Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

کمپين و فرآيند سکولاريسم در ايران

تحول در صف بندي ها و رابطه ها

دسته بندي دوگانه و دوبني «فمنيست هاي سکولار/فمنيست هاي اسلامي»، با‎ ‎چالشي جدي روبه رو است. تا يکي دو ‏دهه پيش، به سادگي مي شد اکثر فعالان جنبش زنان‎ ‎را در دوگانه «سکولار/اسلامي» صف بندي کرد و بر اين اساس ‏هويت آنها را به اصطلاح‎ ‎مشخص و متمايز نمود. البته در مقام نظر هنوز گاهي مي توان از اين دسته بندي بهره‎ ‎جست ‏ولي در مقام عمل گاهي مدد جستن از اين صف بندي نظري، کنشگران را با مشکل مواجه‎ ‎مي سازد. چراکه اين گونه ‏تعاريف، وقتي روزآمد و بازخواني نمي شوند نه تنها کمکي به‎ ‎تحليل وضعيت خاص و موقعيت نيروهاي مختلف در ‏جنبش زنان نمي کند، بلکه حتا به اغتشاش‏‎ ‎ذهني بيشتر دامن مي زند. نمونه آن را مي توان در گفتار برخي از فعالان ‏جنبش زنان در‎ ‎خارج از کشور پيدا کرد: «... زناني که پايه‌گذار نوانديشي ديني در مسئله‌ي حقوق‎ ‎زنان بوده‌اند و ‏طرفدار تفسيرهاي نوين از دين و شريعت در جهت مطابقت با اصلاحات

کمپين و فرآيند سکولاريسم در ايران
يکي از مسائل مهمي که نيروهاي اجتماعي مختلف (آناني که بناي تغيير و‎ ‎اصلاح دارند) کم و بيش با آن روبه رو بوده ‏اند ارتباط شان با دين است. مسئله مواجهه‎ ‎با دين هم نه موضوعي منحصر به کشورهاي اسلامي... - دوشنبه 26 فروردین 1387 [2008.04.14]

madresefeministi.jpg
يکي از مسائل مهمي که نيروهاي اجتماعي مختلف (آناني که بناي تغيير و‎ ‎اصلاح دارند) کم و بيش با آن روبه رو بوده ‏اند ارتباط شان با دين است. مسئله مواجهه‎ ‎با دين هم نه موضوعي منحصر به کشورهاي اسلامي (يا به ايران که دولت ‏ديني بر آن حاکم‎ ‎است)، بلکه اين مسئله به نوعي در همه کشورهاي دنيا مطرح است. به طوري که برخلاف آن‎ ‎چه ‏جامعه شناسان در گذشته پيش بيني مي کردند که با گسترش مدرنيته، احتمالاً دين و‎ ‎ارزش هاي آن از جامعه رخت مي ‏بندد، اما مي بينيم که با گذشت نزديک به سه قرن اين‎ ‎اتفاق رخ نداده است. زيرا اساساً مدرنيته نتوانسته و اصلاً بنا ‏نداشته که «دين‎ ‎زدايي» کند، چرا که رابطه مدرنيته و عصر جديد با امر ديني در اکثر جوامع مدرن، از‎ ‎نوع رابطه ‏حذف يا دنباله روي از آن نبوده بلکه رابطه اي از نوع همزيستي و مصالحه و‎ ‎اصلاح گري بوده است. به طوري که ‏اکنون در عصر اطلاعات و تکنولوژي هاي پيشرفته در‎ ‎جهان «نه هزار مذهب زنده وجود دارد، و به طور متوسط هر ‏روز سه مذهب جديد (معمولاً‎ ‎تفاسير جديدي در حوزه مذاهب موجود) پيدا مي شود‎ [1‎‏» ‏‎ ‎بنابراين بحث آن نيست که در ‏دنياي مدرن «دين» از حوزه‎ ‎عمومي حذف شود يا نشود، بلکه پرسش اين است که در جامعه مدرن و سکولار، که هر ‏لحظه‎ ‎امکان تولد دين هاي جديد وجود دارد (همانطور که امکان به وجود آمدن نگرش هاي مختلف‎ ‎فلسفي و جامعه ‏شناختي وجود دارد)، نيروهاي مدافع تغيير، چه نسبتي مي توانند با دين‎ ‎و ارزش هاي مذهبي برقرار سازند‎.‎

فرآيند تدريجي که در حوزه دين طي سه قرن اخير در زندگي بشر رخ داده،‎ ‎تعديل و معقول شدن سلطه بلامنازع دين ‏بوده است که نقش آن را نه به عنوان يکه تاز‎ ‎عرصه عمومي بلکه به يکي از ستون ها و نهادهاي عرصه عمومي در ‏ميان ستون ها و نهادهاي‎ ‎مختلف ديگر مبدل نموده است به طوري که دين و نهادهاي ديني در جوامع پيشرفته، به يکي‎ ‎از نگرش ها، و مکتب هاي موجود در عرصه خصوصي تبديل شده است که بالطبع در عرصه عمومي‎ ‎و وجدان فردي ‏شهروندان همچنان تاثيرگذار است اما تعيين کننده سياست و دولت نيست‎. ‎دين و متوليان آن مانند ديگر نگرش ها و ‏انديشه هاي موجود همچنان در همه کشورهاي‎ ‎جهان بر سر «حقانيت» خود و «سهم بري» بيشتر از امکانات عرصه ‏عمومي تلاش مي کند‎. ‎نظام ارزش هاي اخلاقي در جهان هنوز در سيطره ارزش هاي ديني قرار دارد. اين نظام‎ ‎اخلاقي، هنوز هم روند قانونگذاري را در سطح جهان با چالش هاي بسياري مواجه مي سازد[نمونه اش بحث هاي نفس ‏گير و چالش برانگيز در مورد سقط جنين در جامعه‎ ‎آمريکاست.]‏

اما دستامد مهم و گرانقدر عصر جديد و بشريت مدرن براي حاکميت قوانين‎ ‎عادلانه و ايجاد توازن و دموکراسي و ‏استقرار حقوق شهروندي، همانا تصويب ميثاق بين‎ ‎المللي «اعلاميه جهاني حقوق بشر» است. گرچه اين ميثاق نيز از ‏لحظه تصويب، درگير‎ ‎چالش هاي فراواني بوده است. يکي از مهم ترين چالش هايش، از سوي متوليان رسمي دين و‎ ‎بنيادگرايي ديني به وجود مي آيد. امروز در قرن بيست و يکم سازمان ملل ميثاق ديگري‎ ‎را به تصويب رسانده که هتک ‏حرمت اديان را ممنوع کرده است، اين مصوبه جديد نيز‎ ‎بازتابي از همين چالش هاست که مي بينيم نه در ايران بلکه در ‏سطح بين المللي در‎ ‎جريان است. براي نمونه «ائتلاف سه‌گانه»اي متشكل از سازمان كنفرانس اسلامى، جنبش‎ ‎عدم تعهد ‏‏(از جمله كوبا، ونزوئلا و ايران) و چين و روسيه در تصويب اين مصوبه نقش‎ ‎داشته اند.‏‎ [2‎

