Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

بگذار هزاران گل، شکوفه کنند / علي ميرسپاسي

براي نمونه، آنچه به نام فساد، فروپاشي روابط اخلاقي، گسست در ساختار‎ ‎خانواده، توسط نيروهاي محافظه کار ‏مذهبي به عنوان پي آمد فرهنگ غرب قلمداد مي شود،‏‎ ‎در اصل بيان توسعه اجتماعي و اقتصادي جامعه اي در ‏حال گذار است که جايگزين زندگي در‏‎ ‎‏"خانواده سنتي" و همچنين جايگزين محدود بودن زنان به ديوارهاي خانه، ‏و تعليم و‎ ‎تربيت معمول و سنتي ايراني و اسلامي شده است. امروزه مثلا در تهران، اکثريت‎ ‎شهروندان، در ‏آپارتمان هاي کوچک، و همجوار با خانواده هاي غريبه و احتمالا متفاوت‏‎ ‎از فرهنگ شان، زندگي مي کنند، ‏بسياري از زنان تحصيل کرده اند و زندگي در يک محيط‎ ‎عرفي را ترجيح مي دهند. از طريق راديو، تلويزيون، ‏احتمالا ماهواره، کتاب، روزنامه،‎ ‎مجله، اکثريت دختران و پسران به گونه اي کاملا متفاوت پروش پيدا مي کنند، و ‏هويت‎ ‎شخصي و گروهي شان شکل مي گيرد‎.‎

Rooz

بگذار هزاران گل، شکوفه کنند
علي ميرسپاسي - یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 [2008.04.20]

alimirsepasi.jpg

اعضاي کمپين يک ميليون امضا در وب سايت "مدرسه فمينيستي" با انتشار‏‎ ‎مطلب‎ ‎‏«چالش ماه» در فروردين‎ ‎‎1387 ‎تحت عنوان "رابطه کمپين با دين و فرايند سکولاريزاسيون"(1)، با شجاعتي در خور‏‎ ‎تحسين سعي نموده ‏اند که نگرش خود را از زندان جزميات و دوگانه انگاري مرسوم "سکولار / ديني" رها سازند. نتيجه گيري و ‏منظر روايت در اين نوشتار نيز به باور من‎ ‎جديد و قابل مکث است. با اين حال، پيش فرض هاي تئوريک ‏نويسندگان اين مدرسه زنانه‎ ‎هنوز از مشکلات و پيچيدگي هاي گذشته، کاملا فاصله نگرفته است‏‎.‎

مشکل کانوني مطلب "چالش ماه"، تاکيد بيش از اندازه بر رابطه ميان "سياست" با "حوزه شناخت" است. (مرادم ‏از "سياست" در واقع خواسته ي مورد نظر جنبش‏‎ ‎زنان يعني تغيير و تحول دمکراتيک اجتماعي از جمله برابري ‏زن و مرد است.) پي آمد‏‎ ‎منفي پيش فرض تئوريک نويسندگان چالش ماه، در نهايت سبب مي شود که فعالان جنبش ‏يک‎ ‎ميليون امضا يا خودشان را بايد سکولار تعريف کنند و يا دين باور. اين در حالي است‏‎ ‎که مشاهده مي کنيم در ‏دنياي امروز، دين و سکولاريزم از يکديگر تاثير مي گيرند و‎ ‎پيوسته در حال تحول اند‎.‎

به فرض که گروه هايي از زنان نمي خواهند سکولار باشند و بنا ندارند‏‎ ‎که در اين چهارچوب محدود شوند اما ‏روشي که نويسندگان مدرسه در نوشتار خود در پيش‎ ‎گرفته اند اين گروه را بلافاصله با پرسش هاي فلسفي و بحث ‏هاي معرفت شناسانه گرفتار‏‎ ‎مي سازد که: پس تکليف تان با مسئله دين و مذهب چه مي شود؟ و يا فعالان دين باور ‏و‎ ‎مسلمانان سکولار فعال در کمپين را با اين پرسش مواجه مي کند که : چه نوع ديني (دين‎ ‎حاشيه، دين ‏روشنفکري، و يا دين دولتي) بسترساز تحکيم رابطه با زندگي روزمره‏‎ ‎است؟

به باور من طرح اين قبيل بحث ها و پرسش هاي تئوريک و معرفت شناسانه‎ ‎در جنبش زنان هرچند که اهميت ‏زيادي دارد و به تعبيري، حساسيت به مراحل اساسي انديشه‎ ‎و دغدغه هاي کنشگران کمپين است. بويژه در سطوح ‏مختلف روشنفکري، طرح اين بحث ها در‎ ‎نهايت به همه روشنفکران ايراني کمک مي کند تا انديشه شان را غني ‏تر و انتقادي تر‏‎ ‎سازند. با اين حال "روش طرح آن" در چالش ماه، روشي جزم گرايانه است و ريشه در‎ ‎باورهاي ‏ايدئولوژيک پيشيني دارد‏‎.‎

حال اگر پيش فرض‎ culturalist (‎يعني تقليل تمام پديده هاي اجتماعي به‏‎ ‎ارزش هاي ذهني، معرفتي و فرهنگي) ‏مدرسه فمينيستي را کنار بگذاريم و همينطور اگر‎ ‎بتوانيم از سد جزميات و گفتمان مرسومي که در گذشته بر علوم ‏اجتماعي غالب بود با‏‎ ‎موفقيت عبور بکنيم آنگاه با حفظ "منظر روايت" چالش ماه، اما شيوه طرح موضوع را مي‎ ‎توان به گونه اي کاملا متفاوت و به صورت زير، باز نويسي کرد‏‎ :‎

سکولاريزاسيون بر خلاف روايت شاگردان مدرسه فمينيستي، يک پروژه‎ ‎فرهنگي و معرفت شناسانه نيست. در ‏هيچ کشوري هم اين پروژه، در حوزه ذهنيت و فرهنگ و‎ ‎گفتمان، محصور و منحصر نبوده است. اصولا تحول ‏جوامع به سمت مدرنيته، تحولي بسيار‎ ‎پهناور و چند وجهي است که نه فقط مسائل فرهنگي بلکه: شهر نشيني، رشد ‏تکنولوژي و‏‎ ‎علم، تغيير در بافت و آرايش طبقاتي، تحول در رابطه جنسيتي، در ساختار خانواده،‎ ‎آموزش و ‏پرورش، تفکيک قوا، حقوق شهروندي، توسعه صنعتي و غيره را در بر مي گيرد‎.‎

