگ‌ ايراني‌» با مؤلفه‌هايي‌ كه‌ از سابقه‌ي‌ تاريخي‌ در اين‌ مرز و بوم‌ برخوردارند، به‌ چالش‌ فرامي‌خواند. پرسشي‌ كه‌ به‌ گمان‌ دوستدار، سابقه‌اي‌ در فرهنگ‌ سنتي‌ ايران‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ توان‌ طرح‌ مساله‌ و حل‌ بحران‌ را نداشته‌ است‌، بوده‌ و خود گسستي‌ از سنت‌ فرهنگي‌ ايران‌ بشمار مي‌رود؛ بنيان‌هاي‌ اين‌ گسست‌ معرفتي‌ در پروژه‌ي‌ دوستدار «عقلانيت‌» و «علم‌گرايي‌» است‌ و همو به‌ درستي‌ تقابل‌

از جهان ديني تا دنياي علمي/ فصلي از رساله: «آرامش دوستدار و هنر نينديشيدن»

فصلي از رساله: «آرامش دوستدار و هنر نينديشيدن»

1ـ از جهان‌ ديني‌ تا دنياي‌ علمي‌

اكنون‌ ديگر عقب‌ ماندگي‌ ايران‌ و انحطاطي‌ كه‌ لايه‌هاي‌ زيستي‌ ما را فرا گرفته‌، از كفر ابليس‌ معروف‌تر و ملموس‌تر شده‌ است‌؛ از زماني‌ كه‌ نخستين‌ مسافران‌ ديار فرنگ‌ به‌ ايران‌ بازگشتند و بر تفاوت‌هاي‌ دو دنياي‌ پيشرفته‌ي‌ غرب‌ و عقب‌ مانده‌ي‌ ايران‌ آگاه‌ شدند، نزديك‌ به‌ دويست‌ سال‌ مي‌گذارد. در اين‌ مدت‌ نه‌ تنها اين‌ تفاوت‌ها كم‌ نشده‌ و نظام‌ انديشگي‌ و زيستي‌ مدرنيته‌ نتوانسته‌ در فرهنگ‌ و جامعه‌ي‌ ايراني‌ جايگزين‌ شود، بلكه‌ از يك‌ طرف‌ با شتابي‌ كه‌ دنياي‌ مدرن‌ بر ترقي‌ و پيشرفت‌هايش‌ داده‌ است‌ و از طرف‌ ديگر مقاومت‌ نابخردانه‌اي‌ كه‌ نيروهاي‌ ضد مدرن‌ در اشكال‌ متفاوت‌ ايدئولوژيك‌ از خود نشان‌ مي‌دهند، دور نيست‌ كه‌ ايران‌ زمين‌ به‌ خاطره‌ي‌ تاريخي‌ انسان‌ها پيوسته‌ و سرگذشت‌ آن‌ در كتاب‌هاي‌ تاريخ‌ و باستان‌شناسي‌ خوانده‌ شود.
بي‌ترديد علت‌ اين‌ شكاف‌ و باز شدن‌ آن‌، ريشه‌ در مؤلفه‌هاي‌ فرهنگي‌ و شاخص‌هايي‌ دارد كه‌ بر ذهن‌ و زبان‌ ايراني‌ از گذشته‌هاي‌ سنتي‌ سايه‌ افكنده‌ و با برخوردهاي‌ ايدئولوژيك‌ و احساساتي‌، واقعيات‌ زندگي‌ در شرايط‌ دنياي‌ معاصر را پس‌ مي‌راند؛ با اين‌ حال‌ به‌ دنبال‌ آشنايي‌ ايرانيان‌ با فرهنگ‌ و تمدن‌ مدرن‌، از سپيده‌دمان‌ تغيير در انديشه‌ها و دگرگوني‌ در روابط‌ اقتصادي‌ ـ سياسي‌ ايران‌ با جهان‌ نوين‌، بودند انديشمندان‌ و نخبگان‌ آگاهي‌ كه‌ زنگ‌ها را براي‌ شناخت‌ عوامل‌ سقوط‌ و موانع‌ توسعه‌يافتگي‌ در انديشه‌ و جامعه‌ي‌ ايراني‌ به‌ صدا درآوردند و بر وجدان‌ خواب‌ رفته‌ي‌ ايرانيان‌، بانگ‌ بيدار باش‌ زدند و بر خانه‌ تكاني‌ اذهان‌ پاي‌ فشردند، تا قبل‌ از اينكه‌ طشت‌ ويراني‌ و انهدام‌ ايران‌ زمين‌ بر آفتاب‌ بگسترد، آن‌ را در بازخواني‌ انديشه‌ها، بازپرداخت‌ ارزش‌ها و بازسازي‌ اخلاقيات‌ و نهادها، به‌ نوسازي‌ فراخوانده‌ و به‌ راهسپاري‌ در جهان‌ مدرن‌ رهنمون‌ شوند.
