Thursday, 21 September 2017
پنجشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۶
 

نقش تقارن در تحول انقلابی / مرتضا مردیها بخش ۲

پنجم: به همین دلائل، انقلاب به عنوان یک فعالیت سوژه محور و عقلانی و یک کنش ناظر به نفع، علیه حاکمیت، به طور عام، قابل توصیه نیست. هزینه آن بالا، فایده آن اندک، و احتمال پیروزی آن کم است. درست در جهت کتمان حقیقت احتمال کم پیروزی است که گفتار های انقلابی، عموماً، پیروزی انقلاب ها را به ضرورت تاریخ پیوند می زنند، و در جهت کتمان حقیقت فایده اندک است که گفتارهای انقلابی، با انتساب ریشه عمده مشکلات به حاکمان بد، انقلاب را، که قرار است آن ها را با حاکمان خوب عوض کند، خیر کثیر معرفی می کنند.

کارکرد تحول انقلابی

بنا بر یک نظر، هرانقلابى در زمان خود یک پدیده کژکارکرد است، به این معنى که اهدافى که معمولاً در شروع یک انقلاب مطرح مى‏شود، بلافاصله بعد از انقلاب، حصول آن دچار مشکل جدی می‏شود؛، در بسیارى از موارد به شرایطى مشابه گذشته، یا حتی سخت‏تر از آن، باز مى‏گردد. جالب توجه است که معناى اصلی واژه انقلاب، که از علم نجوم وام شده است، نیز چنین القا مى‏کند: انقلاب عبارت است از نقطه اوج خروج از اعتدال براى بازگشت به حالت اولیه و اعتدال قدیم. به فرض قابل دفاع بودن این مدعا، چرا چنین است؟ آیا بر اساس نظریه تقارن می‏توان توجیهی برای این یافت؟ پاسخ مقاله حاضر این است: از آنجا که، بر خلاف آنچه معمولاً پنداشته می‏شود، تحول انقلابی( نه تمایل انقلابی)، کمتر محصولِ عللِ ریشه‏دار و بیشتر محصول تقارناتِ حساب نشده، خصوصاً عاملِ مهمِ ناتوانی قدرتِ مستقر در اِعمالِ سرکوبِ کارآمد، است، پدیده‏ای است که برخلاف قواعد غالب و رایج اجتماع، از یک فرجه بسیار کمیاب استفاده جسته است، و به محض بر هم خوردن تقارن اتفاقی علل، قواعد غالب و رایج اجتماع (که چنان که گفتیم، از خواهشگری نفس انسان و گریز‏ناپذیر بودن اَشکال روابط سلطه مایه می‏گیرد)، غلبه خود را مجدداً می‏گسترند. نظریه‏پردازان و فعالان انقلابی به دشواری متوجه این می‏شوند که تحول مذکور کمتر محصول برنامه‏ریزی و فعالیت حساب شده آنان بوده است، به همین دلیل، از کژکارکردی آنچه کنش آگاهانه خود می‏پنداشته‏اند، دچار حیرت و فاقد توجیه‏اند.