‎ ‎به طوري که امروز بحث «سکولاريسم» دوباره به يکي از‎ ‎چالش هاي اصلي در سطح جهاني تبديل شده است. تقريباً ‏همه 57 کشور اسلامي، به استثناي‏‎ ‎ترکيه و تونس، شريعت را سرلوحه قوانين خود دارند (حتا در افغانستان و عراق که ‏به‎ ‎نوعي به بهانه مبارزه با «بنيادگرايي» مورد حمله قرار گرفتند نيز همچنان احکام‎ ‎اسلامي در قانون اساسي و نظام ‏حقوقي تازه تاسيس، حضوري پررنگ دارد). در آن سوي جهان‎ ‎نيز، پاپ بنديک شانزدهم پرچم مخالفت عليه ‏سکولاريسم را برداشته و آن را چالش عمده‎ ‎پيش روي مذهب کاتوليک مي داند. در آمريکا نيز راست مسيحي، ‏سکولاريسم را طعن و لعن‎ ‎مي کند‎ [‎‏.‏‎3‎

کمي دقت در نگاه به اين مسائل، به ما ثابت مي کند که‎ ‎بحث دين و مدرنيته و سکولاريسم بسيار پيچيده است و مناسبات ‏متقابل نيروهاي اجتماعي[در سطح جهاني و ملي] با دين، آن چنان که قبلاً به نظر مي رسيد سرراست نيست. از سوي‎ ‎ديگر نيروهاي درگير در آن لزوما به «اسلام گرا / سکولار» تقسيم بندي نمي شوند، بلکه‎ ‎در هر دو طرف طيف ‏نيروهاي مختلفي وجود دارند، به طوري که شاهد هستيم يکي از‎ ‎نيروهايي که در رد «جهان شمول بودن حقوق بشر» ‏نظريه پردازي کرده و نيز عملاً در‎ ‎سازمان هاي بين المللي درصدد خدشه وارد ساختن به اين ميثاق بين المللي برآمده،‎ ‎ديدگاه هاي پسااستعماري هستند که اتفاقاً خاستگاهي «غيرمذهبي» دارند. و از سوي ديگر‎ ‎نيروهاي مدافع جهان شمولي ‏حقوق بشر، گروه هاي مختلفي همچون مسلمانان سکولار را شامل‎ ‎مي شوند‎.‎

گذشته از موقعيت دين در سطح جهاني و چالش هايي که نيروهاي مختلف‎ ‎اجتماعي در روابط بين المللي با آن مواجه ‏اند، در ايران نيز يکي از مسائل بغرنج که‎ ‎همواره در تاريخ جنبش زنان ايران، بحث و مجادلات فراوان برانگيخته، ‏چگونگي برخورد و‎ ‎موضع گيري فعالان اين جنبش با دين و متوليان آن بوده است. بطوريکه در يک قرن اخير،‎ ‎اکثر ‏فعالان زن که در جهت بهبود زندگي زنان و رسيدن به حقوق برابر کوشيده اند، در‎ ‎مواجهه با دين (چه رسمي و چه ‏غيررسمي) چالش هاي مختلفي را تجربه کرده اند. تا جايي‎ ‎که مي توان ادعا کرد که چگونگي مواجهه با مذهب و ‏نهادهاي وابسته به آن، از قديمي‎ ‎ترين چالش هاي جنبش زنان ايران به شمار مي آيد‎.‎

تحول در صف بندي ها و رابطه ها

دسته بندي دوگانه و دوبني «فمنيست هاي سکولار/فمنيست هاي اسلامي»، با‎ ‎چالشي جدي روبه رو است. تا يکي دو ‏دهه پيش، به سادگي مي شد اکثر فعالان جنبش زنان‎ ‎را در دوگانه «سکولار/اسلامي» صف بندي کرد و بر اين اساس ‏هويت آنها را به اصطلاح‎ ‎مشخص و متمايز نمود. البته در مقام نظر هنوز گاهي مي توان از اين دسته بندي بهره‎ ‎جست ‏ولي در مقام عمل گاهي مدد جستن از اين صف بندي نظري، کنشگران را با مشکل مواجه‎ ‎مي سازد. چراکه اين گونه ‏تعاريف، وقتي روزآمد و بازخواني نمي شوند نه تنها کمکي به‎ ‎تحليل وضعيت خاص و موقعيت نيروهاي مختلف در ‏جنبش زنان نمي کند، بلکه حتا به اغتشاش‏‎ ‎ذهني بيشتر دامن مي زند. نمونه آن را مي توان در گفتار برخي از فعالان ‏جنبش زنان در‎ ‎خارج از کشور پيدا کرد: «... زناني که پايه‌گذار نوانديشي ديني در مسئله‌ي حقوق‎ ‎زنان بوده‌اند و ‏طرفدار تفسيرهاي نوين از دين و شريعت در جهت مطابقت با اصلاحات‎ ‎قانوني به نفع زنان، امروز ديگر خود را ‏موظف نمي‌بينند که خواست‌هاي‌شان را با‎ ‎استناد به اسلام مشروعيت بخشند. آن‌ها حتا لغو مجازات‌هايي نظير سنگسار ‏را درخواست‎ ‎مي‌کنند و يا اشکالي از آزادي پوشش را. جاي تأسف است که بسياري از فمينيست‌هاي‎ ‎سکولار که در چند ‏سال اخير با نوشته‌ها و حرکت‌هاي‌شان، در تغيير توازن قوا نقش‎ ‎داشته‌اند و بديلي ديگر به جز فمينيسم اسلامي را ‏مطرح نموده‌اند، امروز در جهت‎ ‎تقويت بديل سکولار حرکت نمي‌کنند‎» [4. ‎به نظر مي رسد تحليل هايي از اين دست ‏که هنوز در‎ ‎چارچوب معيارهاي گذشته حرکت مي کنند و تغييرات ايجاد شده کنوني در سطح بين المللي و‎ ‎ملي را در ‏همان آرايش «ارزشي» تقسيم نيروها بر مي رسند، نياز به مرور دوباره و‎ ‎بازتعريف (حتا در نظام واژگان) دارند‎.‎
شايد يکي از مشکلات اين نوع تعاريف و دسته بندي هاي ايدئولوژيک آن‎ ‎است که حاملان آن، تعريف روشن و دقيقي ‏از هيچکدام از جريانات داخل کشور و تغيير‎ ‎آرايش اين نيروها و حتا تحول واژه ها ندارند و معمولاً اين تعاريف قالبي ‏و ايستا،‎ ‎به عنوان «پرچم هايي برافراشته در صف بندي ها» مورد مصرف پيدا‎ ‎مي کنند. براي نمونه‎ ‎تعابير مختلف و ‏گاه آشفته اي از «سکولاريسم» در ايران وجود دارد که چنين تعاريفي مي‎ ‎تواند در بازشناسي يا اغتشاش در اينکه چه ‏جرياني سکولار، بي دين يا متشرع است‎ ‎تاثيرگذار باشد. براي نمونه يکي از فعالان سياسي در جنبش زنان نگرش خود ‏را از‎ ‎سکولاريسم چنين بيان مي کند: «آيا عقلانيت و عِلمانيت سکولاريسم، دين را به عنوان‎ ‎امر واقع پذيرفته است؟ يا ‏سکولارهاي ايراني چون نوانديشان مذهبي پذيرفته اند که دين‎ ‎مي تواند کارکرد زميني و اجتماعي و هم کارکرد سياسي ‏و روشنگرانه داشته باشد و‎ ‎عقلاني هم باشد. و با اين تعاريف آيا سکولاريسم ايراني نهفته در جنبش زنان ايران‎ ‎همچنان ‏اصرار دارد دين را از سياست جدا بداند؟‎!» [5] ‎اکثر ما در فهم و توضيح معناي سکولاريسم، دچار چنين‎ ‎اغتشاشات ‏ذهني هستيم چرا که در جوامع استبدادي اساساً به دليل نبود فضاي بحث و‎ ‎گفتگوي آزاد، معمولاً در مورد تعاريف ‏ابتدايي و شناسه ها بحث کافي صورت نمي گيرد‎. ‎در نتيجه، اغتشاش ذهني و عدم مفهوم يابي درست از واژگان به ‏وجود مي آيد، همانطور که‎ ‎مثلا برخي ديگر از سياسيون ايراني، سکولاريسم را مترادف دشمني و ضديت با دين، و‎ ‎نشانه بي خدايي و آته ئيسم قلمداد مي کنند!؟