آرامش‌ دوستدار از جمله‌ مدرن‌انديشان‌ ايراني‌ است‌ كه‌ در سه‌ دهه‌ از فعاليت‌هاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ خود، مشكل‌ ايران‌ را موضوع‌ پروسه‌ي‌ انديشگي‌اش‌ قرار داده‌ و آن‌ را به‌ جد و بر بنيان‌ فلسفه‌اي‌ واقع‌بينانه‌ و روشمند به‌ پرسش‌ گرفته‌ است‌؛ دوستدار در پروژه‌ي‌ خويش‌ از عوامل‌ عقب‌ماندگي‌ ايران‌ مي‌پرسد و «امتناع‌ تفكر» را در «فرهنگ‌ ايراني‌» با مؤلفه‌هايي‌ كه‌ از سابقه‌ي‌ تاريخي‌ در اين‌ مرز و بوم‌ برخوردارند، به‌ چالش‌ فرامي‌خواند. پرسشي‌ كه‌ به‌ گمان‌ دوستدار، سابقه‌اي‌ در فرهنگ‌ سنتي‌ ايران‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ توان‌ طرح‌ مساله‌ و حل‌ بحران‌ را نداشته‌ است‌، بوده‌ و خود گسستي‌ از سنت‌ فرهنگي‌ ايران‌ بشمار مي‌رود؛ بنيان‌هاي‌ اين‌ گسست‌ معرفتي‌ در پروژه‌ي‌ دوستدار «عقلانيت‌» و «علم‌گرايي‌» است‌ و همو به‌ درستي‌ تقابل‌ دو دنياي‌ سنتي‌ و مدرنيته‌ را در گذار از «دينخويي‌» به‌ «علم‌باوري‌» و تكيه‌ بر عقلانيت‌ خودكاو و خودانديش‌ پي‌ مي‌افكند.
با اين‌ حال‌ در سرآغازهاي‌ انديشه‌ ورزي‌، آرامش‌ دوستدار در «ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌»، فيلسوفانه‌ در بنيادها وارد بحث‌ مي‌شود و دوران‌ مدرن‌ را در برابر عصر قديم‌ قرار مي‌دهد؛ دوستدار اين‌ تقابل‌ و جدايي‌ را در مؤلفه‌هاي‌ «علم‌» و «دين‌» كه‌ هر كدام‌ تشكيل‌ دهنده‌ي‌ دوره‌اي‌ از تاريخ‌ زيست‌ انسانهاست‌، تحليل‌ مي‌كند و از جدايي‌ حوزه‌ي‌ اعتقادي‌ و دانشي‌ سخن‌ مي‌گويد؛ اين‌ جداسازي‌ حوزه‌هاي‌ معرفتي‌ و ارزشي‌ همان‌ مفهومي‌ را در برمي‌گيرد كه‌ آدمي‌ را به‌ پديده‌ي‌ «سكولاريسم‌» راهبر است‌ و از به‌ هم‌ آميختگي‌ حوزه‌هاي‌ معرفتي‌ ممانعت‌ مي‌كند. دوستدار در اين‌ كتاب‌، سه‌ حوزه‌ي‌: بينش‌ ديني‌ ـ ديد علمي‌ و تفكر فلسفي‌ را از هم‌ جدا مي‌كند و از همان‌ ابتداي‌ كار تحقيقاتي‌اش‌، از به‌ هم‌ريختگي‌ اين‌ حوزه‌ها كه‌ در ميان‌ اكثر روشنفكران‌ و اصحاب‌ ايدئولوژي‌ در دوره‌ي‌ معاصر ايران‌ وجه‌ غالب‌ را دارد، انديشه‌ خود را با سلامت‌ خردمندانه‌اي‌ حفظ‌ مي‌كند؛ تأملي‌ دوباره‌ در برخي‌ از آثار دوستدار و خصوصاً مصاحبه‌ دو بخشي‌ اخيرش‌ با سايت‌ نيلگون‌، بعضي‌ آفات‌ دينخوگرايانه‌اي‌ را نمايان‌ مي‌كند. دوستدار در فصولي‌ از كتاب‌ «امتناع‌ تفكر در فرهنگ‌ ديني‌» هم‌ آنجا كه‌ به‌ مصاف‌ اعتقادات‌ شيعي‌ مي‌رود، رگه‌ هايي‌ از باورهاي‌ آئيني‌ خود را ظاهر مي‌كند. اين‌ موارد با اينكه‌ پروژة‌ معرفتي‌ دوستدار را آفت‌ زده‌ مي‌كند، در اين‌ نوشتار به‌ لحاظ‌ بي‌ وجه‌ بودن‌ براي‌ من‌ از جهت‌ حقانيت‌ و يا عدم‌ حقانيت‌ اعتقادات‌ مذهبي‌ و خارج‌ بودن‌ از تحليل‌ تاريخي‌ انديشه‌هاي‌ مدرن‌ مورد بحث‌ قرار نگرفه‌ است‌؛ بنابراين‌ اشاره‌اي‌ به‌ آن‌ كفايت‌ مي‌كند. دوستدار به‌ واقع‌ فهميده‌ است‌ كه‌ اولاً ساحت‌ زيستي‌ مدرنيته‌ برآمده‌ از علم‌ و تجربه‌باوري‌ است‌، در مقابل‌ دنياي‌ سنتي‌ كه‌ پيچيده‌ در دين‌باوري‌ و متافيزيك‌انديشي‌ بود؛ دوم‌ اينكه‌ با خارج‌ شدن‌ از ساحت‌ ديني‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ طرح‌ پرسش‌ و سؤال‌ از چرايي‌ در يك‌ نظام‌ انديشگي‌ رسيد و در مسائل‌ اجتماعي‌ ـ اخلاقي‌ و مفاهيم‌ معرفتي‌ و ذهني‌ به‌ تأمل‌ پرداخت‌.