انقلاب‏ها دو شعار اصلى دارند، یکى آزادى و دیگرى عدالت، که در عمل از آن نوعى رفاه عمومى استنباط می‏شود. در همه انقلاب‏ها بدون استثنا، وعده اول، به ضرورت شرایط انقلابى، به‏فوریت پس گرفته مى‏شود؛ اما وعده دوم، وفاى به آن دشوار است، چون غالباً مبتنى بر نوعی آسیب‏شناسی غیر‏علمی و غیرواقع‏بینانه بوده است. احساس دارا بودن امکانات گسترده‏اى که به صرف حذفِ مانعِ قدرتِ مستقر، کمبودها و رنج‏ها برطرف شود، از لوازم انقلاب است؛ چون در غیر این صورت، انگیزه‏ای برای خطر کردن وجود نخواهد داشت. محاسبه هر عملی عبارت است از میزان فایده مورد انتظار ضرب در احتمال حصول نتیجه، تقسیم بر میزان هزینه‏های اقدام؛ روشن است که با توجه به بالا بودن هزینه‏های عمل انقلابی و خطرات آن، کارگزار اجتماعی (با فرضِ ناگزیرِ حداقلِ عقلانیتِ ابزاری) تنها در صورتی دست به عمل می‏برد که فایده مورد انتظار، بزرگ، و احتمال موفقیت، بالا باشد. شاید، به‏گونه‏ای ناخود‏آگاه، به‏همین دلیل است که در انقلاب‏ها بر این هر دو تأکید می‏رود: مورد دوم البته ممکن است بیشتر یک حرکت تبلیغاتی باشد، اما مورد اول در بسیاری از موارد یک باور جدی است. بسیاری از روشنفکران، که معمولاً منتقدان سرسخت حکومتی هستند که انقلاب علیه آن صورت می‏گیرد، بر این باورند که قدرت مستقر به دلیل شرارت، وابستگی، مأموریت، و ... استعداد‏ها، امکانات، و ثروت ملت را به یغما می‏برد، و چنانچه افراد پاک و ذی‏صلاحیتی جانشین آن شوند، تمامی آن امکانات به درون جامعه باز می‏گردد، و این برای آبادانی سریع آن کافی است. اما وقتى روشنفکرانِ سابق زمامدارانِ حال، یا راهنمای آنان، شدند، مى‏فهمند که در این تشخیص، تا حدود زیادی، ساده‏بین بوده‏اند. می‏فهمند که در ترسیم چشم‏اندازی دلربا و آسان‏یاب از آرمان‏هایى چون عدالت و رفاه (که من آن را با الهام از بیتی از مثنوی اسطوره «شمع و عسل» می‏نامم) جانب احتیاط را رعایت نکرده‏اند. به این ترتیب، وعده اول به ضرورت پس گرفته مى‏شود و وعده دوم بسیار دشوار و کم عملى مى‏شود، و، این‏سان، انقلاب‏ها، چه‏بسا، نوعى شکست سیستماتیک به‏نظر ‏آیند، یعنی فرآیندی که، بنا به تعریف، محکوم به ناکامی است.

جستجوى فصل مشترک انقلاب‏ها در کتاب معروف کالبدشکافى چهار انقلاب مبنى بر فرمانروائى میانه‏روها، به قدرت رسیدن تندروها و برپائى نظام دیکتاتورى عصر وحشت و پاکدامنى، که در آن برای حل اختلاف‏ها، کثیراً، دستگاه گیوتین به کار مى‏افتد، و خصوصاً ختم ماجرا، یعنى ترمیدور، که رکن آن عبارت است از فراموشىِ خودسازى انقلابى و ریاضتِ اجتماعى و بازگشتِ غالباً حریصانه‏تر به جستجوى لذت، در تجربیات پس از انقلاب‏هاى چهارگانه بزرگ هم تایید شده است. از برپائى دیکتاتورى تا ایجاد حکومت وحشت و از آنجا تا ترمیدور (اگر این الگو پذیرفتنی باشد)، تمامى این فرآیند، حکایت از نوعی کژکارکردی ایده، آرمان و روش انقلابى دارد. عموماً انقلاب‏ها به دنبال این بوده‏اند که استبداد سیاسى را کنار بزنند، و قدرت را به نفع مردم مصادره کنند، یا به نفع لایه‏هایى از طبقات متوسط و پائین‏تر توزیع کنند؛ انقلاب انگلستان چارلز اول را اعدام کرد ولى قدرتى به مراتب بیشتر از آن در دست کرامول قرار گرفت؛ انقلاب فرانسه لوئى شانزدهم را اعدام کرد ولى قدرتى به مراتب متراکم‏تر از آن به ناپلئون بناپارت رسید. این قاعده در مورد انقلاب روسیه و استالین، انقلاب چین و مائو و البته بسیارى از انقلاب‏هاى جهان سوم هم مصداق دارد.

