Sunday, 19 November 2017
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
 

نقش تقارن در تحول انقلابی / مرتضی مردیها

پنجم: به همین دلائل، انقلاب به عنوان یک فعالیت سوژه محور و عقلانی و یک کنش ناظر به نفع، علیه حاکمیت، به طور عام، قابل توصیه نیست. هزینه آن بالا، فایده آن اندک، و احتمال پیروزی آن کم است. درست در جهت کتمان حقیقت احتمال کم پیروزی است که گفتار های انقلابی، عموماً، پیروزی انقلاب ها را به ضرورت تاریخ پیوند می زنند، و در جهت کتمان حقیقت فایده اندک است که گفتارهای انقلابی، با انتساب ریشه عمده مشکلات به حاکمان بد، انقلاب را، که قرار است آن ها را با حاکمان خوب عوض کند، خیر کثیر معرفی می کنند


دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
نقش تقارن در تحول انقلابی
مرتضی مردیها

چنان که اهل خُبره گفته‏ اند انقلاب اساساً یک پدیده مدرن است. گرچه نمونه‏هاى مشابهى از آن را در قدیم، عمدتاً در نهضت پیامبرانى که حرکت سیاسى داشته‏اند مثل پیامبر اسلام، سراغ گرفته‏اند، ولى، به طور کلى، در دنیاى پیش‏مدرن انبوه گسترده‏اى شورش‏، از شورش‏هاى بردگان تا شورش‏هاى دهقانى، را مشاهده مى‏کنیم که معمولاً هم سرکوب مى‏شوند و به تغییر روابط سلطه نمى‏رسند

انقلاب پدیده‏اى است که ما در دنیاى مدرن با آن روبه‏رو هستیم، چون بر مقدمات و مبانى مدرن استوار است. در دنیاى مدرن بود که انسان خود را به عنوان یک خواهشگر و یک لذت‏جو کشف کرد؛ در همین عصر بود که حق الهى پادشاهى مورد انکار قرار گرفت؛ شوریدن بر مَلِک ظالم نه تنها تقبیح نشد (مگر به‏صورت مشروط در سخنان بدن و هابز) که مورد توصیه و ترویج قرار گرفت؛ در همین عصر بود که امتیازات ذاتى و انحصارى اشراف مورد تردید و بلکه تهدید قرار گرفت و طبقه متوسط و اشراف جدید زاده شد، و گاه به توصیه و تحریک آنان توده عوام هم در پى وصول مطالبات معوقه برآمد؛ چرا که نظم ذهنى و نظم عینى در باب نظام توزیع لذت، تا حدودی به همت فیلسوفان و نویسندگان عصر روشنگرى، دیگر با هم منطبق نبود. در عصر فئودالیته هر چند تفاوت دو طبقه اصلی، از حیث محرومیت مطلق و نسبی، بسیار بود، به‏دلیل تسلط ایده سرنوشت‏گرائی و جاافتادگی نظام طبقاتی به‏جز شورش‏های واکنشی، نااندیشیده و غالباً انتقام‏جویانه، مشاهده نمی‏شد. اما با به‏وجود آمدن طبقه متوسط، حجم عظیمی از مردم در شرایطی قرار گرفتند که تغییر و بهبود وضعیت خود را هم ممکن بشمارند و هم مطلوب؛ از اینجا تأثیر رشد آموزش(تانتر- میدلارسکی) و رشد اقتصاد(دیویس) [۱]در رشد امکان وقوع انقلاب مورد تأمل قرار می‏گیرد؛ همین دو عامل بود که به رشد طبقه متوسط کمک کرد.

انسان عصر جدید پس از اصلاح مذهبى و رنسانس، که امید به بهشت بازپسین را کاهش داده بود «به اندیشیدن جدى‏ترى پرداخت تا، دست کم بخشى از، بهشت را روى زمین محقق کند. آنچه این جهان آرمانى را از جهانى که اشخاص کم‏حرارت‏تر بهتر مى‏پنداشتند، جدا مى‏کرد، احساس سوزان فوریت آرمانی بود، احساسى که القا مى‏کرد در همه انسان‏ها چیزى بهتر از سرنوشت کنونى‏شان وجود دارد.[۲]» طریقه درانداختنِ این طرح نو، خود، طرحی نو بود به‏نام انقلاب.

حوادث بزرگی که در اثنای عصر جدید رخ داد، همه، دست کم تا حدودی، در پی درانداختن طرح‏های نو بود؛ چنین ایده‏ای نه منافی عقلانیت که محصول آن بود؛ اختلاف نظر نه در اصل امکان یا مطلوبیت تغییر، بلکه در میزان و شیوه آن بود. توکویل، در کتاب دمکراسى در آمریکا، با اندیشه انقلاب که تفکر فرانسوى را زیر پوشش داشت و مؤید جنبش اراده‏گرا بود و در نظر داشت جامعه جدید را به سمت آزادى و برابرى سوق دهد، مخالف بود. او همچون بسیارى از متفکران هم‏عصر خود مى‏پذیرفت که نظام‏هاى سنتى و رژیم‏هاى مطلقه راهى جز کنار گذاشته شدن ندارند، مى‏پذیرفت که باید از آریستوکراسى به سوى دمکراسى رفت و حرکت از شکاف طبقاتى به سوى برابرى فرصت‏ها را مى‏پذیرفت، ولى انقلاب را ابزار مناسب آن نمى‏دید، چون محصول آن جامعه‏اى توده‏وار بود که به تمرکز قدرت مى‏انجامید[۳]. برعکس، میشله در کتاب، تاریخ انقلاب فرانسه، انقلاب را به عنوان تنها راه به سوى آزادى و برابرى مى‏ستود[۴]. روبسپیر به‏عنوان یک بازیگر بزرگ انقلاب، آن را یک فرایند طبیعى و ضرورى مى‏دانست که مخالفان در مقابل عینیت آن مقاومت بیهوده می‏کردند، اما کنت، به‏عنوان یک تماشاگرِ صاحب‏نظر، معتقد بود که روبسپیر و همدستانش، انتزاعى را به جاى ملموس نشاندند و، با پرتاب کردن یکباره فرد در پهنه آرزو و جنون و تنهایى، او را رها کردند.[۵]

این اختلاف نظر عمیق در ارزیابی پدیده انقلاب، از منظر فلسفه سیاسی و اجتماعی، ناشی از مبانی متفاوت انسان‏شناختی و جهان‏شناختی است، اما ارزیابی این پدیده از منظر علم سیاست و اجتماع هم دچار تفرقه جدی است؛ ریشه این تفرقه را (علاوه بر ماهیت علم که بیش از این که کشف باشد، «برساختن» است، و علاوه بروضعیت جاری علم سیاست و علم اجتماع که از غلبه پارادایم واحد کم‏بهره است)، باید در دو خصوصیت تحول انقلابی جستجو کرد: یکی این‏که انقلاب پدیده‏ای است به‏شدت کمیاب و نادرالوقوع؛ دیگر این‏که پدیده‏ای است کلان که کلاف پیچیده‏ای از انبوه تحولات اراده‏شده و اراده‏نشده را شامل می‏شود. و این هر دو، تعریف و تحقیق آن را دچار مشکل مضاعف می‏کند.