همين‌ دقت‌ دوستدار را به‌ تفاوتي‌ مي‌رساند كه‌ ميان‌ تفكر فلسفي‌ با بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ وجود دارد و در حقيقت‌، فلسفه‌ را از قيد دين‌ ـ كه‌ در فرهنگ‌ سنتي‌ ايران‌ هميشه‌ آميخته‌ با آن‌ بود و نظام‌هاي‌ متافيزيكي‌ را در اشكال‌ كلامي‌ و اعتقادي‌ و در صورت‌ نحله‌هاي‌ اشراقي‌ و نوافلاطوني‌، عرضه‌ داشته‌ است‌ ـ رها مي‌سازد. دوستدار از طرفي‌ به‌ بازگويي‌ تفاوت‌ ديد علمي‌ با بينش‌ ديني‌ هم‌ مي‌پردازد تا از آفت‌هايي‌ كه‌ برخي‌ از اصلاحگران‌ ديني‌ در مسائلي‌ چون‌: دريافت‌ ترموديناميك‌ از اصول‌ ديني‌ يا بيرون‌ كشيدن‌ روزنامه‌خواني‌ از نماز صبح‌ و طرح‌هاي‌ وارونه‌ي‌ پارلمان‌ به‌ شوراي‌ سنتي‌ و ريش‌سفيدانه‌ و تأويل‌ هرمنوتيك‌ از كتاب‌ و سنت‌، بدون‌ توجه‌ به‌ گسست‌هاي‌ معرفتي‌، گرفتار آن‌ها بوده‌اند، ايمن‌ باشد. بر اين‌ اساس‌، دوستدار به‌ بنيان‌هاي‌ دو جهان‌ قديم‌ و جديد توجه‌ مي‌كند و آن‌ را در دو مقوله‌ و مفهوم‌ اصلي‌ دين‌ و علم‌ به‌ بحث‌ مي‌كشد؛ بنابراين‌ از نظر دوستدار با اين‌ كه‌ «دانش‌، اعتقاد و انديشيدن‌» از «پديده‌هاي‌ چشمگير فرهنگي‌» هستند، ولي‌ به‌ واسطة‌ تماس‌ و رابطة‌ بيواسطه‌ و مبهمي‌ كه‌ دانشجويان‌ و برخي‌ از اهل‌ فرهنگ‌ با اين‌ مقولات‌ دارند، تأليف‌ كتابي‌ را براي‌ آشنايي‌زدايي‌ از اين‌ مفاهيم‌ و طرح‌ آن‌ها چونان‌ مسائلي‌ فكري‌، ضرورت‌ بخشيده‌ است‌: «نوشتن‌ كتابي‌ دربارة‌ دين‌ و علم‌ چون‌ مسئله‌، و از اين‌ مجرا نشان‌ دادن‌ شاخصها و ساختارهاي‌ آن‌ها به‌ گونه‌اي‌ بود كه‌ در سنجش‌ و مقايسة‌ با هم‌ از يكديگر متمايز شوند و مناسبت‌ يا عدم‌ مناسبتشان‌ آشكار گردد.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381، ص‌ 7) با اين‌ پيش‌نياز، كه‌ آرامش‌ دوستدار در دوران‌ تدريس‌ در دانشگاه‌ تهران‌ (سال‌ 1355) با آن‌ مواجه‌ بوده‌ است‌، به‌ نگارش‌ كتابي‌ در خصوص‌ تفاوت‌ بينش‌ ديني‌ ـ ديد علمي‌ و تفكر فلسفي‌، مي‌پردازد. اگر چه‌ بخش‌ تفكر فلسفي‌ كتاب‌ به‌ لحاظ‌ ديدگاه‌ هايدگري‌ كه‌ دوستدار به‌ پايان‌ فلسفه‌ دارد، هيچگاه‌ نوشته‌ نمي‌شود، ولي‌ با اين‌ حال‌ تفاوت‌هاي‌ دين‌ و علم‌ بر اساس‌ تفكر فلسفي‌ است‌ كه‌ مي‌توانند روشن‌ شوند. آگاهي‌ از شرايط‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ ايران‌ در دهة‌ پنجاه‌، ما را بيشتر به‌ اهميت‌ جداسازي‌ علم‌ از دين‌ و تفكيك‌ آن‌ها از فلسفه‌ در نگاشته‌ و ذهن‌ دوستدار مي‌رساند؛ دهه‌ پنجاه‌ دوراني‌ بود كه‌ سياسي‌ كاران‌ با دستاويزي‌ به‌ فلسفه‌ و علوم‌ تجربي‌، ايده‌هاي‌ ايدئولوژيك‌ و ديني‌ خود را به‌ دانشجويان‌ و اهل‌ فرهنگ‌ عرضه‌ مي‌كردند و دانايي‌ را در خدمت‌ قدرت‌ و مبارزه‌ سياسي‌ گرفته‌ بودند؛ دوره‌اي‌ از پس‌ زمينه‌هاي‌ غرب‌ ستيزي‌ فرديديان‌ و غرب‌ شيفتگي‌ تكنوكراتها، ايده‌هاي‌ بنيادگرايانه‌ سر برآورد و علي‌ شريعتي‌، تردستانه‌ دينداري‌ را به‌ مسلخ‌ ايدئولوژي‌ سياسي‌ برده‌ و آن‌ را در قالب‌ علمي‌ و سوسياليستي‌ بيان‌ مي‌داشت‌؛ از سويي‌ سنتگراياني‌ چون‌ حسين‌ نصر آموخته‌هاي‌ علمي‌ خود را به‌ كج‌ راه‌ اشراقيگري‌ باستاني‌ كشانده‌ بود و در نهادهاي‌ مدرن‌ آموزشي‌، خلطي‌ انديشه‌ سوز از سياست‌ بازي‌ و مدرن‌ ستيزي‌ در تربيت‌ ذهني‌ به‌ وجود آمده‌ بود. در چنين‌ شرايطي‌، دوستدار ضرورت‌ نگارش‌ كتاب‌ «ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌، علم‌ و تفكر» را تشخيص‌ داده‌ بود.