انقلاب‏ها در عصر خودشان و با توجه به شعارهایى که در آن زمان مطرح مى‏کنند، معمولاً پدیده‏هایىناکامیاب‏اند. علت آن هم این است که تصور اولیه در فرآیند انقلاب‏ها این است که روشنفکران مبارزه‏اى را برنامه‏ریزى مى‏کنند تا یک حاکمیت سیاسى ناکارآمد و/ یا نامشروع را واژگون کنند و یک حاکمیت سیاسى مطلوب ومشکل‏گشا را به جاى آن بگذارند، ولى از آنجا که تصور مذکور، غالباً و تا حدود زیادی به‏ناگزیر، در یک فضای رمانتیک و پر‏هیجان و بر اساس یک آسیب‏شناسی غیر‏عمیق و غیر‏دقیق درمی‏پیوندد، شبیه داستان عشق می‏شود که «آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‏ها». از آنجا که در انقلاب‏ها، بر اساس سنت روشنفکری (از روسو تا مارکس)، وعده‏هاى کلان داده مى‏شود، و وقتى که حکومت پیشین از بین مى‏رود آن وعده‏هاى کلان، خصوصاً به‏گونه‏ای برق‏آسا، قابل وفا شدن نیست، نوعى سرخوردگى در توده‏ها به وجود مى‏آید. به موازات این، در عبور از نظم منفور به‏ نظم محبوب، خلائى وجود دارد که کنترل سکون، حرکت و جهت در آن دشوار است، هر لحظه ممکن است سکان در اختیار کسى یا به سوى مقصدى قرار گیرد، که در ابتدا قرار نبوده است. انقلاب، بنا به تعریف، فقدان کامل نظم به منظور تعریفِ نظم و استقرار نظامى دیگر است؛ همیشه این دوران خلأ، که حکومت قبلى سرنگون شده و حکومت بعدى هنوز به وجود نیامده است، مى‏تواند آبستن حوادث بغرنجی باشد. به ویژه با توجه به سرخوردگی اولیه مردم، عناصر رژیم پیشین با امید بیشتری دست به بازآرائی و تحرک می‏زنند. در این میان، نیروهای رادیکال انقلابی که معمولاً بلافاصله پس از پیروزی در حاشیه قدرت قرار دارند، حاصل تلاشهای خود را در حال اضمحلال می‏بینند و علت این وضعیت را غلبه عناصر غیر‏انقلابی، مسامحه‏گرا و فرصت‏طلب برمی‏شمارند، و به‏منظور جلوگیری از انحراف مسیر یا توقف تحول انقلابی، به قبضه قدرت رومی‏آورند. آنها خود را ناگزیر می‏بیند که ترس از فروپاشی را موقتاً با نوعی دیکتاتوری و اقتدار آغشته به بی‏رحمی چاره کنند؛ این البته با بزرگ‏ترین شعار انقلاب یعنی آزادی در تعارض است، ولی انقلابیان، به‏حق، نگران این هستند که آزادی زمینه‏ساز فعالیت ضدانقلابی نیروهای رژیم پیشین و سرخوردگان جدید باشد. درگیری حکومت انقلابی در تکاپوی برقراری نظم جدید، شعار دوم انقلاب یعنی بهره‏مندی و رفاه محرومان را هم به محاق می‏برد، چرا که، علاوه بر شکست مسلم «اسطوره شمع و عسل»، حفظ حکومت انقلابی در مقابل تهدیدها، برای توسعه و رفاه فرصتی باقی نمی‏گذارد. «هر انقلابی پس از سال‏ها، و حتی دهه‏ها، توانسته است رشد اقتصادی سال‏های پیش از انقلاب را به‏دست آورد. رژیم یا رژیم‏های پس از انقلاب تا به تأمین حداقل رفاه برای جمعیت کشور برسند، از دوران سخت سرکوب، اختناق، و چه‏بسا جنگ داخلی می‏گذرند.[۲۶]» به این ترتیب، چه بسا تنها چیزی که به ناگزیر باقی می‏ماند، یک عدالت سختگیرانه باشد، که گاه از سوی لیبرال‏ها، به‏تعریض، تقسیم مساوی فقر خوانده‏ شده است. انقلابیان که خود را از انجام مواعید بزرگ ناتوان می‏بینند، صادقانه، اصرار می‏ورزند که تواتر توطئه‏های مخالفان فرصت تحقق آرمان‏ها را از آنان گرفته است؛ از سوی دیگر از عجول بودن مردم شِکوِه می‏کنند و معتقدند چنانچه فرصت کافی به آنها داده شود، مشکلات حل خواهد شد. این هم البته در تناقض با ایده انقلاب است چرا که، به‏لحاظ تئوریک قرار بوده است به‏محض برداشته‏شدنِ مانعِ رژیم پیشین، مصادره انقلابی، و سازندگی آسان متکی به آن، متکی به شکست انحصار‏ها و اسراف‏ها، کمبود‏ها را برطرف کند؛ اما شِکوِه از شتابزدگی توده‏ها توجیه کارآمدی نیست، چون حتی فرصت هم مشکلات را حل نمی‏کند، چرا که به موازات دور شدن از زمان پیروزی انقلاب، خواهشگری طبایع انسانی، که تحت تأثیرِ معمولاً شدید اما ناپایدار گفتمان «خودسازی انقلابی»، چندی در محاق خزیده بود، به‏تدریج از خود غبار می‏تکاند، و ساخت چاره‏ناپذیر سلسله‏مراتب اجتماعی، که موقتاً تحت‏الشعاع شعار «برابری» قرار گرفته بود، به قرار خویش بازمی‏گردد. و، به این ترتیب، چه بسا نظم سیاسی و اجتماعی، علیرغم انبوهی از هزینه‏ها، به‏جای اول خود، یا مقادیری عقب‏تر بازگردد. ژیلسون در مورد انقلاب فرانسه می‏گوید: «فرانسه سلطنتی در نتیجه انقلاب ویران شده بود، اما خود انقلاب هم هنوز نتواتسته بود نظام تازه‏ای از حیات سیاسی را تأسیس کند: بعد از حادثه شکوهمند و غم‏انگیز امپراطوری ناپلئون چنین می‏نمود که کشور دارد به گذشته باز می‏گردد. پادشاهان بار دیگر باز‏می‏گشتند و ادعای فرمانروائی بر فرانسه داشتند، چنان که گوئی حادثه ۱۷۸۹ اصلاً اتفاق نیفتاده بود.[۲۷]» تورن به‏شکلی کلی‏تر این‏گونه داوری می‏کند: «امروز از برکت تجربه می‏دانیم که موضوعاتی مثل ملت، مردم، پیشرفت، که انقلاب‏ها مطرح می‏کنند و مدعی‏اند که اموری مثل پول، دین، حقوق فردی نمی‏تواند در مقابل شور آن دوام آورد، حقیقت ندارد. خواب‏های عصر انقلاب‏ها تعبیر نشد.[۲۸]» این البته درست است که ما امروز از برکت تجربه خودِ انقلاب‏ها این حقیقت را دریافته‏ایم، اما نمی‏توان منکر نبوغ کسانی مثل برک باشیم که در نقد خود بر انقلاب فرانسه بیشتر با اتکا به تجربه تاریخی بشر و با تکیه به شناخت عقلانی و غیر احساسی-آرمانی انسان و جامعه، (و نه صرفاً با استناد به نتایج تجربه مستقیم پدیده تحول انقلابی) حقایق مهمی را در این باره اظهار کردند.

