Saturday, 18 November 2017
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
 

جنبش عليه دروغ سيستماتيک / مهدی خلجی

چالش دشوار جنبشی که بالقوه می‌تواند پديد آيد، چيزی بيش از براندازی جمهوری اسلامی يا نهاد ولايت فقيه است. جايگزين آگاهی کاذب و دروغِ نظام‌مند جمهوری اسلامی، وفاداری نهادساز و سازمان‌يافته و برنامه‌مند به حقيقت است. بزرگ‌ترين دروغ در سی سال گذشته خود مفهوم «انقلاب» است. انقلاب، سودازدگیِ آرمان‌شهری است که گمان دارد با نفی نظم موجود می‌تواند بهشتی روی زمين بيافريند. جنبش مدنی کامياب، حرکتی است که پيش از هرچيز فارغ از توهم درباره‌ی خود، گذشته، اکنون و آينده است و مشت سوداهای آرمان‌شهری را وامی‌کند. صبوری و بصيرت، راه استقرار صداقت و حقيقت است. انقلاب همه‌چيز را ويران می‌خواهد و نقطه‌ی آغاز ساختن را پس از نابودی همه چيز می‌گذارد. اما جنبشی مدنی سرمايه‌های گذشته و موجود را پاس می‌دارد و می‌داند که آغازی در ميان نيست؛ همان‌سان که پايانی نيز بر خواستِ آزادی و حق نيست.

جنبش عليه دروغ سيستماتيک

مهدی خلجی

http://mehdikhalaji.com/

اعتراض‌های پردامنه‌ی مردم ايران به نتايج رسمی انتخابات رياست جمهوری خردادماهِ اخير، بيش از آن‌که درباره‌ی «حق» باشد، به «حقيقت» مربوط است. مردم ايران در فرصت‌های گوناگون و از راهِ نهادهای مختلف مدنی، حقوق زنان و حقوق بشر، بارها آشکارا خواستار «حق» خود شده بودند، اما هيچ يک از «حق خواهی»ها اين اندازه برای نظام سياسی در ايران دردسر نساخته بود. اين بار، مسأله به امری ورای «حق» رأی دادن برمی‌گشت؛ پرسش اصلی درباره‌ی «حقيقت»ی ساده بود: «رأی من کو؟»

بسيج عمومی بر محور تقاضا برای کشف «حقيقت» يا «واقعيت»ی ساده بود. رأی‌ها چگونه شمرده شده بود و نتيجه‌ی «واقعی» آرا چه بود؟ اين نخستين باری بود که در سی سال گذشته، مردم برای پاس داشتن يک «حقيقت» ساده برمی‌خاستند و نه صرفاً برای احقاق «حق» و تمنای حقوق مدنی و شهروندی و بشری بيشتر.

مراد از حقيقت در اين‌جا، مفهومِ فلسفی پرسش درباره‌ی سرشت حقيقت نيست؛ بل‌که راست‌گويی و صداقت است. رژيم تمام‌خواه، خود را مالک مطلق حقيقت می‌داند و برای نگاه‌داشت انحصار و تداوم آن يک سيستم توليد می‌کند. از کتاب‌های درسی دبستان گرفته تا صدا و سيما، از نهاد روحانيت گرفته تا نيروی انتظامی و سپاه پاسداران، از تحميل سانسور بر کتاب گرفته تا حجاب اجباری، هر کدام ضلعی از اين سيستم هستند که «نظام يگانه‌ی حقيقت» و حقيقت رژيم را توليد مدام می‌کنند. صدا و سيمای انحصاری نمادِ حقيقتِ مطلقِ جمهوری اسلامی است. عکس چهره‌ی خندان و پدرانه‌ی «مقام معظم رهبری» که به اجبار بايد به هر در و ديواری آويخته شود، عکس حقيقت مطلق است. عکس او «فصل الخطاب» همه‌ی عکس‌ها و حتا گوشت و پوست و استخوان واقعی شهروندان است. حقيقتِ مطلق می‌خندد و پدری می‌کند، پس همه بايد بخندند و فرمان ببرند. تبليغات، رکنِ رکين جمهوری اسلامی است. حتا هدف اصلی ساخت بمب هسته‌ای، به کاربردن آن نيست؛ بل‌که نيرومندتر کردنِ توانِ تبليغاتی جمهوری اسلامی است. تبليغِ قدرتِ مطلق، به شکل سيستماتيک، زبان، ذهن و جهانِ ايرانی را مسموم کرده است.

