نقش تقارن در تحول انقلابی / مرتضا مردیها بخش ۲
پنجم: به همین دلائل، انقلاب به عنوان یک فعالیت سوژه محور و عقلانی و یک کنش ناظر به نفع، علیه حاکمیت، به طور عام، قابل توصیه نیست. هزینه آن بالا، فایده آن اندک، و احتمال پیروزی آن کم است. درست در جهت کتمان حقیقت احتمال کم پیروزی است که گفتار های انقلابی، عموماً، پیروزی انقلاب ها را به ضرورت تاریخ پیوند می زنند، و در جهت کتمان حقیقت فایده اندک است که گفتارهای انقلابی، با انتساب ریشه عمده مشکلات به حاکمان بد، انقلاب را، که قرار است آن ها را با حاکمان خوب عوض کند، خیر کثیر معرفی می کنند.
کارکرد تحول انقلابی
بنا بر یک نظر، هرانقلابى در زمان خود یک پدیده کژکارکرد است، به این معنى که اهدافى که معمولاً در شروع یک انقلاب مطرح مىشود، بلافاصله بعد از انقلاب، حصول آن دچار مشکل جدی میشود؛، در بسیارى از موارد به شرایطى مشابه گذشته، یا حتی سختتر از آن، باز مىگردد. جالب توجه است که معناى اصلی واژه انقلاب، که از علم نجوم وام شده است، نیز چنین القا مىکند: انقلاب عبارت است از نقطه اوج خروج از اعتدال براى بازگشت به حالت اولیه و اعتدال قدیم. به فرض قابل دفاع بودن این مدعا، چرا چنین است؟ آیا بر اساس نظریه تقارن میتوان توجیهی برای این یافت؟ پاسخ مقاله حاضر این است: از آنجا که، بر خلاف آنچه معمولاً پنداشته میشود، تحول انقلابی( نه تمایل انقلابی)، کمتر محصولِ عللِ ریشهدار و بیشتر محصول تقارناتِ حساب نشده، خصوصاً عاملِ مهمِ ناتوانی قدرتِ مستقر در اِعمالِ سرکوبِ کارآمد، است، پدیدهای است که برخلاف قواعد غالب و رایج اجتماع، از یک فرجه بسیار کمیاب استفاده جسته است، و به محض بر هم خوردن تقارن اتفاقی علل، قواعد غالب و رایج اجتماع (که چنان که گفتیم، از خواهشگری نفس انسان و گریزناپذیر بودن اَشکال روابط سلطه مایه میگیرد)، غلبه خود را مجدداً میگسترند. نظریهپردازان و فعالان انقلابی به دشواری متوجه این میشوند که تحول مذکور کمتر محصول برنامهریزی و فعالیت حساب شده آنان بوده است، به همین دلیل، از کژکارکردی آنچه کنش آگاهانه خود میپنداشتهاند، دچار حیرت و فاقد توجیهاند.