در این صورت، آیا می‏توان گفت که ترغیب یا دست زدن به فعالیت انقلابی، در نهایت، کنشی غیر‏عقلانی است؟ اورتگاى گاست در کتاب انقلاب توده‏ها مى‏گوید که بشر همواره دست به خشونت زده است. گاه استفاده از خشونت تنها نوعى جنایت تلقى شده، اما گاه نیز وسیله‏اى در دست کسانى بوده است که تمام طرق دیگر را براى دفاع از حقوق حقه خویش به کار گرفته و ناکام مانده‏اند. از نظر گاست «شاید این واقعیت که گهگاه بشر تمایلات طبیعى خویش را از طریق اعمال خشونت‏آمیز بروز مى‏دهد، تأسف‏آور باشد، اما از طرف دیگر بروز چنین رفتارى در جامعه نشان دهنده وجود منطق و تعقلى نیز هست که بیش از حد تحمل تحت فشار قرار گرفته است.[۲۹]» در میان متفکران ایرانی پس از انقلاب نیز این ایده وجود دارد. احمدی معتقد است: «توده‏های مردم دیوانه نیستند که خشن‏ترین راه‏حل را در نخستین گام بیازمایند، راه‏حلی که از خود آنان بیشترین فداکاری را می‏طلبد. هنگامی که تمامی راه‏های اصلاح‏طلبی و حق‏طلبی مسدود شد، مسیر انقلاب گشوده می‏شود.[۳۰]» اما این نظر خالی از اشکال نیست. اولاً، لازمه آن این است که هر جا مسیر انقلاب گشوده نشده است، تمامی راه‏های اصلاح‏طلبی و حق‏طلبی مسدود نبوده است، ایده‏ای که به‏وضوح مردود است؛ ثانیاً، نشان دادن این‏که هر جا انقلاب رخ داده است، تمامی راه‏های اصلاح‏طلبی و حق‏طلبی مسدود بوده است، هم کار دشواری است؛ مگر این‏که، در هر دو مورد، از رابطه مذکور تفسیری توتولوژیک به‏دست دهیم. اما، مهم‏تر از این ایرادا‏ها، معرفی خشونت به عنوان مقوّم و مشکل اصلی انقلاب‏ها است. مقوّم اصلی پدیده تحول انقلابی، و نیز عامل مشکل‏زای اصلی آن، آغشتگی آن به خشونت نیست، وصل کردن سرنخ تمام یا غالب مشکلات به سلطه طبقه حاکم، و ترویج احساس دارا بودن امکانات گسترده‏اى است که به صرف حذفِ مانعِ قدرتِ مستقر، صرفاً یا عمدتاً به‏یمن توزیع عادلانه آن امکانات یا سازندگی آسانِ متکی به آن امکانات، کمبودها و رنج‏ها برطرف می‏شود.