روندهاي سکولار شدن جامعه ديني

به اعتقاد بسياري از نظريه پردازان اجتماعي، آنچيزي که به‎ ‎سکولاريزاسيون مشهور است با ظهور اولين طلايه هاي ‏عصر مدرن آغاز شد. از دوره اصلاح‎ ‎دين و پس از آن در دوره روشنگري است که نهادهاي ديني در جوامع غربي ‏دچار تحولاتي‎ ‎جدي شدند. به تدريج، با رشد سرمايه داري و تکنيک و جهاني شدن اقتصاد و فرهنگ که‎ ‎متعاقب آن ‏بوقوع پيوست، موضوع و ضرورت سکولار شدن مذهب به سراسر جهان بسط يافت‎. ‎تاجائيکه امروز بايد از روندهاي ‏گوناگون و در عين حال فراگير سکولاريزاسيون در جهان‎ ‎سخن گفت. به همين دليل، تعاريف و پنداشت هايي که از ‏مفهوم سکولاريزاسيون در کشورها‎ ‎و فرهنگ هاي مختلف وجود دارد گاه متفاوت و گوناگون است. اين تفاوت ها ‏زماني تشديد و‎ ‎آشکار مي شود که قرار باشد بر اساس اين تعاريف، وارد عرصه عمل اجتماعي (براي تغيير‎ ‎و اصلاح ‏نابرابري ها) شد‎.‎

نظريه پردازان اجتماعي، عموماً از دو مسير متفاوت که منجر به سکولار‎ ‎شدن دين در جوامع مختلف شده است، ياد ‏مي کنند. نخستين مسير که نمونه ويژه آن مربوط‎ ‎به جامعه فرانسه است، تحت عنوان «لائيسيته» شهرت يافته و ‏بيشترين مجادلات را با‎ ‎مسيحيت کاتوليک داشته است. مسير دوم، مربوط به جوامع آنگلوساکسون است که عمدتاً‎ ‎مسيحيت پروتستان در آنها رواج داشته است. اگرچه اين دو مسير، تفاوت هاي قابل توجهي‎ ‎با يکديگر دارند، اما در ‏نهايت هر دو مسير به جامعه اي سکولار ختم شده اند. جامعه‎ ‎اي که در آن امر ديني، امروزي و دنيوي شده است و ‏نهادهاي مذهبي موقعيت مستقلي نسبت‎ ‎به ساير نهادهاي اجتماعي (بويژه از دولت) پيدا کرده اند. در واقع، با اينکه ‏مسيرها‎ ‎متفاوت بوده اند، اما پيامدهاي آنها به يکديگر شباهت دارند‎.‎

روند سکولاريسم در جوامع انگلوساکسون مانند انگليس و بويژه امريکا،‎ ‎بيشتر در سطح عرصه عمومي و فرهنگي ‏جريان داشته است. در واقع، در اين کشورها جايگاه‎ ‎نهادهاي مذهبي در جامعه مدني قرار گرفته است، و در عين حال ‏امر آزادي مذهب نيز‎ ‎رعايت شده است. در چنين جوامعي، گفتمان ها و نهادهاي مذهبي به تدريج دنيوي و امروزي‎ ‎شده ‏اند و خود را با بسياري از ملزومات زندگي مدرن وفق داده اند. تکثر مذهبي به‎ ‎دليل وجود مذاهب گوناگون در اين ‏جوامع و همچنين غير متمرکز بودن نهاد مسيحيت‎ ‎پروتستاني، شرايطي را فراهم آورده است که روند سکولاريسم در ‏اين کشورها، آرام و صلح‎ ‎آميز طي شود‎.‎

اما در جامعه فرانسه، روند سکولار شدنِ مذهب بيشتر جنبه اي سياسي و‎ ‎پرتنش داشته است. در فرانسه، مسئله تفکيک ‏و جدايي نهادهاي ديني از نهادهاي دولتي‎ ‎بسيار حائز اهميت بوده است. در واقع، از آن جهت که مذهب تمرکزگراي ‏کاتوليسيسم در‎ ‎جامعه فرانسه قدرتمند بوده و با نهادهاي دولتي آميختگي داشته، لذا امر جدايي اين‎ ‎نهادها در سطح ‏سياسي بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. شايد از اين جهت بتوان گفت که‎ ‎روند سکولاريسم (لائيسيته) در جامعه ‏فرانسه با تندي و زمختي بيشتري همراه بوده است‎. ‎هم از اين روست که حفظ و پاسداري ارزش هاي لائيک در جامعه ‏فرانسه بسيار بيشتر از‎ ‎ساير جوامع اروپايي، در مرکز توجه قرار داشته است‎.‎

در جامعه ايران نيز، موقعيت و جايگاه دين و نهادهاي وابسته به آن، طي‎ ‎يکصد سال اخير دچار تغييراتي جدي شده ‏است. اما هنوز اين موقعيت و جايگاه بطور دقيق‎ ‎استقلال و ثبات نيافته است؛ در نتيجه سير تغييرات آن بويژه در ‏عرصه سياست و قدرت،‎ ‎همچنان ادامه دارد. درحاليکه از يک سو، مذهب در کشور ما از حالت سنتي خود فاصله‏‎ ‎گرفته و در چالش با واقعيت هاي دنياي مدرن دچار تحولاتي جدي شده؛ اما از سوي ديگر،‎ ‎با تسلط يک حکومت ديني ‏بر جامعه، نهادهاي مذهبي با نهادهاي دولتي درآميخته و بهم‎ ‎وابسته شده اند. در واقع، مذهب در بخش هايي از جامعه ‏ايران (به خصوص در حوزه مذهب‎ ‎غيررسمي – دين مردم)، امروزين و دنيوي شده است، اما در بخش مربوط به ‏نخبگان و‎ ‎نهادهاي رسمي دين، هنوز در تداخلي جدي با نهادهاي دولتي است. و از آنجايي که دولت‎ ‎در ايران به لحاظ ‏تاريخي و ساختاري نقشي پررنگ و بسيار مسلط بر مناسبات زندگي‎ ‎اجتماعي دارد، لذا دين دولتي نيز در بسياري از ‏حوزه هاي ديگر وارد شده است‎. ‎پيامدهاي چنين اختلاطي نه براي دين مفيد است، نه براي جامعه؛ در نتيجه، تعديل و‎ ‎تغيير چنين وضعيتي امري ضروري است‎.‎