تعریف و تبیین

انقلاب را مى‏توان براساس اهداف خودآگاه کنشگران، نتایج عملى حاصل از آن، مکانیسم تحول، ایده‏ئولوژى راهنماى عمل، الگوى سیاسى هادى تعریف کرد. به ترتیب فوق، انقلاب را به عنوان «تلاش‏هاى خشونت‏آمیز موفق و ناموفق به منظور ایجاد جامعه‏اى آرمانى»، «هر نوع توسل به خشونت در درون یک نظم سیاسى براى جایگزینى قانون اساسى، حکام یا سیاست‏هاى آنان با مصادیقى برتر، «حرکت معطوف به براندازى نظم سیاسى- اجتماعى منفور و ناکارا»، «تحولات سریع و پایه‏اى دولت و ساختار طبقاتى جامعه»، «دگرگونى سریع، بنیادین و خشونت آمیز داخلى در ارزش‏ها و اسطوره‏ها، نهادهاى سیاسى- اجتماعى، و فعالیت‏هاى حکومتى» «توده‏اى شدن مقاومت مسلحانه»، «خوددارى خصمانه و وسیع از هر نوع همکارى شهروندان با حکومت، منجر به تسلیم آن»، «ایجاد تشکل حزبى آهنین براى نفوذ در ارکان یک رژیم به قصد ساقط کردن آن» و نیز «حرکت به سوى سوسیالیسم تاریخی» تعریف شده است. از ویتگنشاین آموخته‏ایم که تعریف جامع و مانع امکان ندارد؛ تعریف، چیزی جز برشمردن مجموعه‏ای از اوصاف نیست که به‏سبب ابهام در نواحی مرزی، ناگزیر، تابعی از اختلاف منظر است؛ دو خصیصه‏ای که برای تحول اجتماعی برشمردیم، ارائه تعریف به شیوه رایج را برای این پدیده دشوارتر و ناکاراتر و تبعیت از روش ویتگنشتاین را بیشتر تشویق می‏کند. در برشمردن اوصاف برای معرفی یک پدیده، مثال فیل و شهر کوران در حدیقه سنائى، قدری کاریکاتورال است، شکل پیچیده‏تر اختلاف مذکور به این صورت است که هر شاهدی چندین وصف از اوصاف شیئ را برشمرَد؛ به این ترتیب، به‏موازات تعدد وصف‏کنندگان، احتمالاً، چشم‏انداز قابل قبول‏ترى از آن فراهم مى‏آید. چنین برمى‏آید که هر جا بخش قابل‏توجهی از اوصاف زیر گرد هم آمد، مى‏توان از پدیده‏اى به نام انقلاب سراغ گرفت؛

اوصافى از قبیل، احساس‏گرائی، اصالت عمل و پرهیز از ظرافت‏پردازى‏هاى عقلى، اعتماد به بیگناهی توده‏ها، اعتقاد به گناهکاری حاکمان، ساده‏انگارى در آسیب‏شناسى وضع موجود، ترسیم چشم‏انداز دلربائی از آرمان‏هایى چون عدالت، آزادى و رفاه، سراغ کردن ریشه عمده ناکامی‏ها در مشکلات توزیع لذت و نه مشکلات تولید آن، وصل کردن سرنخ تمام یا غالب مشکلات به سلطه طبقه حاکم، ایمان به امکان و ضرورت تغییرات بنیادی، اعتقاد به اصلاح‏ناپذیری حکومت، آشتی‏ناپذیری و هم‏ارز کردن مصالحه و خیانت، اعتقاد به خشونت به عنوان نخستین یا تنها ابزار تحول، وجود پتانسیل‏های نافرمانی، غلبه هیجان و خشم، تخریب نظم مستقر از سوى توده‏هاى خشن، حمایت جدی و جامع این حرکت از سوی روشنفکران، ایده‏ئولوژی، رهبری و حزب انقلابی، نتوانستن یا نخواستن استفاده کارآمد از نیروی سرکوب از سوی دولت.

الگوهاى تبیین انقلاب را مى‏توان به چهار قسم تقسیم کرد: تبیین مبتنى بر اصالت کنشگر، اصالت علیت ساختارى، اصالت‏ علیت فرآیندى[۶]، و اصالت تقارن که پیش‏نهاده مقاله حاضر است. نظریه‏هاى کنشگر معطوف به بررسى انگیزه‏هاى خودآگاه افراد و گروههایى است که به انقلاب کشیده مى‏شوند، و نیز بررسى شخصیت و خصائل و افکار و ارزش‏هاى رهبران و رهروان انقلابى. در این نگرش انقلاب اصالتاً عملى است انجام دادنى؛ علی‏الاصول یک کنش خودآگاه سوژه مبتنی بر برآورد عقلانی و ناظر به تحقق هدفی خاص است. افراد با انگیزه‏هاى خاص و تحت هدایت ایده‏ئولوژى و رهبری انقلاب مى‏کنند. نظریه مبتنى بر اصالت علیت ساختارى به بررسى شرایط، کم و بیش ثابت، ساخت اقتصادى و اجتماعى و سیاسى مى‏پردازد، و انقلاب را واکنش افراد به ناهنجارى‏هاى این ساخت مى‏داند. واکنشى که چه بسا بخش مهمى از آن خارج از خود‏آگاه سوژه آزاد انتخابگر است. بنابراین عقیده، ایدئولوژى، اراده و مواردى از این قبیل نقش مهمى در وقوع انقلاب بازى نمى‏کنند. در این وضعیت انقلاب امرى آمدنى، شدنى است نه انجام دادنى. نظریه معطوف به علیت فرآیندى، همانند نظریه ساختارى، ماتریالیستى و سوژه‏گریز است: حوادثى در بطن اجتماع وقوع مى‏یابد که براساس نوعى زنجیره علّى افراد را به سمت خاصى سوق مى‏دهد، این شبکه علّى مى‏تواند از تحولات اقتصادى، تحولات سیاسى و تحولات اجتماعى ناشى شود، و نه تنها کنشگر به کلى از آن غافل باشد، بلکه حتى تحلیل‏گر سیاسى هم از درک آن عاجز بماند. حتى ممکن است امرى چون توسعه سریع اقتصادى که معمولاً عامل رضایت تلقى مى‏شود، با مکانیسم‏هاى خاصى تولید نارضایتى انبوه بکند.

اما نظریه مبتنى بر تقارن- که متکی به نظریه تعریف مبتنی بر اوصاف است- مدعى است که براى انقلاب، شروط کافى نمى‏توان تعیین کرد، یعنى مطلقاً نمى‏توان گفت در چه شرایطى انقلاب حتمى‏الوقوع است، اما مى‏توان بخشى از شرایط لازم را برشمرد. مجموعه شرایط کافى ولى غیرلازم از انقلابى به انقلاب دیگر مى‏تواند تفاوت داشته باشد. انقلاب، تقارنِ زمانى و مکانى شروطِ لازم با مواردى از شروطِ کافى است که کاملاً اسیر احتمالات است. در یک کلمه، شانس.[۷] ماکیاولی بر این نکته تأکید می‏کند که رمز پیروزی در این است که دلیری و خردمندی با بخت نیک دست در دست هم داشته باشند.[۸]

شرط لازم و شرط کافی

به‏نظر می‏رسد براى وقوع یک انقلاب سه شرط لازم است. یعنى در غیاب این سه قطعاً انقلابى رخ نمى‏دهد: یکى درهم‏ریختن تطابق نظم ذهنى و نظم عینى توزیع لذت، یعنی شیوع این باور که وضع موجود از حیث دسترسی به مطلوب‏های کمیاب (لذت)، وضعی طبیعی یا تقدیری نیست، و خروج از آن ممکن و بایسته است؛ تعبیر ارسطو در این باره این است که: «دو طبقه فقیر و غنی هر گاه سهمی که در امکانات زندگی دارند با عقایدی که از پیش در سر پرورانده‏اند منطبق نباشد، دست به انقلاب می‏زنند»[۹]، که سخن دقیقی نیست و باید به این صورت تصحیح شود که بر هم خوردن این انطباق، فقط، شرطِ لازم انقلاب است؛ زیرا در بسیاری موارد این انطباق به‏کلی بر هم می‏خورد و انقلابی هم رخ نمی‏دهد. شرطِ لازمِ دوم، وصل کردن سرنخ تمام یا غالب مشکلات به سلطه طبقه حاکم است، و این ممکن نیست مگر در پناه احساس دارا بودن امکانات گسترده‏اى که به صرف حذفِ مانعِ قدرتِ مستقر، کمبودها و رنج‏ها برطرف شود ؛ شرط لازم سوم، نتوانستن یا نخواستن قدرت مستقر در به‏کارگیرى شیوه‏هاى کارآمد سرکوب است.