از این سخنان اما، در پی نفی نقش تاریخی انقلاب‏ها البته نیستیم. آنچه گفتیم این بود که پدیده تحول انقلابی با نظر به مبانی، انگیزه‏ها، اهدافِ اندیشیده و نتایج مستقیم آن به سختی می‏تواند کامیاب باشد. اما این منافاتی با تأثیرات تاریخی و پیامد‏های نااندیشیده و مراد نشده این پدیده ندارد. انقلاب‏ها، به‏ویژه انقلاب‏های بزرگ، منشأ جهت‏گیری‏های مهم و مثبت (با همان معیارهای آزادی، رفاه عمومی یا عدالت) در جوامع بوده‏اند؛ به‏درستی گفته شده است که «انقلاب فرانسه سرانجام موقعیتی بی‏نظیر را در تاریخ معاصر جهان احراز کرد.[۳۱]» اما این ضرورتاً امتیاز مثبتی را در کارنامه نظریه‏پردازان یا فعالان این انقلاب‏ها درج نمی‏کند،؛ زیرا موارد مزبور، بیش‏تر، محصولات نااندیشیده و معلول‏های بعید آن نظریات و آن فعالیت‏ها به‏حساب می‏آیند. تعبیرات «سرانجام» و «تاریخ معاصر جهان» در نقل قول فوق شایسته توجه کافی‏ است.

به نظر مى‏آید که انقلاب‏ها، خصوصاً انقلاب‏هاى بزرگ در آغاز عصر مدرن، به علاوه شکستِ تا حدودی چاره‏ناپذیر آنها، و، در نهایت، سنتزهایى که از این تعارض‏ها بیرون آمده است، در مجموعه تاریخ دو سه قرن اخیر تأثیرات مفید مهمى داشته‏اند. این درست است که حداقل در مورد انقلاب‏هاى بزرگى مثل انقلاب انگلستان و انقلاب فرانسه به‏راحتی نمى‏توان تصور کرد که اگر این وقایع اتفاق نمی‏افتاد، سیر جوامع از حیث آزادی و رفاه چگونه می‏بود. اما دلیلی هم در دست نیست که فکرکنیم در غیاب آن تحولات، جهان از راه‏هائی دیگر، با روند زمانی متفاوتی به نتایج کمابیش مشابهی نمی‏رسید. به عبارت دیگر، به نظر می‏رسد هزینه سنگینِ تحول انقلابی مسلم و فایده آن‏، به‏شکلی حداقلی، محتمل است.