در پاسخ به چنين ضرورتي، بسياري از مردانِ روشنفکر (سياسي يا‎ ‎آکادميک)، مسئله سکولار شدن جامعه ايران ‏‏(جدايي امر ديني از ساختار دولت) را تحولي‎ ‎حائز اهميت در مسير دموکراتيک شدن جامعه ايران ارزيابي مي کنند. اما ‏ملزومات عملي و‎ ‎عيني اين موضوع را چندان موشکافي نمي کنند. آيا مسئله سکولاريزاسيون در جامعه ايران‎ ‎فرايندي ‏خودبخودي است که بايد به تاريخ و مکانيسم هاي جبري واگذار شود؛ يا برنامه و‎ ‎پروژه اي اجتماعي است که توسط ‏نهادها، جنبش هاي فکري و اجتماعي و سازمان هايي خاص‎ ‎به صورتي اراده گرايانه پيگيري مي شود؟ متاسفانه، پاسخ ‏به اين پرسش و پرسش هايي از‎ ‎اين دست، عموماً در سطحي نظري محدود مي ماند و در نتيجه با ابهامات بسيار همراه ‏مي‎ ‎گردد. بويژه، زماني که ايده هاي انتزاعي سکولاريسم در برابر جنبش هايي (از جمله‎ ‎جنبش يک ميليون امضاء) ‏قرار مي گيرند که بطور انضمامي و ملموس با ابعاد گوناگون‎ ‎مذهب درگير هستند، ديگر نه تنها توان پاسخگويي به ‏اقتضائات عملي را ندارند، بلکه‎ ‎گاهي به نق زدن هاي منفعلانه تقليل مي يابند‎.‎

تغيير تدريجي نگرش فعالان جنبش زنان به مسئله‎ ‎دين

اما منظور از مسئله «دين» نزد کنشگران جنبش زنان چيست؟ شايد جدي ترين‎ ‎تصويري که با شنيدن واژه مذهب به ‏ذهن بسياري از فعالان حقوق برابر متبادر مي شود،‎ ‎تصوير «نهاد روحانيت و متوليان آن» باشد. بويژه آنکه، چنين ‏تصويري پس از روي کار‎ ‎آمدن دولت ديني در ايران و تداخل نهاد دين با نهاد دولت، پررنگ تر شده است. به بيان‎ ‎ديگر، اصلي ترين تصويري که از دين در ايران وجود دارد، مربوط به نهادهاي ديني صاحب‎ ‎قدرت و ثروت است. ‏يعني نهادهايي که عمدتاً با قرائت هايي ارتدکس و اقتدارگرايانه از‎ ‎دين تلاش مي کنند تمامي ابعاد زندگي اجتماعي را ‏در هاله اي از تقدسِ مذهبي‎ ‎بپوشانند. اين نوع تلقي يک جانبه و سلطه گرا از نقش و جايگاه دين به دليل قدرت نظام‎ ‎مندي که در شکل دهي به سامان زندگي روزمره ايرانيان دارد؛ خواهي نخواهي به عنوان‎ ‎مانعي در برابر بسياري از ‏مطالباتي قرار گرفته است که جنبش هاي مترقي و دموکراتيک‎ ‎تلاش مي کنند آنها را بدست آورند‎.‎

کنشگران جنبش زنان ايران نيز سابقه اي ديرينه در مواجهه با اين نوع‎ ‎مذهب اقتدارگرا دارند. هنوز هم بسياري از ‏مطالبات مبتني بر حقوق برابر که از سوي‎ ‎زنان و مدافعان حقوق برابر درخواست مي شود، در مقابل سد اين نوع ‏مذهب رسمي قرار مي‎ ‎گيرد. اين تقابل ميان مطالبات زنان و تفاسير مطلق گرايانه از دين، واکنش ها و موضع‎ ‎گيري ‏هاي متفاوتي را در درون جنبش زنان و به تازگي در کمپين يک ميليون امضاء به‎ ‎همراه داشته است‎.‎

بخشي از فعالان جنبش زنان همواره خود را از نهادها و گفتمان هاي‎ ‎مذهبي مبرا و بي نياز مي دانسته اند و هيچ ‏مشروعيتي براي آن قائل نبوده اند؛ در‎ ‎کنار آنها گروه هاي ديگري بوده و هستند که تلاش مي کنند با نهادهاي مذهبي ‏وارد‎ ‎مذاکره شوند و آنها را به سمت تحقق برخي مطالبات سوق دهند. اما در نهايت، به دليل‎ ‎آنکه هيچ يک از اين دو ‏گرايش، متکي بر نيروي مردمي و پشتوانه اجتماعي نبوده اند در‎ ‎نتيجه، توان تحميل خواسته هايشان را بر نهادهاي ‏مذهبي – سياسي نداشته اند‏‎.‎

البته در کنار مذهبِ قدرتمندِ دولتي، گرايش هاي متنوعي از نوگرايي‎ ‎مذهبي قابل مشاهده است، که توسط برخي ‏‏«روشنفکران ديني انديش» ترويج مي شود. قرائت‎ ‎هاي نويني از مذهب که به دلايل مختلفي نتوانسته است به گفتماني ‏مسلط در برابر‎ ‎تفاسير غالبِ رسمي تبديل شود. در واقع، نوانديشي ديني به لحاظ نهادي، در سطح‎ ‎اجتماعي پايگاه ‏نيرومند و بنيادين ندارد و تارهاي ارتباطي آن با اقشار جامعه هنوز‎ ‎سست است. البته، در دوره اي برخي از گرايش ‏هاي نوانديشي ديني توانستند با‎ ‎اتصال به‎ ‎جريان هايي سياسي تاحدودي تاثيرگذار شوند، اما پس از قدرت گرفتن مذهب ‏سنتي در جريان‎ ‎انقلاب و تسخير حکومت توسط آنها؛ اسلام گرايانِ نوانديش مجدداً به سطح نخبگان‎ ‎روشنفکر تبعيد ‏شدند‎.‎

با اين وجود، نبايد از راهگشايي هايي که اين تفاسير مترقي در حوزه‎ ‎دين انجام دادند غافل شد. تفاسير مترقي از گزاره ‏هاي مذهبي که از سوي نوانديشان‎ ‎ديني ترويج مي شود، تاحدودي موافقت و همخواني هايي با برخي مطالبات حقوقي ‏زنان‎ ‎دارند. چنين تفاسيري در برخي مواقع توانسته اند به ياري گروه هايي از فعالان جنبش‎ ‎زنان در جهت تحولاتي نه ‏چندان گسترده، موثر باشند. تاجائيکه برخي از فعالان جنبش‎ ‎زنان که تلاش مي کردند تا از طريق مذاکره و لابي با ‏نهادهاي دين دولتي، بهبودهايي‎ ‎در وضع زنان بوجود آورند؛ اغلب دست به دامن چنين تفاسيري مي شدند‎.‎