اما سيستم بدين‌جا محدود نيست. مردمی که می‌خواهند در کشوری زندگی کنند، می‌کوشند تا جای ممکن زندگی‌شان دستخوش آزار حکومت نشود. در نتيجه با آن‌که به حجاب باور ندارند، زير برق چشم‌های دريده‌ی گشت‌های پليس و بسيج، حجاب را رعايت می‌کنند. با آن‌که نامزد دل‌خواه خود را در ميان منتخبان شورای نگهبان نمی‌يابند، ناگزير از گزينش ميان بد و بدتر می‌شوند تا بل‌که اندکی از فشار روزمره کاهش يابد. با آن‌که به اصول ايدئولوژيک نظام اعتقاد ندارند يا اساساً نسبت به آن بی‌تفاوت‌اند، چون شرط ورود به دانشگاه يا گرفتن شغل، گذر از سدّ گزينش است، تظاهر به اعتقاد می‌کنند. در يک کلام، جامعه برای زندگی کردن تسليم سيستم و بخشی از سيستم می‌شود و با تن دادن بدان برای گريز از آسيب ديدن بيشتر، در توليد و بازتوليد آن «حقيقت مطلق» مشارکت می‌کند.

جامعه خود را ناگزير می‌بيند ريا کند، به ارزش‌های تحميلی حکومت تن دردهد، در مراسم رسمی ملال‌آور شرکت کند، حکومت را از خود خشنود نگاه دارد به اين اميد که امنيت و آسايش و مزايای مادی و مالی آن تأمين شود و چنگال حکومت کمتر در تن آن فرورود. در نتيجه نه تنها حکومت به مردم دروغ می‌گويد که مردم نيز به حکومت دروغ می‌گويند و به خود نيز.
جامعه به سادگی در برابر سازوکارهای گوناگون زور و فشار حکومت مقاومت نمی‌کند. حکومت نفت، دادگاه، بسيج، زندان، پول، موقعيت اجتماعی، بهره‌مندی مادی و اعتبار مذهبی دارد. آدميان هم معمولاً دوست دارند ساده زندگی کنند. حتا به بهای زير پا گذاشتن حقيقت خاص خود، با آگاهی از دروغ و زورورزی حکومت، امنيت و آسايش و تنعم خود را به خطر نيندازند. جامعه تا زمانی که تصور می‌کند ولو با ظاهرسازی و پنهان‌روشی می‌تواند حداقلی از حقوق بشری و شهروندی خود را پاس دارد، با آن درنمی‌افتد. هنگامی جامعه به مقاومت برانگيخته و وادار می‌شود که احساس کند ديگر چيزی برای از دست دادن ندارد و همه چيز را حکومت به يغما برده است.

نظام توتاليتر برای حفظ و تداوم رژيم حقيقت خود، تنها دروغ نمی‌گويد؛ بل‌که دروغ را سيستم‌مند می‌کند و نهادهايی پيچيده برای تلقين و ترويج دروغ می‌سازد. دروغ‌گويی و وارونه‌نمايی شالوده‌ی يگانه‌ی رژيم‌هايی مانند جمهوری اسلامی است. سی سال است که در اين نظام، جای قاتل و مقتول و ضارب و مضروب عوض می‌شود، آيت الله خامنه‌ای می‌گويد مسئوليت کشته شدن تظاهرات‌کنندگان به عهده سازمان‌دهندگان تظاهرات است نه پليس که آنان را می‌کشد. مسئوليت قتل به عهده مقتول است نه قاتل؛ چون مقتول مقاومت کرده است نه در برابر کشته شدن که در برابر دروغ حاکم. پس مقاومت راستين عليه حکومت، تلاش برای زيستن در قلمرو حقيقت و ستيز با آگاهی کاذب است.