خلاصه و نتیجه

یکم: انقلاب، مثل هر پدیده دیگر، معلول مجموعه ای از شرایط لازم و کافی است. یکی از این شروط لازم، که در غیاب آن هیچ انقلابی رخ نمی دهد، نتوانستن یا نخواستن قدرت مستقر در استفاده از ابزار سرکوب کارآمد علیه نیروهای انقلابی است. بر این مبنا، این تصور کمابیش رایج که در جامعه ای که مملو از ظلم، نارضایتی، توسعه نامتقارن و ... است، دیر یا زود انقلاب روی می دهد، غلط است. مادامی که عنصر سرکوب به طور قوی عمل کند، و عموماً چنین است، می توان اطمینان داشت که از انقلاب خبری نخواهد بود.
دوم: حتی اگر هر سه شرط لازم پدیده تحول انقلابی فراهم باشد، ضرورتاً، یا حتی غالباً، انقلابی روی نخواهد داد، چون علاوه بر شروط لازم، به شروط کافی هم نیاز است. نکته مهم این است که شروط کافی مجموعه گسترده ای است که ترکیب های متعدد و متنوعی از آن ها، در کنار شروط لازم، برای وقوع یک انقلاب کافی است، و همین باعث می شود که ترکیب پیچیده ای از احتمالات، پیش بینی یک انقلاب را تقریباً غیر ممکن کند. حتی اگر این پیش بینی در پوشش یک تبیین پس از وقوع درخزیده باشد.

سوم: از آنجا که شرط لازمِ "عدم سرکوب" نادراً دست می دهد، انقلاب یک پدیده کمیاب است، و از آنجا که تنوع ترکیب مجموعه علل کافی راهِ برنامه ریزی برای انقلاب را دشوار می کند، انقلاب یک پدیده استثنائی و تصادفی است. چیدمان مساعدی از بعضی علل کافی، در کنار شروط لازمی، که یکی از آن ها به ندرت دست می دهد، انقلاب را به حاصلِ یک قران بدل می کند.

چهارم: اما مشکل پدیده تحول انقلابی فقط این نیست که شانس اندکی برای پیروزی بر نظم مستقر دارد. مشکل دیگر این است که هر انقلابی – در قیاس با دو هدف مهم آن یعنی آزادی و عدالت (رفاه) – از ابتدا محکوم به شکست است. برای حفظ نظم جدید خود را ناگزیر از بستن فضا و اعمال خشونت می بیند (نفی هدف اول)، و به دلیل رهیافت رمانتیک و ساده بین به مسائل اجتماعی، در مواجهه با ماهیت تراژیک و بغرنج مشکلات انسان و اجتماع، زمین گیر می شود(نفی هدف دوم).

پنجم: به همین دلائل، انقلاب به عنوان یک فعالیت سوژه محور و عقلانی و یک کنش ناظر به نفع، علیه حاکمیت، به طور عام، قابل توصیه نیست. هزینه آن بالا، فایده آن اندک، و احتمال پیروزی آن کم است. درست در جهت کتمان حقیقت احتمال کم پیروزی است که گفتار های انقلابی، عموماً، پیروزی انقلاب ها را به ضرورت تاریخ پیوند می زنند، و در جهت کتمان حقیقت فایده اندک است که گفتارهای انقلابی، با انتساب ریشه عمده مشکلات به حاکمان بد، انقلاب را، که قرار است آن ها را با حاکمان خوب عوض کند، خیر کثیر معرفی می کنند.

