Thursday, 21 September 2017
پنجشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۶
 

هان! بشنو سروش آزادی، / هوشنگ اسدی،

و سخت در اين سرمای غربت بر خود می لرزم که از پس صفحات ايندو، کتاب تاثير گذار تيغ خونريز استبداد سر برکشد. عبدالکريم به جرم مسلمانی دربه درشود و محمود به بهانه "سايقه استالينی" داشتن درخانه اش، درميهنش زنده به گور.

محمود و عبدالکريم، من و ما و شما، ايرانيان، ردای شاهی بگذاريم و به زير خيمه آزادی پناه بگيريم. جائی که برای همه جا هست. از زنديق و مومن، از استالينی و پوپری، از راهی ميخانه تا ساکن رواق و مسجد...

Published from gooya news {http://news.gooya.com}

سه شنبه 29 ارديبهشت 1388
هان! بشنو سروش آزادی، هوشنگ اسدی،

hooasadi@yahoo.fr

"سست نثر"، "خفته‌ای است در غاری نزديک دولت‌آباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بی‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و صدا درشت کرده و با "سخافت و شناعت" از معلمی سخن رانده و او را "شيخ انقلاب فرهنگی" خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايی و ناخجستگی در مجلسی"، "گزافه و ياوه"، "اين خفته پريشان‌گو"، "دروغ زنی و دريوزگی و چاپلوسی کردن و سابقه استالينی داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادی‌خواهی گرفتن "، "پريشان گويای خفته"، "پريشان‌گوی بی خبر"، "لوث کلمات"، "خفته در غاری"، "و دروغ بر دروغ می‌انبارد و جهل بر جهل می‌تند، چون ماموری نامعذور به اميد پاداشی موعود"....

اين عبارات، صفات و دشنام ها از کيست؟ در متنی که سه فراز بيشتر نيست و در آغازش نويسنده خود را در طراز حافظ قرار داده است؛ اين الفاظ بر زيان چه کسی جاری شده است؟ اوکه مخاطب خود را سرزنش می کند: "نزاکت و ادب مقام را نگاه نمی‌دارد و توهين می‌کند "، چه نام دارد؟

خود می نويسد: "معلمی يک قبا... سروش که متولد ۱۳۲۴ بود و جوان‌ترين عضو ستاد. تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام برای خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قرانی مزد، شبانه‌روزعرق شرافت می‌ريخت."

باری نويسنده اين سخنان دکتر عبدالکريم سروش است. دشمن "جامعه بسته"، آوازه گر "جامعه باز".او "فيلسوف آزادی" جامعه استبدادی ماست و سخت پايبند به "نزاکت". مکرر درمکرر درگوش ما خوانده که "دلايل قوی بايد ومعنوی". ما را از روش "برادر حسين" حذر داده وتضارب آراء را شرط پايه ای جامعه آزاد دانسته است.

مخاطب دکتر سروش کيست؟ صاحب "نثر سست"، محمود دولت آبادی است. متن کامل حرف های او راهم در اينجا می توان خواند.

پيداست نويسنده ای که با "جای خالی سلوچ" و "کليدر" و دهها اثر ديگر در ادبيات ايران جاودانه شده، خشمگين است. آدم را ياد " گل محمد" می اندازد که بر صفحات کليدر، تا آخرين مرزهای هنرمعاصر، آزادی را فرياد می کند.

برخی قائلند که نثر او با بيهقی پهلو می زند و رمانش "کليدر" که پايان عصر رمان کلاسيک در ايران است، برغم همه فشارها و ممنوعيت ها به چاپ بيستم نزديک می شود.

اين "خفته در غار نزديک دولت آباد " که زاده روستائی به نام دولت آباد در خراسان است، هرگز نخفته واز بيدارترين مردمان مادرنيم قرن اخير بوده است.در زندان شاه، در فيلم گاو، درنمايش های دهه پنجاه، همواره آزادی را فرياد کرده است، خيلی پيش ازاينکه دکتر سروش "عرقريزان بی اجر ومزد سياستی رابه فرمان امام در ستاد انقلاب فرهنگی" آغاز کند.

در آن " غار تبعيد در وطن" محمود هرگز نخفته است. در خانه ای ۶۰ متری که هشت قفله بوده تا فرزندان انقلاب فرهنگی برای گرفتن جانش به آن راه نيابند بر ميز آشپزخانه کوچکش شاهکارهای ادبيات معاصر را آفريده است. درهای دانشگاه های جهان به رويش بازنبوده ومرزها برويش گشوده. آزادی و جامعه باز را درس نداده، آن را با لحظات عمر خود نوشته است.

اگر او "دروغزن و دريوزه و چاپلوس" بود، مانند هزاران هزار- از جمله يارانی که آقای دکتر سروش نام برده اند- اکنون نگران چاپ بعدی کتابش برای تامين قوت روزانه نبود.

محمود دولت آبادی، ازهم اکنون به تاريخ ادبيات ايران پرتاب شده است. لازم نيست خود را با حافظ قياس کند؛ يا با بيهقی بسنجد يا در کنار هدايت قرار دهد. اوجای خود را درامتداد آنها، در تاريخ دارد.

دکتر عبدالکريم سروش هم که من آرايش را بر نمی تابم، از ستون های فکری جامعه امروز ماست. همه "شناعت" انقلاب فرهنگی را هم نبايد به نام او نوشت. رسيدگی به سابقه افراد فقط کار نيروهای امنيتی است. هنرمند و عالم که دو وجه انديشه را به آدميان عرضه می کنند، با تفکر و سيران و کهکشان رنگ ها و تفاوت ها و سليقه ها درحال معاشقه اند. چه بسا جانبدار اصالت ماده، روزی سر بر سجاده بگذارد، يا مردی دين باور، مشتری خمخانه شود. سخت عبرت آموز است که سروش درآخرين مصاحبه اش تعريفی از شراب و زن می دهد که شايد بتوان در عشق "گل محمد" کليدر يافتش.

محمود دولت آبادی و دکتر سروش نمايندگان دو شيوه تفکر در جامعه مايند. تا اين دو، گفتمان را جانشين دشنام نکنند، تاحد هم را ندانند و به هم احترام نگذارند؛ تا جدل علمی راجانشين "شناعت سياسی" نکنند، ما همه انديشمندان خود را شاهان کوچکی می يابيم که فرياد آزادی سر می دهند و خنجر استبداد را تيز می کنند.

سخت غمگنيم که سروش آزادی را از هر دو طرف در الفاظی پر از کينه و انتقام جوئی می شنوم و ازخود می پرسم: اگر در ايران ما همين فردا سياستی بيايد که هنرمندان را پيرنکند ونميراند، محمود دولت آبادی با عبدالکريم سروش چه خواهد کرد؟ و يا اگرگفتمان نوانديشی دينی بر تخت نشست، نويسنده "قبض و بسط شريعت" چه حکمی برای خالق "کليدر" صادر خواهد کرد؟

و سخت در اين سرمای غربت بر خود می لرزم که از پس صفحات ايندو، کتاب تاثير گذار تيغ خونريز استبداد سر برکشد. عبدالکريم به جرم مسلمانی دربه درشود و محمود به بهانه "سايقه استالينی" داشتن درخانه اش، درميهنش زنده به گور.

محمود و عبدالکريم، من و ما و شما، ايرانيان، ردای شاهی بگذاريم و به زير خيمه آزادی پناه بگيريم. جائی که برای همه جا هست. از زنديق و مومن، از استالينی و پوپری، از راهی ميخانه تا ساکن رواق و مسجد...

منبع روزانلاین