روشن است که فرايندي چنين ملموس و چند وجهي ـ که در جامعه شناسي به‏‎ ‎سکولاريزاسيون اشتهار يافته ـ ‏فرايندي مادي و اجتماعي است، و همه حوزه هاي زندگي‎ ‎بشر را پوشش مي دهد. پس آن را نه در ذهنيت و ‏فرهنگ مردم، بلکه در بطن و ژرفاي روابط‏‎ ‎اجتماعي و نهادهاي گوناگوني که در جامعه ما وجود دارد مي توانيم ‏جستجو بکنيم‎.‎

کمپين يک ميليون امضا در کشور ايران متولد شده است يعني در کشوري که‏‎ ‎تاريخي به نسبت طولاني و پر فراز ‏و نشيب از فرايند سکولاريزاسيون را پشت سر گذارده‎ ‎است. روابط اجتماعي و اقتصادي ما دير سالي است که ‏دگرگون شده و تحول يافته است‎: ‎تحول از حوزه به دانشگاه، از ايل و قبيله و طايفه به شهرنشيني، تحول در شيوه ‏و طرز‎ ‎سکونت (آپارتمان نشيني)، در نظام پزشکي، در نحوه پوشش و لباس، تحول در ساخت و سازها‎ ‎و کالبد ‏فضايي شهرها، در شکل خانواده (از شکل گسترده به خانواده هسته اي)، رشد‎ ‎صنعتي، وجود ارتش نوين و ‏متمرکز، حضور پارلمان، ساختار بوروکراسي، نظام مالياتي،‎ ‎وجود دولت نوين، و.... اين همه تغيير، بيش و کم، ‏فراتر از يک قرن در کشور ما سابقه‎ ‎دارد. در چنين متني است که جنبش يک ميليون امضا (به همراه ديگر جنبش ‏هاي نوين) مي‎ ‎تواند در ايران، "حيات پيدا کند و به فعاليت و جذب نيرو بپردازد" و حتي وارد جدال و‏‎ ‎تنش در اين ‏روابط و در افکندن پرسش هاي ديني و معرفت شناسانه هم بشود. پرسش هايي که‏‎ ‎هرچند ناگزير و البته مهم است ‏با اين حال نبايد ما را در شرايط امروز به دام گفتمان‎ ‎هاي ايدئولوژيک (اسلام سياسي يا چپ کلاسيک) گرفتار ‏سازد. به اين معني که خيال کنيم‎ ‎مانع عمده و گره اصلي ما در جنبش زنان و در مسئله رفع ستم از زنان و ‏فرودستان، به‎ ‎ذهنيت سکولار و يا به ذهنيت و فرهنگ ديني مردم، ارتباط دارد‏‎.‎

‎‎زمينه تحقق "وفاق عملي" در جامعه (و در جنبش‎ ‎زنان)‏‎ ‎

شايد موقع آن فرا رسيده که نگرش عقيم و تعصب آميز مرسوم روشنفکري را‏‎ ‎که قائل به اين امر است که براي ‏تحول اجتماعي، مي بايد به کمک نخبگان و روشنفکران و‎ ‎دولتمردان، نوعي "انقلاب فکري" يا فرهنگي راه ‏انداخت، شجاعانه کنار بگذاريم. زيرا‎ ‎حداقل در کشور ما اين مدل جواب نداده است. بعيد است که ما ايرانيان ‏بتوانيم بدون‎ ‎توسل به خشونت و اعمال قهر سياسي به يک "وفاق فرهنگي" در سطح ملي دست پيدا کنيم‎. ‎اين در ‏حالي است که تجربه موفق کشورهاي ديگر، به صراحت حاکي از کسب توافق و اجماع،‏‎ ‎نه در حوزه فرهنگ و ‏اعتقادات، بلکه در "حوزه عمل" يعني در بستر "تعاون" اجتماعي به‏‎ ‎منظور تحقق آينده اي بهتر و سعادتمندتر بوده ‏است. اين دستاورد گرانقدر تجربي در‏‎ ‎جنبش زنان نيز مصداق دارد‎.‎

‎ ‎نگرش ارتدکسي و جزم گرايانه مرسوم جامعه شناختي که در گفتمان اسلام‏‎ ‎سياسي، و در گفتمان چپ کلاسيک ‏‏(عليرغم تاکيد چپ بر تحليل هاي به اصطلاح‏‎ ‎ماترياليستي) حاکم است، هر چند که جايگاه نهادها و روابط ‏اجتماعي را جدي مي گيرد و‎ ‎آن را اساس تغيير و تحول جوامع اعلام مي کند اما چون دچار اين توهم است که ‏معضل«جوامع سنتي» و بخصوص جوامع «شرقي»، فرهنگ و ارزش هاي شان است (توجه کنيد به‎ ‎نظريه ‏پردازان کلاسيک اين نگرش از جمله نگرش ماکس وبر، و نيز بحث مارکس درباره هند،‎ ‎و بعدها بحث نظريه ‏پردازان نوسازي در جهان سوم)، در نتيجه، حرکت و تلاش براي تحول‏‎ ‎اجتماعي را عملا به اين دام مي اندازد که ‏گويا لازمه رسيدن به ترقي و آزادي و‏‎ ‎برابري ( و به خصوص رهايي زنان از ستم جنسي) نوعي انقلاب فرهنگي ‏است که مي تواند‏‎ ‎اين جوامع را متحول سازد. روشن است که نتيجه عملي اين نگرش در کشورهاي مسلمان به‏‎ ‎معني کنار گذاشتن ارزش هاي ديني و اسلامي است‏‎.‎