پی‏نوشت‏ها

[۱] گزارشی از این مباحث را دربخش اول اثر زیر می‏توان دید: فرامرز رفیع‏پور، توسعه و تضاد، نشر دانشگاه بهشتی، تهران ۱۳۷۹/
[۲] کرین برینتون، کالبدشکافى چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثى، نشر سیمرغ، تهران، ۱۳۶۲، ص ۵۵/
[۳] الن تورن، نقد مدرنیته، ترجمه مرتضی مردیها، نشر گام نو، تهران، ۱۳۸۰، ص ۱۳۰/
[۴] منبع پیشین، ص ۱۲۳/
[۵] منبع پیشین، ص ۱۳۴
[۶] منابع روایاتى کما بیش متفاوت از آن تعاریف و بخشى از این تقسیم‏بندى‏ها را در مقاله زیر مى‏توان یافت: حمیرا مشیرزاده، مرورى بر نظریه‏هاى انقلاب، راهبرد، شماره ۹، ص ۱۵۶-۱۰۷/
[۷] روایتى متفاوت از تأثیر عنصر «تصادف» در انقلاب را مى‏توان در منبع زیر ملاحظه کرد:
چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ترجمه حمید الیاسى، نشر امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۳، ص ۹۷/
[۸] نیکولو ماکیاولی، گفتارها، ترجمه محمد حسن لطفی، نشر خوارزمی، تهران، ۱۳۷۷، ص ۱۹۵
[۹] ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، نشر امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۴، ص۲۰۳/
[۱۰]تدا اسکاچپول، دولت‏ها و انقلاب‏هاى اجتماعى، ترجمه مجید روئین تن، نشر سروش، تهران، ۱۳۷۶، ص ۳۴/
[۱۱] شرح این موارد را می‏توان در منبع زیر دید:
الوین استنفورد کوهن، تئورى‏هاى انقلاب، ترجمه علیرضا طیب، نشر قومس، تهران، ۱۳۶۹/
[۱۲] ساموئل هانتینگتن، سامان سیاسى در جوامع دستخوش دگرگونى، ترجمه محسن ثلاثى، نشر علم، تهران، ۱۳۷۰، ص ۴۰۰/
[۱۳] هانا آرنت، انقلاب، ترجمه عزت‏الله فولادوند، نشر خوارزمی، تهران، ۱۳۶۱، ص ۱۶۱/
[۱۴] عباس میلانى، معماى هویدا، نشر اختران، تهران، ۱۳۸۰، ص ۳۸۰/
[۱۵] در: دمیترى ولکوگونوف، استالین، ترجمه پرویز ختائی، نشر مرکز، تهران، ۱۳۸۰، ص ۲۰/
[۱۶] وده و مولر، به پیروی از ابرشال، معتقدند در صورتی که نظام حکومتی در مقابل مخالفان یا اصلاً از سرکوب استفاده نکند، یا در حد بسیار زیادی استفاده کند، در آن‏صورت مخالفان کمتر به شورش و کاربرد زور متوسل می‏شوند، اما اگر نظام حکومتی در حد متوسطی از زور استفاده کند، یا آن‏که گاهی استفاده کند و گاهی نکند (شل کن سفت کن)، در آن‏صورت احتمال شورش و خشونت مخالفان افزایش می‏یابد. به نقل از: فرامرز رفیع‏پور، منبع پیش‏گفته، ص ۶۰/
[۱۷] جان گرنویل، تاریخ جهان در قرن بیستم، ترجمه جمشید شیرازى، نشر فرزان روز، تهران، ۱۳۷۷، ص ۱۰۰/
[۱۸] رابرت روزل پالمر، تاریخ جهان نو، جلد دوم، ترجمه ابوالقاسم طاهرى، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴ ۲، ص ۴۸۰/
[۱۹] محمد علی همایون کاتوزیان، اقتصاد سیاسی ایران، ترجمه رضا نفیسی، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۹، ص ۲۸۲
[۲۰] باری روبین، جنگ قدرت‏ها در ایران، ترجمه محمود طلوعی، تهران، ص ۹۹/
[۲۱] سایروس ونس، انتخاب‏های دشوار، در: محمود طلوعی، داستان انقلاب، منبع پیش‏گفته، ص ۵۱۲/
[۲۲] حسین بشیریه، موانع توسعه سیاسی در ایران، تهران، ۱۳۸۰/ص ۱۱۳/
[۲۳] عباس میلانی، معمای هویدا، منبع پیش‏گفته، ص ۳۵۲/
[۲۴] آنتونی پارسونز، غرور و سقوط، در داستان انقلاب ص ۴۹۰
[۲۵] حسین بشیریه، منبع پیش‏گفته، ص ۹۹/
[۲۶] بابک احمدی، مارکس و سیاست مدرن، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۹، ص ۶۷۴/
[۲۷] اتین ژیلسون، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، نشر حکمت، تهران، ۱۳۷۷، ص۲۳۲/
[۲۸] الن تورن، نقد مدرنیته، منبع پیش‏گفته ص ۱۵۴/
[۲۹] خوزه اورتگاى گاست، انقلاب توده‏ها، در: چالمرز جانسون، تحول انقلابى، منبع پیش‏گفته، ص ۲۸/
[۳۰] بابک احمدی، منبع پیش‏گفته، همان ص.

[۳۱] آلبر سوبول، انقلاب فرانسه، ترجمه عباس مخبر، نشر شباهنگ، تهران، ۱۳۷۰، ص۲۱

منبع: سایت تحول خواهی