کمپين يک ميليون امضاء: فراروي از مسائل نظري و‎ ‎رويارويي با چالش هاي عملي

اما از نيمه دهه 80 خورشيدي، بويژه با آغاز به کار کمپين يک ميليون‏‎ ‎امضاء و ارتباط جدي و «چهره به چهره» ميان ‏کنشگران جنبش زنان با افراد جامعه در‎ ‎کوچه و خيابان، بسياري از تصاوير قديمي در خصوص دين دگرگون شده ‏است. ديگر به سادگي‎ ‎نمي توان با لقب هايي همچون سکولار/اسلامگرا، فعالان جنبش را از هم منفک ساخت. اگر‎ ‎تا ‏پيش از اين، واژه مذهب مترادف بود با مذهبِ سياسي حاکم، يا حداکثر برخي گرايش‎ ‎هاي نوگراي ديني را نيز در بر ‏مي گرفت؛ پس از ظهور کمپين يک ميليون امضاء و حضور‎ ‎فعالان جنبش زنان در خيابان و فضاهاي عمومي، ‏بسياري از کنشگران جنبش با «دين غير‎ ‎رسمي عامه مردم» (دين در عرصه زندگي روزمره) آشنا شده اند. ديني که ‏قبل از شروع به‎ ‎کار کمپين، از چشم بسياري از فعالان جنبش زنان به دور مانده بود. اين نوع دين نه‎ ‎مانند دين رسمي، ‏صاحب نهادهاي قدرتمند و گفتماني مطلق گرا است، و نه مانند نوانديشي‎ ‎ديني اسير مجادلات نظري با متون پايه اي دين ‏است. در واقع، اين نوع دينِ غيررسمي‎ ‎صرفاً مجموعه اي از ارزش ها، هنجارها و باورهاي حقيقي، موروثي، خرافي، ‏عدالت جويانه‎ ‎و اميدوارانه شهروندان جامعه است که به گمان خودشان برآمده از دين است. ارزشها و‎ ‎هنجارهايي که ‏ممکن است با دين رسمي و اقتداگرا و حتا با دين نوگرا هم در تضاد‎ ‎باشند‎.‎

دين در زندگي روزمره مردم (دين عامه مردم)، ديني متکثر اما در عين‎ ‎حال واقعي، تاثير گذار و «امکان گرا» است. ‏شايد بتوان گفت که در چارچوب و ظرفيت هاي‎ ‎اين دين است که احساسات، عرف ها و مناسک جمعي مردم عادي، ‏فرصت ظهور و نمود به دست‎ ‎مي آورد. دين عامه مردم معمولاً دين مغلوب و حاشيه است، يعني مذهبي است که ‏همواره‎ ‎سعي کرده «سختي هاي دين رسمي» را که دين قاعده و قدرت است، با گذاشتن استثناهايي‎ ‎تلطيف کند تا بتواند ‏زندگي «راحت تري» داشته باشد. دين قدرت، دين «متن» است اما دين‎ ‎مردم، دين «حاشيه» که گاه در تقابل شديد با ‏يکديگر قرار مي گيرند، چنانچه فرآيند‎ ‎سکولاريزاسيون در برخي از کشورها بيانگر شوريدن مردم ديني (عامه ‏دينداران) عليه‎ ‎کليسا (دين قدرت) بوده است. دين عامه مردم عمدتاً معطوف به ضروريات زندگي روزمره‎ ‎است و به ‏کار تسهيل زندگي و برآورد خواسته ها و نيازهايشان مي رسد، اما دين قدرت و‎ ‎حتا نوانديشي ديني معطوف به «کتاب» ‏و «سنت» است و «متن هايي» که مرتباً به آن ارجاع‎ ‎مي شود. درحالي که دين عامه، دين خاموشي و پنهان است. به ‏زعم برخي نيز دين عامه‎ «‎دين فايده گرا»ست. رابطه با خدا، رابطه بده و بستان است. يا بر اساس نظري ديگر دين‎ ‎عامه يک دين با واسطه است درحاليکه دين روشنفکران و روحانيون، دين بي واسطه است‏‎. ‎اينان اگر به سراغ دين مي ‏روند اول به سراغ مرکز (خدا)، و کتاب مقدس، و اصول دين مي‎ ‎روند ولي دين عامه مردم، از مرکز و ثقل دين دور ‏مي شود. دين عامه دين غيرعقلانيت‎ ‎است و به همين دليل دين اميدواري است. زيرا اميد، عقلاني نيست [6]‏

به هرحال، از زماني که کنشگران جنبش زنان در جريان برنامه کمپين يک‎ ‎ميليون امضاء از دايره تنگ محافل ‏روشنفکري خارج شدند و توانستند بصورت چهره به چهره‎ ‎با حوزه عمومي و واقعيت هاي جامعه مواجه شوند، ديگر ‏ناگزير از ارتباط و تعامل با‎ ‎مذهب غيررسمي مردم خود هستند. يعني ديگر منزه طلبي و تبري جستن از آنچيزي که ‏ميليون‎ ‎ها انسان به آن باور دارند و بسياري از رفتارهايشان را شکل مي دهد، موضع گيري‎ ‎مسئولانه و اخلاقي نيست. ‏از اين رو، بحث ها و چالش هاي متعددي ميان کنشگران با‎ ‎گرايش هاي نظري گوناگون در جنبش زنان (داخل و خارج ‏از کشور) در گرفته است تا طرز‎ ‎برخورد متفاوت اعضاي کمپين و نيز چگونگي برقراري اين ارتباط از سوي جنبش ‏زنان هضم‎ ‎شود‎.‎

از يک سو مخالفت ها با فعالان کمپين گسترده بود، و از سوي ديگر سهل‎ ‎انگاري ها. از يک سو، نمي شد به سادگي و ‏غيرمسئولانه هنجارها و مناسک مذهبي مردم را‎ ‎ناديده گرفت، و از سوي ديگر نمي شد به همه آنها تن داد. در جريان ‏اين مجادلات و‎ ‎تعاملات، روش هاي مختلفي براي برقراري ارتباط با مذهب عامه مردم از سوي فعالان‎ ‎کمپين يک ‏ميليون امضاء پيشنهاد و بکار گرفته شد‎.‎

برخي کنشگران کمپين که سابقه تعامل و مذاکره با مراجع مذهب رسمي يا‎ ‎نوانديشان ديني را داشتند تلاش کردند تا با ‏کمک گرفتن از زبان و ادبياتِ آنها با‎ ‎مردم ارتباط برقرار کنند؛ برخي نيز که خود را با هويتي لائيک معرفي کردند، ‏در‎ ‎ارتباط با مردم در قبال مسئله مذهب يا سکوت اختيار مي کردند يا گفتمان هاي حقوق‎ ‎بشري را بکار مي بردند. در ‏مجموع، هر دو طريق ارتباط، نکات مثبت و منفي خاص خود را‎ ‎داشت، اما همچنان خلائي ملموس ميان مذهب عامه ‏مردم و مطالبات جنبش زنان، احساس مي‎ ‎شود. البته، تلاش ها براي پر کردن اين خلاء نيز بي وقفه در جريان است. ‏تلاش هايي که‎ ‎متاسفانه از يک سو به «سوء استفاده از مذهب» و از سوي ديگر به «دنباله روي از توده‎ ‎ها» متهم مي ‏شود. اما از سوي ديگر مي تواند اقدامي ضروري محسوب شود تا در جريان‎ ‎عمل، راهِ مناسبي براي برقراري ارتباط ‏در کل جنبش زنان مرسوم گردد‎.‎