دوستدار در همان‌ شروع‌ پروژة‌ خود جداسازي‌ حوزه‌هاي‌ ديني‌ و علمي‌ را به‌ مثابة‌ وسيله‌اي‌ مي‌داند كه‌ به‌ كمك‌ آن‌ «براي‌ روشن‌ ساختن‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ تفكر فلسفي‌ در ماهيت‌ خود نه‌ بينش‌ ديني‌ است‌ و نه‌ ديد علمي‌. همچنانكه‌ هرگاه‌ بينش‌ و ديد بخواهند فلسفي‌ باشند، امري‌ كه‌ ممكن‌ نيست‌، ديگر ديني‌ و علمي‌ نخواهند بود و در اين‌ صورت‌ تفكر هستند و نه‌ بينش‌ و ديد.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌11) در واقع‌ دوستدار، سخن‌ از جداسازي‌ بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ را «براي‌ راهيابي‌ به‌ تفكر فلسفي‌ به‌ كار» مي‌گيرد و اين‌ روش‌ را از جهت‌ اين‌ كه‌ با متعين‌ كردن‌ ماهيت‌ دين‌ و علم‌ و نامتعين‌ گذاشتن‌ ماهيت‌ فلسفه‌ انجام‌ گرفته‌ است‌، «روشي‌ منفي‌» مي‌نامد، تا بر مبناي‌ آن‌ به‌ متعين‌ شدن‌ «فلسفه‌ چه‌ هست‌؟» برسد. دوستدار، براي‌ تبيين‌ «روش‌ منفي‌» نخست‌ آن‌ را در دو پرسش‌ طرح‌ مي‌كند: 1) چرا ما روش‌ منفي‌ را برگزيده‌ايم‌؟ 2) چرا و به‌ چه‌ مجوزي‌ مي‌خواهيم‌ منحصراً بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ را در برابر تفكر فلسفي‌ بگذاريم‌ و مغايرت‌ ذاتي‌ آخري‌ را با اولي‌ و دومي‌، كه‌ هر دو به‌ نوبة‌ خود ناقض‌ همديگرند، نشان‌ دهيم‌؟ علت‌ اين‌ كه‌ دوستدار از ميان‌ فعاليت‌هاي‌ معنوي‌ انسان‌، دين‌ و علم‌ را براي‌ جداسازي‌ از فلسفه‌ برگزيده‌ است‌، ادعاي‌ اين‌ دو گونه‌ فعاليت‌ است‌ در هماوردي‌ و هماهنگي‌ با فلسفه‌. اين‌ در حقيقت‌، جواب‌ پرسش‌ دوم‌ دوستدار است‌ كه‌ به‌ گمان‌ وي‌، بدون‌ روشن‌ كردن‌ آن‌ نمي‌توانستيم‌ به‌ پرسش‌ اول‌ بپردازيم‌.
دوستدار در پرداخت‌ خود از پرسش‌ نخستين‌، خلطي‌ را پيش‌ مي‌كشد كه‌ در تاريخ‌ ايران‌ زمين‌ روي‌ داده‌ است‌: ديني‌ شدن‌ فلسفه‌ و فلسفي‌ شدن‌ دين‌ كه‌ هر دوي‌ اين‌ها، ماحصلي‌ غير متفكرانه‌ و بن‌مايه‌هاي‌ امتناع‌ تفكر را براي‌ فرهنگ‌ ايراني‌ به‌ ارمغان‌ آورده‌اند؛ در حالي‌ كه‌ با بازخواني‌ بنيان‌هاي‌ فكري‌ و جغرافيايي‌ هر كدام‌ از تفكرات‌ فلسفي‌ و بينش‌هاي‌ ديني‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ اين‌ فعاليت‌هاي‌ بشري‌، از زمينه‌هاي‌ خاصي‌ برخوردار بوده‌اند و در فرهنگ‌هاي‌ ديگر، جدا از هم‌ فعاليت‌ مي‌كرده‌اند؛ چه‌ در يونان‌ باستان‌ كه‌ مهد تفكر فلسفي‌ بوده‌ است‌ و چه‌ در ايران‌ باستان‌ كه‌ مولد بينش‌ ديني‌ بوده‌ است‌. (دوستدار استمرار بينش‌ ديني‌ را با در نظر گرفتن‌ تفاوت‌هاي‌ اسلام‌ با دين‌ زرتشتي‌، به‌ دوران‌ بعدي‌ تاريخ‌ ايران‌ نيز مي‌كشاند؛ پروسه‌اي‌ كه‌ وي‌ با تحقيقات‌ كافي‌ در «امتناع‌ تفكر در فرهنگي‌ ديني‌» به‌ كاوش‌ از آن‌ پرداخته‌ است‌.) اين‌ مسائل‌، پرسش‌ از چيستي‌ بينش‌ ديني‌ را در اولويت‌ تحقيقي‌ دوستدار قرار مي‌دهد. همين‌ مسئله‌ در رابطه‌ با پرسش‌ از چيستي‌ ديد علمي‌ هم‌ جريان‌ دارد؛ ديد علمي‌ هم‌ مأمني‌ خارج‌ از ايران‌ داشته‌ و ما بعد از اكتشافات‌ جديد در عرصه‌هاي‌ علمي‌، با آن‌ها آشنا شده‌ايم‌ و از آن‌ جا كه‌ علم‌ هم‌ مانند دين‌، معارض‌ با فلسفه‌ و ديد علمي‌، غير از تفكر فلسفي‌ است‌ ـ و اين‌ هر دو مسئله‌ در فرهنگ‌ ايراني‌ به‌ هم‌ آميخته‌ شده‌اند ـ روش‌ منفي‌ براي‌ تمايزگذاري‌ بين‌ تفكر فلسفي‌ و ديد علمي‌ از نظر دوستدار ضرورت‌ پيدا مي‌كند. در نهايت‌ به‌ سخن‌ دوستدار «در بروز زماني‌ امور نزد ما بينش‌ ديني‌ همانقدر متقدم‌ بر تفكر فلسفي‌ است‌ كه‌ سيطرة‌ ديد علمي‌ جديد بر اين‌ گونه‌ تفكر فلسفي‌ قهراً متاخر. در تقدم‌ دين‌ بر فلسفه‌ و تاخر علم‌ بر آن‌، دو بار تاكنون‌ فلسفه‌ نزد ما سقط‌ شده‌ است‌. به‌ اين‌ سبب‌ راه‌ رسيدن‌ به‌ آن‌، شناختن‌ اين‌ دو مجرا و گذشتن‌ از آنهاست‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 14) پس‌ بنابراين‌ كاوش‌ از تفاوت‌ حوزه‌هاي‌ ديني‌ ـ علمي‌ و فلسفي‌ از همديگر، مشكلي‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ گريبان‌ فرهنگ‌ ايراني‌ را در سده‌هاي‌ گذشته‌ در چنگال‌ خود داشته‌ و فرصت‌ پرسش‌ و بازسازي‌ را از آن‌ گرفته‌ است‌؛ چه‌ در زماني‌ كه‌ با استحالة‌ دين‌ زرتشتي‌ به‌ اسلام‌گرايي‌، فلسفة‌ يوناني‌ به‌ مسلخ‌ آموزه‌هاي‌ ديني‌ رفت‌ و سر از اشراقيگري‌ و كلام‌ ديني‌ درآورد و چه‌ در زماني‌ كه‌ در رويارويي‌ با دنياي‌ جديد، علم‌ تجربي‌ را به‌ آميختگي‌ باورهاي‌ ديني‌ و تفكرات‌ فلسفي‌ كشانده‌ و از درك‌ و دريافت‌ الزامات‌ تجربه‌باوري‌ و عقلانيت‌ فلسفي‌ مدرن‌ باز مانديم‌.
با اين‌ مقدمات‌ تاريخي‌، دوستدار به‌ سراغ‌ مسائل‌ معرفتي‌ و حل‌ آن‌ها از نگاه‌ فلسفي‌ مي‌رود؛ از نظر دوستدار يكي‌ از مسائلي‌ كه‌ باعث‌ خلط‌ ميان‌ سه‌ حوزة‌ ديني‌ ـ علمي‌ و فلسفي‌ مي‌شود، پرسش‌ آن‌ها است‌: «جهان‌ در هستي‌ خود چيست‌ و چگونه‌ است‌؟» دوستدار بر اين‌ باور است‌ كه‌ نحوة‌ پرسش‌ و پاسخي‌ كه‌ هر كدام‌ از سه‌ حوزه‌ به‌ اين‌ مسئله‌ مي‌دهند، ظاهري‌ بودن‌ اشتراك‌ آن‌ را روشن‌ مي‌كند؛ از آن‌ جا كه‌ طرح‌ پرسش‌ اختصاص‌ به‌ تفكر فلسفي‌ دارد، پس‌ دين‌ و علم‌ با پرسشگري‌ خود، «خصلت‌ پرسش‌» را از بين‌ مي‌برند؛ بينش‌ ديني‌ از پيش‌ اين‌ را مي‌كند و ديد علمي‌ از پس‌. چرا كه‌ در بينش‌ ديني‌، جهان‌ از پيش‌ شناخته‌ شده‌ و از قبل‌ تعيين‌ شده‌ است‌ و در حالتي‌ متافيزيكي‌ و بسته‌ قرار دارد. در حالي‌ كه‌ ديد علمي‌ بعد از داده‌هاي‌ تجربي‌، به‌ شناخت‌ جهان‌ نايل‌ مي‌شود و حدود و ماهيت‌ آن‌ را در حوزه‌هاي‌ آزمون‌ و خطا به‌ محك‌ مي‌كشد. بنابراين‌ پاسخ‌ ديني‌ و علمي‌، از پرسش‌ برنيامده‌ و در واقع‌ پرسش‌ و پاسخ‌ حقيقي‌ نيستند؛ تنها پاسخ‌ واقعي‌ از آن‌ تفكر فلسفي‌ است‌ كه‌ از پرسش‌ برآمده‌ و مبتني‌ بر آن‌ است‌.
