Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

دفاع از کانون مدافعان حقوق بشر و ما / آسیه امینی

سوي ديگر ماجرا اين است که کمتر کسي مي پنداشت که با توجه به اعتبار بين المللي برنده جايزه صلح نوبل، حکومت ‏ايران در صدد برخوردي اينچنين با وي و دفتر کارش برآيد. ماموران انتظامي که نمايندگان مستقيم دولت هستند، در برابر ‏تهاجم به منزل مسکوني اش با سکوت وي را همراهي کنند و در برابر ديدگان آنها تابلوي وکالتش لگدمال شود و بر ديوار ‏خانه اش شعارهاي مرگبار بنويسند. بسياري از ما هميشه ته دلمان دلخوش بوده ايم که جايگاه او امن است و براي هر کسي ‏در اين جغرافيا، اتفاقي رخ دهد، صداي او رساست و اعتبارش آن قدر هست که حتا وقتي از تهديدهاي جاني عليه خود و ‏خانواده اش گلايه مي کند، رئيس جمهوري ايران قول حفاظت از جان وي را مي دهد. ‏
نابراين در محاصره تهديد و ارعاب و انواع اتهام ها نگه داشتن گروهي از وکلايي که داوطلبانه ، آماده دفاع ازاست هزينه بيشتري به او تحميل کند، به ‏سکوت، انزوا يا وکالتي کم سر و صدا تر روي مي آورند. در هر دوصورت آنکه خسران بيشتر مي بيند، موکلي است که ‏بايد از حق داشتن وکيلي آزاد انديش و معتقد به کرامت و عدالت انساني بهره مند مي بود. ‏

نود هم پيش آنهاست! ‏
آسيه اميني - دوشنبه 16 دی 1387 [2009.01.05]

asiehamini.jpg

حمله به شيرين عبادي بالاترين هزينه اي است که حکومت ايران در مقابله با مدافعان حقوق بشر در ايران، آگاهانه پرداخت ‏کرده است. چرايي اين موضوع از يک طرف، و سکوت آگاهانه بسياري از فعالان سياسي که چشم به صندلي دور از ‏دسترس رياست جمهوري دوخته اند از سوي ديگر، سوال برانگيز است!‏

مي گويم سوال برانگيز. زيرا با توجه به ميزان شناختي که دنياي بيرون از ايران، از شيرين عبادي دارد و با توجه به ‏تاثيراتي که سخن وي و بازتاب اخبار وي در جهان دارد، چرا بايد حکومت ايران چنين هزينه اي را به خود و ديگران ‏تحميل کند؟ ‏

نخستين پاسخي که در ا ينباره به ذهنم مي رسد، ميزان خسارتي است که اين شبيخون به مدافعان حقوق بشر در ايران وارد ‏مي کند. درواقع بستن در کانون مدافعان حقوق بشر، و حمله به خانه و دفتر رئيس آن، از دو سو، ديگر مدافعان حقوق بشر ‏را تهديد مي کند. اول اينکه کارنامه اين کانون در چند سال گذشته نشان مي دهد که اين نهاد حقوقي، بيش از هر فرد يا ‏ارگاني به طور داوطلبانه از فعالان مدني و فعالان حقوق بشر و نيز فعالان سياسي دفاع کرده است. شايد بسياري از ما چند ‏و چون پرونده هاي فعالان سياسي، اجتماعي، مدني، حقوق بشري، زنان، دانشجويان، کارگران، معلمان و ... را از ‏گزارشها و مصاحبه هاي وکلاي آنان خوانده يا شنيده ايم. بسياري از فعالان مدني، در صورت بروز احساس خطر، وکالت ‏پرونده هايشان را به آنها سپرده اند و مطمئن ، که در صورت رخ دادن هر اتفاق ناخواسته اي ، کسي، وکيلي هست که به ‏جاي آنها سخن بگويد يا داد بستاند. ‏

همه مي دانيم که تا همينجا يعني پذيرفتن دفاع داوطلبانه از متهماني که اتهام عمده و عمومي آنها "اقدام عليه امنيت ملي" ‏است، کار آسان و بي دردسري نيست. همه مي دانيم که روزهاي پر خطر و پر هراس قتلهاي زنجيره اي، بر روشنفکران ‏دگر انديش چه گذشت. و مي دانيم که در ان شرايط پذيرفتن دفاع حقوقي از کسي که زير آفتاب تابات خنجر بر گلئيش مي ‏گذارند، چه تبعاتي مي تواند براي فرد مدافع نيز داشته باشد. ‏

مي دانيم که وقتي زنان را به اتهام برابري خواهي انگ سياسي و امنيتي مي زنند، دفاع از حقانيت ايشان، آسان نيست و ‏وقتي دانشجويان را بي پرسش و پاسخ مي برند، کسي بايد داد آنها بستاند که به اصطلاح عاميانه ما " سرش براي اين داد ‏ستاندن درد مي کند"! ‏