اين ديدگاه تعصب آلود جامعه شناسانه به اين خيال است که توسط عامليت‎ (agency) ‎گروه کوچکي از نخبگان ‏جوامع اسلامي و با سکولارکردن و "غربي" کردن آنها از‏‎ ‎طريق کسب دانش و تحصيل در غرب و تحول ‏فرهنگي آنها، اين جوامع را توسط اين نخبگان از‎ ‎بالا و از فراز سر اقشار مردم، متحول کند. به زعم اين نگرش ‏اصولگرايانه، "موفقيت‎ ‎نخبگان" اين کشورها در پروسه سکولاريزاسيون (يعني يک فرايند تحول مادي) باعث مي ‏شود‎ ‎که اين جوامع خود به خود فرهنگ اسلامي شان را رها کرده و فرهنگ سکولار و ارزش هاي‎ ‎غربي را ‏بپذيرند‎.‎
وقايعي که حداقل در سه دهه اخير در جوامع اسلامي رخ داده درک ساده‏‎ ‎انگارانه بالا را در رابطه با تحولات ‏فرهنگي بايد آشکار کرده باشد. جوامعي که در‏‎ ‎ميان کشورهاي اسلامي (از جمله ايران)، توسعه صنعتي و به ‏اصطلاح سکولاريزاسيون آنها‎ ‎از درجه اي بالاتر برخوردار بود، گرايش به فرهنگ گفتمان ديني و اسلام سياسي ‏در آنها‎ ‎بيشتر شد‎.‎

اما تعامل و را بطه ميان فرايند جامعه شناسانه اي که ما به اختصار "سکولاريزاسيون" مي ناميم با ذهنيت ‏عملگرايانه و منعطف مردماني که در اين متن‎ ‎اجتماعي زندگي مي کنند بسيار پيچيده تر از آن است که اغلب ‏پنداشته مي شود. چه در‎ ‎جوامع اروپاي غربي که روند مدرنيته و سکولاريزاسيون در آنجا آغاز گرديد و تجربه شد‎ ‎و چه در کشورهاي ديگر از جمله کشورهاي اسلامي و غير مسيحي، ديديم که رابطه ذهني و‏‎ ‎فرهنگي مردم اين ‏جوامع نسبت به تحول اجتماعي که در اين کشورها رخ داده، به‎ ‎طرز‎ ‎انکارناپذيري متاثر از تاريخ و تجربه ‏زيسته، و شرايط مشخص خود اين جوامع بوده است‎. ‎مثلا در انگليس که بحث و گفتگو درباره سياست و فرهنگ ‏جديد از يک سو متاثر از جنگ‎ ‎هاي خونين مذهبي در اروپا و از سوي ديگر متاثر از استقبال متفکران و رهبران ‏ديانت‎ ‎مسيحي از فرايند جديد در اين کشور بود، سرانجام نوعي پروژه سکولار اخلاقي شکل گرفت‏‎. ‎يعني از يک ‏سو جدايي ميان حقيقت متافيزيکي (دين) از ساختار قدرت (دولت) پذيرفته شد‎ ‎و از سوي ديگر سکولاريزم به ‏عنوان فرهنگ روشنگري به عنوان فضيلت‎ (virtue) ‎پايه‎ ‎گذاري و تثبيت شد. در فرانسه اما فرايند ‏سکولاريزاسيون با يک نوع فلسفه زندگي‎ ‎اجتماعي همراه شد که معروف به لائيسيته است‎.‎

‎‎گذار از گفتمان فرهنگ گرا‎‎

حال در کشوري مانند ايران که توسعه سکولاريزاسيون تاريخي نسبتا‏‎ ‎طولاني دارد و اين فرايند حتي در تمام ‏اعماق جامعه گسترده است اما چون اين فرايند‎ ‎از بالا و بدون شرکت وسيع مردم صورت گرفت و ايرانيان در ‏شرايط و متني که امکان بحث‏‎ ‎و گفتگو و به اصطلاح "امکان ساختن روايت هاي شان را از فرايند ‏سکولاريزاسيون نداشته‎ ‎اند"، در نتيجه، تداوم آن را با دشواري مواجه کرده است‏‎.‎

اين دشواري، هم در ميان ايرانياني ديده مي شود که گرايش به اسلام‎ ‎سياسي دارند و قصدشان اين است که با توسل ‏به چنين مدلي، ايران را "آباد" و جامعه را‏‎ ‎‏"خوشبخت" کنند. و هم در ميان مخالفان و منتقدان آنها مشاهده مي ‏شود. اسلام سياسي‎ ‎اين پيش فرض کاذب را متاسفانه پذيرفته است که ايران فرايند تاريخي سکولاريزاسيون را‎ ‎طي ‏نکرده و اگر هم چنين راهي را رفته است امري موقتي، فرايندي سطحي، و راهي کاملا‏‎ ‎قابل بازگشت است. در ‏نتيجه آنها چنين پنداشته اند که با عمده کردن ايدئولوژي و قرار‏‎ ‎دادن آن در کانون سياست، فرايند اقتصادي ‏اجتماعي عظيمي که در اين صد ساله، جامعه‎ ‎ايران را ماهيتا و به گونه اي ساختاري متحول کرده، قابل ناديده ‏گرفتن است. سپس‎ ‎نتيجه مي گيرد که فرهنگ و سياست سکولار پديده اي غربي، غير ديني و منحط است پس بايد‎ ‎فرهنگ و ارزش هاي ديني در عرصه سياست غالب شود. و متاسفانه به دليل چنين نگره اي و‏‎ ‎عدم توجه به اين ‏امر که پديده مدرنيته و سکولاريزاسيون و روابط و ساختارهاي مربوط‏‎ ‎به آن، عناصري جامعه شناسانه اند، ‏فرهنگ سکولار و يا غربي را، آفت بزرگ جامعه‎ ‎قلمداد مي کند‏‎.‎

‎ ‎دشواري اساسي در اينجاست که اگر ما نيز (به مانند کساني که خود را‏‎ ‎سکولار معرفي مي کنند و يا مثل آنهايي ‏که در چهارچوب اسلام سياسي قرار مي گيرند‎) ‎پديده اي "عيني" و "مادي" را که همانا توسعه روابط مدرن و کلا ‏فرايند سکولاريزاسيون‎ ‎ناميده مي شود و در تار و پود بافت نهادهاي اجتماعي جريان دارد را جدي نگيريم و يا‎ ‎اينکه مثلا وجود اين پديده ها را "پي آمد" نوعي "تفکر" و يا "فرهنگ" (حالا فرهنگ‎ ‎غربي و يا سکولار و يا ‏ديني) بدانيم، سرانجام دچار جدال و به اصطلاح جنگي مي شويم‎ ‎که در آن، همه بازنده خواهند بود‎.‎
آوردن چند مثال ملموس، شايد گستره ي اين بحث را مشخص تر کند‎:‎