اما چرا بينش‌ ديني‌ نمي‌تواند به‌ پرسشگري‌ دست‌ يابد؟ براي‌ اين‌ كه‌ بينش‌ ديني‌ در پرسش‌ و پاسخ‌ خود وابستة‌ قدسي‌ و كلام‌ اوست‌. «بدين‌ ترتيب‌ پرسش‌ در بينش‌ ديني‌ در واقع‌ دستاويز و محركي‌ است‌ كه‌ به‌ كلام‌ مجال‌ بروز مي‌دهد. به‌ محض‌ اين‌ كه‌ دين‌ به‌ كلام‌ الهي‌ بگويد و دين‌ از جمله‌ هميشه‌ مي‌گويد: فلان‌ امر چنين‌ بوده‌، چنين‌ هست‌ و چنين‌ خواهد بود، معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ هر گونه‌ پرسشي‌ را از پيش‌ ناپرسيدني‌ كرده‌ است‌، يا هرگونه‌ پرسشي‌ را در نهاد خود غير ممكن‌ ساخته‌ است‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 16) پس‌ ماهيت‌ پرسيدن‌ در بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ و معناي‌ شناسايي‌ آن‌ها از آفرينش‌ چيست‌؟ دوستدار در پاسخ‌ مي‌نويسد: «در مورد پرسش‌ در بينش‌ ديني‌ به‌ سبب‌ پاسخي‌ كه‌ از پيش‌ بر آن‌ مقدم‌ و مقدر است‌ مي‌توان‌ گفت‌: پرسش‌ هرگز پرسش‌ نبوده‌ است‌. در مورد پرسش‌ در ديد علمي‌،... مي‌توان‌ گفت‌: پرسش‌ از اين‌ پس‌ ديگر پرسش‌ نخواهد بود تا... هرگز پرسش‌ نبودن‌ و ديگر پرسش‌ نبودن‌ به‌ ترتيب‌ شاخص‌هاي‌ روال‌ انسان‌ در بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ هستند.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 17) دوستدار اين‌ مراحل‌ را با مفاهيم‌ «پيششناسي‌ ديني‌» و «پسشناسي‌ علمي‌» معرفي‌ مي‌كند كه‌ در اولي‌ محور پرسش‌ غير ممكن‌ است‌ و در دومي‌ ناپايدار. همچنان‌ كه‌ در محور پاسخ‌، اولي‌ بر كلام‌ مبتني‌ است‌ و در دومي‌ بر احكام‌ و قضايا. در حالي‌ كه‌ «پاسخ‌ فلسفي‌ نه‌ فقط‌ ماهيت‌ پرسش‌ را نفي‌ نمي‌كند يا ناپايدار نمي‌سازد و مورد پرسش‌ را سهل‌تر نمي‌نمايد، بلكه‌ آن‌ را ژرفتر، پيچيده‌تر و دشوارتر مي‌سازد.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 17 و 18) بر اين‌ اساس‌، در بينش‌ ديني‌ جهان‌ آفريدة‌ مشيت‌ الهي‌ است‌ و شناسايي‌ هم‌ مطلقاً در اين‌ بينش‌ آفرينش‌ است‌. در حالي‌ كه‌ ديد علمي‌، اصلاً به‌ آفرينش‌ باور ندارد و شناسايي‌ در آن‌، مختص‌ به‌ تجربه‌ است‌.
سخن‌ از جداسازي‌ حوزه‌هاي‌ بينش‌ ديني‌ ـ ديد علمي‌ و تفكر فلسفي‌، آرامش‌ دوستدار را به‌ «پرسش‌ از دين‌» رهنمون‌ مي‌شود؛ پرسشي‌ كه‌ به‌ باور وي‌ بر اساس‌ آنچه‌ تاكنون‌ در هيأت‌هاي‌ تاريخي‌ از خود ظاهر كرده‌ است‌ مي‌تواند پاسخ‌ داده‌ شود. دوستدار در خصوص‌ سير تاريخي‌ اسلام‌ در ايران‌، از آميختگي‌ آن‌ با فلسفة‌ يوناني‌ در دوران‌ گذشته‌ و تغيير ماهيت‌ آن‌ در دورة‌ معاصر سخن‌ مي‌گويد كه‌ در اولي‌، به‌ تعبير هايدگر، تفكر فلسفي‌ «لوچ‌» مي‌شود و در دومي‌، تفكر عقلي‌ به‌ مرحلة‌ «كوري‌» مي‌رسد. با اين‌ حال‌ دوستدار به‌ تبع‌ رودلف‌ اتو، «دين‌ را آن‌ حال‌ دروني‌ مي‌داند كه‌ در رابطه‌ با قدسي‌ بر فرد مرور مي‌كند و با تعبيري‌ كه‌ از گوستاو منشينگ‌ به‌ وام‌ گرفته‌ است‌، اين‌ رابطه‌ «زيست‌ ديني‌» را تشكيل‌ مي‌دهد؛ تعبيري‌ كه‌ دو عنصر اساسي‌ را در خود جاي‌ داده‌ است‌: يكي‌ مواجهة‌ انسان‌ با قدسي‌ و ديگري‌ واكنش‌ انسان‌ بر اثر اين‌ مواجهه‌ در برابر قدسي‌. دوستدار سپس‌ به‌ ماهيت‌ «قدسي‌» و «زيست‌ ديني‌» مي‌پردازد. به‌ دنبال‌ مسائلي‌ كه‌ دوستدار در رابطه‌ با وضع‌ وجودي‌ انسان‌ در بينش‌ ديني‌ و قاطعيت‌ مطلق‌ كلام‌ مطرح‌ مي‌كند، اين‌ نتيجه‌ به‌ دست‌ مي‌آيد كه‌: «رابطة‌ بينش‌ ديني‌ با امور، از آغاز بواسطه‌ است‌. اين‌ واسطه‌ كلام‌ قدسي‌ است‌. كلام‌ قدسي‌ شناسنده‌ و آفرينندة‌ امور است‌. امور در حدي‌ هستند و چنان‌ هستند كه‌ از پيش‌ در شناسايي‌ قدسي‌ معين‌ بوده‌اند و افاضة‌ شناسايي‌ قدسي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را به‌ درك‌ امور قادر مي‌كند. ميان‌ بينش‌ ديني‌ و امور هرگز رابطة‌ بيواسطه‌ كه‌ از وساطت‌ قدسي‌ فارغ‌ باشد ممكن‌ نيست‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 31) بنابراين‌ بينش‌ ديني‌ داراي‌ عاميت‌ است‌ و حوزه‌اي‌ را به‌ نام‌ فرديت‌ يا غيريت‌ نمي‌شناسد.