انقلابها دو شعار اصلى دارند، یکى آزادى و دیگرى عدالت، که در عمل از آن نوعى رفاه عمومى استنباط میشود. در همه انقلابها بدون استثنا، وعده اول، به ضرورت شرایط انقلابى، بهفوریت پس گرفته مىشود؛ اما وعده دوم، وفاى به آن دشوار است، چون غالباً مبتنى بر نوعی آسیبشناسی غیرعلمی و غیرواقعبینانه بوده است. احساس دارا بودن امکانات گستردهاى که به صرف حذفِ مانعِ قدرتِ مستقر، کمبودها و رنجها برطرف شود، از لوازم انقلاب است؛ چون در غیر این صورت، انگیزهای برای خطر کردن وجود نخواهد داشت. محاسبه هر عملی عبارت است از میزان فایده مورد انتظار ضرب در احتمال حصول نتیجه، تقسیم بر میزان هزینههای اقدام؛ روشن است که با توجه به بالا بودن هزینههای عمل انقلابی و خطرات آن، کارگزار اجتماعی (با فرضِ ناگزیرِ حداقلِ عقلانیتِ ابزاری) تنها در صورتی دست به عمل میبرد که فایده مورد انتظار، بزرگ، و احتمال موفقیت، بالا باشد. شاید، بهگونهای ناخودآگاه، بههمین دلیل است که در انقلابها بر این هر دو تأکید میرود: مورد دوم البته ممکن است بیشتر یک حرکت تبلیغاتی باشد، اما مورد اول در بسیاری از موارد یک باور جدی است. بسیاری از روشنفکران، که معمولاً منتقدان سرسخت حکومتی هستند که انقلاب علیه آن صورت میگیرد، بر این باورند که قدرت مستقر به دلیل شرارت، وابستگی، مأموریت، و ... استعدادها، امکانات، و ثروت ملت را به یغما میبرد، و چنانچه افراد پاک و ذیصلاحیتی جانشین آن شوند، تمامی آن امکانات به درون جامعه باز میگردد، و این برای آبادانی سریع آن کافی است. اما وقتى روشنفکرانِ سابق زمامدارانِ حال، یا راهنمای آنان، شدند، مىفهمند که در این تشخیص، تا حدود زیادی، سادهبین بودهاند. میفهمند که در ترسیم چشماندازی دلربا و آسانیاب از آرمانهایى چون عدالت و رفاه (که من آن را با الهام از بیتی از مثنوی اسطوره «شمع و عسل» مینامم) جانب احتیاط را رعایت نکردهاند. به این ترتیب، وعده اول به ضرورت پس گرفته مىشود و وعده دوم بسیار دشوار و کم عملى مىشود، و، اینسان، انقلابها، چهبسا، نوعى شکست سیستماتیک بهنظر آیند، یعنی فرآیندی که، بنا به تعریف، محکوم به ناکامی است.
جستجوى فصل مشترک انقلابها در کتاب معروف کالبدشکافى چهار انقلاب مبنى بر فرمانروائى میانهروها، به قدرت رسیدن تندروها و برپائى نظام دیکتاتورى عصر وحشت و پاکدامنى، که در آن برای حل اختلافها، کثیراً، دستگاه گیوتین به کار مىافتد، و خصوصاً ختم ماجرا، یعنى ترمیدور، که رکن آن عبارت است از فراموشىِ خودسازى انقلابى و ریاضتِ اجتماعى و بازگشتِ غالباً حریصانهتر به جستجوى لذت، در تجربیات پس از انقلابهاى چهارگانه بزرگ هم تایید شده است. از برپائى دیکتاتورى تا ایجاد حکومت وحشت و از آنجا تا ترمیدور (اگر این الگو پذیرفتنی باشد)، تمامى این فرآیند، حکایت از نوعی کژکارکردی ایده، آرمان و روش انقلابى دارد. عموماً انقلابها به دنبال این بودهاند که استبداد سیاسى را کنار بزنند، و قدرت را به نفع مردم مصادره کنند، یا به نفع لایههایى از طبقات متوسط و پائینتر توزیع کنند؛ انقلاب انگلستان چارلز اول را اعدام کرد ولى قدرتى به مراتب بیشتر از آن در دست کرامول قرار گرفت؛ انقلاب فرانسه لوئى شانزدهم را اعدام کرد ولى قدرتى به مراتب متراکمتر از آن به ناپلئون بناپارت رسید. این قاعده در مورد انقلاب روسیه و استالین، انقلاب چین و مائو و البته بسیارى از انقلابهاى جهان سوم هم مصداق دارد.