بنابراين در محاصره تهديد و ارعاب و انواع اتهام ها نگه داشتن گروهي از وکلايي که داوطلبانه ، آماده دفاع از موکلان ‏فعال سياسي و اجتماعي و مدني اند، تنها در تنگنا قرار دادن آنان نيست، بلکه محاصره کردن و به انزوا کشاندن همه ‏فعالاني است که به وکالت ايشان اميد بسته اند و اميدوارند که دادخواهي ايشان را کسي هست که دنبال کند. بخشي از اين ‏فعالان به طور طبيعي از داشتن وکيلي که خود تحت فشارهاي امنيتي است، محروم مي شوند و بخشي ديگر، به خاطر ترس ‏از دردسر بيشتر و با اين تصور که داشتن وکيلي که تحت فشار است، ممکن است هزينه بيشتري به او تحميل کند، به ‏سکوت، انزوا يا وکالتي کم سر و صدا تر روي مي آورند. در هر دوصورت آنکه خسران بيشتر مي بيند، موکلي است که ‏بايد از حق داشتن وکيلي آزاد انديش و معتقد به کرامت و عدالت انساني بهره مند مي بود. ‏

سوي ديگر ماجرا اين است که کمتر کسي مي پنداشت که با توجه به اعتبار بين المللي برنده جايزه صلح نوبل، حکومت ‏ايران در صدد برخوردي اينچنين با وي و دفتر کارش برآيد. ماموران انتظامي که نمايندگان مستقيم دولت هستند، در برابر ‏تهاجم به منزل مسکوني اش با سکوت وي را همراهي کنند و در برابر ديدگان آنها تابلوي وکالتش لگدمال شود و بر ديوار ‏خانه اش شعارهاي مرگبار بنويسند. بسياري از ما هميشه ته دلمان دلخوش بوده ايم که جايگاه او امن است و براي هر کسي ‏در اين جغرافيا، اتفاقي رخ دهد، صداي او رساست و اعتبارش آن قدر هست که حتا وقتي از تهديدهاي جاني عليه خود و ‏خانواده اش گلايه مي کند، رئيس جمهوري ايران قول حفاظت از جان وي را مي دهد. ‏

بسياري از ما اميد داشتيم، که اگر در برابر نقض صريح حقوق بشر سکوت مي شنويم، يا با بي تفاوتي و اعراض، روبرو ‏هستيم، او گزارشگر فصلي نقض حقوق بشر است. گزارشگري که مي تواند و آن قدر اعتبار سياسي دارد که در دفتر ‏گروهي اش کنفرانس مطبوعاتي بگذارد و ناقضان حقوق بشر را به چالش بکشد. و گاهي ته دلمان از خوشي لرزيده بود که ‏همين يک صداي معترض هست و تحمل مي شود! هرچند مي دانستيم که تهديدهاي زباني و قلمي در راه است . اما دلمان به ‏کنفرانس هايي خوش بود که ماهانه مهمترين موضوعات حقوق بشري را به بحث و بررسي کارشناسان مي گذاشت. اين، ‏اگر راه حل نبود و چارخ نبود، پناه که بود! دلگرمي و اميد که مي داد!‏

و حالا، امروز... چون صد آيد ، نود هم پيش ماست. حمله به شيرين عبادي يعني بالاترين نرخ هزينه در برابر مداففعان ‏حقوق بشر. بنابراين اين ضرب شصت، تنها براي او نيست. براي همه کساني است که در جغرافياي ايران رنج عدالت ‏خواهي و حق خواهي را به خود پذيرفته اند. تهديد او تهديد همه کساني است که از موهبت شناخته شدن در خانواده بزرگ ‏حقوق بشري دنيا نيز بهره مند نيستند. برخورد با شيرين عبادي تهديد همه کساني است که به صورت فردي يا گروهي در ‏چالش با نابرابري وارد ميدان جامعه شده اند. ‏

اين ، يک هشدار براي به انزوا کشاندن فعالان حقوق بشري نيست! اين يادداشت نتيجه ارعاب نيست! بلکه بيان واقعيتي ‏است که براي پيشگيري از آن بايد فکري کرد. جامعه حقوق بشري اگر نتواند از اعضاي خود دفاع کند، چگونه خواهد ‏توانست مدعي دفاع و حق طلبي براي ديگران باشد؟!‏

اما سخني نيز با سياست ورزان و سياست بازاني که وقتي خر سياست را از پل نياز به راي مردم گذراندند، از ياد مي برند ‏که بين ايشان و ديگراني که بقاعده "مردم" خوانده مي شوند، تعهد نه، بلکه ديني است. بر گروهي از آنها که خود سنگ ‏انداز اين ميدانند، حرجي نيست. اما به ديگراني که مدعيان حقوق بشر و جامعه مدني هستند ، بايد گفت که در رودخانه رفتن ‏و خيس نشدن ، نه شرط عقل است و نه انصاف! مسيري که اعتماد فردا را مي سازد، از همين رودخانه اي عبور مي کند که ‏نمي شود دامان بالا گرفت و از آن به سلامت عبور کرد. ‏