در نتيجه، چنين تلاش هايي است که نگرش هاي کليشه اي و کلان نگر نسبت‏‎ ‎به مسئله مذهب در ميان فعالان جنبش ‏زنان و حتي ساير جنبش هاي اجتماعي و سياسي، آرام‎ ‎آرام تغييراتي داشته است. معني اين سخن آن است که ديگر نمي ‏توان به سهولت بر اساس‎ ‎دوگانه لائيک/اسلامي در قبال مسئله دين موضع گيري کرد. کنشگران اجتماعي دريافته اند‏‎ ‎که ‏سطوح مختلفي از امر ديني در جامعه وجود دارد، و پيچيدگي واقعيت دين و دولت در‎ ‎ايران، فراتر از دوگانه هاي ساده ‏انگارانه و تقليل گرايانه است که سعي دارد پاسخ‎ ‎هايي ايدئولوژيک و جزمي (و به قول معروف، سر راست) ارائه دهد‎.‎
وقتي کنشگران کمپين يک ميليون امضاء سخن از آن مي گويند که «اسلام با‎ ‎حقوق زنان در تضاد نيست» در واقع، ‏‏«موقعيتي متفاوت» از آنچه پيش از اين بوده را‎ ‎مطرح مي کنند. به عبارت ديگر، کنشگرِ کمپين يک ميليون امضاء به ‏منظور تغيير قوانين‎ ‎به نفع زنان، موقعيت متفاوتي به اين گزاره مي بخشد. در واقع، اين گزاره مي تواند در‎ ‎موقعيت ‏هاي مختلف معاني گوناگون و تاثيرات متفاوت داشته باشد و هر کدام از اين‎ ‎موقعيت ها را بايد در ظرف خود سنجيد. ‏اين گزاره گاه مي تواند به عنوان شعاري که‎ ‎فراتر از واقعيت عمل مي کند به کار درگيري هاي سياسي بيايد. يعني اين ‏جمله مي تواند‎ ‎به يک جمله ايدئولوژيک به منظور «تثبيت وضع موجود» به نفع فلان گروه سياسي تقليل‎ ‎يابد. وقتي هم ‏که بار ايدئولوژيک پيدا کرد ارتباط زنده و واقعي با جامعه را از دست‎ ‎مي دهد و بسادگي با يک جمله ايدئولوژيک ‏ديگر که «اسلام با حقوق زنان در تضاد است‎» ‎نقش برآب مي شود (و البته هر دوي اين جملات در شکل ايدئولوژيک ‏خود، ناظر به معادلات‎ ‎قدرت و سياست است).‏

از سوي ديگر اين گزاره (که مثل کليدي است که به همه قفل ها مي خورد‎ ‎ولي هيچ يک را باز نمي کند) مي تواند به ‏کار بررسي و يا اثبات واقعيت هاي تاريخي‎ ‎گذشته هم بيايد، که در اين صورت گروهي مي توانند فاکتورهاي متعدد ‏تاريخي ارائه کنند‎ ‎مبني بر اين که اين جمله با واقعيت هاي تاريخي همخواني ندارد (و چه فاکتوري مهم تر‎ ‎از اين که ‏مثلاً بعد از استقرار جمهوري اسلامي، قوانين به ضرر زنان تغيير کرده‎ ‎است)، و عده اي ديگر مانند روشنفکران ديني ‏مي توانند فاکتورهايي را در تاريخ بجويند‎ ‎که عکس اين مسئله را ثابت کند. مثلاً وقايعي از صدر اسلام را شاهد بياورند ‏که چنين‎ ‎نيست، يا تغييراتي که در برخي از قوانين انجام شده به نفع زنان را به عنوان فاکت‎ ‎ارائه کنند و بگويند اساساً ‏روح اسلام در تضاد با حقوق زنان نبوده و آموزه هاي صدر‏‎ ‎اسلام نسبت به زمان خود براي زنان مترقي بوده و ارزش ‏هاي جامعه مردسالار است که روح‎ ‎اسلام را تغيير داده. به هرحال اين مجادلات چه به لحاظ تاريخي يا نظري و چه به ‏لحاظ‎ ‎يک شعار سياسي قابل طرح است‎.‎

اما وقتي جمله «اسلام با حقوق زنان در تضاد نيست» در قالب «بيان يک‎ ‎خواست و آرزو» و به منظور ايجاد تغييرات ‏اجتماعي به کار مي رود و به واقعيت امروز‎ ‎ارجاع دارد، اساساً از حوزه سنتي دعوا، خارج مي شود و در زمينه ‏متفاوتي قرار مي‎ ‎گيرد و جايگاه ديگري مي يابد‎ [7]. ‎وقتي اين گزاره از سوي کنشگراني که قصد تغيير‎ ‎اجتماعي‎ ‎را ‏دارند مطرح مي شود و مخاطب اش نه «مذهب قدرت» که «مذهب عامه» است، جايگاه‎ ‎متفاوتي مي يابد. براي درک ‏واقعيت امروز مثالي بياوريم: براي نمونه اگر کسي الان‎ ‎بگويد «من مسلمانم اما از آن جايي که اکنون در قوانين کشورم ‏به ما زنان ستم و تبعيض‎ ‎روا مي شود و مورد خشونت قرار مي گيريم، تغيير اين قوانين به نفع زنان را در چارچوب‎ ‎بيانيه حقوق بشر قبول دارم و براي آن تلاش مي کنم»، خود شاهد زنده اي است براي جمله‎ ‎اي که بيان مي کند. بنابراين ‏نمي توانيم و احياناً مجاز نيستيم که به او بگوييم «تو‎ ‎غلط مي کني، چون به لحاظ تاريخي، اسلام با حقوق زن مخالف ‏بوده، پس اين جمله تو‎ ‎اشتباه است».‏

واقعيت امروز يعني اين که «عده اي» از شهرونداني که در جامعه اي با‎ ‎اکثريت مسلمان زندگي مي کنند، «از ته دل ‏آرزو دارند که اسلامي که بين مردم جاري است‎ ‎با حقوقي که زنان مي خواهند داشته باشند در تضاد نباشد و بنابراين ‏همه مردم مسلمان‎ ‎هم بخواهند اين قوانين به نفع زنان کشورشان تغيير کند». اين آرزويي است که زنان‎ ‎مسيحي اعصار ‏گذشته نيز در دل داشتند و مسيحيت شان را با توجه به اين آرزو اصلاح‎ ‎کردند و با حقوق و خواسته هايشان به تدريج ‏انطباق دادند. آيا روند سکولاريزاسيون در‎ ‎جوامع پيشرفته امروزي، صرفاً توسط کساني صورت گرفته که خود را ‏‏«لائيک» مي دانستند؛‎ ‎يا بالعکس، توسط ميليونها مردمي انجام شده که ارزش هاي ديني شان را با حقوق و‎ ‎خواسته ‏هايي که طلب مي کردند و آرزويش را داشتند تغيير داده اند؟ به هرحال اين آرزو‎ ‎و خواسته زنان که در کمپين يک ‏ميليون امضاء متبلور شده، به نوعي تفسيري بيرون از‎ ‎چهارچوب هاي دين رسمي ارائه مي کند (تفسير برون ديني)، ‏که اتفاقاً يکي از «گناهان‎» ‎کمپين و عاملي براي سرکوب آن است به خاطر همين تفسيري «غيررسمي، فردي و برابري‎ ‎طلبانه» از دين است که در برابر «دين اقتدارگرا و رسمي» قد علم مي کند. از همه‎ ‎مهمتر آنکه، چنين تفسيري از سوي ‏‏«زنان» ارائه مي شود، چرا که زنان در تفسير «درون‎ ‎ديني» و مقتدر و رسمي، اساساً «به حساب نمي آيند» و جنس ‏دوم شناخته مي شوند، چه‎ ‎برسد به آن که بخواهند کل «اقتدار مردانه – ديني» را زير سئوال ببرند و خود «مفسر»‏‎ ‎زندگي ديني خود باشند و آلترناتيو خود را از «دين» در مقابل «دين رسمي» ارائه‎ ‎کنند‎.‎