انقلابها در عصر خودشان و با توجه به شعارهایى که در آن زمان مطرح مىکنند، معمولاً پدیدههایىناکامیاباند. علت آن هم این است که تصور اولیه در فرآیند انقلابها این است که روشنفکران مبارزهاى را برنامهریزى مىکنند تا یک حاکمیت سیاسى ناکارآمد و/ یا نامشروع را واژگون کنند و یک حاکمیت سیاسى مطلوب ومشکلگشا را به جاى آن بگذارند، ولى از آنجا که تصور مذکور، غالباً و تا حدود زیادی بهناگزیر، در یک فضای رمانتیک و پرهیجان و بر اساس یک آسیبشناسی غیرعمیق و غیردقیق درمیپیوندد، شبیه داستان عشق میشود که «آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». از آنجا که در انقلابها، بر اساس سنت روشنفکری (از روسو تا مارکس)، وعدههاى کلان داده مىشود، و وقتى که حکومت پیشین از بین مىرود آن وعدههاى کلان، خصوصاً بهگونهای برقآسا، قابل وفا شدن نیست، نوعى سرخوردگى در تودهها به وجود مىآید. به موازات این، در عبور از نظم منفور به نظم محبوب، خلائى وجود دارد که کنترل سکون، حرکت و جهت در آن دشوار است، هر لحظه ممکن است سکان در اختیار کسى یا به سوى مقصدى قرار گیرد، که در ابتدا قرار نبوده است. انقلاب، بنا به تعریف، فقدان کامل نظم به منظور تعریفِ نظم و استقرار نظامى دیگر است؛ همیشه این دوران خلأ، که حکومت قبلى سرنگون شده و حکومت بعدى هنوز به وجود نیامده است، مىتواند آبستن حوادث بغرنجی باشد. به ویژه با توجه به سرخوردگی اولیه مردم، عناصر رژیم پیشین با امید بیشتری دست به بازآرائی و تحرک میزنند. در این میان، نیروهای رادیکال انقلابی که معمولاً بلافاصله پس از پیروزی در حاشیه قدرت قرار دارند، حاصل تلاشهای خود را در حال اضمحلال میبینند و علت این وضعیت را غلبه عناصر غیرانقلابی، مسامحهگرا و فرصتطلب برمیشمارند، و بهمنظور جلوگیری از انحراف مسیر یا توقف تحول انقلابی، به قبضه قدرت رومیآورند. آنها خود را ناگزیر میبیند که ترس از فروپاشی را موقتاً با نوعی دیکتاتوری و اقتدار آغشته به بیرحمی چاره کنند؛ این البته با بزرگترین شعار انقلاب یعنی آزادی در تعارض است، ولی انقلابیان، بهحق، نگران این هستند که آزادی زمینهساز فعالیت ضدانقلابی نیروهای رژیم پیشین و سرخوردگان جدید باشد. درگیری حکومت انقلابی در تکاپوی برقراری نظم جدید، شعار دوم انقلاب یعنی بهرهمندی و رفاه محرومان را هم به محاق میبرد، چرا که، علاوه بر شکست مسلم «اسطوره شمع و عسل»، حفظ حکومت انقلابی در مقابل تهدیدها، برای توسعه و رفاه فرصتی باقی نمیگذارد. «هر انقلابی پس از سالها، و حتی دههها، توانسته است رشد اقتصادی سالهای پیش از انقلاب را بهدست آورد. رژیم یا رژیمهای پس از انقلاب تا به تأمین حداقل رفاه برای جمعیت کشور برسند، از دوران سخت سرکوب، اختناق، و چهبسا جنگ داخلی میگذرند.[۲۶]» به این ترتیب، چه بسا تنها چیزی که به ناگزیر باقی میماند، یک عدالت سختگیرانه باشد، که گاه از سوی لیبرالها، بهتعریض، تقسیم مساوی فقر خوانده شده است. انقلابیان که خود را از انجام مواعید بزرگ ناتوان میبینند، صادقانه، اصرار میورزند که تواتر توطئههای مخالفان فرصت تحقق آرمانها را از آنان گرفته است؛ از سوی دیگر از عجول بودن مردم شِکوِه میکنند و معتقدند چنانچه فرصت کافی به آنها داده شود، مشکلات حل خواهد شد. این هم البته در تناقض با ایده انقلاب است چرا که، بهلحاظ تئوریک قرار بوده است بهمحض برداشتهشدنِ مانعِ رژیم پیشین، مصادره انقلابی، و سازندگی آسان متکی به آن، متکی به شکست انحصارها و اسرافها، کمبودها را برطرف کند؛ اما شِکوِه از شتابزدگی تودهها توجیه کارآمدی نیست، چون حتی فرصت هم مشکلات را حل نمیکند، چرا که به