Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

درنگ‌هائي در مقوله "حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش" / بابک امیر خسروی

ما، همان‌قدرکه به رعايت دموکراسي، يعني حاکميت ملّت متعّهد هستيم، به مراتب در برابر استقلال وحاکميت ملّي و به طريق اولي نسبت به تماميت ارضي ايران که تبلور خواست و اراده تمامي ايرانيان است، نيز مقيديم.

جامعة سياسي ايران از طيف‌ها و گرايشات و باورهاي سياسي گوناگون، عمدتاً از طريق نشرياتِ تبليغي و تهييجي حزب تودة ايران، بامقوله‌هائي نظير "حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش"، آشنا شده است. ازهمين قراراست فرمولِ "ايران کشورچند ملّتي "(کثيرالملله) است. و يا مفاهيم و فرايافت‌هاي سياسي ـ اجتماعي و اقتصادي فراوانِ ديگر، از قبيلِ: "زيربنا وروبنا"، "شکلبندي‌هاي اقتصادي ـ اجتماعي"، "دوره بندي‌هاي تاريخي"، "مبارزة طبقاتي"، "راه رشد غيرسرمايه‌داري و سمت‌گيري سوسيا ليستي" و بسياري ديگر. منبع اصلي دانشِ تئوريک حزب نيز طي دهه‌ها، تماماً برگرفته ازنشريه‌ها و بروشورها و کتبِ تبليغي و ترويجي تهيه و دستچين شده درانستيتوهاي گوناگون اتحادِ شوروي بود.

درنگ‌هائي در مقوله "حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش"
بابک اميرخسروي - پنجشنبه 26 دی 1387 [2009.01.15]

babakamirkhosravi.jpg

ما، همان‌قدرکه به رعايت دموکراسي، يعني حاکميت ملّت متعّهد هستيم، به مراتب در برابر استقلال وحاکميت ملّي و به طريق اولي نسبت به تماميت ارضي ايران که تبلور خواست و اراده تمامي ايرانيان است، نيز مقيديم.

جامعة سياسي ايران از طيف‌ها و گرايشات و باورهاي سياسي گوناگون، عمدتاً از طريق نشرياتِ تبليغي و تهييجي حزب تودة ايران، بامقوله‌هائي نظير "حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش"، آشنا شده است. ازهمين قراراست فرمولِ "ايران کشورچند ملّتي "(کثيرالملله) است. و يا مفاهيم و فرايافت‌هاي سياسي ـ اجتماعي و اقتصادي فراوانِ ديگر، از قبيلِ: "زيربنا وروبنا"، "شکلبندي‌هاي اقتصادي ـ اجتماعي"، "دوره بندي‌هاي تاريخي"، "مبارزة طبقاتي"، "راه رشد غيرسرمايه‌داري و سمت‌گيري سوسيا ليستي" و بسياري ديگر. منبع اصلي دانشِ تئوريک حزب نيز طي دهه‌ها، تماماً برگرفته ازنشريه‌ها و بروشورها و کتبِ تبليغي و ترويجي تهيه و دستچين شده درانستيتوهاي گوناگون اتحادِ شوروي بود.

شايان توجّه است که مقولة "حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش"، درحزب توده ايران، تنها ازمقطعي ازتاريخ آن، باب شد و وارد اسناد گرديد. همزمان با آن، اصطلاحِ ايران کشوري است کثيرالملله نيز، که روي ديگرهمان سکّه بود، با آن گره خورد. و آرام آرام، در جامعة سياسي کشور رخنه کرد. باپيدايشِ ساير سازمان‌هاي چپ، آن‌ها نيز اين مقوله‌ها را در برنامه‌هاي خود گنجاندند و گاه با تعصّب بيشتراز خودِ حزب، مدافع دوآتشة آن‌ها شدند.

مي‌گويم از مقطعي، زيرا تا اوايل دهة سي، در مطبوعات و اسناد حزب توده ايران، از اين خبرها نبود. نه اشاره‌اي به اين اصل مي‌شد، چون موضوعيتي نداشت. و نه از ايران به گونة "کشورچند ملّتي" سخن مي‌رفت، که چنين چيزي واقعيت نداشت. در اوايلِ دهة سي، پس از اعلام اين که حزب توده ايران حزب مارکسيست ـ لنينيست است، اين پيراهه‌ها را به خود بست. شايد هم ماجراي فرقه دموکرات آذربايجانِ، ساخته و پرداختة استالين ـ باقروف، در باب شدنِ اين گونه مقوله‌ها، بي‌اثر نبوده است! هرچه بود، متاسّفانه هرگز، نه حزب توده ايران و نه ديگر جريانات سياسي چپ کشورِ ما، در اطرافِ اين موضوع درنگ نکردند که آيا اساساً اصل "حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش" قابل انطباق با اوضاع و احوال و تاريخِ ايران هست يا نه؟ متاسّفانه ما اين مقوله‌ها را چشم‌بسته و به تقليد و شباهت‌سازي با روسية تزاري تکرار و تبليغ کرديم. اصلاً روي اين نکات درنگ نشد که آيا اين شباهت‌سازي با روسية تزاري پژواکِ واقعيتِ تاريخي ايران است يا نه؟ آيا در ايران، واقعاً رابطة "ملّت سلطه‌گر" و "ملل زيرسلطه" برقرار بوده است يا خير؟ هرگز دربارة اين موضوع درنگ نکرديم که اين مباحث در نوشته‌هاي لنين، حتي در مورد روسيه به چه معنا بود و اساساً کنه فکري او چه بوده است؟ و چه محدوديت‌ها و چه تنگناهائي داشته است؟ و به ويژه، آنگاه که پس از "انقلاب اکتبر" لحظة عمل فرا رسيد، چگونه رفتار کردند؟ متاسفانه اين‌گونه سوالات و مسائل در کشور ما کم مطرح شده و مورد بررسي قرارگرفته است. خوشبختانه در سال‌هاي اخير، برخي پژوهشگرانِ فرهيخته در ايران و خارج کشور، به جنبه‌هائي از آن پرداخته و نقد کرده‌اند که بسيار اميدوار کننده است.