در حال حاضر، به نظر مي رسد که اين خواسته ها و آرزوها عموميت بيشتري‎ ‎مي يابد و اتفاقاً نفس تحقق همين ‏آرزوهاي معمولي و زميني است که مي تواند با گسترش‎ ‎خود به تحقق خود کمک کند. چنين رويکردهايي شبيه رويکرد ‏کمپين يک ميليون امضاء به‎ ‎مسئله دين، را در سطح بين المللي نيز مي توان مشاهده کرد. در ماه مارس سال گذشته در‎ ‎ايالت فلوريداي آمريکا، اعلاميه اي به نام «اجلاس اسلام سکولار» صادر شد. در اين‎ ‎اعلاميه آمده بود: «ما ‏‏[امضاکنندگان اين سند] شامل مسلمانان سکولار و اشخاص سکولاري‎ ‎هستيم که اهليت آنها از کشورهاي مسلمان است. ‏در ميان ما، مؤمنان، شکاکان، و بي‎ ‎دينان هم حضور دارند. همهء ما توسط مبارزه اي بزرگ گرد هم آمده ايم، نه ‏مبارزه ميان‎ ‎غرب و اسلام، بلکه مبارزه ميان آنکه آزاد است و آنکه آزاد نيست. ما حاميان آزاديِ‎ ‎تخطي ناپذير وجدان ‏فردي هستيم. ما به تساوي همه انسانها باور داريم. ما بر جدايي‎ ‎دين از دولت، و بر رعايت حقوق جهانشمول بشر، پامي ‏فشاريم». در ادامه اعلاميه تاکيد‎ ‎شده که ارزش هايي همچون آزادي، عقلانيت، و رواداري به غرب يا به شرق تعلق ‏ندارند؛‎ ‎بلکه ميراث اخلاقي مشترکِ بشريت اند. و در نهايت خواسته هاي آنان بدين ترتيب بيان‎ ‎شده: «ما از همه ‏حکومت هاي جهان مي خواهيم که طبق اصل هجدهم اعلاميه جهاني حقوق بشر‎ ‎رفتار کرده و قوانين شريعت و دين ‏دولتي را، در همه اشکال خود، و نيز همه مجازات‎ ‎هايي را که به سبب (به اصطلاح) "توهين به مقدسات" و ترک دين ‏يا ارتداد، حکم شان‎ ‎صادر شده، مردود اعلام کنند. اعمالي نظير ختنه زنان، قتل براي حفظ ناموس، حجاب‎ ‎اجباري، و ‏ازدواج اجباري، که استثمار زنان را تداوم مي بخشد، از ميان بردارند‎. ‎اقليت هاي جنسي و جنسيتي را از گزند پيگرد و ‏خشونت محافظت کنند. شيوه تعليم و تربيت‎ ‎فرقه اي و مذهبي اي که تعصب و عدم رواداري نسبت به غيرمسلمانان را ‏مي آموزد، مورد‎ ‎اصلاح قرار دهند. و حوزه اي عمومي به وجود آورند که بتوان در آن هر موضوعي را بدون‎ ‎ترس و ‏ارعاب مورد بحث قرار داد‎ ‎‏. [‏‎8‎‏]‏

خواسته هاي مندرج در اين سند به روشني حاکي از آن است که هم مي توان‎ ‎مسلمان و ديندار بود، هم سکولار، يا حتا ‏بي دين، ولي مطالبات مشترکي داشت و در راه‎ ‎رسيدن به آنها، همديگر را ياري و پشتيباني کرد. در واقع، «دينداري ‏سکولار» اگرچه‎ ‎ممکن است در نگاه اول امري متناقض نما به نظر برسد، اما در جهان امروز در نتيجه بهم‎ ‎آميزي ‏جريان ها و روايت هاي مختلف، امري کاملاً واقعي است. يعني نمي توانيم مسلمان‎ ‎سکولار يا مسيحي و يهودي ‏سکولار را انکار کنيم زيرا خيل عظيم چنين انسان هايي در‎ ‎دنيا وجود دارند. در ايران خودمان نيز دين بسياري از ‏جوانان نزديکي هايي با چنين‎ «‎دينِ ترکيبي» دارد. اساس اين دين ترکيبي، نه اجراي احکام و دستورات ايدئولوژيک،‎ ‎بلکه پيگيري نيازهاي زندگي روزانه است‎ ‎‏. [‏‎9‎‏]‏

طرح مسئله: در ميدان عمل چه بايد‎ ‎کرد؟

وقتي از امر مذهبي در جامعه ايران صحبت مي شود، حداقل مي توان سه سطح‎ ‎را در تشريح ابعاد مختلف آن برشمرد. ‏سطح اول، همان نهاد دين سنتي است که هم اکنون‎ ‎در بافت پهناور قدرت دولتي شناور است و گفتمان غالب و رسمي ‏ديني در جامعه ايران را‎ ‎مي سازد. سطح دوم، که بيشتر نخبه گرايانه است، به روشنفکراني با تفاسير و قرائت هاي‎ ‎متکثر از دين محدود مي شود که عموماً به لحاظ نهادي و گفتماني (نسبت به دين رسمي‎) ‎ضعيف هستند. و بالاخره ‏سطح سوم، ديني است که دينداران و ميليون ها مردم عادي در‎ ‎جامعه آن را شکل مي دهند و به آن باور دارند‎.‎
حال اگر از منظر جنبش يک ميليون امضاء به اين سطوح سه گانه بنگريم،‎ ‎پرسش محوري، در واقع چگونگي پذيرش ‏مطالبات زنان (مبتني بر حقوق برابر) در متن هر يک‎ ‎از اين سه سطح است. به عبارت ديگر، سوال اينجاست که «آيا ‏مذهب (در سطوح سه گانه) با‎ ‎حقوق زنان همخواني دارد؟». و آيا پاسخ منفي به اين پرسش ممکن نيست که به بي عملي ‏و‎ ‎انفعال منتهي شود؟ و در مقابل، پاسخ مثبت به اين پرسش، چه تاثيري مي تواند در عمل‎ ‎کنشگر کمپين بگذارد و آيا او ‏را در رويا و آرزو و ايده آل قرار مي دهد؟ پاسخ هر چه‎ ‎که باشد اما به تجربه مي دانيم که جواب هاي قطعي و کوتاه ‏‏«آري يا خير» هرچند در‎ ‎مقام نظر، کارايي دارند اما در مقام عمل نمي تواند در برابر پيچيدگي هاي عملي‎ ‎راهگشا ‏باشند. اين پيچيدگي ها زماني بيشتر عيان مي شود که اين مطالبات از محافل‎ ‎روشنفکري عبور کرده باشد و در حوزه ‏عمومي قصد تعامل با دين در زندگي روزمره مردم را‎ ‎داشته باشد. به ويژه وقتي چنين پاسخ هايي قرار است از سوي ‏يک جنبش اجتماعي مطرح شود‎ ‎و نه از سوي افراد‎.‎

بر اين اساس پرسش آن است که: اساساً فرايند سکولاريزاسيون چگونه است‎ ‎و نسبت سکولاريزاسيون با هر يک از ‏سطوح دين (سه سطح پيش گفته) چيست؟ آيا تعامل جنبش‎ ‎هاي اجتماعي در سطح عملي (يعني در سطح دين عام مردم) ‏در راستاي دنيوي شدن و امروزين‎ ‎شدن مذهب (سکولاريزاسيون) نيست؟ بعلاوه اينکه، تغيير قوانين موجود که به گمان‎ ‎بسياري، برآمده از گزاره هاي مذهبِ سنتي است، به جدا شدن حوزه قوانين خانواده از‎ ‎امر ديني نمي انجامد؟ و آيا ‏امروزين شدن قوانين خانواده در جهت حقوق برابر به‎ ‎استقلال نهادهاي قانون گذاري از نهاد دين نمي انجامد؟ در ‏مجموع، سوال اصلي اينجاست‎ ‎که پيامد فعاليت هاي عملي جنبش يک ميليون امضاء چه ارتباطي با روند ‏سکولاريزاسيون‎ ‎در جامعه ايران پيدا مي کند؟