توابع‌ اين‌ بحث‌ از بينش‌ ديني‌، دوستدار را به‌ بحث‌ از جايگاه‌ اديان‌ جهاني‌ و ادعاهاي‌ آن‌ها راهبر شده‌ و وي‌ با بحثي‌ در شاخص‌هاي‌ اديان‌ جهاني‌، به‌ اشكال‌ بروز و ظهور اديان‌ در «دين‌ عرفاني‌»، «دين‌ پيامبري‌» و نقش‌ انسان‌ در رابطه‌ با مقولات‌ نيستي‌ و هستي‌ كه‌ گونه‌هاي‌ اديان‌ جهاني‌ مطرح‌ مي‌كنند، پرداخته‌ و به‌ تناسب‌ بحث‌، از بوديسم‌ كه‌ به‌ تعبير دوستدار «ناب‌ترين‌ و اصيل‌ترين‌ جلوة‌ تاريخي‌ عرفان‌ است‌»، سخن‌ گفته‌ و آن‌ را در رابطه‌ با مسائلي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ در ناپرسشگري‌ بينش‌ ديني‌ عنوان‌ كرده‌ بود، بازخواني‌ مي‌كند. با اين‌ حال‌ دوستدار سخن‌ خود را در ارتباط‌ با بينش‌ ديني‌، با اشاره‌ به‌ مشترك‌ بودن‌ كلام‌ در آن‌ها به‌ پايان‌ مي‌رساند و در يك‌ دايرة‌ فكري‌، به‌ مباحث‌ آغازين‌ خود برمي‌گردد كه‌ وجود اين‌ كلام‌ را عامل‌ اساسي‌ و بنيان‌ اصلي‌ در تهي‌ بودن‌ پرسشگري‌ بينش‌ ديني‌ خوانده‌ بود.
با روشن‌ شدن‌ مؤلفه‌هاي‌ بينش‌ ديني‌ و تفاوت‌هاي‌ آن‌ ـ تا حدودي‌ ـ با تفكر فلسفي‌، آرامش‌ دوستدار به‌ ديد علمي‌ و بازپرداختي‌ از شاخص‌هاي‌ متمايز كنندة‌ آن‌ از تفكر فلسفي‌ و بينش‌ ديني‌ مي‌پردازد، تا ضمن‌ آفت‌زدايي‌ از خلط‌ حوزه‌هاي‌ فعاليت‌ معنوي‌ انسان‌، ركن‌ ديگري‌ از پروژة‌ فكري‌ خود را بنيان‌ گذارد. دوستدار در پرسش‌ از چيستي‌ علم‌، آن‌ را با دو جنبة‌ اساسي‌ از يافته‌هاي‌ ديگر انساني‌ جدا مي‌كند: 1) جنبة‌ ساختي‌، «گونه‌اي‌ است‌ كه‌ شناسايي‌ علمي‌ بيان‌ مي‌شود.» 2) جنبة‌ مادي‌، «نوع‌ رابطه‌اي‌ است‌ كه‌ شناسايي‌ علمي‌ با امر مورد شناسايي‌اش‌ دارد.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 51) بنابراين‌ همانطور كه‌ پيش‌ از اين‌ دوستدار اشاره‌ كرده‌ بود، «علم‌ به‌ عنوان‌ شناسايي‌ در واقع‌ مجموعه‌اي‌ از احكام‌ است‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 54) احكامي‌ كه‌ از تجانس‌ و ارتباط‌ شكل‌ مي‌گيرند و داده‌هاي‌ علمي‌ را پديدار مي‌سازند؛ به‌ تعبير دوستدار «تجانس‌ و ارتباط‌ در تأليف‌ و وضع‌ مجموعة‌ احكام‌ ملاك‌هايي‌ هستند كه‌ آن‌ مجموعه‌ را شناسايي‌ علمي‌ مي‌كنند. به‌ اين‌ معني‌ شناسايي‌ علمي‌ را مجموعة‌ منظم‌ اصطلاح‌ مي‌كنيم‌ و شناسايي‌ متعارف‌ (روزمره‌) را مجموعة‌ نامنظم‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 55) بر اين‌ پايه‌، مي‌توان‌ به‌ تفاوت‌هاي‌ دوگانة‌ ساخت‌ حكمي‌(علم‌) با ساخت‌ كلام‌ (دين‌) رسيد؛ يعني‌ در مقابل‌ تجانس‌ و ارتباط‌ احكام‌ علمي‌، ساخت‌هاي‌ كلامي‌ از يكساني‌ و تفاوت‌ نشات‌ گرفته‌ و در جملات‌ خبري‌ بيان‌ مي‌شوند.