درنگ‌هاي طولاني مرا به اين يقين رسانده است که بدون نقد و بازنگري ريشه‌اي اين مقوله‌ها و فرايافت‌ها؛ و آن نيز زيرِ ذرّه‌بينِ واقعيت‌هاي ايران؛ نمي‌توان هيچ طرح و شالودة درستي براي حلّ معضلات سياسي اجتماعي و تاريخي ايران؛ از جمله در مورد مسائل و مباحث قومي و ملّي، ارائه داد. براي آن نيز در گام اول بايد ديد اصلاً موضوع چيست و طرّاح اصلي اين يا آن فرايافت، چه مي‌گفت و چه مي‌خواسته است؟

لذا قصد من در نوشته زير، نگاه اجمالي به مبحثِ "حق ملل درتعيين سرنوشت خويش"، از منظر لنين و نقد و بررسي نظريه‌ها و تِزهاي او در اين رابطه است. زيرا نوشته‌ها و تِزهاي او در اين راستاست که انديشة راهنماي ما در اين مقوله بوده است. اميدوارم مشارکت من، مفيد به بحثي باشد که نشريه تلاش در اين زمينه باز کرده است.

در آثار لنين، مقوله "حق ملل درتعيين سرنوشت خويش" براي اولين‌بار در طرح برنامه حزب سوسيال دمکرات روسيه مطرح مي‌شود (ژانويه - فوريه ۱۹۰۲). بخش مربوط به "اصول" را فردي بنام فِري (نام مستعار ولاديميرايليچ لنين درجواني) به کميسيون برنامه ارائه مي‌کند، که در آن آمده است: "شناسائي حقّ تعيين سرنوشت براي همه ملّتهائي که در ترکيبِ دولتِ (روسيه) قراردارند". (1) (ناگفته نماند که طرح او، از روي پيش‌نويس پلخانف تنظيم شده بود).

باوجود آنکه لنين، حق تعيين سرنوشت را، چنانچه خواهيم ديد، به معناي حقّ جدائي سياسي و تشکيل دولت ملّي و مستقلِ مللِ زير يوق تزاريسم مدّ نظر داشت. با اين حال، از آنجا که مسئله ملّي را هم طبقاتي مي‌ديد و تابعي از انقلاب سوسياليستي مي‌پنداشت، اين "حقّ" را ازهمان آغاز، در چنان چنبره‌اي از شرط و شروط قرار مي‌داد که در عمل، از حدّ يک اعلامِ موضعِ کلّي و انتزاعي، آن هم صرفاً براي بيان برابري ميان ملّت‌ها و نه بيشتر از آن فراتر نمي‌رفت. در واقع، تعيين تکليف براي مسئلهاي که مي‌بايست و به همّت و گزينشِ هر ملّت زيرِ سلطة مشخّص، در تَمامت آن حلّ و فصل شود. در گفتمان لنين و پراتيک سياسي وي، به عهده يک طبقه: پرولتاريا و آن هم در عمل، به دست حزب پرولتاريا سپرده مي‌شد! طبقه‌اي که به هرحال، اقليت کوچکي از ملّت را تشکيل مي‌داده است! معيارتشخيص مصلحت بودن يا نبودن جدائي اين يا آن ملّت نيز"مصالح عاليتر سوسياليسم و پرولتاريا" بود! تمامي اين امّا و اگرها و"احتجاجات تئوريک"، به آن منجر شد که پس از پيروزي انقلاب اکتبر، هنگامي که لحظه عمل فرا رسيد، تحقق اين "حقّ" از ملّتهاي زيرسلطه و تحتِ انقيادِ دولت روسية تزاري، سلب گرديد! در زير به اجمال، با استناد به نوشته‌هاي بسيار متعدّد لنين، از وراي تشريح سيستم و ساختارِ فکري او، به اثبات حکم بالا مي‌پردازيم.

لنين در اوّلين نوشته‌اش دربارة اين موضوع (ژوئيه ۱۹۰۳)، در توضيح طرح برنامه حزب سوسيال دموکرات روسيه، پس از ذکر فرمول فوق‌الذکر در باره حقّ تعيين سرنوشت، چنين تأکيد مي‌ورزد: "اما شناسايي بي قيد و شرط مبارزه براي آزادي تعيين سرنوشت، ما را موظّف نمي‌کند که از هرخواستِ تعيين سرنوشت ملّي حمايت کنيم. سوسيال دموکراسي، به مثابه حزب پرولتاريا، وظيفه مثبت و اصولي خود را اين قرار داده است که نه براي «حق تعيين آزاد سرنوشت خلقها و مليتها»، بلکه براي فشرده‌ترين اتحاد پرولتارياي همه مليتها همکاري کنيم....." (2)

آنچه در نقل قول بالا آمد، در حقيقت، بازتابِ تفکّر و رويکردِ لنين به مقولة "|حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش" است. موضعي که در طول بيست سال فعاليت پرجوش و خروش بعدي وي و عليرغم فرمول‌هاي گوناگون و گاه ناسخ و منسوخ که در اين باب ارائه مي‌دهد، اساساً بلاتغيير مي‌ماند. لنين متاثّر از مسائل روز و الزامات لحظه و يا نيازي که به استدلال مطلب معيني داشت، گفتارهاي متفاوت و حتي متناقضي در مسئله ملّي دارد. من کوشش کرده‌ام علي‌رغم اين تناقضات، از انبوه نوشته‌هاي لنين، گفتارهايي را بياورم که هم به طور عيني تناقض‌ها و جنبه‌هاي مختلف نظريات وي را نشان دهد. و هم بيانگر خط اصلي و جوهر فکري و انديشه راهنماي لنين در مسئله ملي باشد.

حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش به چه معناست؟

نخست يادآوري کنم که مقولة «حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش» صرفاً مبحث ويژه مارکسيست‌ها نيست. بل، مربوط به دورههاي قبل است و درپيوند با انقلابهاي بورژواـ دموکرا تيک قرنهاي ۱۸و ۱۹در اروپاست. طرح اين اصل، از پيامدهاي مستقيم انقلاب کبيرفرانسه درسال ۱۷۸۹است. و در آغاز معروف به «اصل ملّيتها»، به معني: «هرملّت، يک دولت» بود.