موازات دور شدن از زمان پیروزی انقلاب، خواهشگری طبایع انسانی، که تحت تأثیرِ معمولاً شدید اما ناپایدار گفتمان «خودسازی انقلابی»، چندی در محاق خزیده بود، بهتدریج از خود غبار میتکاند، و ساخت چارهناپذیر سلسلهمراتب اجتماعی، که موقتاً تحتالشعاع شعار «برابری» قرار گرفته بود، به قرار خویش بازمیگردد. و، به این ترتیب، چه بسا نظم سیاسی و اجتماعی، علیرغم انبوهی از هزینهها، بهجای اول خود، یا مقادیری عقبتر بازگردد. ژیلسون در مورد انقلاب فرانسه میگوید: «فرانسه سلطنتی در نتیجه انقلاب ویران شده بود، اما خود انقلاب هم هنوز نتواتسته بود نظام تازهای از حیات سیاسی را تأسیس کند: بعد از حادثه شکوهمند و غمانگیز امپراطوری ناپلئون چنین مینمود که کشور دارد به گذشته باز میگردد. پادشاهان بار دیگر بازمیگشتند و ادعای فرمانروائی بر فرانسه داشتند، چنان که گوئی حادثه ۱۷۸۹ اصلاً اتفاق نیفتاده بود.[۲۷]» تورن بهشکلی کلیتر اینگونه داوری میکند: «امروز از برکت تجربه میدانیم که موضوعاتی مثل ملت، مردم، پیشرفت، که انقلابها مطرح میکنند و مدعیاند که اموری مثل پول، دین، حقوق فردی نمیتواند در مقابل شور آن دوام آورد، حقیقت ندارد. خوابهای عصر انقلابها تعبیر نشد.[۲۸]» این البته درست است که ما امروز از برکت تجربه خودِ انقلابها این حقیقت را دریافتهایم، اما نمیتوان منکر نبوغ کسانی مثل برک باشیم که در نقد خود بر انقلاب فرانسه بیشتر با اتکا به تجربه تاریخی بشر و با تکیه به شناخت عقلانی و غیر احساسی-آرمانی انسان و جامعه، (و نه صرفاً با استناد به نتایج تجربه مستقیم پدیده تحول انقلابی) حقایق مهمی را در این باره اظهار کردند.
در این صورت، آیا میتوان گفت که ترغیب یا دست زدن به فعالیت انقلابی، در نهایت، کنشی غیرعقلانی است؟ اورتگاى گاست در کتاب انقلاب تودهها مىگوید که بشر همواره دست به خشونت زده است. گاه استفاده از خشونت تنها نوعى جنایت تلقى شده، اما گاه نیز وسیلهاى در دست کسانى بوده است که تمام طرق دیگر را براى دفاع از حقوق حقه خویش به کار گرفته و ناکام ماندهاند. از نظر گاست «شاید این واقعیت که گهگاه بشر تمایلات طبیعى خویش را از طریق اعمال خشونتآمیز بروز مىدهد، تأسفآور باشد، اما از طرف دیگر بروز چنین رفتارى در جامعه نشان دهنده وجود منطق و تعقلى نیز هست که بیش از حد تحمل تحت فشار قرار گرفته است.[۲۹]» در میان متفکران ایرانی پس از انقلاب نیز این ایده وجود دارد. احمدی معتقد است: «تودههای مردم دیوانه نیستند که خشنترین راهحل را در نخستین گام بیازمایند، راهحلی که از خود آنان بیشترین فداکاری را میطلبد. هنگامی که تمامی راههای اصلاحطلبی و حقطلبی مسدود شد، مسیر انقلاب گشوده میشود.[۳۰]» اما این نظر خالی از اشکال نیست. اولاً، لازمه آن این است که هر جا مسیر انقلاب گشوده نشده است، تمامی راههای اصلاحطلبی و حقطلبی مسدود نبوده است، ایدهای که بهوضوح مردود است؛ ثانیاً، نشان دادن اینکه هر جا انقلاب رخ داده است، تمامی راههای اصلاحطلبی و حقطلبی مسدود بوده است، هم کار دشواری است؛ مگر اینکه، در هر دو مورد، از رابطه مذکور تفسیری توتولوژیک بهدست دهیم. اما، مهمتر از این ایراداها، معرفی خشونت به عنوان مقوّم و مشکل اصلی انقلابها است. مقوّم اصلی پدیده تحول انقلابی، و نیز عامل مشکلزای اصلی آن، آغشتگی آن به خشونت نیست، وصل کردن سرنخ تمام یا غالب مشکلات به سلطه طبقه حاکم، و ترویج احساس دارا بودن امکانات گستردهاى است که به صرف حذفِ مانعِ قدرتِ مستقر، صرفاً یا عمدتاً بهیمن توزیع عادلانه آن امکانات یا سازندگی آسانِ متکی به آن امکانات، کمبودها و رنجها برطرف میشود.