اما به‏صرف وجود این شرایط لزوماً انقلابی رخ نمی‏دهد. درکنار این سه شرط مجموعه‏اى از شرایط را مى‏توان برشمرد که لازم نیستند، به این معنی که وقوع انقلاب در غیاب هر یک از آنها محال نیست ، اما، در کنار آن سه شرطِ لازم، مى‏توانند شروط مکمل، شروط کافی باشند، یعنی وقوع پدیده را ایجاب کنند. شروط مورد بحث از این قراراند: ، احساس‏گرائی، اصالت عمل و پرهیز از ظرافت‏پردازى‏هاى عقلى، اعتماد به بیگناهی توده‏ها، اعتقاد به گناهکاری حاکمان، احساس عمیق مورد ظلم قرار گرفتن از جانب حکومت، ساده‏انگارى در آسیب‏شناسى وضع موجود، ترسیم چشم‏انداز دلربائی از آرمان‏هایى چون عدالت، آزادى و رفاه، رهبرى کاریزماتیک، همدلى و همگرائى مردم ذیل یک ایده‏ئولوژى و یک حزب حامی موارد فوق، وجود روشنفکران ذىنفوذِ حامی مواردِ فوق، تحرک اجتماعى و خروج از حالت ثبات و فقر شدید، و...؛ نکته مهم این است که هیچ فرمولى نمى‏توان یافت که بر طبق آن بشود پیش‏بینى کرد که در چه شرایطى، چه میزان از این شروط کافى در کنار آن شروط لازم مى‏تواند یک انقلاب را به راه اندازد یا موفق کند. انواع ترکیب‏ها از آن سه شرط و مواردى از این مجموعه شروط مى‏تواند موجب انقلاب شود. به دلیل آگاهى ناقص ما از شبکه علل اعم از ساختارى یا فرآیندى، و به دلیل عدم امکان برآورد کمّ و کیف یا اندازه‏گیرى عوامل قابل شناخت این شبکه، شرایطى پیش مى‏آید که در کنار هم قرار گرفتن شرایط کافى نامى جز تقارن، احتمال، شانس و نظایر آن نمى‏تواند به خود بگیرد.

البته انقلاب از این حیث ممکن است با بسیارى دیگر از پدیده‏هاى اجتماعى همسان باشد، اما آنچه آن را از این نظر بغرنج‏تر مى‏کند، و بیشتر محصول نوعى اتفاق مى‏نمایاند، این است که چون از شروط لازم، یکى معمولاً فراهم نیست، یعنى، در قریب به اتفاق موارد، حاکمیت‏هاى در معرض انقلاب اراده و امکان سرکوب کارآمد حرکت‏ها و نیروهاى انقلابى را دارند، لذا انقلاب به پدیده‏اى به شدت نادرالوقوع تبدیل مى‏شود، و هرچه پدیده‏اى از تکرارپذیرى منظم دورتر شود، برآورد علل و عوامل دخیل در آن دشوارتر مى‏شود، و هر چه مقاومت در برابر وقوع پدیده‏اى جدى‏تر و شدیدتر باشد، که شاید انقلاب از این حیث بى‏همتا باشد، نقش تقارن زمینه بیشتر جلوه‏گر مى‏شود. منظور از تقارن در کنار هم قرار گرفتن عوامل و شروطی است که گرچه هر کدام به تنهائی علت خاص خود را داشته است، ولی این چیدمان خاص یا تقارن زمانی و مکانی آنها حساب نشده و اتفاقی است.

بر این اساس، کسانی که پس از یک انقلاب مدعى‏اند که وقوع آن را پیش از آغاز، از روی نشانه‏هاى آن، دریافته بوده‏اند، صرفاً حدسى زده‏اند که از قضا درست از کار درآمده است. عواملى همچون، استبداد، فقر، اختلاف شدید طبقاتى، فساد ادارى، وابستگى حکومت به بیگانه، نارضایتى گسترده رعایا، به هیچ وجه براى پیش‏بینی یا تبیین یک انقلاب وافى به مقصود نیست، به این دلیل ساده که بسیارى از جوامع لبریز از این عوامل بوده‏اند و هرگز رنگ انقلاب به خود ندیده‏اند؛ بسیاری از این موارد ناظر به نظریه‏ای است که، چنان که اسکاچپول به درستى مى‏گوید، تالى فاسد آن این است که « اگر توده‏ها به طور آگاهانه ناراضى باشند، دیگر هیچ رژیمى نمى‏تواند به حیات خود ادامه دهد.[۱۰]» او ادامه مى‏دهد که در این خصوص جمله وندل فیلیپس که مى‏گوید «انقلاب‏ها ساخته نمى‏شوند، آنها مى‏آیند» جمله‏اى قابل‏تعمق و دقیق است. ما در این مقاله، از جمله نقل شده فوق خوانشی در نظر داریم که قدری متفاوت است؛ انقلاب‏ می‏آید، نه فقط به این معنا که کارگزار اجتماعی نقش اصلی آن را بازی نمی‏کند، و نه فقط به این معنا که نقش ساختار‏های علّی در آن مهم است، بلکه به این معنا که نقش اصلی آن را تقارنها تعیین می‏کنند، یعنی ترکیب اتفاقی علت‏هائی که به‏ندرت در کنار هم جمع می‏شوند.