اما از دهة پاياني سدة 19 وآغاز قرن بيستم، با توسعة جنبشهاي استقلال ملّي در اروپاي خاوري و آسيا، اين اصل ابعاد تازه‌اي يافت و از مشغله‌هاي فکري مهّم مارکسيستهاي آن زمان گرديد. اين امر در روسيه ابعادِ حادي به خود گرفت.
لنين در سخنرانيهاي نهم تا سيزدهم ژوئيه ۱۹۱۳ در سوئيس، مقولة «حقّ تعيين سرنوشت خويش» را مي‌شکافد و مي‌گويد: اين اصل «نمي‌تواند تفسير ديگري جزتعيين آزادانة سرنوشت سياسي داشته باشد. به عبارت ديگر: حقّ جدايي براي تشکيل دولت مستقل» (3).

فراواني نوشته‌هاي لنين در مسئله ملّي و پلميکهايش، در آن سال‌ها، حکايت از حدّت و اهميتِ اين بحثها و اختلاف نظرها در روسيه و ميان سوسيال دموکراتهاي اروپاست. در اين ميان، دو اثر لنين: «يادداشتهاي انتقادي در مسئله ملي» (اکتبر- دسامبر ۱۹۱۳) و رساله معروف او «درباره حق ملل درتعيين سر نوشت خويش» (فوريه ـ مه ۱۹۱۴) از اهميت ويژهاي برخور دارند. زيرا برنامه بلشويکي در مسئله ملّي به طور عمده، برپايه تئوريها و احکام مندرج در اين دو سند پي‌ريزي شده است. در ايران نيز همين رسالة اخير انديشة راهنماي چپ‌ها بوده است.

لنين، به درستي، علّتِ مطرح شدن موضوع و اصلِ «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» را با انقلابهاي بورژوا ـ دموکراتيک و پيدايش و تکوين سرمايه‌داري در ارتباط مي‌داند. و به همين جهت درباره کشورهاي اروپاي باختري که انقلاب‌هاي بورژوا ـ دموکراتيک را پشت‌سر گذاشته‌اند، مي‌گويد: «جستجوي حقّ تعيين سرنوشت در برنامه هاي سوسياليستهاي اروپاي باختري، معنايش پي نبردن به الفباي مارکسيسم است.» (4) (يعني ديگر براي آن‌ها مسالة روز نيست). حال آنکه وضع خاور را طور ديگري توصيف مي‌کند: «در اروپاي خاوري و در آسيا، دوران انقلابهاي بورژوا ـ دموکراتيک تنها در سال 1905 آغاز شد. انقلابهاي روسيه، ايران، ترکيه، چين، جنگهاي بالکان... زنجيرة حوادث جهاني دوران ما در«خاور» است. تنها نابينايان ممکن است در اين زنجير حوادث، بيداري سلسله‌اي از جنبش‌هاي ملّي بورژوا ـ دموکراتيک و کوششهائي را که براي تشکيل دولتهاي مستقل و همگون ملّي به عمل مي‌آيد، نبينند. همانا به همين دليل که روسيه به اتفاق کشورهاي همسايه در حال گذراندن اين دوره است، وجود بخش ويژة حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش در برنامه ما لازم است» (5). مضمون فوق از مقولة «حقّ در تعيين سرنوشت خويش» در نوشتههاي متعدد ديگر وي تکرار و از زواياي مختلف بررسي مي‌شود. از جمله در مقالههاي «سوسياليسم و جنگ»، «انقلاب سوسياليستي و حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش»، «وظايف پرولتاريا در انقلاب»، «کاريکاتوري از مارکسيسم و درباره اکونوميسم امپرياليستي»، «سخنراني در هشتمين کنگره حزب کمونيست (بلشويک) روسيه» و.... که براي اجتناب از طولاني‌تر و خسته کنندهتر شدن اين نوشته، از اشاره به آن‌ها پرهيز مي‌کنم و علاقمندان را به مطالعه آنها دعوت مي‌کنيم.

اصل «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» و حيطة عملکرد آن ازمنظر ِلنين

حال که تاحدي با موضع لنين دررابطه با اصل «حقّ ملل درتعيين سرنوشت خويش» آشنا شديم، دانستن يک موضوع از نظر متدولوژي بررسي ما، ضرورت دارد: از منظرِ لنين، دامنة عمل اين «حقّ» تا به کجاست؟ به عبارت ديگر، شامل چه کشورهايي است؟ و حکايت از چه نوع روابط و قيد و بندها دارد؟

از آنجا که در تقسيم‌بندي فوق‌الذکر: اروپاي باختري در يکسو و کلِّ کشورهاي اروپاي خاوري و آسيا، يعني کشورهايي چون روسيه و ايران و چين در سوي ديگر و در کنار هم آمده‌اند؛ ممکن است در نگاه اوّل چنين تداعي شود که از ديدگاه وي، انطباقِ اصل «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش»، چه در شکل و مضمون آن و چه در قلمرو عمل و قانونمندي‌هايش، مثلا براي روسيه و ايران يکسان بوده است. اگر چنين استنباطي بشود، کاملاً نادرست است. از نظر اهميتي که روشن شدن اين مطلب در تحليل ما از مسئله ملّي در ايران دارد، به اجمال به توضيح آن برمبناي نوشته‌ي او، مي‌پردازيم.

لنين در تقسيم‌بندي ديگري از کشورهاي جهان، آنها را به سه نوع متمايز تقسيم مي‌کند:

نوع اول:
کشورهاي پيشرفته سرمايه‌داري اروپاي باختري و ايالات متحده امريکا. به نظر لنين در اين کشورها، مدّتهاست که جنبشهاي ملّي مترقّي بورژوازي پايان يافته است. و «هرکدام از اين ملل «بزرگ» بر ملل ديگر در مستعمرات و داخل مرزهاي خود ستم روا مي‌دارند.(6) لنين براي احزاب کارگري و پرولتارياي اين کشورها، وظايف و تکاليف معيني مطرح مي‌سازد که جوهر آن چنين است: «پرولتاريا نمي‌تواند عليه نگهداري جبري ملل تحت ستم در مرزهاي اين دولتها مبارزه نکند. به عبارت ديگر، بايد براي حق تعيين سرنوشت مبارزه کند. پرولتاريا بايد طالب آزادي جدائي سياسي براي مستعمرات و ملّتهاي تحت ستم از ملّتِ «خود» باشد» (7).