براي نمونه، آنچه به نام فساد، فروپاشي روابط اخلاقي، گسست در ساختار‎ ‎خانواده، توسط نيروهاي محافظه کار ‏مذهبي به عنوان پي آمد فرهنگ غرب قلمداد مي شود،‏‎ ‎در اصل بيان توسعه اجتماعي و اقتصادي جامعه اي در ‏حال گذار است که جايگزين زندگي در‏‎ ‎‏"خانواده سنتي" و همچنين جايگزين محدود بودن زنان به ديوارهاي خانه، ‏و تعليم و‎ ‎تربيت معمول و سنتي ايراني و اسلامي شده است. امروزه مثلا در تهران، اکثريت‎ ‎شهروندان، در ‏آپارتمان هاي کوچک، و همجوار با خانواده هاي غريبه و احتمالا متفاوت‏‎ ‎از فرهنگ شان، زندگي مي کنند، ‏بسياري از زنان تحصيل کرده اند و زندگي در يک محيط‎ ‎عرفي را ترجيح مي دهند. از طريق راديو، تلويزيون، ‏احتمالا ماهواره، کتاب، روزنامه،‎ ‎مجله، اکثريت دختران و پسران به گونه اي کاملا متفاوت پروش پيدا مي کنند، و ‏هويت‎ ‎شخصي و گروهي شان شکل مي گيرد‎.‎

در يک چنين شرايط اجتماعي و بر بستر چنين تحول ساختاري، نقش خانواده، رابطه زن و مرد، تعريف از هويت ‏جنسي، عملا متحول شده است. ذهنيت ها هم نسبت به‎ ‎اخلاق و ارزش ها هم متحول مي شود. ممکن است گروه ‏هايي از مردم و روشنفکران با ذهنيت‎ ‎به اصطلاح "سکولار" پذيرفته باشند که چون در عصر جديدي زندگي مي ‏کنيم، بايستي آداب‏‎ ‎و رسوم پدرانمان را کنار بگذاريم، و برخي هم بر اين باور باشند که بهتر است پذيرش‎ ‎نهادها و ‏روابط جديد در چهارچوب فرهنگ سنتي اسلامي انجام گيرد. همه اين نگرش ها و‎ ‎تلقي ها مي تواند در يک جامعه ‏وجود داشته باشد و آزادانه به فعاليت بپردازد‎.‎

حال برخي کسان با تاکيد افراطي بر نقش آنچه که "فرهنگ" نام داده اند،‏‎ ‎بر اين امر که جامعه ايران دچار تحولات ‏اساسي و عميق گرديده، و اغلب نهادها،‎ ‎ساختارها، و روابطي که زندگي اجتماعي ما را مي سازند (و محصول ‏تحولات اساسي و‏‎ ‎تدريجي در يک قرن اخير اند)، چشم مي بندند و در اين فکر و خيال اند که جامعه را به‎ ‎اصطلاح به دوره اي که با روابط و ارزش هاي "بومي" تعريف مي شد ارجاع دهند. اين‎ ‎گرايش باعث رشد و ‏غلبه گفتمان هاي بومي گرايانه افراطي و هويت خواهي تعصب آلود در‏‎ ‎کشور ما شده است‎.‎

از سوي ديگر، منتقدان پروژه هاي بومي گرايانه [اسلام سياسي بخصوص]هم در ادامه منطق بالا به جاي اينکه با ‏دقت نظر به شرايط اجتماعي و ساختاري جامعه‏‎ ‎بنگرند متاسفانه با تقليل دادن دشواري هايي که عمدتا اجتماعي و ‏سياسي اند نوعي‎ ‎‏"انقلاب فرهنگي" يا نوعي فرهنگ زدايي از سنت و دين و غليه تفکر "خردگرا"، "سکولار"‏‎ ‎و ‏يا لائيک را به عنوان چاره بحران جامعه پيشنهاد مي کنند متاسفانه پيامد اين نگرش‎ ‎نسبت به تغيير و تحول ‏اجتماعي نيز بسيار خطرناک است چون که عملا سبب حفظ و تداوم‎ ‎نظام هاي سياسي استبدادي مي شود‏‎.‎

در حالي که به نظر مي رسد چاره اساسي جامعه ما توسعه و تعميق گسترده‎ ‎تر فرايند سکولاريزاسيون است که ‏البته در سرزمين ما، تاريخي ناهمگون و بسيار متلاطم‎ ‎داشته است. ژرفش و گسترش روابط و نهادهاي اجتماعي، ‏زمينه تحقق نوعي "وفاق ملي" را‏‎ ‎بستر سازي مي کند که در آن، به دليل مشارکت فعال اکثريت شهروندان در ‏تصميم سازي هاي‎ ‎سياسي و سرنوشت ساز، با هدف تاسيس ساختارهاي يک جامعه دموکراتيک (جدايي حوزه ‏عمومي‎ ‎از حوزه خصوصي، و استقلال آنها از دولت)، جامعه چنان ظرفيتي پيدا کند که تضادهايش‎ ‎را از طريق ‏مسالمت و گفتگو و تعامل، حل و عقد نمايد‎.‎

اما، پيش فرض و نگرشي که مي پندارد نوعي "بنيادهاي شناخت شناسانه و‏‎ ‎يا فرهنگي"، پيش زمينه تاسيس و ‏توسعه يک جامعه مدرن و دموکراتيک است، عملاً سبب‎ ‎توجه و مشروعيت دادن به منش ها و حکومت هاي ‏استبدادي سکولار گرديده است. سکولاريسم‎ ‎در هيچ کشوري در جهان لزوماً سبب و علت توسعه و دموکراسي ‏نبوده است. به عکس، دولت‎ ‎هاي "سوسياليستي" که تاکيد جدي و افراطي بر سکولار بودن داشتند، از جمله ‏مستبدترين‎ ‎حکومت ها از کار درآمدند. انواع حکومت هاي محافظه کار سکولار در جهان سوم هم‏‎ ‎کارنامه بهتري ‏نداشته اند. لذا اين بحث که دموکراسي "بر اساس بنيان هاي فرهنگي" قابل تحقق است با توجه به چنين تجربه هاي ‏دردناک و ناموفقي، بحثي بي بنياد است‎. ‎البته نگرشي هم که مي پندارد حکومت غير سکولار، مثلاً مذهبي، پايه ‏هاي يک جامعه‎ ‎آزاد و سعادت مند است نيز با تجربه جهان، بيگانه است‎.‎