از این سخنان اما، در پی نفی نقش تاریخی انقلابها البته نیستیم. آنچه گفتیم این بود که پدیده تحول انقلابی با نظر به مبانی، انگیزهها، اهدافِ اندیشیده و نتایج مستقیم آن به سختی میتواند کامیاب باشد. اما این منافاتی با تأثیرات تاریخی و پیامدهای نااندیشیده و مراد نشده این پدیده ندارد. انقلابها، بهویژه انقلابهای بزرگ، منشأ جهتگیریهای مهم و مثبت (با همان معیارهای آزادی، رفاه عمومی یا عدالت) در جوامع بودهاند؛ بهدرستی گفته شده است که «انقلاب فرانسه سرانجام موقعیتی بینظیر را در تاریخ معاصر جهان احراز کرد.[۳۱]» اما این ضرورتاً امتیاز مثبتی را در کارنامه نظریهپردازان یا فعالان این انقلابها درج نمیکند،؛ زیرا موارد مزبور، بیشتر، محصولات نااندیشیده و معلولهای بعید آن نظریات و آن فعالیتها بهحساب میآیند. تعبیرات «سرانجام» و «تاریخ معاصر جهان» در نقل قول فوق شایسته توجه کافی است.
به نظر مىآید که انقلابها، خصوصاً انقلابهاى بزرگ در آغاز عصر مدرن، به علاوه شکستِ تا حدودی چارهناپذیر آنها، و، در نهایت، سنتزهایى که از این تعارضها بیرون آمده است، در مجموعه تاریخ دو سه قرن اخیر تأثیرات مفید مهمى داشتهاند. این درست است که حداقل در مورد انقلابهاى بزرگى مثل انقلاب انگلستان و انقلاب فرانسه بهراحتی نمىتوان تصور کرد که اگر این وقایع اتفاق نمیافتاد، سیر جوامع از حیث آزادی و رفاه چگونه میبود. اما دلیلی هم در دست نیست که فکرکنیم در غیاب آن تحولات، جهان از راههائی دیگر، با روند زمانی متفاوتی به نتایج کمابیش مشابهی نمیرسید. به عبارت دیگر، به نظر میرسد هزینه سنگینِ تحول انقلابی مسلم و فایده آن، بهشکلی حداقلی، محتمل است.
خلاصه و نتیجه
یکم: انقلاب، مثل هر پدیده دیگر، معلول مجموعه ای از شرایط لازم و کافی است. یکی از این شروط لازم، که در غیاب آن هیچ انقلابی رخ نمی دهد، نتوانستن یا نخواستن قدرت مستقر در استفاده از ابزار سرکوب کارآمد علیه نیروهای انقلابی است. بر این مبنا، این تصور کمابیش رایج که در جامعه ای که مملو از ظلم، نارضایتی، توسعه نامتقارن و ... است، دیر یا زود انقلاب روی می دهد، غلط است. مادامی که عنصر سرکوب به طور قوی عمل کند، و عموماً چنین است، می توان اطمینان داشت که از انقلاب خبری نخواهد بود.