نوع دوم:
کشورهاي خاور اروپا: اتريش، بالکان و به ويژه روسيه است. درباره اين کشورها مي‌گويد:«همانا در قرن بيستم است که جنبشهاي ملّي دموکراتيکِ بورژوازي و مبارزه ملّي بهويژه در اين کشورها گسترش يافته و خصلت حادّي به خود گرفته است»(8). مي‌نويسد، در اين کشورها «اگر پرولتاريا از حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش حمايت نکند، در انجام وظايفش، چه در راه به پايان رساندن تحوّل بورژوا ـ دموکراتيک و چه در کمک به انقلاب سوسياليستي در ديگر کشورها، موفق نخواهد بود» (9).

اينکه لنين تاچه حد و تا کجا به موضع‌اش در مورد روسيه تزاري، در قبال ملّت‌هاي تحتِ ستمِ «ملّتِ و ليکاروس»، صادق و ثابت قدم ماند و يا پس از انقلاب اکتبر، هنگامي که لحظه موعود براي تحقق وعده و تعهّدش فرا رسيد، چگونه عمل کرد، داستان ديگري است که به آن اشاره خواهم کرد. در يک کلام: هرجا ميسر بود، و به هر وسيله، از جمله جنگ و لشگرکشي، از آزادي ملل زير يوغ روسيه ممانعت به عمل آورد.

نوع سوم :
«کشورهاي نيمه‌مستعمره، نظير چين، ايران و ترکيه و همه مستعمرات که جمعاً تا يک ميليارد جمعيت دارند»(10). در باره اين کشورها مي‌نويسد: «سوسياليستها نه فقط بايد آزادي فوري، بي قيد و شرط و بدون بازخريد مستعمرات را طلب کنند، (و اين خواست در بيان سياسي‌اش چيزي جز همان پذيرش حق ملل در تعيين سرنوشت خويش نيست) بلکه مي‌بايد به قاطعانه‌ترين وجه از انقلابي‌ترين عناصر جنبشهاي بورژوا ـ دموکراتيک و رهايي‌بخش اين کشورها پشتيباني کنند... » (11)

ملاحظه مي‌شود که لنين به روشني و با ذکر نام، حساب کشورهايي همچون ايران و چين و ترکيه را از حساب امپراتوريهايي چون روسيه، کاملاً جدا مي‌کند و در مقولة ديگري قرار مي‌دهد. و تماميت و کُليت اين کشورها را با ذکر نام آن‌ها مدّ نظر دارد. در مورد اين گونه کشورها، اصلِ «حقّ ملل در تعيين سر نوشت خويش» را فقط قابل انطباق با تَمامَيت ارضي و کُليتِ هريک از اين کشورها مي‌داند، نه در درون و اجزاي تشکيل دهندة آنها. در اسناد سازمان ملل نيز همين درک و تلقي از اين مقوله مطرح است نه چيز ديگر.

چنانچه از متدولوژي برخورد لنين به مسئله و تقسيم‌بندي کشورها برمي‌آيد، در ارتباط با کشوري نظير ايران، انطباق اين اصل تنها در حالتي معنا مي‌يابد که ايران در تماميت ارضي آن و به مثابه ملّتي واحد در نظرگرفته شود که در دوره‌هائي، استقلال و حاکميت ملّي آن به طورِ موضعي و در کوتاه زمان، خدشه‌دار شده يا از بين رفته باشد. لنين نيز اگر از ايران نام مي‌برد، اوضاع و احوال آن ايام را در نظر داشته است. بي‌گمان، توجّه او معطوف به معاهده 1907 ميان روسيه و انگلستان براي تقسيم کشور به مناطق نفوذ، يا اشغال نظامي ايران در دورة جنگ جهاني اول است.

از گفته‌ها و احکام لنين مي‌توان بهروشني دريافت که وقتي وي از تحقّق اصل «حقّ ملل درتعيين سر نوشت خويش» سخن مي‌گويد، بين کشورهايي نظير ايران و چين با کشوري نظير روسيه تزاري فرق مي‌گذارد. وقتي از تحقق اين اصل در روسيه سخن مي‌گويد، منظور او نه خود روسيه بل، مللِ تحتِ انقياد روسيه است؛ که به زور و جنگ‌هاي استعماري به آن ملحق گشته‌اند. لذا بارها اين موضوع را مطرح مي‌کند که: «حزب پرولتاريا قبل از هر چيز بايد خواستار اعلام فوري و واقعي و مطلقِ آزادي جدائي از روسيه براي تمامي ملل و مليتهايي باشد که تحت ستم تزاريسم قرار گرفته يا به زور در چارچوب دولت روسيه نگهداري شده، يا به آن وصل و به عبارت ديگر، الصاق شده‌اند.»(12) لنين وضعيت ملّت‌هاي تحت ستم روسيه را با وضعيت مستعمره‌ها و روابط استعماري، يکي مي‌داند و اين واقعيت را از مشکلات مسئله ملّي در روسيه مي‌شمرد.

متأسفانه، طرفداران متعصب ايراني «اصل لنيني» «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش»، به اين تفاوت کيفي ميان روسيه چون «زندان خلقها» و کشور باستاني ايران که در آن اقوام مختلف طي سده‌ها و هزاره‌ها همزيستي داشته‌اند، توجّه نمي‌کنند. هرگز در تاريخ ايران، مناسبات اقوام ايراني با يکديگر، مناسبات قوم سلطه‌گر و زيرسلطه نبوده است. هرگز قوم ناموجودِ فارس با لشکرکشي، دولتهاي برسرکارِ اقوامِ غيرفارس ساکن ايران را برنينداخته و به زيرسلطة خود در نياورده است. چگونه مي‌توان بدون توجه به واقعيت فرهنگي ـ تاريخي ايران، نمونه‌هاي کشورهاي ديگر را براي ايران نسخه‌پيچي کرد؟.