‎‎اشتراک در جهانبيني / کثرت در‎ ‎زندگاني‎‎

دموکراسي، يک جهان نگري، ايدئولوژي يا يک سيستم ارزشي واحد نيست. به‎ ‎عکس، زيبايي دموکراسي در اين ‏است که زمينه هاي اجتماعي، سياسي و حقوقي را در يک‎ ‎جامعه فراهم مي کند که در آن انواع جهان نگري ها ‏‏(چه سکولار و يا ديني)، انواع‎ ‎ايدئولوژي ها و ارزش هاي فرهنگي در کنار يکديگر زندگي کرده و آزادانه ‏حضور داشته‎ ‎باشند. دموکراسي از طريق نهادهاي دموکراتيک ـ و به ميزان توسعه اين نهادها ـ اين‎ ‎امکان عملي ‏را فراهم مي کند که در يک جامعه بزرگ و پيچيده، افراد و گروه هاي‎ ‎گوناگون که لاجرم ارزش ها و گرايش ‏هاي گوناگوني را نمايندگي مي کنند در صلح و آزادي‎ ‎زيست کنند. اگر هم محدوديتي براي برخي گروه ها و يا ‏حتي ارزش ها بوجود مي آيد[‏‎ ‎مثلاً باور به غلبه يک کيش و آئين مشخص در دولت] دقيقاً به اين علت است که ‏امکان‎ ‎زيستن صلح آميز و بدون خشونت را مانع مي شود‏‎.‎

اين حقيقت که در جوامع دموکراتيک به دليل وجود نهادهاي توسعه يافته،‎ ‎در حوزه هايي مانند حقوق، آموزش و ‏پرورش، احزاب سياسي، مطبوعات و وسائل ارتباط‎ ‎جمعي، زمينه هاي گفتگوي آزاد ميان افراد جامعه در سطحي ‏وسيع فراهم مي شود و از اين‎ ‎طريق فرهنگ ها و ارزش هاي موجود در يک جامعه نوعي "اشتراک جهان بينانه" ‏پيدا مي‎ ‎کنند، هرچند حقيقتي است که وجود دارد، اما اديان مسيحيت و افراد و گروه هاي غير‎ ‎ديني و حتي ضد ‏ديني هم در چنين جوامعي، فضاي لازم را براي زيستن و بيان عقايدشان را‎ ‎دارند‎.‎

البته در هر جامعه دموکراتيک بدون وجود نوعي وفاق اجتماعي، زمينه هاي‎ ‎تاسيس آن دشوار خواهد بود. اما اين ‏وفاق اجتماعي نوعي اشتراک در هدف هاي سياسي و‏‎ ‎معيشتي است و نه لزوماً شناخت شناسانه، فلسفي و حتي ‏ارزشي. مثلاً اين امر که دولت‎ ‎نمي بايد از يک دين خاص دفاع کند و يا دين خاصي را تشويق کند، يکي از ‏اصولي بود که‏‎ ‎بنيان گذاران کشور امريکا با تکيه بر آن به وفاق رسيدند. و امروز هم، همه گروه هاي‎ ‎اصلي و ‏تصميم سازان سياسي در جامعه امريکا به آن باور دارند. اين امري است که هم‏‎ ‎ليبرال ها و گروه‎ ‎هاي معروف به ‏سکولار و هم کاتوليک هاي محافظه کار و هم نيروهاي‎ ‎معروف به مسيحيان دست راستي، به آن پايبند هستند. نه ‏نيروهاي سکولار در اين فکر‎ ‎افتاده اند که جريان هاي سياسي مذهبي را از حوزه هاي سياست و يا فرهنگ حذف ‏کنند و‎ ‎نه نيروهاي مذهبي، سکولارها را نامشروع مي دانند. همه اين گروه ها پذيرفته اند که‎ ‎در امريکا وجود و ‏بقاي دموکراسي، وابسته به عدم دخالت دولت است‎.‎

‎‎فمينيست ها و امر ديني‎‎

مطرح کردن اين پرسش که رابطه فمينيسم، يا فمينيست ها (مدافعان حقوق‎ ‎برابر) با مذهب چگونه بايد باشد را به ‏نظر من مي توان با توجه به مطالبي که ذکر شد‏‎ ‎و نيز در متن اجتماعي و سياسي آن بررسي کرد‏‎:‎

از دوره مدرنيته و عصري که با پيدايش و توسعه سکولاريزاسيون و بحث‎ ‎هايي که در جوامع گوناگون درباره ‏حقوق شهروندي، جايگاه و حق انسان جديد، حوزه‎ ‎اقتدار دولت، و کلاً فرايند تاسيس و تعميق دموکراسي، شاهد ‏بوده ايم، امر برابري‎ ‎جنسيتي، مسئله حقوق زنان، و نهادها، گروه ها و گفتمان هايي که مرکز توجه شان حقوق‏‎ ‎زنان و توسعه و تعميق آزادي زنان و مطرح کردن مسائلي که در چارچوب "حقوق" زنان جاي‎ ‎مي گيرد، يکي از ‏نقاط کانوني در حوزه مسايل اساسي عصر جديد بوده است. شايد مهمترين‎ ‎جنبش هاي اجتماعي موفق را در قرن ‏بيستم بتوان جنبش زنان دانست که عملاً جوامع‎ ‎امريکايي و اروپايي را دگرگون و اصلاح کرد، در نتيجه، ‏دستاوردهاي گرانقدري براي‎ ‎بشريت به ارمغان آورده است. در اين زمينه، حضور قدرتمند جنبش هاي زنان يکي ‏از‎ ‎تحولات ريشه اي مهمي است که اصولاً هر فرايند سکولاريزاسيون (يعني تحول‏‎ ‎اجتماعي/اقتصادي به سوي ‏مدرنيته) خواهي نخواهي با آن روبرو مي شود. شهرنشيني هويت‎ ‎فردي را در جوامع گسترش مي دهد، گسترش ‏آموزش و پرورش موقعيت زن ها را بگونه اي‎ ‎راديکال تغيير مي دهد، نياز اقتصادي به وارد شدن زنان به بازار ‏کار و اشتغال، زنان‎ ‎را در شرايط مناسب تر مادي در جهت کسب استقلال معيشتي قرار مي دهد و.‏‎..‎