در ميان جريان هاي مختلف جنبش زنان، کمپين يک ميليون امضاء براي‎ ‎تغيير قوانين نابرابر حرکتي جدي است که در ‏حد بضاعت خود تلاش دارد تا پاسخ هايي‎ ‎عملي براي تعامل و ارتباط با مذهب عامه مردم کشف کند و به کار گيرد. ‏برقراري چنين‎ ‎تعاملي، ناگزير از آزمون و خطا است تا بتواند نظريه هاي انتزاعي را در عمل، محک‎ ‎زند. در واقع، ‏تلاش اصلي داوطلبان کمپين صرفاً محدود به ارتباط با نخبگان مذهبي (چه‎ ‎سنتي، چه نوگرا) نيست، بلکه مخاطبان ‏گسترده آنها، خيل عظيم زنان و مردان جامعه‎ (‎حوزه عمومي) است که اکثراً به صور مختلف، نسبت به ارزشها، ‏هنجارها و مناسک مذهبي‎ ‎پايبندي دارند. قيد جمله «تغيير و اصلاح قوانين تبعيض آميز ضديتي با مباني اسلام‎ ‎ندارد»، ‏در دفترچه حقوقي کمپين، اولين تلاش براي برقراري چنين تعاملي با مذهب‎ ‎غيررسمي مردم است‎.‎

اما سه گروه نسبت به تعامل کنشگران کمپين با دين عامه مردم معترض‎ ‎اند، يک گروه که درد دين دارند و به نظرشان ‏چنين تعاملي سبب «تقدس زدايي» از «دين‎» ‎و سوء استفاده از آن مي شود. گروهي ديگر که درد «قدرت» دارند و ‏‏«قدرت» را مقدس مي‎ ‎دانند و از اين رو، تعامل با دين عامه مردم را مختص «نهادهاي رسمي قدرت» مي دانند‎ ‎نه ‏‏«هرکس و ناکسي»، پس اين تعامل را «تقدس زدايي» از قدرت مي شمارند و با آن مخالفت‎ ‎مي کنند. از سوي ديگر عده ‏اي نيز «مردم» را «مقدس» مي دانند، براين اساس تعامل‎ ‎فعالان کمپين را به خاطر «سوء استفاده‎ ‎از مردم» ‏غيراخلاقي قلمداد کردند و آن را‎ «‎تقدس زدايي» از مردم مي دانند. از اين زاويه است که مي توان پرسيد که «رابطه ‏جنبش‎ ‎هاي اجتماعي با سه سطح دين (دين قدرت، دين روشنفکرانه، دين زندگي روزمره يا دين‎ ‎عامه) چگونه و بر چه ‏پايه اي مي تواند استوار گردد؟» رابطه جنبش زنان با هر يک از‎ ‎اين سه سطح دين چه خطرات و مشکلاتي از يک سو ‏و چه پتانسيل ها و ظرفيت هايي را از‎ ‎سوي ديگر براي اين جنبش ها به ارمغان مي آورد؟ به نظر مي رسد، لازمه ‏تعامل جنبش‎ ‎زنان با هر يک از اين سطوح سه گانه، يافتن نقاط مشترک است. براي نمونه تعامل برخي‎ ‎از فعالان جنبش ‏زنان با «دين قدرت» (که دين سياسي و دولتي است)، که آن هم لازمه اش‎ ‎برساختن «نقاط مشترک» است به تجربه ‏ديده ايم که اين نقاط مشترک در واقع از طريق‎ ‎گفتمان روشنفکري ديني انجام مي گيرد و معمولاً در شکل لابي با ‏مراجع مذهبي يا مراجع‎ ‎قانون گذاري و نيز مراجع در قدرت عينيت مي يابد‎.‎

اما در سطح سوم نيز لازمه تعامل جنبش زنان با «دين روزمره مردم»، باز‎ ‎هم ضرورتا يافتن نقاطي مشترک است که ‏مهم ترين نقطه مشترک، در واقع «ستم و تبعيض‎ ‎عليه زنان در زندگي روزمره» است، و همانطور که اين دين در ‏زندگي روزمره جاري و حضور‎ ‎دارد در نتيجه، تحقق اين تعامل نيز در زندگي روزمره با مردم عينيت مي يابد، از اين‎ ‎رو «مناسک و آيين ها و رفتارهاي جمعي مردم» يکي از نقاط مشترک در تعامل با اين سطح‎ ‎از دين است. بدين ‏ترتيب، اگر تعامل فعالان جنبش زنان با «دين عامه مردم» ضرورتي‎ ‎عملي است، و از اين جهت نيز نيازمند برساختن ‏‏«نقاطي مشترک» براي وصل و همبستگي است؛‎ ‎حال پرسش اينجاست که اين نقاط مشترک چگونه عينيت مي يابد؟ از ‏سوي ديگر آيا تعامل‎ ‎بخش هايي از جنبش زنان با «دين قدرت» که دين مرکزي و سياسي است (که معمولاً در شکل‎ ‎لابي با مراجع و مراکز قانون گذاري انجام مي گيرد) بيش از تعامل فعالان جنبش زنان‎ ‎با «دين عامه مردم»، امري ‏‏«نکوهيده» است؟

پانوشت‎: ‎

‏1- مدرنيته و دين از ديدگاه جامعه شناسي، محمود صدري، وب سايت‎ ‎سکولاريسم ‏نو‎:www.newsecularism.com/2008/0208-A/090408-Mohamud-Sadri
‏2- اين بحث، بخشي از بيانيه اي که اخيرا توسط 2 هزار تن از روشنفکران‏‎ ‎جهان در اعتراض به دست اندازي به ‏مفاهيم حقوق بشر نوشته شده، گرفته شده است‎.‎
‏3- «برنامه نوين: سکولاريسم چندگانه»، پاول کورتز، ترجمه امير غلامي،‎ ‎سايت اخبار روز‎.‎
‏4- مصاحبه با مهناز متين‎: http://feministschool.org/spip.php?article80‎
‏5- سرمايه اجتماعي با آش نذري و آجيل مشگل گشا؟! / مينو مرتاضي‎: ‎http://irwomen.org/spip.php?article5151‎
‏6- گفتاري از سارا شريعتي، دين عامه دين خاموش؛ دين پنهان، وب سايت‎ ‎آفتاب
‏7- نقل به مضمون از مقاله «دين و حقوق بشر»، نوشته محمدرضا نيکفر، وب‎ ‎سايت نيلگون‎.‎
‏8- مسلمان سکولار چه کسي است؟، عبدي کلانتري، سکولاريسم‎ ‎نو‎.http://www.radiozamaaneh.com/nilgoon/2007/04/post_46.html
‏9- نگاهي به برخي تحولات ديني در ايران معاصر، امير نيک پي، نامه‎ ‎انجمن جامعه شناسي ايران، شماره 3 سال ‏‏1380‏‎.‎

منبع:مدرسه فمينيستي