آيا لنين به جدائي ملل تحتِ انقيادِ روسيه باورداشت؟

با توجّه به توضيحات و برخي نقل قول‌هاي بالا، ممکن است اين سؤال اساسي به ذهن متبادر شود: با توجّه به موضع صريح لنين که در بالا ذکر شد، پس چرا اين احکام بعد از پيروزي اکتبر1917 جامعه عمل نپوشيد؟ چه شد که بلشويک‌ها به رهبري لنين کوشيدند و جنگيدند و هرجا توانستند از آزادي و جدايي ملّت‌هاي زيريوغ تزاريسم جلوگيري کردند؟ و دولتهاي ملّي را که پس از انقلاب فوريه 1917 و سقوط تزاريسم در گرجستان، ارمنستان، آذربايجان و ترکستان و غيره برپا شده بود، زير ضربات کوبندة ارتش سرخ سرنگون ساختند؟ و حتي در آستانه جنگ دوّم جهاني، به بهانه تعلّق کشورهاي بالتيک به روسية تزاري، براي تصرّف مجدّد آنها، با هيتلر به معامله نشستند؟ و با همين بهانه، بخشي از لهستان و مولداوي را نيز به اتحّاد شوروي ملحق کردند؟

بررسي دقيق مواضع لنين به طور بارزي نشان مي‌دهد که وي در مورد مشخّص روسّيه، اساساً اعتقادي به پياده کردن اصل «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» نداشت. در مورد مستعمرات کشورهاي بزرگ ديگر نيز، موضع‌اش پر از ابهام بود. زيرا در ساية پنداربافي‌هاي وي در بارة انقلاب پرولتري جهاني قرار داشت.

رفتار لنين پس از کسب قدرت نشان داد که گفتارهاي آتشين او در بارة «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» در مورد روسيه، بُردي فراتر از يک اعلام موضع کلي و انتزاعي نداشت. لنين با ساده‌انگاري باور نکردني، بر اين گمان بود که صِرفِ اعلام شناسايي تشريفاتي و پرطنطنة اين «حقّ»، تمامي آن پيشداوري‌ها و خصومت‌هاي تاريخي بازدارنده را، که طي سده‌ها ميان روسية سلطه‌گر و غاصب با ملل زيريوغ، انباشته شده بود، از ميان خواهد رفت. لنين براين پندار بود که با اعلام برقراري «سوسياليسم» در روسيه، روند ادغام ملّتهاي ساکنِ امپراطوري روسيه در يکديگر آن هم به طور داوطلبانه و مشتاقانه ازسوي ملل زيرستم، بر محور ابر روس! تحقّق خواهد يافت!

نتيجه سياست و عملکرد مکتبِ نظري لنين، استمرار روابط سلطه‌گر و زيرسلطه دوران تزاري در قالب جديدِ فريبندة «سوسياليسم واقعاً موجود» با همه پيامدهاي غم‌انگيز آن بود که با فروپاشي اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي شاهد آن بوديم.

همان‌گونه که لنين توانست با اراده‌گرايي و استفاده ازشرايط استثنائي لحظه، «انقلاب سوسياليستي» من درآوردي خود را در روسية پس مانده‌ي موژيک‌ها به پيروزي برساند. با همان اراده‌گرايي و حتّي با توسّل به اِعمال قهر کوشيد، تا مسئلة ملّي را نيز به روال خويش، در راستاي حفظ و استمرار امپراطوري روس، منتها در قالب تازة اتحاد شوروي، فيصله دهد.
مشغله ذهني اصلي لنين حفظ دولت روسية شوروي سوسياليستي در پهنة امپراطوري سابق روسيه بود. از اين منظر، براي وي، اشتياق و خواست ملّت‌هاي زير يوغ تزاريسم براي رهائي و تشکيل دولت مستقل خودي، امر فرعي و حتّي ارتجائي تلقي مي‌شد! لذا سرکوب آن‌ها توجيه «انقلابي» مي‌شد!

با آن که در گفتار، از حقّ مللِ زير يوغ تزاريسم براي رهايي و تشکيل دولتهاي ملّي طرفداري مي‌کرد، ولي در واقع، معتقد برحفظ دولتهاي بزرگ و متمرکز بود. مي‌گفت: «..پرولتارياي آگاه، همواره طرفدار دولت بزرگتر خواهد بود، هميشه عليه ويژگيهاي قرون وسطائي مبارزه خواهد کرد و با نظري موافق به تقويت همگرائي اقتصادي سرزمينهاي بزرگ مي‌نگرد. زيرا بربستر آنهاست که پيکار پرولتاريا عليه بورژوازي بهترمي‌تواند گسترش بيابد (13). بارها در نوشته‌هايش اصلِ «حقّ ملل در تعيين سر نوشت خويش» را مورد تائيد قرار مي‌داد، ولي بلافاصله مي‌افزود: « معناي اين خواست به هيچ‌وجه جدايي، قطعه قطعه شدن و تشکيل دولتهاي کوچک نيست....اين خواست بيانگر پي‌گيري ما در مبارزه عليه هرگونه ستم ملّي است» (14). » به عبارت ديگر: در حرف آري، و در عمل نه!

ديدگاه پايه‌اي ديگر لنين عبارت از اين بود «مصالح سوسياليسم برحقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش اولويت دارد» (15) با اين‌گونه تئوري‌هاي من درآوردي، لشکرکشي به آذربايجان و گرجستان و ارمنستان و ترکستان و سرنگوني دولتهاي ملّي که در اين سرزمينها پس از انقلاب‌هاي فوريه و اکتبر 1917 و سقوط تزاريسم برپا شده بود، توجيه مي‌گرديد. لنين درحقيقت، به خاطر نگرش انترناسيوناليستي‌اش و وسوسة انقلاب پرولتري جهاني، اعتقادي به تحقق خواست اصل «حق ملل در تعيين سر نوشت خويش» براي ملّتهاي تحتِ انقياد روسيه، نداشت. اين است جان کلام!