از این موارد که بگذریم حتى عوامل پیچیده‏ترى همچون عدم تناسب میان توسعه اقتصادى و توسعه سیاسى، چنان‏که هانتینگتون می‏گوید، یا افول نسبى پس از یک شکوفائى سریع اقتصادى، چنان که دیویس مى‏گوید(منحنیJ)، و یا حصول یک دوره فضاى نسبتاً باز سیاسى پس از دوره‏اى طولانى از فشار سیاسى، چنان که توکویل مى‏گوید، گرچه ملاحظات قابل تأملى است[۱۱]، اما، به دلیل غفلت از تقارن تصادفی میان عوامل اصلى‏ و عوامل فرعى یا علل لازم و بخشى از مجموعه علل کافى، نمى‏توانند مدعى تبیین تحول انقلابى باشند. شاید این قضاوت حداقلى هانتیگتن که: « انقلاب‏ها زمانى پیش مى‏آیند که برخى اوضاع نهادهاى سیاسى با برخى مقتضیات نیروهاى اجتماعى، همزمان رخ دهند»[۱۲]، به موضع مورد دفاع این مقاله نزدیک باشد. منتها بر این نکته باید تأکید کرد که تعیین‏کننده‏ترین عنصر در «اوضاع نهاد‏های سیاسی» میزان تمایل و توانائی قدرت مستقر در استفاده کافی و کارآمد از ابزار سرکوب است، و دقیقاً همین عامل است که پدیده تحول انقلابی را به شدت به «تصادف» وابسته می‏کند؛ زیرا فقط شرایطی کاملاً استثنائی چون درگیری در یک جنگ فرسایشی، تحمل شکست سنگین نظامی، تحت فشار شدید قدرت‏های ذی‏نفوذ بودن، از دست دادن قدرت و قاطعیت تصمیم‏گیری، دچار شدن به دغدغه‏های اخلاقی و ... ممکن است یک حکومت را از سرکوب شورش‏های اولیه یک انقلاب ناتوان یا منصرف کند. از آنجا که پیش‏بینی چنین شرایطی به‏کلی دشوار، بلکه ناممکن است، کلیه مدعیاتی از این قبیل که: از روی نشانه‏هائی چون فقر شدید، انشقاق فزاینده طبقاتی، عدم تناسب توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی، افول نسبی رفاه پس از یک دوره رشد سریع، غلبه فضای ارعاب و شکنجه، افول مشروعیت حکومت، تکیه آن به حامیان خارجی، و مواردی نظیر اینها، می‏شد وقوع انقلاب را در فرانسه، روسیه، چین، ایران و ... پیش‏بینی کرد، غیر قابل دفاع است. برای درک بهتر این دقیقه، کافی است به این نکته توجه کنیم که، در عین وجود شرایط فوق، چه تعداد انقلاب تا کنون روی نداده است. قضاوت آرنت در این باره تأمل برانگیز است: «هر جا که بتوان مطمئن بود که نیرو‏های مسلح از مقامات کشوری اطاعت می‏کنند، حتی امکان وقوع انقلاب هم وجود نخواهد داشت. علت این‏که ظاهراً انقلاب‏ها در مرحله بدوی با سهولتی شگفت‏انگیز پیروز می‏شوند این است که برپاکنندگان انقلاب رشته قدرت را از دست رژیمی بیرون می‏آورند که آشکارا دچار ازهم‏پاشیدگی است. بنابراین، انقلاب‏ها را همیشه باید معلول سقوط اقتدار سیاسی دانست نه علت آن. گرچه هر جا حکومت فاقد اقتدار شد، لزوماً انقلابی به‏وقوع نمی‏پیوندد.[۱۳]»

نظریه‏های انقلاب، از منظر توجه یا عدم توجه به عامل اِعمال سرکوب کارآمد دولت علیه تحرکات انقلابی، به دو دسته تقسیم می‏شوند: نظریه‏هائی( مثل نظریه انقلاب مارکس، مرتون، اولسون، دیویس، جانسون، سکاچپول) که عامل مزبور را در نظر نمی‏گیرند یا به آن اهمیت چندانی نمی‏دهند، حداکثر تبیین‏گر زمینه‏های با احتمال کم مساعدِ شروع تحرکات انقلابی‏اند. در برابر، نظریه‏هائی (مثل نظریه انقلاب توکویل، آرنت، برینتون، دارندورف، زیمرمان، گور و تیلی) که این عامل را در نظر می‏گیرند، قادر به تبیین وقوع یک انقلاب، و نه البته پیش‏بینی منجز آن، هستند.

در غیاب انقلاب

آیا انقلاب‏ها می‏توانست اتفاق نیفتد؟ اگر انقلاب‏ها اتفاق نمی‏افتاد، سیر جوامع چگونه بود؟ پاسخ به این سؤال‏ها برای درک نظریه تقارن ضروری است. بعضی ممکن است اساساً تلاش برای پاسخ به چنین سؤالاتی را به‏لحاظ علمی بی‏نتیجه بشمار آورند. در حالی که به‏نظر می‏رسد گرچه راه این بحث دشوار و درآمیخته با احتمال است، اما بسته نیست. به گمان من، سیر حرکت تاریخ با نظر به جهت و مواقف آن کمتر موضوع تقارن و تصادف است، تا سیر وقایع اتفاقیه آن. یعنی با توجه به خصائلِ کمابیش ثابتِ روانی- زیستی انسان و اوصافِ بنیادینِ روابطِ جمعی، سیرِ تحول و رشدِ تاریخی جوامع، نمی‏توانسته است به‏کلی متفاوت از این که بوده است، باشد؛ اگر موجودی با همین خصلت‏های بشری دوباره خلق می‏شد، تاریخ باز هم از حکومت، نظام سلطه، رقابت، جنگ، طبقات اجتماعی، ...، ناگزیر بود، و باز هم به‏سوی آزادی، رفاه عمومی حرکت می‏کرد و در عین تلاش برای برابری فرصت‏ها، از نابرابری ناگزیر بود و ...؛ ولی ضرورتی نداشت که این واقعیات درآمیخته با وقایعی باشد که بوده است. ما اینک تمدن و فرهنگ امروز بشری را محصول انسان‏گرائی، آسان‏گیری دینی، تولد علم، تولد صنعت، ظهور بورژوازی، ظهور مشروطیت، تحقق دولت-ملت، و نظائر اینها می‏دانیم، اما آیا ضرورتی داشته است پدیده‏های مذکور در قالب رنسانس در ایتالیا، رفورم در آلمان، درخشش علمی در آلمان-ایتالیا، انفجار صنعتی در انگلستان، انقلاب پیوریتن در بریتانیا، انقلاب کبیر در فرانسه و ... صورت گیرد؟ به نظر می‏رسد پاسخ منفی است. به‏راحتی امکان داشت که لوتر قبل از کوبیدن اعلامیه نود سؤال بر در کلیسای شهر خود و کپرنیک قبل از اقدام به نگارش کتاب در باره دوران افلاک آسمانی به یک بیماری یا یک حادثه ناگهانی فوت کنند؛ همان‏قدر که امکان داشت زمینه‏های توسعه تجارت دریائی به‏جای لندن در بارسلون، ونیز یا روتردام، و زمینه‏های توسعه تولید صنعتی به‏جای منچستر در لیون، فرانکفورت یا پنسیلوانیا صورت پذیرد، و در این صورت بسیاری دیگر از وقایع هم شکل دیگری به‏خود می‏گرفت. بدیهی است که وقوع این وقایع در ظرف زمانی- مکانی خود یک بازی لاتاری نبوده است، بلکه ریشه در واقعیات و اختصاصات آنها داشته است، اما لازمه سخن فوق این نیست که احتمالات و اتفاقات در چیدمان تاریخی- جغرافیائی وقایع مذکور نقشی نداشته است. در این میان، چنین می‏نماید که انقلاب‏های سیاسی از انقلاب‏های علمی، صنعتی یا اقتصادی بیشتر در گرو پاره‏ای رویداد‏ها بوده است که به‏سادگی می‏توانسته است، اتفاق نیفتد. اگر چارلز اول قانون باج کشتی را، که منحصر به زمان جنگ بود، به زمان صلح تسری نمی‏داد، اگر مذهب انگلیکن را به اسکاتلندی‏ها الزام نمی‏کرد، احتمال زیادی وجود داشت که جنگ ۱۶۴۲ میان شاه و پارلمان صورت نگیرد، و اگر منافع مذهبی پیوریتن‏ها با منافع مادی زمین‏داران و بازرگانان، از حیث مخالفت با پادشاه، هم‏سو نمی‏شد، و اگر در انگلستان هم، مثل اسپانیا، فرانسه و آلمان، مجالس محلی و ایالتی قدرت و وحدت مجلس ملی را تضعیف می‏کرد، احتمال زیادی وجود داشت که پیروز این جنگ پادشاه باشد نه پارلمان، و، به این ترتیب انقلاب انگلستان هم منتفی می‏بود. نظیر همین شرطیه‏های کاذبهالمقدم را راجع به انقلاب فرانسه هم می‏توان برشمرد: اگر لوئی شانزدهم متحمل کسری بودجه ناشی از جنگ‏های استقلال امریکا نبود، و اگر اصلاحات وزیران مالیه او تصویب می‏شد، نیازی به صدور فرمان تشکیل اتاژنرال (مجالس طبقات سه‏گانه) نمی‏افتاد، و اگر چند نفر از مجلس روحانیون در یک عمل نمادین قهرمانانه، به مجلس طبقه سه نپیوسته بودند، و اگر یک بانکدار پاریسی به تجهیز مالی و نظامی عناصر طبقه مذکور اقدام نکرده‏بود، باستیل فتح نمی‏شد، و اگر ملکه ماری آنتوانت اتریشی نبود، یا شاه در دوران تحت‏الحفظ بودن با او اقدام به فرار به سوی اتریش نمی‏کرد، چه‏بسا هیچ‏کدام اعدام نمی‏شدند. در این صورت پدیده‏ای به‏نام انقلاب فرانسه هم پدید نمی‏آمد. میلانى مى‏گوید: «به گمان من، مى‏توان لحظات تاریخى متعددى برشمرد که در آن اگر یکى از بازیگران عالم سیاست تصمیمى متفاوت مى‏گرفت، یا گاه حتى اگر همان تصمیم را چند ماه زودتر به مرحله‏ى اجرا در مى‏آورد، چه بسا که از انقلاب اجتناب مى‏شد. یکى از بارزترین مصادیق این‏گونه لحظات، تصمیم چاپ مقاله‏اى به نام «ایران و امپریالیسم سرخ و سیاه» بود که در هفدهم دى‏ماه ۱۳۵۶ منتشر شد.[۱۴]» ناگفته پیدا است که منظور از ذکر موارد فوق این نیست که، در نگاهی ساده‏انگارانه، عوامل برشمرده را علل اصلی انقلابات مذکور بدانیم؛ ترکیب پیچیده‏ای از عوامل و علل ریشه‏دار ( و بعضاً تاریخی) اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، فلسفی، نظامی در کار این انقلاب‏ها کارسازی کردند، اما (امائی به‏غایت مهم) اولاً ترکیب مذکور در بعضی جوامع دیگر هم کمابیش وجود داشته است، ولی به انقلاب منجر نشده است، ثانیاً، تک تک علل و عوامل مذکور اگر معلول ریشه‏های خاص تاریخی خود بودند، ولی هم‏زمان شدن آنها نمی‏توانسته است از عنصر تصادف برکنار بوده باشد. ادعاى قاطع در زمینه سناریونویسی مجدد برای گذشته تاریخی به دشوارى مى‏تواند علمى باشد، چون ابطال‏پذیر نیست، اثبات‏پذیر هم نیست. ولى گفته فوق به این معنا نیست که هیچ حرفى در این زمینه نتوان زد. ژان ژورس مى‏نویسد: «مورخ همواره حق دارد که فرضیه‏هایش را با وقایع بدان سان که بودند مقایسه کند. او حق دارد بگوید این اشتباهات مردم است، و این اشتباهات حزب، و تصور کند که اگر آن اشتباهات رخ نداده بود حوادث چه صورتى به خود مى‏گرفت. چرا که او اینک و از وراى حوادث، گزینه و بدیل دارد.»[۱۵]