دوم: حتی اگر هر سه شرط لازم پدیده تحول انقلابی فراهم باشد، ضرورتاً، یا حتی غالباً، انقلابی روی نخواهد داد، چون علاوه بر شروط لازم، به شروط کافی هم نیاز است. نکته مهم این است که شروط کافی مجموعه گسترده ای است که ترکیب های متعدد و متنوعی از آن ها، در کنار شروط لازم، برای وقوع یک انقلاب کافی است، و همین باعث می شود که ترکیب پیچیده ای از احتمالات، پیش بینی یک انقلاب را تقریباً غیر ممکن کند. حتی اگر این پیش بینی در پوشش یک تبیین پس از وقوع درخزیده باشد.
سوم: از آنجا که شرط لازمِ "عدم سرکوب" نادراً دست می دهد، انقلاب یک پدیده کمیاب است، و از آنجا که تنوع ترکیب مجموعه علل کافی راهِ برنامه ریزی برای انقلاب را دشوار می کند، انقلاب یک پدیده استثنائی و تصادفی است. چیدمان مساعدی از بعضی علل کافی، در کنار شروط لازمی، که یکی از آن ها به ندرت دست می دهد، انقلاب را به حاصلِ یک قران بدل می کند.
چهارم: اما مشکل پدیده تحول انقلابی فقط این نیست که شانس اندکی برای پیروزی بر نظم مستقر دارد. مشکل دیگر این است که هر انقلابی – در قیاس با دو هدف مهم آن یعنی آزادی و عدالت (رفاه) – از ابتدا محکوم به شکست است. برای حفظ نظم جدید خود را ناگزیر از بستن فضا و اعمال خشونت می بیند (نفی هدف اول)، و به دلیل رهیافت رمانتیک و ساده بین به مسائل اجتماعی، در مواجهه با ماهیت تراژیک و بغرنج مشکلات انسان و اجتماع، زمین گیر می شود(نفی هدف دوم).
پنجم: به همین دلائل، انقلاب به عنوان یک فعالیت سوژه محور و عقلانی و یک کنش ناظر به نفع، علیه حاکمیت، به طور عام، قابل توصیه نیست. هزینه آن بالا، فایده آن اندک، و احتمال پیروزی آن کم است. درست در جهت کتمان حقیقت احتمال کم پیروزی است که گفتار های انقلابی، عموماً، پیروزی انقلاب ها را به ضرورت تاریخ پیوند می زنند، و در جهت کتمان حقیقت فایده اندک است که گفتارهای انقلابی، با انتساب ریشه عمده مشکلات به حاکمان بد، انقلاب را، که قرار است آن ها را با حاکمان خوب عوض کند، خیر کثیر معرفی می کنند.
پینوشتها
[۱] گزارشی از این مباحث را دربخش اول اثر زیر میتوان دید: فرامرز رفیعپور، توسعه و تضاد، نشر دانشگاه بهشتی، تهران ۱۳۷۹/
[۲] کرین برینتون، کالبدشکافى چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثى، نشر سیمرغ، تهران، ۱۳۶۲، ص ۵۵/
[۳] الن تورن، نقد مدرنیته، ترجمه مرتضی مردیها، نشر گام نو، تهران، ۱۳۸۰، ص ۱۳۰/
[۴] منبع پیشین، ص ۱۲۳/
[۵] منبع پیشین، ص ۱۳۴
[۶] منابع روایاتى کما بیش متفاوت از آن تعاریف و بخشى از این تقسیمبندىها را در مقاله زیر مىتوان یافت: حمیرا مشیرزاده، مرورى بر نظریههاى انقلاب، راهبرد، شماره ۹، ص ۱۵۶-۱۰۷/
[۷] روایتى متفاوت از تأثیر عنصر «تصادف» در انقلاب را مىتوان در منبع زیر ملاحظه کرد:
چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ترجمه حمید الیاسى، نشر امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۳، ص ۹۷/