به موازات اين تحولات "عيني" و اجتماعي، جريان هاي فرهنگي و سياسي‎ ‎سعي در تبيين، توضيح، تقويت و يا ‏سعي در مقاومت و ايستادگي نسبت به فرايند تحول‎ ‎اجتماعي فوق مي کنند. از اين لحاظ گفتمان هاي موجود درباره ‏آزادي زنان و حقوق آنها‏‎ ‎با گفتمان هاي ديگر سياسي تفاوت چنداني ندارد. بخشي از تفکر راديکال و چپ، حل ‏مسئله‎ ‎زنان را "جزئي از روند بزرگتر تحول کلي جامعه مي داند" و آزادي زنان را در چارچوبي‎ ‎که نوعي ‏‏"گسست" و يا "انقلاب" با گذشته و ارزش ها و نهادهاي سنتي و قديمي (از جمله‎ ‎نهاد خانواده) مي پندارد. تفکر ‏ليبرال تر اما مسئله زنان را بيشتر در چارچوب‎ ‎‏"حقوقي" تعريف کرده و عمدتاً در چارچوب جوامع موجود ‏خواهان تغيير قوانين نابرابر و‎ ‎تغيير آنها در جهت برابري حقوقي زنان است. متفکران محافظه کار و جريان هاي ‏سياسي‎ ‎محافظه کارانه هم هرچند که ديگر کمتر با ايده برابري زنان مخالفت مي کنند، اما از‎ ‎نهادهاي معمول ‏جامعه مانند خانواده، ساختارهاي سنتي جنسي، و ارزش هاي ديني سنتي‎ ‎دفاع کرده و اغلب در تلاش هستند که ‏فرايند سکولاريزاسيون، "عواقب" فرهنگي افراطي در‏‎ ‎جامعه نداشته باشد، و بنيادهاي اخلاقي و سنتي جامعه را ‏متزلزل و تضعيف نکند‎.‎

دقيقاً در اين متن و زمينه است که جدل هاي نظري، برخوردهاي سياسي، و‎ ‎گفتگوهاي مهم و اساسي در رابطه با ‏امر برابري زنان، و نيز پيامدهاي آن و چگونگي‎ ‎تحقق اين امر در يک جامعه دنبال مي شود و امروزه براي ‏خودش تاريخي طولاني، و‎ ‎کارنامه اي غني دارد. ايده برابري زن و مرد و تحقق آن در حوزه حقوقي جامعه کاملاً‏‎ ‎با ارزش هاي دوره روشنگري و تعريف زنان به عنوان شهروندان برابر در يک جامعه‎ ‎دموکراتيک همخواني ‏دارد. البته نگاه اتوپيايي به اين مسئله و طرح برابري زن و مرد[به عنوان آزادي و يا رهايي زنان] بحث هاي ‏ديگري را بوجود آورده است. برخي گرايش‎ ‎هاي چپ و مارکسيستي اصولاً امکان برابري زنان را در جامعه ‏سرمايه داري ليبرال امکان‎ ‎پذير نمي دانند و روابط جنسيتي و مناسبات ميان زن و مرد را ادامه روابط کالايي (که‎ ‎در کانون اقتصاد و فرهنگ بازار است) تلقي مي کنند و از اين جهت مسئله برابري حقوقي‎ ‎زنان براي آنها تنها با ‏يک گسست کامل و راديکال از جوامع سرمايه داري کنوني امکان‏‎ ‎پذير مي شود‏‎.‎

‎‎غفلت فمينيست هاي پست مدرن‏‎‎

با افول نگرش مارکسيستي و تحولاتي که در کشورهاي معروف به سوسياليستي‎ ‎صورت گرفت، سنت نگرش ‏راديکال و يا چپ به مسئله برابري و آزادي زنان به پست مدرنيست‎ ‎ها انتقال پيدا کرد. پست مدرنيست ها هرچند ‏که بحث هاي مهم و جالبي درباره خانواده،‏‎ ‎روابط و حقوق جنسيتي، و سکسواليته مطرح مي کنند، اما در برخي از ‏اصول اعتقادي شان و‏‎ ‎در برخي از فعاليت هايشان عملا به نگرش هاي محافظه کارانه نزديک مي شوند. براي‎ ‎نمونه، از مهم ترين موارد نقد تندروانه اکثر پست مدرنيست ها، نفي "وجود حوزه خصوصي"‏‎ ‎و در واقع نفي ‏استقلال آن از "حوزه عمومي" است. پيش از اين در مقاله اي تحت عنوان‏‎ ‎‏"حوزه خصوصي و دشمنانش" به اين ‏امر پرداخته ام و با تاکيد بر نظريات يکي از مهمترين‎ ‎فمينيست هاي امريکا‎ Catharine Alice Mackinnon ‎که وي به شدت متاثر از انديشه ميشل‎ ‎فوکو است به مخاطرات و مشکلات اين نگرش اشاره کرده ام. اما نکته ‏جالب توجه اين است‎ ‎که برخي از متفکرين ديني و بخصوص اسلامي، نيز تلاش کرده اند تا از زاويه پست‎ ‎مدرنيستي و از پنجره نقد پست مدرنيست ها، به دموکراسي ليبرال و نگرش به اصطلاح‎ ‎ليبرال که خواهان برابري ‏زنان است بنگرند و نگرش موجود در جنبش زنان را که خواستار‎ ‎تحقق برابري زنان با مردان است و آن را در ‏جوامع دموکراتيک کنوني، شدني مي داند، را‏‎ ‎ابطال کنند‎.‎

نگرش قالبي و به شدت فرماليستي برخي گروه هاي پست مدرن که در همه جا،‎ ‎نيرويي افراطي، و خيلي کم ‏حوصله هم هست البته خواهان دگرگوني اجتماعي است اما "خارج‎ ‎از متن اجتماعي و تاريخي" جوامع! برعکس ‏آنها، فعالان برابري طلب در جنبش زنان ايران‎ ‎مي توانند در مبارزه براي اصلاح و تحول آرام جامعه (چه در ‏حوزه اي بسيار پيچيده و‎ ‎ريشه دار مانند رابطه زن و مرد و نابرابري جنسيتي و چه در امور اجتماعي ديگر) متن‎ ‎اجتماعي‎ social context ‎را که دقيقا جلوي چشم همه ما قرار دارد واقعا جدي بگيرند‎. ‎زيرا در چنين متن و ‏بستري است که فرهنگ، زبان، هنر، ارزش ها، روايت ها، نشست و‎ ‎برخاست ها، و کلا روابط انسانها معنا پيدا ‏مي کند و تداوم مي يابد. فعالان کمپين و‎ ‎جنبش زنان نيز به همراه هفتاد ميليون نفر از هموطنان شان در همين متن ‏و محيط، زندگي‎ ‎و فعاليت دارند و روابط هماهنگ ـ وگاه پر تنش ـ خود را در چنين بستر پهناوري، سامان‎ ‎مي ‏دهند‎.‎