یک عامل مهم

درباره این‏که پدیده تحول انقلابى به چه عوامل کافى یا لازمى بستگى دارد، اشاره کردیم که یک عامل وجود دارد که در غیاب آن هیچ انقلابى به موفقیت نمى‏رسد. در انقلاب عوامل متعدد، پیچیده و گاه متغیرى دخالت دارد که تعیین کردن آنها چندان آسان نیست. ولى حتى اگر همه عوامل فراهم باشند یک عامل هست که اگر نباشد قطعاً آن انقلاب به پیروزى نمى‏رسد: این‏که قدرت مستقر در استفاده کارآمد[۱۶] از خشونت ناتوان باشد یا، در عین توانائی تصمیم آن را نداشته باشد. تمام انقلاب‏ها بلااستثناء از این شرط برخوردارند. علت آن هم این است که شرط اولیه انقلاب، یعنی میل به مانع‏شکنى قدرت، ثروت، منزلت و، در نتیجه، برخورداری بیش‏تر از لذت، کمابیش همیشه و در همه جا فراهم بوده است. به‏ویژه با تسلط گفتمان سنت کلاسیک روشنفکری (روسو-مارکس)، در عصر مدرن میل به ساخت‏شکنى قدرت و بازتوزیع یا انحصار دیگرگونه لذت در بسیارى از مقاطع تاریخى و در بسیارى از شرایط جغرافیایى فراهم بوده است. مهم‏ترین علتى که، على‏رغم فراهم بودن آن مقدمات، نمى‏گذاشته است انقلابی صورت گیرد، همین بوده است که قدرت مستقر، هم بنا داشته و هم توانا بوده است که، علیه چنین تحرکاتی، از خشونت، به‏طور کارآمد، استفاده کند. ندرتاً شرایطی به‏وجود می‏آمده‏است که چنین واکنشى مقدور یا مطلوب نبوده باشد، و انقلاب‏ها به‏فرض وجود سایر شرایط مساعد در همین فرجه‏ها روی می‏داده است. همان‏طور که انقلاب‏پژوهان (از جمله برینتون و اسکاچپول) اشاره کرده‏اند، انقلاب‏ها غالباً در شرایطى اتفاق ‏افتاده است که حکومت، قبل از آن، دچار یک جنگ فرسایشى یا یک شکست نظامی بوده، و به همین دلیل، قدرتِ اِعمال نفوذ نظامى و کنترل امنیتى آن دچار فتور ‏شده بوده است؛ نمونه آن انقلاب روسیه است که در دوران ضعف حکومت رومانف‏ها پس از شکست از ژاپن شکل گرفت. «سال ۱۹۰۵ چرخشگاهى در تاریخ روسیه است. دهقانان روستاها را غارت کردند و سوزاندند و زمین‏هاى مالکان را تصرف کردند. علت بلافصل آن، از دست رفتن اقتدار یکه‏سالارى تزارى بر اثر جنگ روسیه - ژاپن بود.[۱۷]» انقلاب چین نیز مصداق تمام عیارى از این قاعده بود. از سال ۱۸۹۵ که در نخستین حمله ژاپن، چین به‏سختى شکست خورد، سلسله منچو دیگر نتوانست بر پاى خود بایستد و در ۱۹۱۱ سقوط کرد. «انقلاب چین در ۱۹۱۱ با انقراض سلسله منچو آغاز گردید ... تا سال ۱۹۲۸ هیچ دولتى نمى‏توانست واقعاً ادعاى حکمفرمائى بر تمام خاک چین را داشته باشد. حتى پس از این زمان نیز مملکت عملاً در دست جمعى از جنگ‏افروزان متخاصم بود.[۱۸]» انگلستان و فرانسه نیز اگرچه به آفت شکست نظامی دچار نیامده بودند، اما هر دو پیش از انقلاب‏های خود درگیر جنگ‏های فرسایشی بودند، که فشار‏های اقتصادی آن نه فقط در برانگیختن مردم، بلکه، مهم‏تر از این، در ناتوان کردن دولت از کنترل آنها تأثیر داشت. چارلز اول و لوئی شانزدهم هر دو در سرکوب کافی نافرمانی‏ها کم‏توان ظاهر شدند.