پلميک ميان کيفسکي، از رهبران حزب سوسيال دموکرات اوکرائين با لنين، بسيار گويا و افشاگرانه است. کيفسکي بلشويکها را به «بندباز» تشبيه مي‌کرد و به طنز مي‌گفت: «وقتي از بلشويکها دربارة مثلاً استقلال سياسي اوکرائين سوال مي‌شود، پاسخ مي‌دهند: «سوسياليستها درجستجوي تحصيل حق جدائي‌اند ولي عليه جدائي تبليغ مي‌کنند»! لنين در نوشته مهّمي به کيفسکي چنين پاسخ مي‌دهد: «ما کارگران اَبَر روس بايد به دولت خود اخطار کنيم که مغولستان، ترکستان و ايران را تخليه کند و کارگران انگلستان بايد به دولت خود اخطار کنند که مصر و هندوستان و ايران و غيره را تخليه کند... آيا اين بدان معناست که ما به توده‌هاي زحمتکش مستعمرات توصيه مي‌کنيم که خود را از پرولتارياي آگاه اروپا «جدا» کند؟ ابداً چنين نيست. ما همواره براي نزديکي هرچه فشرده‌تر و ادغام کارگران آگاه کشورهاي پيشرفته با کارگران، دهقانان، بردگان همة کشورهاي تحت ستم بوده‌ايم و هستيم. ما همواره به همه طبقات تحت ستم و از جمله مستعمرات توصيه کرده‌ايم و خواهيم کرد تا از ما جدا نشوند، بلکه براي ادغام هرچه بيشتر، به ما نزديک شوند»(16). کمي بعد، همين انديشه را به شکل ديگري باز کرده مي‌گويد: «اگر ما از حکومتهاي خود، تخليه مستعمرات و آزادي کامل حقّ جدايي را خواستاريم و «اگر مراد اين است که خود ما به طور مطمئن اين حق را به کرسي بنشانيم و اين آزادي را به محض کسب قدرت اعطا کنيم... (چنين کاري) به هيچ‌وجه براي «توصية» جدائي نيست، بلکه برعکس، براي تسهيل و تسريع نزديکي و ادغام دموکراتيک ملّتهاست. ما تمام تلاش خود را براي نزديکي با مغولان، ايرانيان، هنديها و مصريها و ادغام با آنها به کار خواهيم انداخت. ما متوجّه‌ايم که اين وظيفه ما و به سود ماست که اين کار را انجام دهيم والاّ سوسياليسم در اروپا شکننده خواهد شد» (۶۶=17).

مطلب چنان بي پرده و گستاخانه بيان شده که نيازي به توضيح و تفسير کُنه فکري و گوهر سياست و رويکرد لنين به مساله ملي نيست. در حقيقت، لنين در تلاش براي پاسخ به سؤال طنزآميز کيفسکي، فقط مهر تائيد بردرستي ايراد او گذاشته است.

شايان ذکر است که همين « تئوري»هاي لنين، از جمله ادغام ملّت‌ها، پايه‌هاي نظري و تئوريک بعدي استالين و دولت شوروي براي جهانگشايي و دست‌اندازي به همسايگان شد.

خشت اول چون نهد معمار کژ تا ثريا مي‌رود ديوار کژ

پس از جنگ جهاني دوم، به زورِ ارتش سرخ، ليتوني و ليتواني و استوني به روسيه شوروي ملحق شدند و تا فروپاشي آن، نور آزادي را نديدند. لهستان و ديگر کشورهاي اروپاي شرقي را به صورت اقمار شوروي در آوردند. در ايران، با ايجاد ماجراي استالين ـ باقروف ساخته و پرداختة فرقه دموکرات آذربايجان، براي تجزيه ايران، به وسوسه افتادند. در آسياي دور چندين جزيره ژاپني را متصّرف شدند. اما هيچ ملّتي به اندازه ملل زير يوغ روسيه تزاري هزينه اين سياست را نپرداختند.
لنين و بلشويک‌ها، به مجرد فراغت نسبي از جبهه‌هاي غرب، واحدهاي ارتش سرخ را در بهارِ سال 1920 به مرزهاي ماوراء قفقاز نزديک کردند. و بلادرنگ دست به کار شدند و با همدستي و تباني بلشويک‌هاي محلّي، حکومت‌هاي بر سرکار را يکي پس از ديگري سرنگون ساختند. آذربايجان در آوريل 1920، گرجستان در نوامبر1920 و ارمنستان در فوريه 1921! و کمي بعد آسياي ميانه نيز به همين روال به سرنوشت آن‌ها دچار گرديد.

البته، براي توجيه اقدام خود در افکارعمومي و دادنِ مضمونِ «انقلابي» به آن، همه جا فرمول زير، ترجيع بند تجاوز آشکارشان بود: «سپاهيان ارتش سرخ به خواهش زحمتکشان آذربايجان که دست به قيام زده بودند، به کمک آنها آمدند»!(18)

نسل من با اين نغمه شوم، گوش آشناست. مشابه اين فرمول در۱۹۵۶ در مجارستان، در ۱۹۶۸ در چکسلواکي و در۱۹۸۱ در افغانستان تکرار شد. ارتش شوروي به درخواست «کميتههاي انقلابي» سه نفره قلابي به رهبري يانوش کادار در بوداپست، بنام کارگران و دهقانان، مجارستان را اشغال کرد. کميته مشابهي به رهبري هوزاک در پراگ و ببرک کارمل در کابل بنام خلق افغانستان، زير پوشش ميان تهي «انترناسيوناليزم پرولتري»، تماميت ارضي و حاکميت ملّي اين کشورها را با مداخله نظامي خشن خدشه‌دار کرد.

دو مفهوم از يک مقوله در دو شرايط

نکته ظريفي وجود دارد که عنايت به آن، در رابطه با بحث ما و در موردِ ايران، پراهميت است. منظورم توجّه به تفاوت اساسي است که در مضمونِ اصلِ «حقّ ملّت‌ها در تعيين سرنوشت خويش»؛ به هنگام بررسي نقش و جايگاه آن در موردِ کشورهاي مستقّل و کشورهاي وابسته و مستعمرات، وجود دارد.