[۸] نیکولو ماکیاولی، گفتارها، ترجمه محمد حسن لطفی، نشر خوارزمی، تهران، ۱۳۷۷، ص ۱۹۵
[۹] ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، نشر امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۴، ص۲۰۳/
[۱۰]تدا اسکاچپول، دولتها و انقلابهاى اجتماعى، ترجمه مجید روئین تن، نشر سروش، تهران، ۱۳۷۶، ص ۳۴/
[۱۱] شرح این موارد را میتوان در منبع زیر دید:
الوین استنفورد کوهن، تئورىهاى انقلاب، ترجمه علیرضا طیب، نشر قومس، تهران، ۱۳۶۹/
[۱۲] ساموئل هانتینگتن، سامان سیاسى در جوامع دستخوش دگرگونى، ترجمه محسن ثلاثى، نشر علم، تهران، ۱۳۷۰، ص ۴۰۰/
[۱۳] هانا آرنت، انقلاب، ترجمه عزتالله فولادوند، نشر خوارزمی، تهران، ۱۳۶۱، ص ۱۶۱/
[۱۴] عباس میلانى، معماى هویدا، نشر اختران، تهران، ۱۳۸۰، ص ۳۸۰/
[۱۵] در: دمیترى ولکوگونوف، استالین، ترجمه پرویز ختائی، نشر مرکز، تهران، ۱۳۸۰، ص ۲۰/
[۱۶] وده و مولر، به پیروی از ابرشال، معتقدند در صورتی که نظام حکومتی در مقابل مخالفان یا اصلاً از سرکوب استفاده نکند، یا در حد بسیار زیادی استفاده کند، در آنصورت مخالفان کمتر به شورش و کاربرد زور متوسل میشوند، اما اگر نظام حکومتی در حد متوسطی از زور استفاده کند، یا آنکه گاهی استفاده کند و گاهی نکند (شل کن سفت کن)، در آنصورت احتمال شورش و خشونت مخالفان افزایش مییابد. به نقل از: فرامرز رفیعپور، منبع پیشگفته، ص ۶۰/
[۱۷] جان گرنویل، تاریخ جهان در قرن بیستم، ترجمه جمشید شیرازى، نشر فرزان روز، تهران، ۱۳۷۷، ص ۱۰۰/
[۱۸] رابرت روزل پالمر، تاریخ جهان نو، جلد دوم، ترجمه ابوالقاسم طاهرى، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴ ۲، ص ۴۸۰/
[۱۹] محمد علی همایون کاتوزیان، اقتصاد سیاسی ایران، ترجمه رضا نفیسی، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۹، ص ۲۸۲
[۲۰] باری روبین، جنگ قدرتها در ایران، ترجمه محمود طلوعی، تهران، ص ۹۹/
[۲۱] سایروس ونس، انتخابهای دشوار، در: محمود طلوعی، داستان انقلاب، منبع پیشگفته، ص ۵۱۲/
[۲۲] حسین بشیریه، موانع توسعه سیاسی در ایران، تهران، ۱۳۸۰/ص ۱۱۳/
[۲۳] عباس میلانی، معمای هویدا، منبع پیشگفته، ص ۳۵۲/
[۲۴] آنتونی پارسونز، غرور و سقوط، در داستان انقلاب ص ۴۹۰
[۲۵] حسین بشیریه، منبع پیشگفته، ص ۹۹/
[۲۶] بابک احمدی، مارکس و سیاست مدرن، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۹، ص ۶۷۴/
[۲۷] اتین ژیلسون، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، نشر حکمت، تهران، ۱۳۷۷، ص۲۳۲/
[۲۸] الن تورن، نقد مدرنیته، منبع پیشگفته ص ۱۵۴/
[۲۹] خوزه اورتگاى گاست، انقلاب تودهها، در: چالمرز جانسون، تحول انقلابى، منبع پیشگفته، ص ۲۸/
[۳۰] بابک احمدی، منبع پیشگفته، همان ص.
[۳۱] آلبر سوبول، انقلاب فرانسه، ترجمه عباس مخبر، نشر شباهنگ، تهران، ۱۳۷۰، ص۲۱
منبع: سایت تحول خواهی