ایران در آستانه انقلاب نه دچار شکست نظامی بود و نه فرسوده اقتصاد جنگی، با وجود این، در ضعیف ظاهر شدن دولت مقابل نافرمانی‏ها، مشابه موارد فوق بود. به عبارت دیگر، متغیر مستقل در این رابطه علّی، ناکارائی دولت در سرکوبِ مؤثر است، نه درگیر بودن آن در جنگ؛ شکست نظامی یا فتور اقتصادی ناشی از جنگ، متغیر‏های واسطه‏اند که در صورت تبدیل شدن به «ناکارائی در سرکوب» عنصرِ عامل خواهند بود. بدیهی است که اگر این ناکارائی به‏توسط عوامل دیگری زمینه‏سازی شود، بدون عبور از مرحله شکست نظامی یا فتورِ اقتصادی ناشی از جنگ، هم انقلاب ممکن خواهد بود. ممکن است حکومت به علل متعددى، مثلاً سست‏عنصرى یا رئوف بودن شخص حاکم، صلاحدید سیاسى حامیان یا مشاوران او، در اعمال خشونت دچار تردیدهایى شود؛ ابزار دارد و مى‏تواند استفاده کند، ولى در کاربرد کارآمد آن دچار تردید مى‏شود. وضعیت انقلاب ایران مصداق همین کلی است. در غیاب عواملی همچون جنگ، منش و روش بالاترین مقام تصمیم‏گیر در یک حکومت است که در کارآمدی سرکوبِ تحرکِ انقلابی نقش خواهد داشت.

تقارن و تاریخ

نتیجه مهم استدلال ما این است که کلیه نظریه‏پردازی‏هائی که می‏کوشد انقلاب‏ها را، به‏ویژه از منظری تاریخی، ایجاب شده، ضروری و غیر‏قابل اجتناب جلوه دهد، دچار خطائی جدی است. بنابراین تمامی تحلیل‏هائی از این دست که مثلاً با انجام کودتا، وابسته شدن شدید کشور به نیروهای بیگانه، مدرنیزاسیون و مبارزه با سنت‏ها، برقراری اختناق و اعمال شکنجه، برقراری نظام تک‏حزبی و اعمال استبداد، ، توسعه ناهماهنگ و ناپایدار، تعمیق فاصله طبقاتی، گسترش بیکاری و افزایش تورم و ... معلوم بود انقلاب می‏شود و حکومت دوام نخواهد آورد، سست است؛ بی‏تردید این عوامل، به‏همراهی عوامل بسیار دیگر، زمینه‏ساز بعضی بحران‏ها و بعضی عصیان‏ها بوده‏اند، اما، به‏دلائلی که گفته شد، موجب انقلاب و سرنگونی نبودند. به عبارت دیگر، مطلقاً روندی در کار نبود که کشور‏هائی مثل انگلستان، فرانسه، روسیه، چین، ایران را قدم به قدم به انقلاب نزدیک کند؛ کاملاً امکان داشت که کشورهای مزبور، هم مثل بسیاری دیگر از کشورهائی که کمابیش دچار معضلاتی از این دست بودند، در غیاب تقارن این علل با پاره‏ای از عوامل چه‏بسا فرعی‏تر، از تحول انقلابی ایمن بمانند.

سخنان کاتوزیان[۱۹] و روبین[۲۰] در باب تحول انقلابی ایران دائر بر این‏که آسمان‏خراش‏های مدرنیسم بدون یک زیربنای استوار سیاسی و بدون محاسبات ضروری برای چنین بنای عظیمی خطرساز بود، البته خالی از قوّت نیست، اما اگر منظور نویسنده از آن این باشد که حکومت به‏سبب چنین خطائی ضرورتاً باید منتظر چنان سرنوشتی می‏بود، غلط است. داوری ونس[۲۱]، وزیر امور خارجه اسبق امریکا، در این باره که نفی ملازمه فوق است، به صواب نزدیک‎تر است.

بشیریه[۲۲] معتقد است که دست کم یکی از عوامل بی‏ثباتی سیاسی و فروپاشی نظام پیشین را باید در ساخت قدرت مطلقه که مانع مشارکت و رقابت سیاسی طی سالیان متمادی شده بود، یافت. فقره فوق (با کاربرد تعبیر «دست کم یکی از عوامل») با احتیاطی عالمانه بیان شده است، در عین حال، نگارنده کماکان این دغدغه را دارد که مبادا القاء سخن فوق این باشد که ساخت قدرت مطلقه، نهایتاً در کنار چند عامل از همین سنخ، موجب فروپاشی رژیم بود. میلانی نقل می‏کند که گروهی از متخصصان سازمان برنامه: «معتقد بودند افزایش ناگهانی بودجه دولتی بالقوه خطرناک است. می‏گفتند ورود ناگهانی حجم بیشتری از کالا صرفاًبه گره‏های زیربنائی بیشتر و خطرناک‏تری دامن خواهد زد.یکی از این محققان که الکس مژلومیان نام داشت پا از این هم فراتر گذاشت و ادعا کرد که اگر دولت همه درآمد حاصله از نفت را هزینه کند، در ایران انقلاب خواهد شد.[۲۳]» خطای برنامه توسعه دهه پنجاه، از نظر شتابزدگی نامتناسب با زیرساخت‏ها، امروز برای ما محرز است؛ کاملاً محتمل است که آگاهانِ فن در آن زمان هم، به‏شرط داشتن اطلاعات و نبوغ کافی، نامطلوب و بلکه خطرناک بودن چنین روندی را درک و اعلام کنند، اما اگر کسی بر مبنای آن وقوع انقلاب را پیش‏بینی کرده باشد، سخنی به‏گزاف گفته است، که حتی درست درآمدن پیش‏بینی او هم چیزی بر اعتبار آن نمی‏افزاید؛ چیزی شبیه این که کسی پیش‏بینی کند به‏دلیل وزش شدید باد باران خواهد بارید، و باران هم ببارد، اما درست از کار درآمدن پیش‏بینی مزبور باعث تردید در این نخواهد شد که وزش باد برای بارش باران نه لازم است نه کافی، اگرچه در بعضی موارد آن را تسهیل می‏کند.

به این ترتیب، سخن پارسونز[۲۴]، سفیر اسبق انگلستان در ایران ، که اظهار تعجب می‏کند چرا دانشگاهیان و محققان و مطبوعات غربی، متوجه رشد چنین نهال عظیمی در زیر خاک نشدند، ناموجه است، چون، بنابر نظریه مورد دفاع این مقاله، چنان نهال عظیمی وجود نداشت. نویسنده فوق با استناد به این‏که احساسات و نارضایتی‏های مردم در آغازِ انقلاب ریشه در گذشته داشته است (که سخن درستی است) نتیجه می‏گیرد که نهال عظیم انقلاب از گذشته در حال رشد بوده است(که سخن غلطی است). چرا باید پدیده‏ای اجتماعی را که هیچ‏کس ندیده است موجود انگاشت و بعد اظهار تعجب کرد که چرا کسی متوجه آن نبوده است؟ راه عاقلانه‏تر این نیست آیا که بگوئیم اگر هیچ‏کس از متخصصان متوجه آن نشده، چه بسا به این دلیل بوده که اصلاً وجود نداشته است. اما چگونه می‏توان میان این دو، این‏که انقلاب، در نهایت، محصول پاره‏ای تقارنات در زمانِ وقوعِ آن است، و این‏که ریشه در گذشته داشته است، جمع کرد؟ شاید پاسخ این پرسش در قالب یک تمثیل بهتر قابل‏درک باشد؛ هنگامی که عیسی را بر صلیب کشیدند، به‏حق می‏شد ادعا کرد که کسی که دهها سال پیش نهال چوب آن صلیب را کاشت، تمامی شرایط آب و هوائی، از کوشش خورشید و سعی باد و باران تا ذرات خاک و کود و غیره که در تبدیل آن نهال به یک درخت تنومند اثر داشتند، کسانی که این درخت را بریدند و در بازار چوب‏فروشان عرضه کردند، نجاری که از این چوب صلیب ساخت، کسانی که عیسای کودک را پروردند، سخنانی که مسیح در باره روابط انسان‏ها، خود و خدا گفت، جنجالی که یهودیان بر سر رفتار و گفتار او برانگیختند و، نهایتاً، حاکم رومی که به مصلوب کردن عیسی فرمان داد، همه در تحقق واقعیت عیسای مصلوب نقش داشتند. اما قبل از اعدام عیسی، هیچ‏یک از موارد فوق، در واقع، اصلاً چنان هویتی نداشتند، تا چه رسد به این‏که کسی بخواهد به آن پی ببرد. نهالی که رشد می‏کرد، صلیب عیسی نبود، صلیب عیسی شد.