در کشورهاي مستقل، اين اصل به معني شناسايي حق مردم (Volk, peuple) در انتخاب حکومت (gouvernement , Regierung) دلخواه خود و تعيين شکل دولت (Etat ( مطلوب خويش است. به عبارت ديگر، اين اصل در موردِ اين کشورها، با امر دموکراسي و استقرارِ «حاکميت ملّت» پيوند مي‌خورد. و در رابطه مستقيم با آن قرار دارد و با چنين رسالتي است که معنا و مفهوم مي‌يابد.

در کشورهاي مستقّل، اصلِ «حقّ ملّت‌ها در تعيين سرنوشت خويش» به معني کسب استقلال سياسي و تامين استقلالِ و حاکميت ملّي (souveraineté nationale) نيست، . زيرا اين امر قبلاً تحصيل شده است. به طورِ مثال، به هنگامِ انقلاب کبير فرانسه، ملّت فرانسه مدّت‌ها پيش، تکوين يافته و شکل گرفته بود. ولي هنوز، پادشاهي مطلقه در راسِ دولت قرار داشت. در چنين شرايطي، اصلِ «حقّ ملل در تعيين سر نوشت خويش»، مضمون و هدف رهائي‌بخش نداشت. بل، به معني «حقّ ملّتِ فرانسه» براي برقراري حاکميتِ ملّت از مسيرِ دموکراسي بود.

تودة مردم يا به روالِ متداولِ آن ايام: طبقة سوّم؛ که به مجموعة بورژوازي متوسّط و کارگران و پيشهوران و دهقانان اطلاق مي‌شد؛ با شعار«حق تعيين سرنوشت ملّت» و فرياد زنده باد ملّت، با استبداد سلطنتي و اشرافيت جنگيدند و حاکميت ملّت و تشکيلِ دولت ملّي را برموازين دمو کراسي برقرارکردند. ملّت سرنوشت خويش را بدست گرفت. از اين هنگام، اصطلاح «دولت ـ ملّت» (Etat-Nation)، به معني حاکميتِ ملّت، واردِ فرهنگ سياسي جهاني شد. يعني نظام سياسي که در آن، منشاء همة قدرت‌ها ناشي از ملّت است.

ملاحظه مي‌شود که در اين حالات، يعني هرجا که ملّت و دولت و کشور مستقلّي وجود دارد؛ ولي دولت، هنوز نمايندة منتخب مردم نيست. مثلاً «موروثي» است يا«منشاءالهي» دارد؛ اصلِ «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش»، مضمون و مفهوم‌اش دموکراسي و حاکميتِ ملّت است نه چيز ديگر.

در ايران نيز مساله از همين قرار است. زيرا ايران کشور مستقّلي بوده و هست. اين امر، فارغ از نوع حکومت برسرِکار است. مي‌خواهد رژيم مستبدّة پادشاهي باشد يا ولايتِ مطلقة فقيه! به همين علت در انقلاب مشروطيت نيز کلمة ملّت و تودة مردم، از هر قشر و طبقه، با معنا و مفهومِ يکساني به کار برده مي‌شد. تودة مردمي که در روياروئي و چالش با دولت مستبد و شاه مطلق العنان قرار داشتند.

هدف اصلي انقلاب مشروطيت نيز استقرار دمکراسي و حکومت مشروطه بود نه کسب استقلال ملّي. انقلاب مشروطيت، يک جنبش دموکراتيک بود نه يک جنبش ‌رهائي‌بخش ملّي نظير اندونزي و الجزيره و ويتنام. در کشورهاي اخير، هدف تشکيلِ دولت‌هاي خودي و ملّي فارغ از ماهيتِ ژريمي بوده است که مي‌بايست روي کار مي‌آمد. جنبش‌هاي رهائي‌بخش در اين سه کشور، به سه نوع حکومت و رژيم سياسي متفاوت منجر شد.

در کشورهاي تحتِ انقياد خارجي و مستعمره‌ها، اصلِ «حقّ ملّت‌ها در تعيين سرنوشت خويش» يا «اصل ملّيت‌ها، يعني هر ملّت يک دولت»، اساساً مضمون رهائي از قيد خارجي داشته و دارد. و هدف مستقيم و غائي آن کسب استقلال، تامين حاکميت ملّي (souveraineté nationale) و تشکيلِ دولت مستقّلِ خودي بوده است، نه حاکميت ملّت. زيرا بدواً بايد کشور و دولت حاکمِ خودي وجود داشته باشد، تا براي استقرار دموکراسي در آن و تامينِ حاکميت ملّت تلاش ورزيد.

از آنچه در بالا گفته شد، اين سوال اساسي پيش مي‌آيد: در مبحث ملي و در کنکاش براي انطباق اصل «حقّ ملّت‌ها در تعيين سرنوشت خويش»، جاي ايران در کجاست؟ آيا جزو کشورهاي نوع اول است يا نوع دوم؟ به عبارت ديگر، مضون واقعي اين اصل در انطباق با ايران، آيا عبارت از حقّ ملّت ايران در تماميت و يکپارچگي آن در تعيين شيوة کشورداري و انتخاب دولت مطلوب خود با استفاده از ابزارها و موازين دموکراسي است؟ يا برعکس، آن گونه که برخي مدعي‌اند، مضمون اصلي آن همان جنبش رهائي‌بخش «ملّت‌هاي» ساکن، ايران است که در«قيد اسارت» بسر مي‌برند و هدفشان تشکيل دولت‌هاي مستقل ملّي به تعداد و مدعيان آن است؟

توجه به اين امر و ارزيابي درست از واقعيت ايران، در تدوين مشي و سياست‌گذاري، اهميت بسيار دارد و سرنوشت‌ساز است. زيرا با مساله حسّاس حاکميت ملّي و تماميت ارضي ايران که موضوع مورد علاقه مردم ايران است، تنگاتنگ ارتباط دارد.