اين شرايط جامعه شناسانه يا به قول معروف "شرايط مادي و عيني" جامعه‏‎ ‎است که چه در ذهن مان بپذيريم و چه ‏نپذيريم در هر حال همگي در آن به سر مي بريم. بنابراين، گفتگو و چالش بر سر اين که مثلا اعضاي کمپين يک ‏ميليون امضاء آيا اجازه‎ ‎دارند به روابط روزمره مردم وارد شوند و با آيين ها و مناسک آنها ( از جمله‎ ‎نمادهايي ‏همچون آجيل مشکل گشا و يا آش نذري ) همدلي کنند يا نه؟ به نظر مي رسد که‏‎ ‎چنين بحث و جدل هايي از اساس ‏بيهوده و بلاموضوع است و حاکي از فعال بودن آتشفشان‏‎ ‎بحث هاي انتزاعي و روشنفکران گفتمانگرا است. مثلا ‏گروهي روشنفکر جلسه بگيرند و‎ ‎اعلام کنند بايد به حوزه فرهنگ و مناسک مردم عادي وارد شد، يک عده ‏روشنفکر خارج‎ ‎کشور نشين هم جنجال بپا کنند و نسخه بپيچند و به بانگ بلند با اين عمل مخالفت کنند‎ ‎و بگويند چه ‏و چه.... به نظر من اين بحث ها و چالش ها واقعا بي بنياد و انرژي سوز‏‎ ‎است. بايد از خودمان بپرسيم دعوا اصلا ‏بر سر چيست؟

‎‎روشنفکران به اصطلاح "امروزي"!‏‎‎

البته بايد تاکيد کنم پرسش هايي که "چالش ماه" درباره دين حاشيه و‎ ‎زندگي روزمره مطرح مي کند، با بحث هاي ‏مرسوم روشنفکرانه به ويژه با نگرش پست‎ ‎مدرنيستي، متفاوت است و همانطور که پيشتر هم گفتم، قابل مکث و ‏تعمق است چون که در‎ ‎نگاهي مردم شناسانه به جامعه ايران خواهيم ديد که سنت هاي جامعه ما آنقدرها با‏‎ ‎جوامع ‏ديگر متفاوت نيست. مردم عموماً در زندگي روزمره خود از طريق نمادها و سنبل‎ ‎هاي معمول جامعه که برخي ‏متاثر از باورها و آيين هاي باستاني، برخي تاثير گرفته از‎ ‎رفتار ديني، برخي بر آمده از سنت هاي ملي و آداب و ‏رسوم قومي است حتي ارزش ها و‏‎ ‎رفتارهاي فرهنگي که ممکن است از رفت و آمد با دنياي خارج از ايران، ‏کسب کرده باشند،‎ ‎در مجموع به زندگي شان معني مي دهد يعني از تمامي اين حوزه ها و معادلات به نفع‎ ‎زندگي ‏شان استفاده مي برند. مردم در همه جاي دنيا، روحيه و منش و رفتارشان اصولا‎ ‎سرشار از انعطاف است. آنها ‏امکان گرا هستند. کساني که اعتقاد به دموکراسي دارند، و‏‎ ‎در فکر اصلاح امور اند، و در اين کار و انديشه اند که ‏رنج هاي مردم کمتر شود و‏‎ ‎ايراني بهتر و عادلانه تر براي مردم اين کشور و به خصوص زنان ايراني بوجود آيد‎ ‎نبايستي شيوه زندگي مردم، عادات و سلايق، و ارزش هاي متنوع فرهنگي شان را از هستي و‏‎ ‎زندگي آنها جدا ‏کنند؛ بي معني است اگر روشنفکران در حرف و شعار ادعاي مردم گرايي و‏‎ ‎به اصطلاح عاشق مردم باشند ولي ‏از شيوه زندگي و الگوهاي رفتاري مردم گريزان! ارزش‎ ‎ها و شيوه زندگي مردم و فرهنگ و سلوک آنها برخلاف ‏تصور برخي از روشنفکران راديکال،‎ ‎اتفاقا بسيار متنوع، در حال تغيير مداوم و به شدت منعطف است.‏‎ ‎‏ رفتار ‏مردم بسيار کمتر از آنچه ما مي پنداريم، ايدئولوژيک‎ ‎است‎.‎

بسياري از آداب و رسوم که در ميان مردم ما رواج دارد، جدا از ماهيت‎ ‎ديني، ملي و يا قومي شان، در واقع بيان ‏يک ضرورت است: ضرورت زندگي جمعي. يعني اين‎ ‎آداب و روابط، ساختارهايي هستند که از طريق آنها ميليون ‏ها مردم در زندگي روزمره‏‎ ‎شان، با يکديگر رابطه جمعي برقرار مي کنند، زندگي شان را به يکديگر مرتبط مي ‏کنند،‎ ‎دردهايشان را با يکديگر شريک مي شوند، و شادي شان را جشن مي گيرند و بين هم تقسيم‎ ‎مي کنند. و صد ‏البته که در تمام اين مراسم، دين، مليت ايراني، آيين هاي باستاني و‏‎ ‎حتي بخش هايي از آنچه معروف به فرهنگ ‏عصر جديد و يا به اصطلاح "غربي" است، حضور‎ ‎فعال دارد. در نظر اکثريت مردم ايران اين آميزه رنگارنگ و ‏متکثر هم تضادي با هم‏‎ ‎ندارد‎.‎