برانداختن دروغ سيستماتيک تنها با براندازی نظام سياسی يا حتا از ميان بردن رسانه‌ها يا نهادهای آن حاصل نمی‌شود. برای از ميان بردن آگاهی کاذب، سالوس فراگير، بيگانگی ذهن با زبان و زندگی دوگانه و چندلايه، جهدی دراز و پيچيده نياز است. جامعه و حکومتِ دموکراتيک آن نيست که مردم برای آن‌که «خود»شان باشند، هزينه‌های سنگين پرداخت کنند. در اين‌گونه جامعه، برای راست‌گويی لازم نيست کسی قهرمان يا شهيد شود. ساختار دموکراتيک آن است که راست‌گويی هنجار غالب زندگی و رفتار است و و برای زيستن عادی نيازی به نهان‌گروی، تقيه و تظاهر نيست. به عکس، در ساختار دموکراتيک، دروغ‌گو محروم و مبغوض، طرد و ترک می‌شود.

اگر اعتراض‌های موجود به تدريج به جنبشی مدنی بدل شود و آگاهانه از دگرديسی به انقلاب پرهيز کند، می‌تواند گامی به سوی براندازی دروغ نظام‌مند بردارد. انقلاب سياسی، غليان فاجعه‌آميز ناخودآگاه و احساس ناعقلانی است که باری جز بی‌باری و حاصلی جز ويرانی نخواهد نداشت. اين اضطراب و هيجان بايد در قالب جنبشی سازمان‌يافته با ايده‌ای روشن از خواست‌هايی مدنی قرار گيرد تا بتواند آگاهانه، سنجيده و خردمندانه، برنامه‌ای بلندمدت برای خود تصوير کند. بدونِ تدوين اين برنامه و سازمان‌يابی، همه‌ی اين انرژی‌های فوران‌يافته در خيابان يا افتاده به زندان، در مدتی کوتاه به تير دستگاهِ سرکوب جمهوری اسلامی دچار می‌شود. حتا اگر اين نيروی رهاشده در فضای عمومی بتواند نظم مستقر را بلرزاند و به‌هم ريزاند، معلوم نيست کدام آينده‌ی مبهم و مغشوش را جايگزين آن خواهد کرد.

جنبش مدنیِ آينده، ناگزير است طرحی روشن از نظام و مبانی تازه‌ی اخلاق اجتماعی و اخلاق سياسی پيشِ ديد داشته باشد تا بتواند روابط و مناسبات اجتماعی و سياسی در ايران را دگرگون کند. در اين طرح، بايد مفاهيمی چون «حقيقت»، «عدالت»، «آزادی» و «همبستگی اجتماعی» به شکلی متفاوت از ميراث انقلاب سال پنجاه و هفت تعريف و تبيين شود. انقلابی‌ها می‌دانند چه نمی‌خواهند، اما نمی‌دانند چه می‌خواهند. جنبش‌گران مدنی می‌دانند چه می‌خواهند و درست به همين دليل با آن‌چه نمی‌خواهند می‌ستيزند.

چالش دشوار جنبشی که بالقوه می‌تواند پديد آيد، چيزی بيش از براندازی جمهوری اسلامی يا نهاد ولايت فقيه است. جايگزين آگاهی کاذب و دروغِ نظام‌مند جمهوری اسلامی، وفاداری نهادساز و سازمان‌يافته و برنامه‌مند به حقيقت است. بزرگ‌ترين دروغ در سی سال گذشته خود مفهوم «انقلاب» است. انقلاب، سودازدگیِ آرمان‌شهری است که گمان دارد با نفی نظم موجود می‌تواند بهشتی روی زمين بيافريند. جنبش مدنی کامياب، حرکتی است که پيش از هرچيز فارغ از توهم درباره‌ی خود، گذشته، اکنون و آينده است و مشت سوداهای آرمان‌شهری را وامی‌کند. صبوری و بصيرت، راه استقرار صداقت و حقيقت است. انقلاب همه‌چيز را ويران می‌خواهد و نقطه‌ی آغاز ساختن را پس از نابودی همه چيز می‌گذارد. اما جنبشی مدنی سرمايه‌های گذشته و موجود را پاس می‌دارد و می‌داند که آغازی در ميان نيست؛ همان‌سان که پايانی نيز بر خواستِ آزادی و حق نيست.

×××××××××××××