اگر ايران جزو کشورهاي نوع اول است، که به اعتقاد راسخ من چنين است. در اين صورت، انطباق اصل « حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» با واقعيت ايران، مفهومي جز استقرار دموکراسي و تامين حاکميت ملّت واحد ايران در تماميت آن ندارد. به عبارت ديگر، مقصود برپايي حکومت و دولت بر خاسته از اراده ملّت ايران در تماميت آن است نه تک تک اقوام و اقليت‌هاي متشکله آن. به اين ترتيب، هرخواستي، از جمله خودگرداني يا راه‌حل انجمنهاي ايالتي و يا هر طرحِ ديگرِ کشورمداري، جزو خواست‌هاي دموکراتيک‌اند نه ملّي. به همين ترتيب است رفع مضيقه‌ها از جمله در زمينه فرهنگي و آموزش زبان مادري و امثال آنها. اين‌گونه خواست‌ها ربطي به اصل «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» ندارد. بل، مطالبات دموکراتيکي هستند که در چارچوبِ دموکراسي و رعايت موازين و منشور حقوق بشر قرار دارند و برمباني آن‌ها قابل حلّ‌اند.

روابط اقوام با يکديگر در ايران سرنوشت تاريخي و زندگي مشترک طولاني آنها، با وضع کشورهائي که مناسبات مستعمراتي ميان آن‌ها برقرار بوده است، کاملاً متفاوت مي‌باشد. وضعيت آن‌ها و مناسبات‌شان با کشور و دولت سلطه‌گر حاصل قهر و جنگ‌هاي سلطه‌گرايانه‌ي استعماري و الحاق به جبر است. تاريخ و لحظه‌ي اين جنگ‌ها و الحاق و زير سلطه قرار گرفتن آن‌ها به دقّت ضبط در تاريخ است. در تاريخ ايران، جستجوي چنين مناسباتي ميان اقوام ساکن آن کار بس بيهوده و آب درهاون کوبيدن است. از سوي ديگر، مقايسه مناسبات اقوام ايراني تشکيل دهندة ملت ايران با يکديگر، با وضعيت و زندگي تصنّعي کشورهاي چند ملّتي نظير يوگسلاوي و چکسلواکي و امثال آن‌ها که واقعاً تاريخ و سرنوشت مشترکي با هم نداشته و دست پخته‌اي دولت‌هاي بزرگ پس از جنگ جهاني اول‌اند، نادرست و قياس مع‌الفارق است.

سرگذشت پر ماجراي تلاش مردم ايران براي حراست از مرز و بوم ميهن ما، تاريخي به مراتب قديمي‌تر و طولاني‌تر از تاريخ دموکراسي نيم بند و زودگذر، در کشور ما دارد. هنوز دموکراسي را بدست نياورده، بنام آن تماميت ارضي ايران را به مخاطره نيندازيم و بذل و بخشش نکنيم. سروراني که به اين مساله از راه دموکراسي و به اتکاء تعهّد ما به محترم شمردن نظر مردم نزديک مي‌شوند؛ در نظر نمي‌گيرند که ما، همان قدر که به رعايت دموکراسي، يعني حاکميت ملّت متعّهد هستيم، به مراتب در برابر استقلال و حاکميت ملّي و به طريق اولي نسبت به تماميت ارضي ايران که تبلور خواست و اراده تمامي ايرانيان است، نيز مقيديم.

من خود آذربايجاني‌ام و به هويت آذري‌ام افتخار دارم. ولي مثل هر ايراني، از هر قوم و تبار، به ملّت ايران تعلّق دارم و حراست از استقلال و تماميت ارضي ايران را وظيفه خود مي‌دا نم. زيرا بايد ايراني باشد تا در چارچوب آن براي تحقق آزادي و دموکراسي به تلاش برخيزيم وعدالت و برابري را برقرار سازيم. و به ميمنت دموکراسي، خواست‌هاي دموکراتيک خود، از جمله خواست‌هاي دموکراتيکِ اقوامِ ساکن ايران را، طرح و به تاييد عموم ملّت ايران برسانيم. ضرورت تاکيد برپيوند دموکراسي با استقلال ملّي و هر دوي آنها با عدالت اجتماعي درهمين است. زيرا آرمان ما، رفاه و آسايش و ترقي و تعالي تک تک مولفّه‌هاي قومي تشکيل دهندة ملّت ايران در يک کشور مستقل و حاکم بر سرنوشت خويش، در پرتو آزادي‌ها و دمو کراسي است.

زيرنويس ها:

1 – ولاديميرايليچ لنين. طرح برنامه حزب سوسيال دموکرات روسيه. ژانويه ـ فوريه 1902، جلد 6 آثار کامل به فرانسه. صفحه 23

2 ـ لنين «درباره مانيفست اتحاديه سوسيال دموکراتهاي ارمني» آثار کامل به فرانسه جلد6، (15/02/1903)، صفحه 475

3 - لنين «تزهايي در باره مسئله ملي» آثار کامل به فرانسه جلد 19 ( 09-13/07/1913). صفحه 255

4 - لنين «درباره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» آثار منتخب دو جلدي به فارسي، جلد اول قسمت دوم صفحه 370

5 ـ همان منبع 4صفحه 382

6 ـ لنين «انقلاب سوسياليستي و حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» (تزها). ژانويه -فوريه 1916 جلد 22 صفحه 163

7ـ همان منبع 6 صفحة 160

8 ـ همان منبع 6 صفحة 164

9، 10، 11، - همان منبع 8

12 - لنين، «وظايف پرولتاريا در انقلاب ما» دهم آوريل 1917 آثار کامل، جلد 24 صفحه 65

13ـ لنين«يادداشتهاي انتقادي در مسئله ملي» (اکتبر ـ دسامبر1913)، آثار کامل جلد 20صفحه 39

14- همان منبع صفحات 158ـ 159

15ـ لنين «مشارکت در بحث تاريخ يک صلح بدفرجام» آثار کامل به فرانسه جلد ۲۶ (۱۹۱۸/۱/۷) صفحه ۴۷۲

16 -لنين، کاريکاتوري از مارکسيسم و درباره اکونوميسم امپرياليستي، آثار کامل، جلد ۲۳ (ژانويه -فوريه ۱۹۱۶)، صفحه ۷۲

17ـ همان منبع16، صفحه 73

18ـ تاريخ حزب کمونيست اتحاد شوروي ترجمه فارسي. هدايت حاتمي وعبدالحسين آگاهي. جلد اول صفحه 369

به نقل از فصلنامه شماره 31 تلاش
http://talashonline.com/neshrye/neshryr_fehres_31_0.html
منبع:ادوار نيوز

بازگشت به صفحه اول
ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.