دوستدار براي‌ عيني‌ كردن‌ دريافت‌ خود از جنبة‌ مادي‌ و ساختي‌ احكام‌ علمي‌، به‌ تحليل‌ و توضيح‌ سؤالاتي‌ از سه‌ رشتة‌ فيزيك‌، روانشناسي‌ اعماق‌ و رياضيات‌ مي‌پردازد و پس‌ از تكميل‌ داده‌هاي‌ علمي‌ خود، به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسد: «بنابر جنبة‌ ساختي‌ و جنبة‌ مادي‌ علم‌، حكم‌ علمي‌ هميشه‌ برگردان‌ زباني‌ امري‌ است‌ مستقل‌ از خود حكم‌...بر اساس‌ همين‌ دو جنبة‌ ساختي‌ و مادي‌ به‌ اين‌ تشخيص‌ مي‌رسيم‌ كه‌ بنياد هستي‌ هر حكم‌ علمي‌، امري‌ مستقل‌ از آن‌ حكم‌ است‌، يعني‌ هستي‌ و اعتبار هيچ‌ حكم‌ علمي‌ به‌ خود حكم‌ نيست‌، بلكه‌ منحصراً به‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ حكم‌ برگردان‌ زباني‌ آن‌ است‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 73) اين‌ همان‌ فرايندي‌ است‌ كه‌ دوستدار آن‌ را با اصطلاح‌ «پسشناسي‌» در پروژة‌ فكري‌ خود بيان‌ مي‌كند. اصطلاحي‌ كه‌ در برابر «پيششناسي‌» ديني‌ قرار دارد و با توضيحاتي‌ كه‌ دوستدار در طي‌ بندهاي‌ مختلف‌ كتاب‌ مي‌دهد، از آن‌ متمايز مي‌شود. براي‌ اين‌ كه‌ بحث‌ مقايسه‌اي‌ بين‌ بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ و دوري‌ از خلط‌ اين‌ دو ساحت‌ واضح‌ شود و راه‌ براي‌ بحث‌هاي‌ آينده‌ روشن‌ شود كه‌ در تكميل‌ انديشه‌هاي‌ آرامش‌ دوستدار از بنيان‌هاي‌ اصلي‌ آن‌ است‌، يعني‌ توضيح‌ شناسايي‌ مدرن‌ و تبيين‌ مقولات‌ ابژه‌ و سوژه‌ و تشريح‌ سوبژكتيويته‌، نقطة‌ صفر اين‌ گذار معرفتي‌ در جمله‌اي‌ از بند 32 «ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌» اين‌ گونه‌ بيان‌ مي‌شود: «جهان‌ ديني‌ در شناسايي‌ ديني‌ آفريده‌ مي‌شود. در شناسايي‌ علمي‌، جهان‌ از پيش‌ بوده‌، يعني‌ جهان‌ مستقل‌ از شناسايي‌ همواره‌ شناخته‌ شد. بدين‌ سبب‌ در واقع‌ دين‌ و علم‌ هرگز ارتباطي‌ از بنياد و اساس‌ با يكديگر ندارند، ندارند از اين‌ جهت‌ كه‌ دين‌ در شناسايي‌ خود جهان‌ را هست‌ كرده‌ است‌، و علم‌ خواهد شناخت‌ آنچه‌ را كه‌ هميشه‌ هست‌. به‌ سبب‌ اينكه‌ شناسايي‌ ديني‌ ذاتاً در بنياد آفريننده‌اش‌ مي‌ماند و شناسايي‌ علمي‌ در ماهيت‌ خود از بنياد ناآفريننده‌اش‌ برمي‌آيد، جهان‌ نسبت‌ به‌ دين‌ دروني‌ است‌ و نسبت‌ به‌ علم‌ بروني‌.» (ملاحظات‌ فلسفي‌ در دين‌ و علم‌1381،ص‌ 89) با اين‌ نتيجه‌، به‌ بنياني‌ترين‌ مسئلة‌ انديشة‌ مدرنيته‌ يعني‌ عامل‌ شناسا بودن‌ انسان‌ (سوژه‌) مي‌رسيم‌. اصلي‌ كه‌ در مقام‌ گسست‌ دو دنياي‌ قديم‌ و جديد از همديگر قرار دارد و با تأملات‌ دكارت‌ ـ در سرآغازهاي‌ دنياي‌ جديد ـ تفاوت‌ و تمايز دو نظام‌ انديشگي‌ باستانيان‌ و مدرن‌ها پي‌ ريخته‌ شده‌ است‌. حال‌ كه‌ بحث‌هاي‌ معرفت‌شناختي‌ در جداسازي‌ بينش‌ ديني‌ از ديد علمي‌ و شفافيت‌ مؤلفه‌ها و شاخص‌هاي‌ انديشگي‌ آن‌ها روشن‌ شد، مي‌توان‌ به‌ اين‌ گزاره‌ در پروژة‌ انديشگي‌ آرامش‌ دوستدار ميل‌ نمود كه‌: زيرساخت‌هاي‌ دنياي‌ مدرن‌ ـ كه‌ برآمده‌ از انديشة‌ سوژه‌باوري‌ و مستقر در تجربه‌باوري‌ علمي‌ است‌ ـ از جهان‌ سنتي‌ ـ كه‌ نشات‌ گرفته‌ از قدسيت‌ كلام‌ و پيچيده‌ در اصول‌ متافيزيكي‌ است‌ ـ تفاوت‌ ماهوي‌ دارد و اين‌ تفاوت‌ و تعارض‌ را مي‌توان‌ با بررسي‌ مؤلفه‌هاي‌ بينش‌ ديني‌ و ديد علمي‌ ـ كه‌ هر كدام‌ داراي‌ روش‌ و سبك‌ جهاني‌ از همديگر جدا هستند ـ تشخيص‌ داد و بر پايان‌ دنياي‌ سنتي‌ و آغاز جهان‌ مدرن‌ شناخت‌ يافت‌.

منبع
WWW.haghdar.com