جنبش هاي دموکراتيک اجتماعي (از جمله کمپين يک ميليون امضا) که‎ ‎قصدشان نابودي ساختارهاي فرهنگي و ‏اجتماعي موجود نيست و خواهان اصلاح تدريجي امور و‏‎ ‎تحول آرام و بخردانه کشور به سوي جامعه اي عادلانه ‏تر و آزاد تر هستند طبعا با‎ ‎زندگي فرهنگي و رسوم و آيين هاي مردم چندان مشکلي ندارند. مگر اينکه برخي از ‏اين‎ ‎آداب و رسوم و يا ساختارها، "مانعي جدي در جهت تحقق زندگي سعادتمندتر" براي‎ ‎ايرانيان ايجاد نمايد بطور ‏مثال ازدواج دختران در سنين پائين و يا محدود کردن‎ ‎دختران و زنان براي تحصيل و ممانعت از شغل و زندگي ‏حرفه اي. به نظر اکثر مردم‎ ‎شناساني که در چنين زمينه هايي پژوهش کرده اند، همه فرهنگ ها و ساختارهاي ‏ارزشي و‏‎ ‎آداب و رسوم زندگي روزمره جوامع و از جمله جوامع اسلامي اتفاقا ظرفيت لازم و فضاي‎ ‎مناسب براي ‏قبول چنين تحولاتي را داشته و عملاً به قبول اين تغييرات تن داده اند‎. ‎به نظر من نگرش عمل گرا و شيوه هاي ‏پراگماتيستي به شايستگي مي تواند امکان تحول و‏‎ ‎تغيير در اين زمينه ها [که اغلب رابطه بسيار نزديک با سنت ها ‏و باورهاي مردم دارد]را فراهم کند، بدون اينکه کليت ارزش ها و آداب و رسوم مردم را مورد يورش و حذف‎ ‎قرار دهد و سبب به وجود آمدن قهر و خشونت در جامعه شود. اين کاري است که براي نمونه‏‎ ‎گاندي با موفقيت در ‏هند به انجام رساند‎.‎

با اين وجود شرکت در آيين ها و زندگي روزمره مردم توسط روشنفکران را‏‎ ‎نبايد با "استفاده ابزاري" از برخي ‏ارزش هاي سنتي و ديني براي تحقق اهداف سياسي‎ ‎اشتباه کرد. شرکت در مناسک و زندگي روزمره مردم بايد به ‏گشايش و کثرت گرايي فرهنگي‎ ‎کمک کند و نه اينکه آن را محدود يا تحقير و سرکوب کند‎.‎

روشنفکران اگر قادر نيستند با مردم عادي و اکثريت جامعه ارتباط‎ ‎برقرار کنند، منصفانه نيست که مشکل را در ‏خرافي ديدن مردم و خرافاتي گرايي رفتار‏‎ ‎آنان جا بزنند، به اين برخوردهاي غيرمنصفانه اصطلاحا "فرار به ‏جلو" مي گويند. همه‎ ‎ما در تجربه زندگي مان بسيار روشنفکراني را ديده و مي شناسيم که از مردم عادي بسيار‎ ‎خرافي تر، دگم تر و غير قابل تحمل ترند. مي دانيم که وارد گفتگو شدن و داد و ستد‎ ‎فکري با بخش نخبه و ‏روشنفکر جوامع بسته و استبدادي، چندان کار ساده اي نيست. لذا،‎ ‎به مانند روشنفکران، شهروندان عادي هم ‏مسائل و شيوه هاي زندگي خودشان را دارند، و‏‎ ‎نبايد اعتقادات فرهنگي شان را مانع اساسي براي مراوده و ايجاد ‏رابطه با آنها دانست‎. ‎فراموش نکنيم که اگر هدف، برابري زن و مرد است، و اين امر توسط کساني که با ما در‏‎ ‎ارتباط اند مورد پذيرش قرار گرفته، پس ديگر شيوه انديشه و سياست هاي فرهنگي کساني‎ ‎که با ما در اين زمينه ‏توافق و تعاون دارند، بي اهميت است. البته اين مسئله با قبول‎ ‎استقلال فکري روشنفکران در تضاد نيست و امري ‏متفاوت از پوپوليسم افراطي است که سبب‏‎ ‎نوعي "پرستش" مردم و زندگي روزمره شان شده و کثرت زندگي ‏روزمره و محدوديت هاي آن را‏‎ ‎ناديده مي گيرد‎.‎

از لحاظ عملي، آنچه که تعيين کننده است، پذيرش اين امر اساسي است که‏‎ ‎فعالان کمپين يک ميليون امضاء (و يا ‏هر کس ديگري) نمي تواند و نبايد به خود حق دهد‎ ‎که اعلام کند حقيقت مطلق و متعالي، منحصرا در اختيار او ‏است، و در اين انديشه باشد‎ ‎که ديگر حقيقت ها، واهي، شيطاني، و يا کاذب اند. بزرگترين دستاورد چند سده اخير،‎ ‎پذيرش و اعتراف به اين امر است که حقيقت مطلق (و دين حقيقت) آرماني اتوپيايي و غير‎ ‎قابل دسترس است. لذا، ‏در نظام هاي دمکراتيک هر فرد يا هر قشر و گروهي، آزاد و مختار‎ ‎است که به تشخيص و بر طبق منافع خود و ‏گروه يا قشر و جمعيت همراه خود، به "حقيقت" خاص خود، باور داشته باشد و با ايمان به آن زندگي کند، بدون ‏آنکه در اين انديشه‎ ‎باشد که با قهر و خشونت، ايمان خود را به ديگران تحميل نمايد. از اين رو، دموکراسي‎ ‎چيزي ‏نيست به جز بيان اين دستاورد بزرگ چند سده اخير‎.‎

دموکراسي خواهان جدايي حوزه معرفت ديني (که حقيقت مطلق در آن تعريف‎ ‎مي شود) از حوزه دولت است زيرا ‏دولت هنوز مشروعيت به کار بردن قهر و خشونت را در‎ ‎اختيار دارد و مادام که دستگاه قهر، جزيي از ساختار ‏دولت محسوب مي شود شايسته نيست‎ ‎که دين و مذهب و معنويات يا هر نوع تفکري که "حقيقت مطلق" را در ‏اختيار دارد، با‎ ‎اين دستگاه، ادغام گردد. به گفته نويسنده مراکشي "فاطمه مرنيسي"، در هر جامعه اي که‏‎ ‎جنگ و ‏خشونت وارد شود زنان بيش از ديگران در خطر مي افتند. شايد به همين دليل باشد‎ ‎که در جنبش هاي مسالمت ‏آميز و صلح جويانه، زن ها عموما در صف اول مبارزه قرار مي‎ ‎گيرند و عليه ظلم و نابرابري و خشونت و به ‏منظور استقرار عدالت و دموکراسي تلاش و‏‎ ‎فداکاري مي کنند‏‎.‎

‎‎پانوشت‎‎

‎1 ‎‏ ـ رابطه "کمپين يک ميليون امضاء" با دين و فرآيند سکولاريسم در‏‎ ‎ايران، مدرسه فمينيستي

منبع: مدرسه فمينيستي

استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.