بسیاری از وقایعی که از چشم پس از انقلاب، سبب انقلاب محسوب می‏شوند، به‏راحتی ممکن بود سبب چیز دیگری باشند. بسیاری از واقعیاتی که قبل از انقلاب امتیاز منفی حکومت و خیانت آن محسوب می‏شد، در یک فضای گفتمانی دیگر، به‏راحتی می‏توانست امتیاز مثبت و خدمت آن، یا دست‏کم خطائی ناگزیر یا خطائی بخشودنی به‏شمار رود، و در آن صورت واقعیات مزبور هویت‏های دیگری می‏یافت، و سیر جامعه هم متفاوت می‏شد. روشنفکران و الیت سیاسی بیرونِ قدرت، غالباً قدرت مستقر را در کمتر موردی دارای نیات مثبت و اعمال مفید تلقی می‏کنند. «از دیدگاه رژیم سابق، اصلاحات هدف بود و تحکیمِ ساختِ قدرتِ مطلقه وسیله و لازمه آن به‏شمار می‏رفت. حال آنکه اغلب مخالفین انجامِ اصلاحات را بهانه تحکیمِ ساختِ قدرت تلقی می‏کردند.[۲۵]» سخن ما بر سر این نیست که کدام‏یک، از این دو گزینه، حقیقت امر بود، بلکه در پی جلب توجه به این نکته‏ایم که از نیات و اعمال رژیم پیشین، از سوی غالب روشنفکران خوانش خاصی صورت می‏گرفت که زمینه‏ساز نوعی آنارشیسم پنهان (دولت ستیزی و سلطه‏گریزی) رادیکالیسم (سخت‏گیری در مواجهه با رقیب حاکم) و رمانتیسیسم (سهل‏گیری در برآورد راه حل مشکلات) بود؛ اما این موارد، یعنی آنارشیسم، رادیکالیسم، و رمانتیسیسم، به عنوان خطوط اصلی گفتمان مسلط روشنفکری، از حیث هم‏زمانی با وقایعی چون رکود اقتصادی، پدیده کارتریسم، کاریزمای مذهبی- انقلابی، تردید حکومت در سرکوب کارآمد نافرمانی‏ها و عوامل دیگری از این دست، که در کار تحول سیاسی ایران در سال پنجاه و هفت مؤثر بودند، یک تقارن صرف بود، که به‏سادگی، می‏تواند با تعبیرِ، ظاهراً غیر‏علمی، « قران»‏ (یا شانس) بیان شود.
بر اهل خرد پوشیده نیست که موارد چهار‏گانه‏، یعنی اتخاذ پاره‏ای تصمیم‏ها، ظهور بعضی شخصیت‏ها، وجود برخی زمینه‏های عینی، و سرانجام عدم اعمال سرکوب کارامد، که ذیل فرمول «اگر اتفاق نمی‏افتاد»، مطرح شد، ارزشی بسیار فراتر از شرطیه‏های خلافِ واقعِ معمول دارد. هر کدام از این موارد علت ناقصه انقلاب محسوب می‏شود؛ به عبارت دیگر، موارد برشمرده مجموعه علل لازم و علل کافی است، که در جنب آنها انقلاب ایجاب شد. (دقت کنیم که ما این مدعا را فقط پس از انقلاب می‏توانیم داشته باشیم، چون همان‏طور که گفتیم از پیش نمی توان معلوم کرد چه ترکیبی از مجموعه غیرِ قابلِ احصاءِ عللِ کافی، در جنب علل لازم، برای ایجاب یک انقلاب خاص کفایت می‏کند). اینک مدعای ما این است: علت نهائی انقلاب، هیچ نیست جز یک قرانِ به‏غایت اتفاقی و تصادفی که در ظل و در ذیل آن تمامی این موارد مجموع شد. لابد نیازی به توضیح نیست که مدعای مذکور مطلقاً منافاتی با علل پیچیده، ساختاری، و حتی بعضاً تاریخی هر تحول مهمی از جمله انقلاب‏ها ندارد. سخن بر سر این است که، دست کم اجزائی از این مجموعه علل، مثلاً مواردی که محصول صرف یک تصمیم‏گیری، یا یک حادثه برنامه‏ریزی‏نشده یا پیش‏بینی‏نشده بود، به راحتی می‏توانست به‏وجود نیاید یا لااقل متقارن نشود، و، به این ترتیب، انقلاب، علیرغم تمامی عرض و طول آن، به‏سادگی اتفاق نمی‏افتاد، چنان‏که در بسیاری از جوامعِ کم و بیش مشابه اتفاق نیفتاد. دقت کنیم که ظرافت بحث در این است که روی‏دادن یک رویداد در گرو شروط کافی آن (اعم از لازم و غیر لازم) است، اما (امائی بسیار مهم) در بسیاری موارد به‏صرف غیبت یک یا چند عنصر نسبتاً کم‏اهمیت، از این مجموعه شروط، یک پدیده روی نمی‏دهد.

کارکرد تحول انقلابی

بنا بر یک نظر، هرانقلابى در زمان خود یک پدیده کژکارکرد است، به این معنى که اهدافى که معمولاً در شروع یک انقلاب مطرح مى‏شود، بلافاصله بعد از انقلاب، حصول آن دچار مشکل جدی می‏شود؛، در بسیارى از موارد به شرایطى مشابه گذشته، یا حتی سخت‏تر از آن، باز مى‏گردد. جالب توجه است که معناى اصلی واژه انقلاب، که از علم نجوم وام شده است، نیز چنین القا مى‏کند: انقلاب عبارت است از نقطه اوج خروج از اعتدال براى بازگشت به حالت اولیه و اعتدال قدیم. به فرض قابل دفاع بودن این مدعا، چرا چنین است؟ آیا بر اساس نظریه تقارن می‏توان توجیهی برای این یافت؟ پاسخ مقاله حاضر این است: از آنجا که، بر خلاف آنچه معمولاً پنداشته می‏شود، تحول انقلابی( نه تمایل انقلابی)، کمتر محصولِ عللِ ریشه‏دار و بیشتر محصول تقارناتِ حساب نشده، خصوصاً عاملِ مهمِ ناتوانی قدرتِ مستقر در اِعمالِ سرکوبِ کارآمد، است، پدیده‏ای است که برخلاف قواعد غالب و رایج اجتماع، از یک فرجه بسیار کمیاب استفاده جسته است، و به محض بر هم خوردن تقارن اتفاقی علل، قواعد غالب و رایج اجتماع (که چنان که گفتیم، از خواهشگری نفس انسان و گریز‏ناپذیر بودن اَشکال روابط سلطه مایه می‏گیرد)، غلبه خود را مجدداً می‏گسترند. نظریه‏پردازان و فعالان انقلابی به دشواری متوجه این می‏شوند که تحول مذکور کمتر محصول برنامه‏ریزی و فعالیت حساب شده آنان بوده است، به همین دلیل، از کژکارکردی آنچه کنش آگاهانه خود می‏پنداشته‏اند، دچار حیرت و فاقد توجیه‏اند.

انقلاب‏ها دو شعار اصلى دارند، یکى آزادى و دیگرى عدالت، که در عمل از آن نوعى رفاه عمومى استنباط می‏شود. در همه انقلاب‏ها بدون استثنا، وعده اول، به ضرورت شرایط انقلابى، به‏فوریت پس گرفته مى‏شود؛ اما وعده دوم، وفاى به آن دشوار است، چون غالباً مبتنى بر نوعی آسیب‏شناسی غیر‏علمی و غیرواقع‏بینانه بوده است. احساس دارا بودن امکانات گسترده‏اى که به صرف حذفِ مانعِ قدرتِ مستقر، کمبودها و رنج‏ها برطرف شود، از لوازم انقلاب است؛ چون در غیر این صورت، انگیزه‏ای برای خطر کردن وجود نخواهد داشت. محاسبه هر عملی عبارت است از میزان فایده مورد انتظار ضرب در احتمال حصول نتیجه، تقسیم بر میزان هزینه‏های اقدام؛ روشن است که با توجه به بالا بودن هزینه‏های عمل انقلابی و خطرات آن، کارگزار اجتماعی (با فرضِ ناگزیرِ حداقلِ عقلانیتِ ابزاری) تنها در صورتی دست به عمل می‏برد که فایده مورد انتظار، بزرگ، و احتمال موفقیت، بالا باشد. شاید، به‏گونه‏ای ناخود‏آگاه، به‏همین دلیل است که در انقلاب‏ها بر این هر دو تأکید می‏رود: مورد دوم البته ممکن است بیشتر یک حرکت تبلیغاتی باشد، اما مورد اول در بسیاری از موارد یک باور جدی است. بسیاری از روشنفکران، که معمولاً منتقدان سرسخت حکومتی هستند که انقلاب علیه آن صورت می‏گیرد، بر این باورند که قدرت مستقر به دلیل شرارت، وابستگی، مأموریت، و ... استعداد‏ها، امکانات، و ثروت ملت را به یغما می‏برد، و چنانچه افراد پاک و ذی‏صلاحیتی جانشین آن شوند، تمامی آن امکانات به درون جامعه باز می‏گردد، و این برای آبادانی سریع آن کافی است. اما وقتى روشنفکرانِ سابق زمامدارانِ حال، یا راهنمای آنان، شدند، مى‏فهمند که در این تشخیص، تا حدود زیادی، ساده‏بین بوده‏اند. می‏فهمند که در ترسیم چشم‏اندازی دلربا و آسان‏یاب از آرمان‏هایى چون عدالت و رفاه (که من آن را با الهام از بیتی از مثنوی اسطوره «شمع و عسل» می‏نامم) جانب احتیاط را رعایت نکرده‏اند. به این ترتیب، وعده اول به ضرورت پس گرفته مى‏شود و وعده دوم بسیار دشوار و کم عملى مى‏شود، و، این‏سان، انقلاب‏ها، چه‏بسا، نوعى شکست سیستماتیک به‏نظر ‏آیند، یعنی فرآیندی که، بنا به تعریف، محکوم به ناکامی است.

جستجوى فصل مشترک انقلاب‏ها در کتاب معروف کالبدشکافى چهار انقلاب مبنى بر فرمانروائى میانه‏روها، به قدرت رسیدن تندروها و برپائى نظام دیکتاتورى عصر وحشت و پاکدامنى، که در آن برای حل اختلاف‏ها، کثیراً، دستگاه گیوتین به کار مى‏افتد، و خصوصاً ختم ماجرا، یعنى ترمیدور، که رکن آن عبارت است از فراموشىِ خودسازى انقلابى و ریاضتِ اجتماعى و بازگشتِ غالباً حریصانه‏تر به جستجوى لذت، در تجربیات پس از انقلاب‏هاى چهارگانه بزرگ هم تایید شده است. از برپائى دیکتاتورى تا ایجاد حکومت وحشت و از آنجا تا ترمیدور (اگر این الگو پذیرفتنی باشد)، تمامى این فرآیند، حکایت از نوعی کژکارکردی ایده، آرمان و روش انقلابى دارد. عموماً انقلاب‏ها به دنبال این بوده‏اند که استبداد سیاسى را کنار بزنند، و قدرت را به نفع مردم مصادره کنند، یا به نفع لایه‏هایى از طبقات متوسط و پائین‏تر توزیع کنند؛ انقلاب انگلستان چارلز اول را اعدام کرد ولى قدرتى به مراتب بیشتر از آن در دست کرامول قرار گرفت؛ انقلاب فرانسه لوئى شانزدهم را اعدام کرد ولى قدرتى به مراتب متراکم‏تر از آن به ناپلئون بناپارت رسید. این قاعده در مورد انقلاب روسیه و استالین، انقلاب چین و مائو و البته بسیارى از انقلاب‏هاى جهان سوم هم مصداق دارد.

انقلاب‏ها در عصر خودشان و با توجه به شعارهایى که در آن زمان مطرح مى‏کنند، معمولاً پدیده‏هایىناکامیاب‏اند. علت آن هم این است که تصور اولیه در فرآیند انقلاب‏ها این است که روشنفکران مبارزه‏اى را برنامه‏ریزى مى‏کنند تا یک حاکمیت سیاسى ناکارآمد و/ یا نامشروع را واژگون کنند و یک حاکمیت سیاسى مطلوب ومشکل‏گشا را به جاى آن بگذارند، ولى از آنجا که تصور مذکور، غالباً و تا حدود زیادی به‏ناگزیر، در یک فضای رمانتیک و پر‏هیجان و بر اساس یک آسیب‏شناسی غیر‏عمیق و غیر‏دقیق درمی‏پیوندد، شبیه داستان عشق می‏شود که «آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‏ها». از آنجا که در انقلاب‏ها، بر اساس سنت روشنفکری (از روسو تا مارکس)، وعده‏هاى کلان داده مى‏شود، و وقتى که حکومت پیشین از بین مى‏رود آن وعده‏هاى کلان، خصوصاً به‏گونه‏ای برق‏آسا، قابل وفا شدن نیست، نوعى سرخوردگى در توده‏ها به وجود مى‏آید. به موازات این، در عبور از نظم منفور به‏ نظم محبوب، خلائى وجود دارد که کنترل سکون، حرکت و جهت در آن دشوار است، هر لحظه ممکن است سکان در اختیار کسى یا به سوى مقصدى قرار گیرد، که در ابتدا قرار نبوده است. انقلاب، بنا به تعریف، فقدان کامل نظم به منظور تعریفِ نظم و استقرار نظامى دیگر است؛ همیشه این دوران خلأ، که حکومت قبلى سرنگون شده و حکومت بعدى هنوز به وجود نیامده است، مى‏تواند آبستن حوادث بغرنجی باشد. به ویژه با توجه به سرخوردگی اولیه مردم، عناصر رژیم پیشین با امید بیشتری دست به بازآرائی و تحرک می‏زنند. در این میان، نیروهای رادیکال انقلابی که معمولاً بلافاصله پس از پیروزی در حاشیه قدرت قرار دارند، حاصل تلاشهای خود را در حال اضمحلال می‏بینند و علت این وضعیت را غلبه عناصر غیر‏انقلابی، مسامحه‏گرا و فرصت‏طلب برمی‏شمار